بیوه ی سرخ (۲)

    ...قسمت قبل


    این قسمت: درخت کریسمس


    انگار زمان از حرکت ایستاده بود و توانی رو برای نگاه کردن به ژاکلین نداشتم و اون بی حرکت و با نگاهی خالی از احساس بهم چشم دوخته بود. احساس میکردم تک تک استخون هام زیر سنگینی نگاهش خُرد شدن.
    سرم رو پایین انداختم و مشغول لعنت فرستادن به خودم شدم. صدای پای ژاکلین روی پله های چوبی که نشون از حرکتش به طبقه ی بالا رو داشت اون جو سنگین رو برام رها تر کرد.
    توان هیچ حرکتی رو نداشتم و حتی چند دقیقه که از رفتنش میگذشت خشک و بی حرکت به صندلی دوخته شده بودم .
    باید آماده ی رفتن میشدم . اتفاقات امشب باعث میشد جایی توی این خونه نداشته باشم حتی به اندازه ی صندلی که روش نشسته بودم.
    نزدیک در شدم و از سوراخ ریز روی اون فضای بیرون رو نگاه کردم. تاریکی مثل مادری که بچه اش رو در آغوش بگیره شهر رو به آغوش کشیده بود و هر چند دقیقه یه بار سربازای سبز پوش نازی با اسلحه های روی دوش و پوتینایی که تا زانو میرسید قدم زنان از خیابون عبور میکردن. باید منتظر فرصت مناسب و اَمنی میموندم که خونه ی ژاکلین رو ترک کنم. تا اینکه بالاخره دستگیره ی در رو به سمت پایین حرکت دادم و در با صدای گوشخراشی باز شد. هوای سردی که از بیرون به صورتم خورد کاملا با هوای مطبوع خونه در تضاد بود‌. ولی من باید اینجارو ترک میکردم. اولین قدمی که از در بیرون گذاشتم بازهم شنیدن اون صدای جادویی از پشت سرم انگار تمام راه های رفتن رو برام به بن بست تبدیل کرد.
    بی حرکت پشت به ژاکلین ایستادم بدون اینکه شهامت گفتن حتی یک کلمه رو داشته باشم.
    ایوان ! الان وقت مناسبی برای قدم زدن اون بیرون نیست.
    با این حرف ضربان قلبم آروم تر شد و بازهم منتظر حرفی از طرفش بودم.
    بهتره بیای داخل‌ . تا فردا زمان زیادی نمونده. بیرون رفتن همیشه توی نور خورشید امنیت بیشتری داره.
    آروم و خالی از جرات و پر از حس شرمندگی برگشتم.
    با دیدن اندام ظریف ژاکلین که هنوز همون لباس خواب رو به تن داشت با این تفاوت که دیگه نگاه کردن به اون جثه ی چشم نواز باعث نمیشد حس لذت بخشی توی وجودم بیدار بشه سرم رو پایین انداختم.
    خجالت نکش ایوان . بهتره اون اتفاق رو فراموش کنیم. می تونی کنار شومینه بخوابی . فکر کنم بتونم پتوی مخصوص بارتوش رو برات بیارم.
    چند ساعت باقیمونده تا صبح رو نتونستم چشمام رو راضی به بسته شدن کنم. وقتی اولین هاله های نورخورشید از پنجره ی کوچیک اتاق وارد خونه شد. صدای قدم‌های ژاکلین که پله های چوبی رو به تَرَق و توروق وا میداشت باعث شد بلند بشم و دستی به چشمام بکشم.
    بلوز سرخ رنگ و دامن کوتاهی که تا زانوهاش میرسید و جوراب های نازکی که منظره ی جالبی با ساق های سفیدش به وجود آورده بود باعث شد برای چند لحظه نگاهم رو نتونم ازش بردارم. ولی چند ثانیه بعد سرم رو پایین انداختم.
    صبح بخیر ایوان . دیشب تونستی بخوابی؟
    آممم آره ... یعنی سعی کردم که بخوابم. بابت همه چیز ممنون ژاکلین.
    لبخند زیبایی که چهره ی جذابش رو بی نهایت آرایش میکرد در جواب حرفام به لبش آورد.
    به طرف در قدم زد و از روی چوب لباسی کنار در پالتوی پشمی طوسی رنگش رو برداشت و روی دوشش انداخت.
    میتونی توی درست کردن چای کمکم کنی ؟ من باید وسایل صبحونه رو تهیه کنم ایوان . ممکنه یه مقدار هم برای کریسمس خرید کنم البته اگه بتونم.
    میخواستم بهش بگم که میخوام برم ولی حرفای اون بازم اجازه نمیداد پاهام برای رفتن کمکم کنن.
    یک ساعت بعد رو به روی ژاکلین‌مشغول صرف صبحونه بودیم. گاهی دید زدن‌سینه های برجسته از پشت بلوزش که باعث برجستگی بلوز شده بود تنها شیطنتی بود که جرات انجامش رو داشتم.
    بعد از صبحونه میخواستم‌ آماده ی رفتن بشم . این چیزی بود که اصلا دلم‌ نمیخواست اتفاق بیفته. ولی مجبور به رفتن بودم.
    وقتی از ژاکلین خداحافظی کردم . رُز رو در آغوش گرفته بود و با لبخند دستای کوچولوی رز رو بالا آورد و به سمتم تکون داد . لبخند زدم و گونه ی رز رو بوسیدم.
    توی چارچوب در برای هردو دستی تکون دادم و خیابون سرد و یخ زده رو دنبال کردم. شرایط فیزیکیم و نداشتن یه دست باعث میشد شک نظامی ها روم بیشتر از بقیه باشه.
    برای همین باید بیشترین احتیاط رو توی حرکاتم به کار میبردم. هنوز خیلی فاصله نگرفته بودم که صدای خشن و بمی از پشت سر بهم ایست داد. باید فرار میکردم ولی احمقانه به نظر میرسید. تصمیم گرفتم سرجام بایستم و بدون اینکه به سمت صدا برگردم منتظر اتفاقات بعدی بمونم.
    هی آقا! برگرد . همین الان برگرد.
    لرزش مزاحمی دستا و کل بدنم رو در برگرفت و آروم به سمت صدا برگشتم.
    دیدن آرم صلیب شکسته روی بازوبند سرباز و نگاه مصممش ترس رو مثل شعله های آتیش توی وجودم شعله ور میکرد.
    با لهجه ی آلمانی حرفاش رو ادامه داد:
    کارت شناسایی لطفا.
    تصور اینکه بعد لو رفتن هویتم و اینکه یه زمانی مشغول نبرد با اونها بودم چه بلایی ممکنه سرم بیاره زبونم رو بند آورده بود.
    هی !! باتوئم مرد. کارت شناسایی.
    باید تصمیم میگرفتم و فرصت کمی برای اینکار داشتم. سرباز نگاهی به جای خالی دستم انداخت و با قدمای محکم و آروم‌به سمتم اومد. هر لحظه شرایط سخت تر میشد . به حدی نزدیکم شده بود که بخار نفس هاش به صورتم میخورد. دستش رو به طرفم آورد و روی شونم گذاشت و محکم تکون داد. بدون هیچ نقشه ی قبلی فقط تونستم پام رو بلند کنم و دقیقا بیضه هاش رو نشونه بگیرم. با ضربه ی محکمی که بهش زدم روی زمین ولو شد و از درد به خودش پیچید. باید از اونجا دور میشدم و به همین خاطر با بیشترین سرعتی که از خودم انتظار داشتم دویدم بدون هیچ مقصد مشخصی.
    چند ثانیه طول کشید که بالاخره تصویر خونه ی گرم ژاکلین که حالا بهترین پناهگاه بود به ذهنم رسید. سرعت گام‌هام رو به طرف خونه ی ژاکلین بیشتر کردم و چند دقیقه بعد با بیشتر توانم مشتم رو روی در میکوبیدم.
    ژاکلین سراسیمه در رو باز کرد و با دیدن نفس نفس زدن من رنگش عوض شد و سریع راه رو برام باز کرد.
    خستگی و شدت نفس زدن اجازه نمیداد حرفی بزنم و ژاکلین متعجب خیره به من منتظر توضیح دادن من بود.
    لعنتی... داشتم .. داشتم گیر میفتادم.
    آخه چه اتفاقی افتاد؟ باید بیشتر احتیاط میکردی.
    مهم نیست. واقعا متاسفم ژاکلین نمیخواستم ناراحتت کنم. ولی فکر کنم مجبورم مدتی اینجا بمونم. ببین من فقط یه دست دارم و مثله یه ذره خامه روی کیک شکلاتی نمیتونم خودم رو پنهون کنم.
    ژاکلین بلند خندید و من از این خنده ی بی موقع متعجب شدم.
    تشبیه جالبی بود ایوان. خیلی برام سخته که باز بخندم ولی حرفت واقعا بامزه بود. به هرحال من مشکلی ندارم . میتونی بمونی البته فکر میکنم بتونی توی بعضی کارا بهم کمک کنی.
    کم‌ کم نور خورشید کم‌رمق شد و تاریکی دوباره سایه ی خودش رو روی همه چیز پهن کرد. اتاق با نور آتیش و شمعدونی های زیبای دیواری روشن شده بود و ژاکلین بالاخره رز رو خوابوند و اومد و رو به روم‌نشست.
    امشب به طرز بی رحمانه ای زیباییش قلبم رو شلاق میزد. لب های سرخ و برجسته و موهایی که با گیرهای زیبا به شکل مست کننده ای پشت سرش بسته بود. پیرهن سرخی که هیچ آستینی نداشت و با دیدن دست های سفید و بازوهای پُرش و اون لبخند که کاریزمای عحیبی بهش میداد. چاک سینه هاش که کاملا مشخص بود و امتداد پیرهنی که تا بالای باسنش بود و جوراب های توری مشکی رنگی که پاهای توپُر و بی نهایت اِغوا کننده ش رو نمایش میداد. همه و همه داشتن من رو به مرز جنون میرسوندن.
    وقتی فنجون چای رو به طرفم‌ گرفت دستم رو جلو بردم و دستش رو لمس کردم و جریان داغی انگار از بدنم‌گذشت . پوست لطیفش بهم آرامش تزریق کرد.
    بهم نگاه کرد و پاش رو روی پای دیگه اش انداخت .
    خب ایوان ‌. میخوام‌برام‌ تعریف کنی برام‌از بارتوش بگو.
    من هنوز خیره به اندام ژاکلین بودم انگار نگاهم‌ یه فشنگ زنگ زده بود و هیکل ژاکلین یه آهن ربای قوی که توان‌ مقابله رو نداشتم و نمیتونستم به سمتش کشیده نشم. به شومینه نگاه کردم . به آتیش که داخلش میرقصید . نگاهم رو بالاتر بردم قاب عکس ژاکلین ، رز و بارتوش که روی اون قرار داشت. هرسه لبخند زده بودن .
    نفس عمیقی کشیدم . باید اعتراف کنم تمام‌حرفایی که زدم و تمام فکرایی که حین حرف زدن از ذهنم‌ میگذشت کاملا بی ربط به هم بود.‌حرفایی که در مورد بارتوش و فکری که قفل برجستگی‌های تن زیبای همسر بارتوش بود و الان‌ مقابلم نشسته بود. بعد از تعریف خاطراتم با بارتوش نگاهم به چهره ی افسرده ی ژاکلین افتاد.
    گوشه ی چشمش اشک جمع شده بود و هیچ‌حرفی نمیزد. احساس کردم‌که نیاز داره سرش رو روی شونه ی کسی بذاره و گریه کنه. صندلیم رو بهش نزدیک کردم و دستم رو نوازش وار روی پوست لطیف صورتش کشیدم. سرش رو بالا آورد و گونه اش رو به دستم چسبوند. لبخند کمرنگی زد و چشماشو بست و من آروم‌مشغول نوازش گونه اش شدم . لحظه ای نمیتونستم‌نگاهم رو از رون های تو‌پُرش بردارم و گاهی امتداد نگاهم به بین پاهاش میرسید و حدس زدن اینکه چیزی که اون وسط داره چقدر میتونه دیونه کننده باشه چیز سختی نبود. چشماشو بسته بود و من راحت تر میتونستم کل اون هیکل سکسی رو دید بزنم.
    دستم رو آروم از صورتش پایین آوردم و روی گردنش کشیدم. چشماش رو باز کرد و بهم خیره شد . خیره شد ولی سکوت کرد.
    باید این سکوت رو تفسیر میکردم. احساس میکردم آلتم کاملا بیدار شده و هرلحظه بیشتر انبساطش رو حس میکردم. وقتی نگاه ژاکلین بهش افتاد احساس خجالت کردم ولی انگار خودم دوست داشتم متوجه بشه که چقدر بهش نیاز دارم. دستم روی گردنش بود که دستش رو بالا آورد و مچ دستم رو گرفت . لب های داغش رو نزدیک دستم برد و مچ دستم رو بوسه زد. بلند شد و من حیرون از این حرکت خیره نگاهش کردم . بهم‌لبخند زد و شب بخیر گفت. وقتی به سمت پله ها قدم زد با دیدن باسن گردش که با هرقدم انگار یه رقص عاشقانه رو تمرین میکرد. اشتیاقم‌رو بیشتر کرد ولی اون بهم شب بخیر گفته بود. حتی توان جواب دادن بهش رو نداشتم. مدت زیادی از رفتنش گذشته بود و من هنوز فکرم تو لحظه ای که دستم رو بوسید جا مونده بود و ته دلم راضی از این اتفاق که بالاخره اون حس رسمیت و برخورد خشک بین ما از بین رفته بود. گاهی به خودم‌نهیب میزدم که نباید به زن بارتوش دوست صمیمیم همچین نظری داشته باشم ولی اندام اون جای هیچ وجدانی رو برام‌باقی نمیذاشت......


    _ ایوااان.. ایواااان...
    صدای لطیف ژاکلین با عشوه ی خاصی اسمم رو تکرار میکرد . و چقدر به زیبایی اسمم تو لحظه ای که از لبای اون خارج میشد پی‌میبردم.
    چشمام‌رو با دست مالیدم‌ و خمیازه ی عمیقی کشیدم. متوجه نشدم دیشب کی خوابم برده بود؟
    امروز باید برای کریسمس درخت رو تزئین کنیم ، فکر میکنم به ریسه های کوچیک و رنگارنگ نیاز داریم .
    درحالی که سعی میکردم جلوی دومین خمیازه رو بگیرم با صدای گرفته و خسته از خواب جواب دادم : آره امروز روز پرکاریه.
    لبخند زد و به طرف در رفت . دوست داشتم‌ درباره ی اتفاق شب گذشته باهاش حرف بزنم‌ ولی شاید باید تو یه شرایط بهتر حرف میزدیم.
    کل اون روز به تزئین فضای خونه و درخت کریسمس سپری شد. از هر ثانیه ای برای بهتر دیدن ژاکلین و اندام بلوری و سفید مثل برفش استفاده میکردم. وقتی که به بهانه های مختلف خم‌ میشد و من میتونستم از دیدن باسن خوش فرمش نهایت لذت رو ببرم . گاهی عمدا جلوش قرار میگرفتم و وقتی که روی زمین رو دستمال میکشید میتونستم سینه های خوش تراش و گردش رو ببینم که زیر اون بلوز بیقراری میکردن و من هر لحظه اشتیاقم رو سرکوب میکردم.
    شب درحالی که فنجون داغ چای رو روی میز گذاشته بودم و مات تماشای درخت زیبا و پرنور تزئین شده ی کریسمس بودم و خسته از یه روز پرکار . ولی انگار بودن کنار ژاکلین توی وجودم انرژی تولید میکرد.
    ژاکلین برای خوابوندن رز به طبقه ی بالا رفته بود. از پنجره ی اتاق بیرون رو نگاه کردم . زمین پوشیده از لایه ی سفید برف بود و بلورهای ریز و درشت برف از آسمون مثل رقاصه های هنرمند رقصان روی زمین آروم‌ میگرفتن.
    صدای پای ژاکلین که از پله ها پایین میومد حواسم رو به طرفش جمع کرد .
    آروم قدم میزد و چشمای من ساق های سفیدش رو حین پایین اومدن از پله ها شکار میکرد. به طرف صندلی تک نفره رفتم و روی اون نشستم.
    کمی بعد ژاکلین مقابلم نشسته و بود و من محو تماشای چهره ای بودم که انگار از بهشت اومده بود.
    امروز خسته شدی ایوان . بخاطر همه چیز ممنونم.
    لبخندی زدم و سری تکون دادم.
    نه ژاکلین . این منم که باید از تو تشکر کنم بابت همه چیزای خوبی که بهم دادی.
    خندید و دستش رو نزدیک آتیش گرفت . شعله های آتیش سایه های محوی رو روی دستش نقاشی میکرد و ژاکلین لبخندش رو جمع کرد و توی عمق چشماش انگار دنیایی از حرف وجود داشت. رو بهم کرد و انگار میخواست حرف مهمی رو بگه.
    ایوان؟
    بله ژاکلین؟
    من هر روز به فکر بارتوشم. هر لحظه. من باید برای آروم گرفتن قلب شکسته ام و تسکین یتیم شدن رز کاری کنم.
    خودم رو روی صندلی جمع کردم و حواسم رو به اون سپردم.
    متوجهم ژاکلین . و درک میکنم که چقدر این اتفاق برات سخته. ولی آخه چه کاری از دستت بر میاد؟
    من چند روزه به این قضیه فکر کردم ایوان .. تصمیم خودم رو گرفتم و ازت میخوام کمکم کنی.
    ذهنم گذرگاه هزاران سوالی شد که تصمیم و نقشه ی ژاکلین چی میتونه باشه؟ سعی کردم حس کنجکاویم رو سرکوب کنم و منتظر شدم ژاکلین سرنخ بیشتری بهم بده.
    _ ایوان فقط میخوام کمکم کنی باشه؟
    شاید این بهترین فرصتی بود که بتونم گوشه ای از لطف های اون رو جبران کنم و نباید نااُمیدش میکردم . با انگشتام روی دسته ی صندلی ضرب گرفتم و با صدای مصمم جواب دادم : حتما ! با اینکه نمیدونم هدفت چیه ولی من کمکت میکنم.
    دوباره لبخند زد . اینبار یه لبخند شیطنت آمیز که نشون از یه نقشه ی خاص داشت و چهره ی ژاکلین نشون از فرشته ای داشت که از بهشت رونده شده باشه. خودش رو روی صندلی جا به جا کرد و آماده ی حرف زدن و گفتن فکرش شد....


    ادامه دارد...


    نوشته: lovely_grl

  • 45

  • 9




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 2 هفته،3 روز
      • 24

    • ممنونم که همیشه هستید .. قسمت دومشم آپ کردم امیدوارم بپسندید.. البته فکر کنم قسمت سوم ک آخرین قسمتشم هست نقطه ی اوج داستان باشه که با یه ایده ی خاص قصد دارم بنویسمش .. بهتون اطمینان میدم قسمت سوم برای ایوان و ژاکلین پر از هیجانه و این هیجان ب مخاطبم تزریق میشه .. بازم مرسی:)


    •   .سامان.
    • 2 هفته،3 روز
      • 7

    • لایک اول تقدیم شما آوا خانوم.


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،3 روز
      • 8

    • لایک سوم تقدیم شد، توصیف فضا و شرایط و در کل صحنه پردازی عالی بود، تعلیق انتهای داستان خیلی بی رحمانه بود و خواننده رو حسابی تو کف گذاشت!!!
      فقط دو تا ایراد ویرایش دیدم، یکی مثله بود که نباید ه کسره میگرفت، و یه جا این اواخر داستان که یه واو اضافه داشت، اما بقیه ش بی نقص و عالی بود، خسته نباشی، ادامه رو هرچه سریعتر بفرست. ممنون


    •   شاه ایکس
    • 2 هفته،3 روز
      • 14

    • قلمت رو خیلی دوست دارم خودتم میدونی ژاکلین رو هم دوست دارم فقط یه نکته ریزی است گشت های المانی تو مناطق باز چهار نفره و تو خیابان های شهر های اشغالی دو نفره بودن یکی بازرسی میکرده دومی با مسلسل پوشش میداده و بعید میدونم قهرمان حشری شما بتونه از گلوله های اشمیسرز سریعتر بدوه. در مورد سیستم کارت های شناسایی لهستان اطلاعی ندارم .تو کتاب کشتار کالینین نوشته بود فقط دانشگاه رفته ها مجبور بودن برن سربازی . اما بعیده که مردم اون کشور کارت شناسایی معمولی نداشته باشن مثل ایران که هم کارت پرسنلی داریم هم شناسنامه یا کارت ملی. نداشتن دست هم میتونسته به علت تصادف یا یه حادثه تو کارخونه باشه. اون قسمت مواجه با سرباز المانی یکمی غیر قابل باور بود کاش مینوشتی با دیدن گشتی های المانی به علت رسیدن ساعت منع عبور و مرور در حکومت نظامی به خانه ژاکلین برگشت. بجز این بقیه اش دوست داشتنی و عالی بود. (rose) (rose)


    •   Alouche
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • یکی به شیوا بگه بنویسه من دلم از اون داستانا میخاااد...بازم نظر قبلیم عین این رمانای ترجمه شدس بی روحه برای من مشکل از منه نه نوشته شما


    •   Mah_mb7
    • 2 هفته،3 روز
      • 7

    • واقعا خوشحال شدم انقد زود آپ کردی!
      خیلی خیلی قشنگ بود.
      قلمت خیلی راحت آدمو میبره تو دل داستان و لذت بردم.
      منتظر قسمت بعدیش میمونم :)


    •   Different man
    • 2 هفته،3 روز
      • 9

    • باید نظرمو بگم یا خودت میدونی دیگه؟!


      قسمت سوم وقتی آپ میشه من نیستم! هوامو داشته باش


      لایک 6


    •   Esfandiar49
    • 2 هفته،3 روز
      • 6

    • ناموسا دمت گرم لاولی . لایک 4 تقدیمت . دستت درست ، جقت پرملات . درود به روت ، گریپ فروت .
      .
      پ.ن1:
      حیف که اکنت هام شاتاوت شدن . حالا تو با کارتل جقی فیک ، حال خودتو خراب کن .خخخخ .


      بدتر از من ضدحال خوردی ؟ تاحالا .... من ته ته هرچی جقی بدبختم که خوشحالم .
      .
      راستی حداقل به داداچمون رحم کن ( نور چشمی )


    •   شاه ایکس
    • 2 هفته،3 روز
      • 7

    • بیچاره دیفرنت من سنی هم نداشت!! (biggrin)


    •   Different man
    • 2 هفته،3 روز
      • 5

    • >نقل از شاه ایکس:


      شهادتم مبارک


      فری به ادمین بگو برام بنر بزنه


    •   zodiakxxx
    • 2 هفته،3 روز
      • 5

    • داستانت مثل توصیف ژاکلین زیبا بود
      لایک به قلم زیبات
      تو فقط بشین بنویس برامون (rose)


    •   عشقبازمست...
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • احتمال "قتل عمدی و نابودی هواپیماها" وجود دارد
      چرا
      این هواپیما تاخیر بی‌دلیل داشته و چمدان‌های مسافرین را هم بار نزدند.


      حادثه کاملا عمدی و به قصد کشت تعداد زیادی از مسافرین و دانشمندان بوده است


    •   Lucky.man
    • 2 هفته،3 روز
      • 7

    • لاولی عزیز
      داستان خیلی زیبا فرد را با خودش همراه میکنه. حس میکنی جزو شخصیت های داستان، و داخل محیط و فضای خانه ژاکلین هستی. داستان خیلی زیباست و به نظر حیف میاد که ایرادی به نوشتار گرفته بشه. اما شاید من متوجه دو سه مورد نشدم.


      من خدمت سربازی نرفتم. چون جذب وزارت علوم شدم و از خدمت معاف. خیلی با مسائل گشت زنی و تفتیش سربازها و نگهبانها آشنا نیستم، ولی منطقی نیست نگهبانی کارت شناسایی بخواد و طرف با یک ضربه ولو به بیضه نگهبان بتونه به راحتی از مخمصه فرار کنه.
      نکته بعد این که؛
      به نظرم این قسمت بود یا نبودش هیچ تاثیری در محتوای داستان ایجاد نمیکنه. یعنی اگر کسی قسمت اول و سوم (که فرمودید آخرین قسمت است) را بخونه، چیزی از دست نداده و براش تاثیری نداره.


      به هر حال، داستانهاتو دوست دارم. منتظر قسمت سوم هستم.
      ممنون که هستی، باز هم بنویس.


      موفق باشید.


    •   zanbory
    • 2 هفته،2 روز
      • 5

    • داستان قشنگیه جدای از انشاء و نگارش زیباتون تمام جزئیات داستان را روی کاغذ میآورید و خواننده خودشو داخل اون محیط فرض میکنه و گیرایی بالایی داره
      اما این قسمت داستان کلا بیشتر چشم چرونی ایوان و توضیح میداد وفقط یدونه صحنه زدو خورد با اون سرباز آلمانی خارج از بحثتون بود .منتظر ادامه داستان قشنگتون بیصبرانه هستیم
      عالی هستی ❤ (rose)


    •   رز.سیاه
    • 2 هفته،2 روز
      • 4

    • لاولی جان ممنون بخاطره داستان حمایت.
      ازت یه درخواستی دارم اونم هم اینکه تا جایی که میتونی داستان رو پر از شیطنت دو طرف ادامه بده بعد برن تو کار همدیگه.
      اینجوری حداقل داستانها بیشتر جذاب تر میشه.
      داستانات منو یاد یه نویسنده قدیمی میندازه.
      به یاد کازینو رویال.


    •   اکبر_قرقی
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • 16 از من. عالی بود.


    •   .zy.zy.
    • 2 هفته،2 روز
      • 4

    • خوب


    •   ایکاروس
    • 2 هفته،2 روز
      • 5

    • تأیید می کنم .
      به پیوست یه نامه به مجله ی روزهای زندگی نوشتم تا این داستان رو چاپ کنند ...
      تشکر لازم نیست !


    •   marjan_aydin
    • 2 هفته،2 روز
      • 6

    • خسته نباشی عزیزم خیلی خیلی خیلی قشنگ بود لایک 25
      منتظر قسمت پایانی هستم
      امیدوارم عالی تمومش کنی ^_^


    •   Irish..GuNNer
    • 2 هفته،2 روز
      • 5

    • به به . بالاخره رسیدم به آخر ولی شرمنده نمیتونم بخونم . متنتون سنگینه و الان اعصاب ندارم . عجالتا لایکو میدم و میخوابم . با اینکه ارزشی نداره ولی امیدوارم بعدازظهر منتظر نظرم باشین . ایشالا که بی نقصه .


    •   S_503694
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • خیلی زیبا نوشته بودی و ولی نمیدونم چرا ژاکلین حس خوبی بهم نمیده. امیدوارم داستان به سکس ژاکلین و شخصیت اول نکشه!


    •   arsh2452
    • 2 هفته،2 روز
      • 6

    • سپاس که مینویسی و چه زیبا مینوسی ! مرسی که به خواننده ها احترام میذاری و یه متن تمیز تحویل میدی! من لایک میدم به همچین قلمی (rose) . لطفا از یک فونت استفاده کن ! دو تا فونت چشم رو خسته میکنه . (rose)


    •   arsh2452
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • کاش تو و Little__moon بیشتر بنویسید


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،2 روز
      • 7

    • بسیار زیبا.
      لایک تقدیم شد.


    •   _یوگی_
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • فقط چندخط روخوندم، برام جالب بود که نویسنده ای که اینقد ادعا داره چرا نمیتونه یک سطر بدون اشکال بنویسه، نویسنده محترم چندبار بهتون پیشنهاد دادم ننویسید سنگینترید، لازم شد علتشو تو پستای بعدی زیر همین بهتون بگم تا دلیل حرفمو بفهمین


    •   _یوگی_
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • اولین چیزی که تو ذوقم زد تمثیل شهردرشب به کودک درآغوش مادر اصلا اسلا اثلا قشنگ نبود، خیلی آبکی بود انگار فقط خواستین به یه چیزی ربطش بدین


    •   ali80xx
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • خب مثل همیشه داستانت روح نوازو زیبا بود
      فقط ی سوال فک میکردم فقط ما ایرانیا چای میخوریم


    •   _یوگی_
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • ((اولین قدمی که از در بیرون گذاشتم «بازهم»شنیدن اون صدای جادویی «پشت سرم» انگار تمام راههای رفتن رو برام به بن بست تبدیل کرد))
      این کپی مستقیم از روی متنه!
      به کلمات داخل گیومه دقت کنید، اگه از ایرادات گرامری که جمله رو کاملا گنگ بگذریم از مبالغه شعارگونه وغیر واقعی نمیشه گذشت


    •   loveteen1
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • کیرم تو داستانت
      تو کستان نویسی
      فقط گوز ادعایی


    •   _یوگی_
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • ((آروم و خالی از جرات و پر از احساس شرمندگی برگشتم...))
      این هم سطری مستقیم از متنه.
      خیلی خیلی خیلی آبکی وآماتور نیست؟
      بنظرتون اینکه نویسنده یه دختر بچه دبیرستانیه و زورکی میخاد ادای نویسنده هارو دربیاره، تو ذوق نمیزنه؟


    •   _یوگی_
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • ((صدای قدم های ژاکلین که پله های چوبی رو به ترق و توروق وامیداشت))
      دیگه این جمله اصلا نیازی به توضیح نداره! صدای قدم ها چطور پله ها را به ترق توروق وامیداشت؟
      بهتر نبود کلمه «صدای» رو از جمله حذف میکردی؟
      یه «که» هم اضافه نوشتی که جمله رو گنگ میکنن
      تهش باز آرایه ادبی! چه لزومی داره همه چیو به هم ربط میدی و اینقدر از کلمات غیرمرتبط با ساختار جمله (وامیداشت)استفاده میکنی؟ اینا اسمشون آرایه ست، مثل آرایش خانومها، واس زیبایی باید درحد متعادل استفاده بشه وگرنه متنتو شبیه جنده ها میکنه ...


    •   _یوگی_
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • ((بعد از صبونه میخاستم آماده رفتن بشم. این چیزی بود که اصلا دلم نمیخاست اتفاق بیوفته. ولی مجبور به رفتن بودم.))
      تو یه جمله کوتاه ۳تا نقطه گذاشتی، درحالی که جمله تموم نشده یعنی وسط جمله چرا نقطه؟؟؟ باز ایرادهای گرامری و ادبیاتی جمله به کنار بیشتر توضیح نمیدم فقط یه جمله مینویسم خودتون باجمله نویسنده مقایسه کنید
      «برخلاف میلم بعداز صبحانه بایدمیرفتم»
      بنظرتون این جمله کوتاه قشنگتر و رساتره یا جمله ی بلند و خیلی قروقاطی نویسنده؟


    •   mardvahshi
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • لایک ۳۱
      ذهنتان پویاست و داستان خوبی می نویسید اما حواشی و جملات تکراری داستان خیلی خسته کننده شده دیگه خیلی مودب و محجوب برخورد میکنند ژاکلین و ایوان ، باید این تابو و این سکوت در یک جایی شکسته می‌شد این در قسمت دوم اتفاق می افتاد اونم به شدت و به گرمی حتی از طرف ژاکلین پیشنهاد شدیدتر می شد مهر و علاقه از طرف ژاکلین به ایوان متمایل می شد چون ژاکلین جای خالی یه نفر رو داره پس چنین نیازمند نشون بده تجربه زندگی داره تجربه سکس داره، ژاکلین بیشتر باید احساس نیاز کن تایوان، داری داستانو خسته کننده ادامه میدی ، همش ژاگلین از پله‌ها بالا میاد پایین میره ایوان هم پاشو نگاه میکنه از اون ور دزدکی نگاه میکنه از اینور دزد کی نگاه میکنه این تابو باید در وسط های قسمت دوم داستان شکسته می‌شد خیلی کش دادین اما اگر قرار است سکس اینهارا عریان تشریح کنید واسم اندام های تناسلی را همراه با عملکرد شرح دهید باید قدرتمند ترین صحنه پردازی های سکسی را رقم بزنید طوری که هر خواننده مدهوش ترین شخص باشه که لذت برده


    •   mardvahshi
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • ایتجا شهوانی هست و داستان های عریان نوشته میشه اما داستان شما خوبه ولی خیلی خشک و بدون تمایل و بی روح لطفا قسمت سوم ژاکلین را عاشق تر و متحول تر کن


    •   شاه ایکس
    • 2 هفته،2 روز
      • 3

    • دیفرنت من گرامی بنر مال سوسولاست ما فقط موشک میزنیم!!! (biggrin) فقط به خاطر اینکه روی شما زمین نیوفته از دیشب تاحالا دارم عکس ماساژور ها رو بررسی میکنم. 104 هدف رو انتخاب کردم فقط بیزحمت با سپاه یا بنیاد شهید یه هماهنگ کن بودجشو واریز کنن که عملیات رو با رمز یا سروش!! رفته توش!!!شروع کنیم (biggrin)


    •   Pirefarzane
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • ادامه اش رو بنویس. . . . . . . . . . . . . . . . .
      قشنگ بود.این دفعه بهتر شده.این نوع تعلیق قشنگه.کمی ارتباط منطقی بیشتر توی داستانت لازمه..بیشتر توجه کن که چفت و بست داستان درست از کار دربیاید.کلی بابت ضربه به تخم سرباز آلمانی خندیدم


    •   Marshaall_Boss
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • Lovely_grl


      میدونی که مثل همیشه بی برو برگرد لایک کردم...خواهش میکنم بقیشو هرچه سریعتر بده آپ کنن.بیصبرانه منتظر بقیشم.
      تو یه داستان نویس قهار و دوست داشتنی هستی.مرسی


    •   Vashkin
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • زیبا بود
      امیدوارم قسمت بعد زودتر اپ بشه


    •   Safe.hose
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • قلمتون قابل ستایش. به همه مواضع به خوبی اشاره میکنین توی داستاناتون
      قلمتون هم بسیار روون هستش . ولی فقط واسم ی سوال پیش اومد تو این قسمت از داستانتون و اون هم که اکثرا برای بازرسی فردی دو تا نازی المانی هست که یکی ماجور گشتن فرد هست و دیگری هم مواظب که فرد خطایی ازش سر نزن . ولی توی داستانتون فقط از ی شخص استفاده شده . البته شاید این دلیل شخصی من هستش و شما دلیل موجهی دارین توی داستانتون ..
      در هر صورت خسته نباشین و قلمتون همیشه شیوا باشه
      منتظر قسمت جذاب و پایانی داستانتون هستم


    •   مهرپویا
    • 2 هفته
      • 2

    • اه اگر ازادی سرودی میخواند کوچک همچون گلوگاه پرنده ای
      هیچ‌کجا دیواری فروریخته بر جای نمی‌ماند.
      سالیان بسیار نمی‌بایست
      دریافتن را
      که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانی‌ست
      که حضورِ انسان
      آبادانی‌ست.

      همچون زخمی
      همه عُمر
      خونابه چکنده
      همچون زخمی
      همه عُمر
      به دردی خشک تپنده،
      به نعره‌یی
      چشم بر جهان گشوده
      به نفرتی
      از خود شونده،
      غیاب بزرگ چنین بود
      سرگذشت ویرانه چنین بود.


    •   Irish..GuNNer
    • 2 هفته
      • 2

    • سه بار تو دو روز خوندم و سعی کردم به نکات مثبتش دقت کنم ولی هرکار کردم با متن اخت نشدم . نمیدونم مشکلش کجایه. مطمئنا از قلم شما نیست ولی خب ...
      با عرض شرمندگی دیس (rose) (rose) (rose)
      (بی‌شک فرهیختگان متنو فهمیدن و تحسین کردن)
      قلمتون شیوا و موفق باشین.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو