تقدیر (۱)

    یک اتفاق کافی بود موجب نابودی کلی شخصی بشه همین یک ماه پیش قهرمان کشور شده بود ولی بعد از اتفاق همه چیزش نابود شد به طوری دوباره رو به سیگار مشروب مواد اورد دیگه چیزی برا از دست دادن نداشت طوری که بهش میگفتن فردا میمیری براش مهم نبود روزشب فقط به این فکر کرد واقعا دوست خوبی بود براش یانه؟
    فقط دوماه کافی بود از ان مرد ورزشکار شاد خندان یک مرد ژولیده غمگین ناراحت درست کنه که باهیچ کسی حرف نزنه.تنها کاری که دوماه میکرد بره تو پارک رو نیمکت بشینه سیگارش روشن کنه شروع به فکردن کنه تاوقتی که پاکت سیگارش تموم بشه از اونجا بره.دریکی از روزها نشسته بودم تو پارک تو افکار خود بودم به طوری اطرافم حس نمیکردم ناگهان ی صدای دخترونه صدام داره میکنه
    اقاببخشید میشه کمکم کنید؟
    تازه به خودم امدم دیدم خانومی رو زمینه افتاده با دستش پاش گرفته بهم میگه میشه کمک کنید رو نیمکت بشینم پام پیچ خورده نمیتونم به تنهای بلند بشم ممنون میشم کمک کنید.بلند شدم بدون هیچ حرفی بزنم کمک کردم بشینه رو نیمکت دوباره فرو رفتم تو افکارم سیگار میکشیدم.
    ناگهان شنیدم صدا من میشنوی نکنه کری؟
    به خود امدم دیدم هنوز خانوم کنارم هست داره بهم میگه برگشتم گفتم شرمنده حواسم نبود بفرمایید
    برگشت گفت مرسی لطف کردید کمک کردید ولی انگار حال شما از حال من بدتر هس به طوری هرچی شما صدا کردم نمیشنیدید
    گفتم شرمنده تو افکارم غرق شده بودم
    گفت یعنی اینقدر که صدا اطرافت نمیشنوی؟
    سکوت کردم چیزی نگفتم.
    دیدم بلند شد درد تو چهرش معلوم بود پاش هنوز درد میکنه تشکر کرد رفت.
    همین طوری روزها زندگیم میگذشت هرروز نابودتر میشدم.
    یک روز دیگه نشسته بودم تو پارک دیدم همون خانوم امد سمتم سلام کرد
    جواب سلامش دادم
    اجازه هست بشینم‌کنارت
    گفتم بفرمایید
    سکوت فضا گرفته بود
    ناگهان گفت چند وقت هست توجم به شما دارم میکنم هرروز چندساعت روهمین نیمکت میشنید بدون این که کاری کنید اگه امکانش هست میشه دلیلش بگید
    گفتم دلیلش جذابیتی نداره بگم.
    گفت مشتاقم بدونم نفس عمیقی کشیدم گفتم ی اتفاق کل زندگیم نابود کرد.
    چه اتفاقی؟
    بهترین تنها رفیقم از دست دادم فوت کرده.
    متاسفم تسلیت میگم معلومه براتون خیلی ارزشمند ومهم بوده.
    ممنون بله مثل برادرم بودازبچگی باهم بزرگ شدیم خوندن نوشتن باهم خوندین تو دوره که همه من مسخره و اذیت میکردند به خاطرمشگلی داشتم تنها کسی که هوام داشت اون بود.
    ببخشید چه مشگلی؟
    تو بچگی 4سال بیشتر نداشتم به خاطر شیطنت خودم موجب شدم اب جوش سماور بریزه روم اون موقع زبانم بند امد لال شدم به مدت3 سال نمیتونستم حرف بزنم تا اینکه اول دبستان تونستم شروع کردم به حرف زدن ولی اشتباه یا نامفهوم میتونستم حرف میزدم تنها رفیقم بود بهم نخندید.
    واقعا متاسفم باید برم جایی ،راستی اسم من پریسا هست.
    خوشبختم منم متینم به سلامت.


    روزها گذشت دوباره دیدمش امد سمتم
    سلام اقا متین.
    سلام پریسا خانوم.
    ببخشید سری قبل مجبور شدم برم پس چرا دوباره تنها نشستید تاکی میخواید به خودتان سخت بگیرید.
    خواهش میکنم نمیتونم فراموشش کنم هیچ وقت هرروز که میگذره بیشتر فکر میکنم اوقات که باهم15سال داشتیم.
    ان شخص فوت کرده ولی شما زنده هستید مطمن باشید رفیقت راضی نیست این طوری به خودتون سخت میگیرید.
    نمیدونم چی بگم اگه اذیت نمیشید ی نخ سیگار روشن کنم.
    بکشید مشگلی نیست.یعنی اینقدر تنها هستیدحال شما عوض نمیشه.
    ازوقتی این ماجرا اتفاق افتاد سکوت کردم با هیچ کس ی کلمه حرف نزدم هرکی میشناختم ازم دور شد.
    حتی دوست دخترت؟
    ندارم اگه داشتم مطمنم دور میشد.
    ولی فکر نکنم هیچ دختری تو این شرایط دوست پسرش ول کنه حتی بیشتر بهش محبت میکنه. نمیدونم شاید راستی پریسا خانوم پات خوب شد؟
    بله خداشکر اون روز نمیدونم چرا ی دفعه پام پیچ خوردم زمین.
    دوباره سکوت همه جا گرفت
    تا اینکه
    اقا متین من باید برم ولی قبلش دوست دارم بیشتر باشما اشنا بشم حرف بزنم.
    نیاز به دلسوزی ترحم کسی ندارم.
    واقعا که سر دلسوزی نگفتم بیشتر شما بشناسم شخصیت شما قبل این ماجرا چی بوده.
    باشه قبوله این شماره منه ولی فکر نکنم هم صحبت خوبی باشم.
    خداحافظ.
    به سلامت
    شب دیدم پیامی ناشناس تو تلگرام برام امده سلام خوبید؟
    سلام ممنون شما؟
    پریسام عصر تو پارک هم دیدیم.
    بله شناختم شما خوب هستید.
    بله ممنون.
    سکوت دوباره برقرار شد
    تا اینکه پیام داد واقعا ادم کم حرفی هستید.
    حرفی ندارم بزنم.
    خوب قبل فوت دوستت چطور بود زندیگت؟
    مثل الان یکنواخت بود ولی مثل الان برام غمناک نبود.
    خوب چه کارهایی میکردید.
    روزها درگیر درس ها دانشگاه بودم بعدظهر ها همش تو باشگاه تمرین وکار میکردم تا شب روزهام همین طور میگذشت ولی زندگیم شاد بود لذت میبردم.
    چه خوب ولی کارتو باشگاه نکنه مربی هستید؟
    هم اره هم نه مدرک مربی گری ندارم خودم چندسال هست تمرین میکنم حرفه ای اشنا هستم به حرکات به عنوان کمکی به مربیم تو باشگاه کمک میکنم.
    چه خوب هنوز ادامه میدید؟
    نه بعد ماجرا فوت رفیقم همه چیز ول کردم از نظر روانی ریختم بهم نمیتونستم ادامه بدم


    دوباره که سکوت کردید حرفی برا گفتن ندارم یعنی حتی دلتون نمیخواد من بشناسید
    واقعیتش نه چون دلم میخواد تمام ادم ها این شهر برام غریبه باشند کسی نشناسم
    دیگه اون شب حرفی بینمون زده نشد.
    یک هفته از این ماجرا میگذشت دیگه ندیدمش پیامی بهم ندادیم تا اینکه دوباره دیدمش تو پارک رو نیمکت نزدیک اسباب بازی ها نشسته بود. داشتم نگاهش میکردم متوجه شدم اون هم داره نگاهم میکنه ولی تو صورتش یک حس ناراحتی وعصبانیت موج میزد سیگارم انداختم رو زمین با کفشم خاموشش کردم شروع کردم به سمتش برم که بشینم کنارش باهاش حرف بزنم ولی ناگهان دختر بچه دوید سمتش دستش گرفت گفت مامان مامان بیا میخوام تاب بازی کنم میخوام هول بدی.
    راهم کج کردم به سمت خونه.شب حدود ساعت 9بود بهم پیام داد سلام اقا متین خوبی؟امروز دیدم داشتید می امدید سمتم ولی یک دفعه رفتید. سلام‌پریسا خانوم‌ممنون لطفا میشه دیگه پیام ندید.
    چرا دقیقا؟
    چون امروز دیدم بچه دارید.
    یعنی مشگل اینکه یک بچه دارم و مادرم براهمین میخواید پیام ندم صحبت نکنیم.
    خیر چون متاهل هستید دلم نمیخواد.
    یعنی افراد متاهل حق حرف زدن با بقیه ندارند؟حق دارند ولی من دوست ندارم وجودم اجازه نمیده با یک خانوم متاهل که نمیشناسمش و شناختی ازش ندارم حرف بزنم.
    افرین ولی بخوای بدونی نزدیک به دوسال هست همسری ندارم....
    طلاق گرفتید؟
    نه همسرم فوت کرد.
    متاسفم دلیل فوتش چی بود؟
    داستانش طولانی هست فکر نکنم شماحوصله شنیدنش داشته باشید.
    کنجکاو شدم بدون اگه دوست ندارید تعریف نکنید.
    17سال پیش که 20سالم بود با شوهرم اشنا شدم ازدواج کردم اسمش مجید بود.
    همه جوره هم دوست داشتیم هوا هم داشتیم سختی ها زیادی تحمل کردیم یک مشگل تو زندگی داشتیم برامن خیلی سخت بود.
    چه مشگلی داشتید؟
    ده سال اول زندگی بچه دار نمیشدیم به طوری از همه میشنیدم میگفتن به شوهرم این زن اجاقش کوره طلاقش بده.
    حتی طوری که من به مجید پیشنهاد دادم‌اگه میخوای یک زن دوم بگیر برات بچه بیاره چون شخصا میدیدم چقدر بچه دوست داره نمیخواستم این آرزو ازش بگیرم ولی مجید موافق نبود.
    میگفت حتی بچه دار نشیم مشگل نداره.
    همه جور دنبال رفع این مشگل بودیم. براهمین شروع کردیم رفتن پیش کلی دکتر استفاده از دارو وقرص حتی از روش ها سنتی بهمون پیشنهاد میشد انجام میدادیم ولی موفق نبودیم.
    8سال میگذشت یک روز داشتم شلوار مجید خالی میکردم تا بشورم تو شلوارش مقداری تریاک دیدم برام خیلی سنگین بود چون تو این چند سال مجید حتی لب به سیگار نذاشته بود.
    با عصبانیت رفتم سراغ مجید پلاستیک که تریاک داخلش بود انداختم جلوش گفتم مجید این چیه چرا اخه تو حتی سیگار نمیکشی یک دفعه رفتی سراغ تریاک.
    برگشت بهم گفت پریسا ما همه چیز امتحان کردیم یک دوستام بهم پیشنهاد داده استفاده کنم میتونه کمک کنه برامشگلی داریم بعدا قرار نیست هرروز استفاده کنم هفته یک بار استفاده میکنم هرموقع بچه دار شدیم میذارم کنار.
    وقتی فهمیدم برا بچه دار شدن راضی به انجام دادن هرکاری هست سکوت کردم با سرم تایید کردم حرفاش.
    مجید تا یکسال سر حرفش بود هفته یک بار فقط استفاده میکرد مقدارش کم بود.
    تا اینکه متوجه شدم حامله هستم وقتی به مجید گفتم قرار هست چند ماه دیگه یک نفر بهت بگه بابا اینقدر خوشحال شده انگار کل دنیا بهش داده بودم.
    وقتی دخترمون آرزو به دنیا امد مجید اینقدر شاد خوشحال بود هفت شب کل محله شام داد.
    دیگه اون نگاه بد اطرافیان بهم نبود همه دیگه بهم احترام میذاشتن.
    ولی مجید هیچ وقت قولش انجام نداد دود کنار نذاشت.
    تولد دوسالگی آرزو میگذشت مجید خیلی تغیر کرده بود مصرفش رفته بالا دیگه هرروز میکشید عصبانی میشد سرم فریاد میکشید.
    من تحمل میکردم چیزی نمیگفتم به خودم میگفتم چطور مجید 10سال پای من ایستاد بچه دار نمیشدم منم باید کمکش کنم.
    تمام سعیم میکردم کمکش کنم بذاره کنار ولی نمی تونست انگار خودش نمیخواست.
    دیگه طوری شده بود با رفیقاش جمع میشدن خونه میشستن پا کشیدن انتظار داشت منم مثل گارسون بهشون سرویس بدم چایی وغذا خودش و رفیقاش اماده کنم بدم بهشون.
    همین طور میگذشت تا نزدیک به تولد5سالگی آرزو بود به خاطر دل درد حالت تهوع داشتم پیش دکتر رفتم وقتی دکتر معاینه کرد بهم گفت خانوم تبریک میگم سه ماه هستید باردار هستید.
    ولی این بار زیاد خبر خوشحال کننده برامن نبود ولی میدونستم مجید از این خبر خیلی خوشحال میشه بال در میاره براهمین رفتم شیرینی فروشی کیک کوچیک خریدم تا جشن بگیریم این اتفاق. درخونه باز کردم رفتم داخل شنیدم صدا داد فریاد میاد.
    یک دفعه ضربه محکم بهم زده شد خوردم زمین سرم‌خورد به دیوار بیهوش شدم.
    تا اینکه چشمام باز کردم دیدم رو تخت بیمارستان هستم درد عجیبی تو بدنم حس میکردم.
    رو صندلی کنار تخت دیدم محبوبه خواهر شوهرم نشسته چشماش پر از اشک هست.
    با صدای نالان و اروم گفتم محبوبه چی شده چرا گریه میکنی چه اتفاقی افتاده من اینجام.
    محبوبه اشکاش رو صورتش با دست پاک کرد با صدایی پر ازغم گفت....


    ادامه دارد....


    نوشته: Znbg

  • 9

  • 8




  • نظرات:
    •   Quf_x
    • 1 ماه
      • 3

    • فضای داستان بد نبود... ببینیم ادامشو چیکار میکنی... با فضاط داستانت حال کردم


    •   407TT
    • 1 ماه
      • 6

    • خاطره نویسی فضا سازیت شخصیت پردازی و... خوب بود ادامه بده


    •   black.dog
    • 1 ماه
      • 3

    • استعداد خوبی داری ادامه بده.
      داستان نویسان بزرگ سایت بیایید که رقیب سرسختی پایش را به سایت گذاشت.


    •   Mahan.king
    • 1 ماه
      • 1

    • قشنگ بود ادامه بده ولی مثل اینکه امشب ادمین زده تو کاره بیوه میوه


    •   Nikan.aa
    • 1 ماه
      • 1

    • دوست عزیز داستانت خوب اما لهجت یکم در خور داستان نبود به نظرم روی نگارشش بیشتر دقت کنی و طوری بنویسی که خواننده بتونه رون تر بخونه اونوق بهترم میشه


    •   Jamesdane
    • 1 ماه
      • 0

    • جالب بود


    •   Alouche
    • 1 ماه
      • 4

    • یکم عادی تر ساده تر صمیمی تر بنویس خو ..این شکلی ندوس ..نالان!!!


    •   LustLove
    • 1 ماه
      • 1

    • کاش لااقل یکبار ویراستش میکردی که بشه خوندش!... ‏‎ :-|


    •   ali80xx
    • 1 ماه
      • 0

    • چ عجب بالاخره یک داستان دیدیم
      تا اینجاش ک خوب بود بقیشم بنویس


    •   dsa321
    • 1 ماه
      • 0

    • سلام
      آقای عشقبازمست
      ی ذره تفکر خوب چیزیه وطن فروشی هم حدی داره آخه تا کی حماقت


    •   Arsham1818
    • 1 ماه
      • 0

    • گُت وِرَن تو که اینقد زر زدی بقیشم نوشخار میکردی دیگه


    •   Faludehmalude
    • 1 ماه
      • 0

    • مجید گُه چه غلتا


    •   Navid.master
    • 1 ماه
      • 0

    • اولش خوندم خوشم اومد بعد كه فهميدم كى نوشته بيشتر خوشم اومد پرچمت بالاست


    •   ممد_مارمولک
    • 1 ماه
      • 1

    • خوب. بزار یه مثال خوب که شنیدومو برات بزنم نویسنده عزیز. فرض کن داری تلویزیون میبینی و هی نویز میفته و تصویر خش خشی میشه. آیا میتونی از تماشای تلویزیون لذت کامل ببری؟ قطعا نه. چون تصویر که قرار بوده پیام رو به تو برسونه مشکل داره.


      تو داستان هم کلمات هستن که قراره پیام رو انتقال بدن. وقتی نوشتارت خوب نباشه مخاطب با داستانت ارتباط برقرار نمیکنه و ممکنه تاثیری که میخواستی رو نداشته باشی.


      لطفا دفعه بعد که مینویسی به نشانه های نگارشی مثل نقطه، ویرگول و گیومه توجه کن. شکل ظاهری بندها و البته فاصله بین کلمات خیلی مهمن. اگه نوشتارت بهتر بود حتما به موضوع و پرورش خوبش لایک میدادم. :*


    •   مردتنها90
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • تحولی شگرف در زمینه ناباروری، تریاک!!! مگه میشه؟؟ مگه داریم؟؟ شما به تنهایی مرزهای علم پزشکی زنان وزایمان ونازایی رو جابجا کردی (dash)


    •   شنل_قرمزی
    • 1 هفته
      • 1

    • دوس داشتم بخونمش اما حقیقتا باهاش ارتباط نگرفتم :( امیدوارم بعدیا خیلی بهتر باشه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو