داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

به زلالی خون (۲)

1399/07/26

...قسمت قبل

قسمت دوم به زلالی خون
(این داستان کاملاً تخیلی است)

بدنش یخ کرد.
تازه بخودم آمدم، چشمام خیس شده بود.
این واقعا من بودم این چه حرفی بود به آرامی رهایش کردم و با کمی بغض گفتم : مریم جان ببخشید یکمی عصبی بودم.
مریم به من نزدیک شد، بغلم کرد و سرم را روی سینه هاش گذاشت دستش لای موهام با محبتی مادرانه حرکت داد.
مریم : چیزی نشده، مهم نیست حتماً خیلی خسته ای اگه سیر شدی برو یه چرتی بزن منم چند دقیقه دیگه میام.
بلند شدم و بدون هیچ حرفی سمت اتاق خواب رفتم.
تو دلم هر چی فحش بلد بودم نثار علی و مهیا کردم.
لبه تخت نشسته بودم و سرم پایین، تا دست مریم را روی شونه هام حس کردم سرم را روی پاهاش گذاشت و شروع به نوازش سرم کرد.
خیلی آرام ششدم تا جایی که به یاد دارم هیچ وقت سرم روی پاهای مادرم نبوده.
دلیلش هم راز بزرگ زندگیم بود.
حدود ۴ ساله که بودم، گفتن مادرت برای همیشه رفته پیش خدا، چند سال بعد که بزرگتر شده بودم تازه با مفهوم مرگ آشنا شدم پدرم گفت مامانت مرده. در ١٧ سالگی پدرم مرا کنار کشید و داستان اصلی را برایم گفت.
ببین پسرم وقتی ۴ ساله بودی مامانت با یکی آشنا شد و من و تو را تنها گذاشت،
اون زمان مفهوم خیانت را درک کردم.
ولی هیچ خاطره ای از روزی که مادرم رفته بود در ذهنم نبود، فقط دعوا هایشان ، تلفن های یواشکی مادرم، یه چاه و دیگر هیچی
با اینکه مریم زیاد از من بزرگتر نبود ولی انتهای وجودم حس محبت مادری را او میگرفتم.
چشمام را باز کردم مریم نشسته خوابیده بود حدود ساعت ۵ عصر بود دستش هنوز روی موهایم بود.
بلند شدم و گونه اش را بوسیدم و یواش گفتم ممنون مامان.
به آرامی تکانش دادم چشمانش را باز کرد و یک لبخند تحویلم داد.
خوشبخت بودم فقط برای چند لحظه تا دوباره بدن نیمه برهنه مهیا آمد به خاطرم
اَه اَه اَه
این چه فکره کثیفی بود در ذهن من، او را دوست داشتم مثل یه دوست مثل یک خواهر مثل یک چی؟
باز داشت فکرم به نا کجا میرفت.
مریم : کجا سیر میکنی
مهرداد : هیچ جا قربونت
مریم : ببین سامان تا چند ساعت دیگه میاد، اگه قراره کار ظهرت رو تموم کنی الان وقتشه.
به خودم اومدم، بدجوری میخاستم سکس کنم
با فشار دستم روی شانه اش روی تخت دراز کشید و من هم کنارش لب روی لبش گذاشتم یک دست زیر سرش و دست دیگم دکمه های پیراهن سفید و بلندش را یکی یکی باز می‌کرد، دوباره سرم را روی سینه های گرمش فشار دادم، دوباره آن احساس لحظه ای خوشبختی.
دستم که حالا کارش با دکمه های پیراهن تموم شده بود به سمت دکمه های شلوارش حرکت کرد
.
.
.
.
حدود شش و نیم عصر بود که دوباره سوار ماشین مهیا شدم و به سمت خانه آنها حرکت کردم، در راه پشت چراغ قرمز چشمم به کفش‌های پاشنه بلند مهیا که روی صندلی عقب با نور چراغ به رنگ سرخ درآمده بود افتاد، تا رنگ کفش ها عوض شد، ماشین های پشت سر شروع به بوق زدن کردن به خودم آمدم و کمی جلوتر بعد از چهار راه کنار زدم، ناخواسته دستم آنها را از روی صندلی عقب برداشت و به جلوی صورتم آورد، آنها را بوییدم
دوباره تصویر پیکر مهیا در ذهنم که اکنون با بوی عطر تنش در ماشین به مشام می‌رسید ذهنم را پُر کرد.
این بیماری بود شاید هم یک فانتزی زود گذر چون هر چه بود باید زود تمام می‌شد.
از انتهای قلبم او را بی آلایش دوست داشتم ولی، ولی خواهش تن و ذهن داشت من را به سمت جنون می‌کشید.
.
.
درب پارکینگ مجموعه را با ریموت روی سوئیچ باز کردم.
پشت درب آپارتمان رسیدم و زنگ زدم.
مهیا درب را باز کرد و گفت
مهرداد چی شده چرا اینقد عرق کردی دیونه هوا سرده مریض میشی.
مهرداد : نه نه خوبم ممنون بابت ماشین.
مهیا : دیونه صورتت مثل گَچ سفید شده چی شده
دستم را گرفت و به داخل خانه برد، دستانش گرم لطیف بود، چطور تا امروز متوجه گرما و لطافت دستانش نشده بودم.
دستم را به سرعت از دستش بیرون کشیدم و گفتم میفهمی هیچیم نیست ول کن تورو خدا
دوباره یخ کردم و چه اتفاقی برای من افتاده بود، هیچ وقت اینقدر تندخو و عصبی نبودم بین نزدیکانم معروف به ریلکس و آرام بودن، بودم.
طوری که علی همیشه میگفت
من که عصبانیت این بشر رو تا حالا ندیدم این لعنتی به معنی واقعی شیلکسه.
چشمان خیسم به نگاه مبهوت مهیا گره خورد، با بغض گفتم
مهیا جان ببخشید نمیدونم از عصری خیلی عصبی بودم نمیخواستم ناراحتت کنم.
نگاه مبهوت مهیا در کسری از ثانیه بدل به نگاه مهربانانه شد و مرا در آغوش کشید.
وای چقدر تن گرم و کوچکی داشت.
دست هایش به سختی از پشت کمرَم من به هم می‌رسید.
باورم نمیشد مهیا آن ونوس زیبایی و معصومیت، آن زیبای سرخ تن مرا در آغوش داشت و من هم مثل یک مجسمه با سر پایین افتاده بدون هیچ حرکت و عکس العملی خشکم زده بود.
صدای در از پشت سر آمد.
علی تازه آمده بود.
علی : چه خبر اینجا دارین چیکار میکنین.
مهیا : الاغ رفیقت
علی نگذاشت حرف همسرش تمام شود و خودش را از پشت به من چسباند، او هم مرا در آغوش گرفت و با خنده گفت.
بغل سه نفره.
چند لحظه ای به همین منوال گذشت نمیتوانستم حرکت کنم بدنم خشک شده بود، مهیا رهایم کرد و به سمت آشپزخانه رفت، علی روبرویم ایستاد دستم را گرفت.
علی : اوه تو داری یخ میزنی چی شده.
مهرداد : هیچی بابا فقط حالم ناخوشه.
علی : داداش بریم دکتر داری میلرزی.
مهرداد : میگم خوبم اومدم سوئیچ ها رو بدم و برم
علی : مگه من میزارم.
من را به داخل برد و مثل یک کودک با فشار دست روی مبل نشاند.
دوباره شروع به حرف زدن کرد
مهرداد چرا تنت خیسه، چرا موهات خیسه دیونه آدم بعد حموم میاد بیرون اونم تو زمستون.
دستم را به سرم کشیدم راست می‌گفت سرم خیس خیس بود، تا جایی که یادم بود بیرون نه باران بود نه برف فقط سرد بود و صبح حمام بودم.
مهیا با سینی چای آمد و کنارمان نشست و پرسید
مهرداد شام خوردی.
تازه به خودم آمدم و گفتم.
بابا هنوز که هشت هم نشده کو تا شام.
مهیا و علی به هم نگاهی کردن و علی با خنده گفت.
مستی ساعت از ده هم گذشته.
چی
یعنی چی من قبل از هفت از خانه خارج شدم و فقط ده دقیقه در راه بودم یعنی چی ساعت ده؟؟؟
گوشیم زنگ خورد سامان بود.
سلام عمو
مهرداد : سلام عزیزم خوبی جانم
سامان : عمو مامانم خونه شماست؟
مهرداد : نه پسرم، من خونه نیستم
در آن سمت خط سامان خطاب به پدربزرگش گفت
دیدی گفتم خونه نیست
پدربزرگ : خوب فکر کنم یه صدایی از داخل واحدشون میاد.
سامان : عمو اذیتم نکن خونه ای آره
مهرداد : نه عمو جون، خونه خاله مهیا هستم.
مهیا که متوجه شد بلند گفت.
سامان خاله راس میگه اینجاست.
سامان گوشی را به پدربزرگش داد
سلام آقا مهرداد ببخشید مریم هم با شماست.
مهرداد : سلام جناب وزیری نه من عصری از خونه بیرون اومدم داخل مجموعه بودن، بعدشم اومدم خونه دوستم علی، مشکلی پیش اومده.
آقای وزیری : نه نگران نباشید فقط
مهرداد : فقط چی تو رو خدا بگیرید دارم کم کم نگران میشم
آقای وزیری : مریم خونه نیست یعنی درب واحدشون قفله و جواب هم نمیده.
گفتم
شاید رفته بیرون برای خرید.
آقای وزیری : شاید نمیدونم البته الان نیم ساعتی میشه داخل مجموعه هستیم.
کم کم داشتم نگران میشدم مریم اهل این طور کارهای نبود.
مهرداد : من الان میام
آقای وزیری : نه لازم نیست سامان امشب رو میاد خونه ما فقط اگه خبری ازش شد زنگ بزنین البته به گوشی خودم ممنون.
گفتم حتما و بعد قطع کرد
مهیا و علی که منظر تمام شدن مکالمه بودن با اضطراب من را نگاه میکردن پرسیدن چی شده
داستان را تعریف کردم و البته اضافه کردم که نهار را با هم خوردیم و چند ساعتی با هم بودیم وبعد هم آمدم.
عذرخواهی کردم و دوباره برای ماشین اجازه گرفتم و با عجله به سمت خانه رفتم.
کمی بعد وارد خانه شدم.
خبری از مریم نبود، کلید زاپاس آپارتمان شماره ۴٢ را برداشتم و به آنجا رفتم.
درب را باز کردم همه چیز عادی بود و فقط چراغ حمام روشن بود.
چند بار بلند اسمش را صدا زدم با هر قدم بلند تر صدا زدم جواب نمی‌آمد.
وارد حمام که شدم، روی زانو افتادم.

پایان قسمت دوم
بازم عذرخواهی بابت همه بی تجربگی و نگارش ضعیف
سعی میکنم طبق حرف قبلم تا هفته آینده قسمت بعدی رو بدم و البته اگه یکم دل‌مشغولی هام بزاره شاید هم زود تر
پیروز و آزاد باشید

نوشته: metmin


👍 5
👎 1
3700 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

924721
2020-10-17 00:37:16 +0330 +0330

داستان ترسناک قسمت دوم:)
دیس

1 ❤️

924839
2020-10-17 05:06:59 +0330 +0330

کم کم دارم میترسم ، جون داداش، ومپایر که نیستی ؟

0 ❤️

924909
2020-10-17 14:16:38 +0330 +0330

خوب بود من دوس داشتم چون خيلي خيلي روون بود و اين از همه چي برام مهم تره فقط اگه قسمتاتو انقدر خلاصه ننويسي عالي مي شه خيلي خيلي كوتاه مي نويسي يكم بلند تر بنويسي درست مي شه ولي در هر صورت لايك نوش جونت

1 ❤️

924911
2020-10-17 14:21:28 +0330 +0330

يكيم نسبت به قسمت قبلي پيشرفت غير قابل باوري داشتي واسه همين دوباره بهت يك تبريك درست حسابي مي گم

1 ❤️

924931
2020-10-17 17:02:01 +0330 +0330

عالی بود پسر همینطور ادامه بده. منتظریم

1 ❤️

924975
2020-10-18 01:11:29 +0330 +0330

دیگه خودت عذرخواهی کردی، چی میشه گفت :)
نگارش خیلی جای کار داره اما قالب کلی داستان ثایل قبوله مخصوصا اگه اولین تجربه ی نگارشت باشه. غیر از نگارش، یه بخش از روایت هم به نظرم جا داشت بهتر باشه: وسواس غیرارادی مهرداد به مهیا، که تصورات وسواسی مهرداد باید با ریتم آروم تری شروع بشه و آروم تر از چیزی هم که توصیف کردی افزایش داشته باشه، البته اگه قراره یه وسواس و حالت کراش گونه ی شدید رو واقعا رئال توصیف کنی توی داستان
و امیدوارم توی منتشر کردن بعدی ها عجله نکنی و برای ویرایشش وقت بذاری.
البته داستان باید به سلیقه نویسنده پیش بره نه خواننده. و با وجود ایرادی که گرفتم لایک دادم تا ادامه بدی

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom