خاطرات یک معلم (۲)

    ...قسمت قبل


    درود بر جوونای خوشتیپ،خوشفکر،خوش اخلاق و تلاشگر
    میخوام یه خاطره را براتون بنویسم .ولی تا جواب بعضی از خوانندگان داستان قبلی را ندم نمیشه.
    ببین من 67سالمه،35سال معلم بودم،اینکه بقول شما باید بنشینم شعر سنگ قبرمو بنویسم،توبه کنم،نصیحت کنم و ....دلم نمیخواد.
    کوه میرم،شعر میگم ولی نه برای سنگ قبر،داستان سکسی مینویسم،توبه هم نمیکنم .چون نمیخوام برم بهشت،نصیحتم نمیکنم چون بقیه بیشتر از من میدونن.
    از دروغ و ریا نفرت دارم.دنبال مال و ناموس کسی هم نبودم،به نظر شما از چی توبه کنم؟
    یارو از اینکه من چندتا از تغذیه رایگان را از سهم خودم ،اونم 48سال پیش به چندتا خانم دادم دلش میسوزه چون ندیده،نمیدونه چقدر تغذیه رایگان اضافه بر نیاز میدادن.گاهی به بچه‌ها میگفتیم کیسه بیارن تا ببرن خونه که تو انبار خراب نشه.
    بگذریم،اصل خاطره را بگم تا سرد نشده.


    روستای محل کار من،با آخرین روستای ماشین رو یه چند کیلومتری فاصله داشت،از آخرین روستا که ماشین رو بود،10تا قاطر کرایه کردم،با دونفر بلد راه روستای مقصد را پیش گرفتیم.
    راه کوهستانی و صعب العبور بود.بار سه تا از قاطرها دبه های 20 لیتری نفت و مابقی تغذیه شش ماه بچه‌ها و ملزومات یک کلاس پنج پایه و وسایل شخصی من بود.
    وقتی که رسیدیم به روستا دیگه تاریکی شب داشت شروع میشد.
    اهالی اومدن کمک دادن و وسایل را گذاشتیم تو مدرسه،اینم بگم خیلی تحویلم گرفتن.
    مدرسه شامل سه تا اتاق بود که مثل خونه های روستا با سنگ و گل ساخته شده بودن.یک اتاق انبار توشه بود،یک اتاق هم کلاس درس،اون یکی هم که بیشتر شبیه یه کلبه شکار بود خونه من بود.


    دو تا بخاری نفتی چکه ای هم داشتیم که معلوم بود قبلا با هیزم روشن شده بودن چون مخزن نفتشون را کنده بودن،داخلشون هم خاکستر بود.
    شاگردام 9تا بچه بودن،4تادختر و 5تا پسر،دوتاشون کلاس پنجم بودن،دونفرمکلاس اول،بقیه هم دوم و سوم و چهارم .
    من باید این 9تا فرشته را درس میدادم.
    اداره کلاسهای 5 پایه اون زمان شیوه بسیار جالبی داشت.بچه های کلاس پنجم و چهارم حکم معاون و همکاران منو داشتن.مثلا دیکته به کلاسای پایینتر،و تصحیح ورقه‌های اونا وظیفه کلاس بالاییا بود.
    درسهای دیگه مثل علوم و حساب و جغرافی و هنر نیز با شیوه هایی آموزش میدادیم که بسیار جالب و موثر بود.
    اوضاع خوب بود و روز به روز بهتر میشد.
    بچه‌ها مثل خواهر برادر همدیگر را دوست داشتن.منم تو اون سن کم از بس که اهالی نجیب روستا برام اهمیت قائل بودن،احساس بزرگ بودن میکردم.
    با اولین برف همه جا سفید شد.سرما بیداد میکرد.ولی من گرم کار بودم.
    صبحها تا ظهر با بچه‌ها تو کلاس سرگرم بودیم.دوتا پسر کلاس پنجمی با وظایفی که بر عهده داشتن تو سن کم مدیریت و مسئولیت را تجربه میکردن.دختر کوچولوها مثل فرشته ،پاک و نجیب بودن.وظیفه رُفت و روب و تمیز کاری هم بر عهده اونا بود .کارهایی مثل تهیه هیزم مدرسه هم با همکاری همه پسرا انجام میشد.عصرها با دوتا پسرا که پنجمی بودن میرفتیم سراغ تله ها،اگر حیوونی دست یا پاش تو تله گیر میکرد با صدای زنگوله متوجه میشدیم.
    شکار ،اون هم با تله خیلی جذاب بود.ولی الان از این کارم پشیمونم،اون زمان واقعا نمیفهمیدم .فقط دنبال هیجانش بودم.اغلب خرگوش و روباه تو دام میافتاد،یه تیکه گوشت خرگوش را طعمه میکردیم،روباه میرفت سراغ گوشت .دست یا پاش تو حلقه دام که همیشه با برف استتار میکردیم،گیر میکرد.تلاشش برای رهایی باعث تکون خوردن زنگوله میشد و باقی قضایا.
    یکی از اهالی هم که خودش اینکاره بود،پوستشو میکندو نگهداری میکرد تا موقع فروش.
    اگر روباه یا گرگ به تله میافتاد،سختترین کار زنده گیری و سپس کشتنش بود تا پوست سوراخ نشه.سر حیوون را میکردن تو یه کیسه زخیم چرم،بندشو اینقدر محکم میبستن تا حیوون بیچاره خفه شه،که معمولا ضربه قبضه کارد تو سر حیوون را راحت میکرد.
    یه روز عصر رفتم سراغ تله ها،تو مسیر شعرای کتاب فارسی را میخوندم تا بچه‌ها با تکرار حفظ کنن،نزدیک یکی از تله ها صدای زنگوله را شنیدیم.
    دست یه ماده گرگ جوون تو دام گیر کرده بود.هر چه تلاش میکرد گره محکمتر و صدای زنگوله بلندتر میشد.
    ابراهیم «یکی از بچه ها»پیشنهاد داد بره دنبال باباش ولی من چون خیلی دلم میخواست شجاعتمو به رخ بکشم و خودی نشون بدم.رفتم سراغ گرگ،بقیه گرگا به تجربه میدونستن لاشه گرگ بیچاره تا ساعاتی دیگه رها میشه و اونا میتونن گوشت تازه همنوعشونو بخورن.
    برا همین چندتا گرگ اطراف پلاس بودن.


    کیسه چرمی را برداشتم و در حالی که گرگ بیچاره سعی میکرد از دست من فرار کنه،بهش نزدیک شدم.دندونای تیزشو نشون میداد و غرش میکرد.با حرکت سریع کیسه را کشیدم سرش.
    تلاشش برای چنگ زدن با دست آزادش بینتیجه بود.چون لباسای من زخیم بود و سریع وزنمو انداختم روی حیوان بیچاره و بند را محکم کشیدم.
    وقتی لاشه گرگ نگون بخت را بردم روستا انتظار داشتم بهم مدال بدن.بعدها فهمیدم زنهای این جماعت همشون گرگ کش تشریف دارن.


    شبها معمولا سعی میکردم سرگرم موج
    رادیو باشم.اون وقتا رادیو دهلی ترانه‌های ایرانی پخش میکرد.رادیو تهران هم برنامه‌های جذاب و خوبی داشت،نمایشنامه های رادیویی،ترانه‌های مرضیه،ملوک ضرابی،بنان،سیمین غانم،و....که گوش دادن به این آهنگها تو نور فانوس و آتیش اجاق خیلی حال میداد.مخصوصا با نشئگی آبجو و ...،
    من اون وقتا تو مصرف سیگار هم خیلی افراط میکردم،گاهی شبها تا 5نخ سیگار را دود میکردم.که خوشبختانه ترکش کردم.
    زندگی بود دیگه،اعصاب راحت باشه تو یه روستای کوهستانی بدون امکانات هم کیف میکنی.
    سال تحصیلی با سرعت سپری میشد.


    بجز فوت پدر بزرگ یکی از بچه ها اتفاق بدی نیفتاد.که انجام مراسم خاکسپاری و خوندن دعای سرقبر و نماز میت بر عهده من بود.که قبلا تو دانشسرا بهمون یاد داده بودن.
    عید شد و من نتونستم بیام پایین،گاهی به رعنا و شهین فکر میکردم و دلم میخواست برم ببینمشون.ولی اهالی نذاشتن بیام پایین،میگفتن خطرش زیاده.
    آخرای اردیبهشت،راهنمای تعلیماتی با یه قاطر اومد.از بچه‌ها امتحان گرفت،بچه‌ها روسفیدم کردن،تو شفاهی و کتبی،بهترین نمره منطقه را گرفتن.
    آخر خرداد باید ابراهیم و سهراب«کلاس پنجمی ها»را میاوردم مرکز برای امتحان نهایی،تازه نظام آموزشی جدید،راه اندازی شده بود،امتحان پنجم ،نهایی بود و با تشریفات سختی بر گذار میشد.


    ابراهیم و سهراب را بردم تحویل اداره دادم که در چند روز امتحان نهایی تو خوابگاه همراه بچه‌های سایر روستاها
    اقامت داشته باشن.
    رفتم حساب داری،فیشهای حقوقی 8ماه باضافه عیدی و پاداش را گرفتم،پنج هزارو سیصد تومن پول به حسابی که خودشون نزد بانک ملی باز کرده بودن واریز شده بود،اون زمان یک سکه پهلوی معادل یک سکه تمام بهار آزادی امروز 85تومن قیمت داشت.یعنی من هرماه تقریبا 7سکه حقوق دریافت میکردم،بدون پاداش،یعنی 28میلیون امروز.
    این حقوق از سال 57 کم وکمتر شد تا الان نیم سکه دریافت میکنم،بقیه شو میدم برای نابودی اسرائیل غاصب ،البته اگر خدا قبول کنه.


    یه بره چاق و چله صد تومن بود.یعنی من با پول 8ماه کار و یک ماه پاداش،معادل 53تا بره چاق و چله بابت آموزش به 9تا بچه روستایی پول گرفتم.اگه 3ماه تابستون را هم بهش اضافه کنید،ببینید برای با سواد کردن 9تا بچه چقدر خرج کردن تا اینها معتاد و فاسد نشن،تا این 9 تا بچه ایرانی بتونن کتاب بخونن.تغذیه رایگان هم باشه ،اشانتیون.
    من معلم به قول دوستمون عرق خور ،
    هنوز شاگردای قدیمم را مثل بچه خودم دوست دارم.


    اگر قول بدین داستانهای محارم و نامردی و انحرافات جنسی را نخونین دفعه بعد میبرمتون پیش شهین خانم و رعنا.


    واقعا وقتی که خوندم یارو از محارم نوشته بود ،حرمت خواهر و مادر را شکسته و ......عمیقا متاسف شدم.


    خوش باشید ولی نه به هرقیمتی


    نوشته: آموزگار

  • 86

  • 25




  • نظرات:
    •   anonym.masi
    • 3 ماه،2 هفته
      • 5

    • اگه کامنت منو میخونی ینی نفر اول نیستی هههه


    •   Q.mars
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • گرگ بیچاره سعی میکرد از دستت تو فرار کنه ؟ مگه گربه ست ک ازت بترسه ؟
      فیلم هندی نبین تو ک جنبه نداری خب


    •   anonym.masi
    • 3 ماه،2 هفته
      • 8

    • نوش جونت که از زندگیت لذت بردی و هنوز دلت جوونه به این کامنتا نیگا نکن راه خودتو بروو


    •   DR.KIRKOLOFT2
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • من یه مسئله ای رو خرمت نویسنده ها بگم


      عزیزم خایمالی های شما اول داستان قابل تحسینه ولی هیچی از دیس دادن های ما کم نمیکنه


      پس انقد نمال برادر تخمام درد گرفت


    •   Drax
    • 3 ماه،2 هفته
      • 11

    • من از داستان ها و فیلم هایی که زمانش مربوط به گذشته باشه خصوصا قبل از انقلاب خوشم‌میاد چون فکر میکنم اخرین خوشی های این مردم مال اون وقتا‌بوده
      من از داستانا خوشم‌میاد ادامه بده
      خصوصا ازاین مقایسه کردنای حقوق اون موقع و الانت
      نابودی رژیم غاصب سوت جیغ هورا صلوات


    •   2067Kourosh
    • 3 ماه،2 هفته
      • 4

    • درود بر شما
      چشم براه ادامه داستان هستم


    •   mehdisaadi
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • کیرم تو خودت و داستانت


    •   شاه ایکس
    • 3 ماه،2 هفته
      • 23

    • شهین و رعنا اگر الان زنده باشن یا رو ویلچرن یا تو کما!! شاید برای نسل شما که رفتین مرگ بر شاه گفتین هم ریدین تو زندگی خودتون هم تو سرنوشت ما مناسب باشن ولی به درد ما نمیخورن!!


      پی نوشت: شاه به کسی که 19 سالگی رفته بود تدریس یعنی عملا دانشگاه هم نرفته بوده ماهی هفت سکه طلا میداده تا بچه های دورترین روستای مملکتش هم فراموش نشن مراتع رو ملی میکنه که پدراشون صاحب زمین بشن براشون خوراکی میفرسته که بچه ها سیر باشن مشت مشت طلا کف دست معلم میزاره که انگیزه یاد دادن داشته باشه!! بازم میگم خدا رو شکر که اون دیو رفت فرشته به جاش اومد وگرنه هیچ کدوم از مشکلات امروزیمون رو نداشتیم سالی یکبار هم یاد خدا نمیکردیم!!!
      پی نوشت دوم: کیا مستند اریا مهر رو دیدن؟؟


    •   خوشگلخانم
    • 3 ماه،2 هفته
      • 7

    • آقااجازه ؟ داستانتون خوب بود این سری فکرکنم دلخوربودین ازکامنتایه سری اول اینجاعادیه این چیزا شمابدل نگیر (rose)


    •   jerard96
    • 3 ماه،2 هفته
      • 9

    • از توصیف هات خوشم اومد
      واقعا انتظار اینک کسی تو این سن تو شهوانی داستان بنویسه ی خرده دور از انتظاره


      منتظرم ادامشم
      البته امیدوارم تو قسمت بعدی خرابکاری نکنی و ب همین شکل و شیوه و با هیجان ادامه بدی


    •   Sakopako
    • 3 ماه،2 هفته
      • 8

    • زنده باشید
      و روح پدر و پسر هم شاد.
      خداوند نعمتی داد و ما کفران کردیم.
      به تلافی همون طور که آدم آز بهشت رانده شد ما هم ۱۴۰۰سال عقب گرد کردیم....


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 ماه،2 هفته
      • 7

    • پیام اول داستانتون مشت محکمی بود بر دهان استکبار جهانی!
      اما گذشته از شوخی واقعا اون زمان همین اهمیت دادن به بچه های روستایی و دورافتاده کشوری ها شیرودی ها و بابایی ها ساخت که کشور رو نجات دادن. همین بابایی که اینها بهش افتخار میکنن توی خاطراتش هست که با صندوق میوه توی سر رفسنجانی زده و بعد چند روز پدافند خودی هواپیمای اون رو هدف قرار داد و کشتنش.
      اون محمدرضا شاه بود که میگفت هر فرد توی ایران از یک روزه تا 99 ساله باید توی رفاه کامل باشه و دغدغه هیچ چیزی رو نداشته باشه.
      متاسفم برای این سرنوشت خودمون.


    •   nasrin1980
    • 3 ماه،2 هفته
      • 6

    • اسمش روستاس. ولی به هر حال مردم روستا هم شخصیت دارن. شعور دارن. این چه داستان مزخرفیه


    •   کیر۶۶
    • 3 ماه،2 هفته
      • 5

    • سلام من چند سالی هست اینجا داستان میخونم به نظرم این قشنگترین داستان سایت بود.مرسی لایک (rose)


    •   zodiakxxx
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • اقا اجازه


      پنجره بازه


    •   Javadrst46
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • کسشعر نگو پیری


    •   rezaasian
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • خیلی روان و عالی نوشته بودی. لطفا ادامه بده


    •   atabak1396
    • 3 ماه،2 هفته
      • 4

    • آقا معلم قدیمی و دل جوان , از شما بعد از عمری معلمی خیلی بعیده که ضخیم رو زخیم و برگزاری امتحان رو برگذاری بنویسید. !!!. ما اینجا کلی به جوونا خرده می گیریم در خصوص درست نویسی، شما که دیگه باید الگو باشید.
      ضمنا خیلی جالب بوده که تشریفات خاکسپاری در مناطق دور افتاده اون دوران ، با معلمان بوده و آموزش هم دیده بودن ، نه در حوزه علمیه که در دانشسرا.


    •   Sexybreasts
    • 3 ماه،2 هفته
      • 7

    • آموزگار مهربان لايك (rose)
      ادامه بديد :)


    •   dddnam
    • 3 ماه،2 هفته
      • 3

    • درود بر شرافت اون خاندان پادشاهی نجیب که برای سر بلندی ایران و تربیت انسانهای شریف همچون شما استاد گرامی از هیچ تلاشی فرو گذار نبودند


    •   parto_banoo
    • 3 ماه،2 هفته
      • 10

    • گفتنی هارو دوستان گفتن من چیز خاصی برای نوشتن ندارم
      و اینکه شاه ایکس جان اکثریت یوزرا مستند آریا مهر و شهبانو رو دیدن
      بیشتر ماها کسایی هستیم که از شدت محدود بودن روابط حتی درحد سلام علیک، دست ب دامن این سایتا شدیم و واقعا هیچکدوممون دل خوشی از این رژیم نداریم ولی تحمل میکنیم
      آقا معلم شمام هی دل مارو آب نکن با این داستانا (biggrin)


    •   عمو کونکش
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • خایه ماله کسکش پدر. ننویس دیگه


    •   R.B.behruz
    • 3 ماه،2 هفته
      • 3

    • لایک هفدهم تقدیم شد.


    •   mehran5244s
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالی بود


    •   arash.abi
    • 3 ماه،2 هفته
      • 7

    • سلام
      عالی بود، گاهی قلم زیبای نویسنده انقدر روونه که با وجود نداشتن مطالب سکسی خواننده رو مجذوب میکنه
      تعجب نکنید از نظر برخی کاربران
      سن پایین، و نبود تربیت مناسب بینشون بیداد میکنه
      بعد این چندسال هنوز درک نمیکنم که چرا بعضیا وقتی از داستان خوششون نمیاد، میخونن و بعد فحش میدن


    •   Dr.sooba
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • خیلی عالی،
      ممنون که خاطرات تون رو می نویسید


    •   شنل_قرمزی
    • 3 ماه،2 هفته
      • 6

    • ۱.صمیمیت نوشته باعث شد تا تهش بخونم.
      ۲.تجربه کردیم که اگه داستان اروتیکم نباشه میشه تا تهش خوند.
      ۳.لایک ناقابل تقدیم قلمتون.
      ۴.میشه بازم بنویسید؟


    •   اینترناسیونال
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • ایوالله آقا معلم واقعا ایول داری


    •   dsa321
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • سلام آقا معلم خوبی
      من دوتا سوال توی داستان قبیلت کرده بودم جواب ندادین چرا؟
      ولی این داستانت نشون از توبه داشت بالاخره همه یه کوچولو وجدان دارن شما وجدانت شکر خدا بیدار شده به خاطر همین داستانت بهت لایک میدم


    •   An_Ahwazian_Good_Boy
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • سپاس بابت تمام زحماتی که در 35 سال آموزگاری گذروندین به شخصه از داستانتون خیلی خوشم اومد براتون آرزوی سلامتی شادی طول عمر دارم پیروز سربلند باشید لطفا به داستان هاتون ادامه بدید (rose)


    •   moji_0731
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • خیلی جالب بود دوست دارم باقی خاطراتتونم بشنوم


    •   h.s.t
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • یه چیز بگم واقعا باید دستان معلمان رو بوسید


    •   Caboos1
    • 3 ماه،2 هفته
      • 5

    • آقا اجازه
      حمید سیگاری پاکن ما رو برداشته نمیده
      چی بگیم دیگه سنت بالاست


    •   Caboos1
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • Parto-banoo
      سلام


    •   آقای بلند
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • دمت


    •   Lieben
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • برو بابا الزایمر گرفتی مواطب باش چیز دیگع ای نگیریdu bist den popo


    •   Shab.n1
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • :) :)


    •   Gayaneh
    • 3 ماه،2 هفته
      • 8

    • درود بر آموزگار دورانِ طلایی ایران
      الان اومدی دل ما رو آب کنی دیگه عزیز دلِ برادر، دلنشین مینویسی ولی دیر به دیر که باعث میشه که داستان قبلی از یادمون بره هیچ، تازه مجبور شیم بریم محارم بخونیم.
      پس تنبلی نکن آبجو دستته بذار زمین بدو بقیشو بنویس.
      این caboos1 بنده خدا آخر شب فقط دلش به همین زدنا خوشه پس بدو بریم خونه شهین خانم و رعنا تا عصبانی نشده (rose)


    •   Ginglz
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • معلما الان که مجبورن برا اینکه زنده بمونند مسافرکشی کنند..خخخ


    •   Caboos1
    • 3 ماه،2 هفته
      • 3

    • Sexy جان
      چقد تو ماهی که به مخاطبات احترام میزاری و بفکرشونی حتی اگر غیر این نظرت یه نظر فارسی دیگه بزاری و دوباره یادت بره
      اینو گفتم که بدونی ما هم در جواب خوبیت میگیم
      چشممون کورIn every language you write we lov and
      read to you
      ببخشید انگلیسی چشممون کور نداشت


    •   Minow
    • 3 ماه،2 هفته
      • 3

    • بازم بنویس مرسی من اون داستانای چرت خانواده خراب کن و نمیخونم


    •   کیر_مشکی
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • هشت ماه تو روستا بدون کُس گایی.
      بعد رفتی شکار گرگ .
      راستی گرگه رو از کون نکردی؟


    •   hamid30gari
    • 3 ماه،2 هفته
      • 6

    • آموزگار عزیز داستانتون قشنگه و دلچسب، ولی چرا باید با شاهی که حق ما هم بوده و شما فراریش دادید البته شما که نه، شما از شکم سیری شعار نمیدادید، والا ما هر پیرمردی رو دیدیم و پرسیدیم،گفت نه من شعار ندادم و طرفدار شاه بودم،فقط موندم اون بلانسبت بی ناموس هایی که از در و دیوار و تیر برق بالا رفته بودن و شعار میدادن از کدوم سیاره اومده بودن، بله آقای آموزگار من و امثال من عاشق داستانهایی مثل داستان شما هستیم، چون به لطف شما و رفقاتون،آرزوی یک لحظه زندگی با خیال آسوده تو دلمون مونده، چون شماها جاوید شاه رو فراری دادید و ما حتی با شنیدن داستانهای اون موقع یا دیدن مستند و فیلم ایران قدیم، برای دقایقی احساس آرامش میکنیم.
      همه شدیم دزد کابوس که گفت منم پاکنش رو برداشتم


    •   hamid30gari
    • 3 ماه،2 هفته
      • 5

    • ببخشید اعصابم به هم ریخت، منظورم این بود چرا با شاه و آرامشی که اون براتون ساخته بود و شما فراریش دادید و همه ی ما رو بدبخت کردید به ما پُز میدید؟؟؟
      خواستید داستان بنویسید از دلایلتون برای فراری دادنش و یا چه کار هایی برای انفجار نور انجام دادید؟؟؟
      البته دلایل فراری دادنش که مشخصه ارباب و رعیتی رو برداشت،رعیت شکمشون سیر شد،هار شدن و حمله کردن به طرف،اجداد گربه صفت ما جنبه ی و لیاقت آرامش رو نداشتن.


    •   parto_banoo
    • 3 ماه،2 هفته
      • 4

    • علیک سلام caboos1 :)


    •   Caboos1
    • 3 ماه،2 هفته
      • 3

    • بعد میگن آزادی نیست
      میخواستم ببینم چقد محدودی parto
      چرا میگی حتی تو سلام علیک هم محدودیت داری فکر ما رو درگیر میکنی
      اگه بدونی این دو ساعت چه بر من گذشت تا جواب دادی


    •   Caboos1
    • 3 ماه،2 هفته
      • 4

    • گایانه الان دیدمت
      ببین برادر نویسنده داستان در زدن یا نزدن خیلی مهمه
      نمیخوام اسم ببرم یکی از دوستان داستان مینویسه سیگاریم هست اگه بنویسه الکسیسو کردم هم نمیشه زد ذهن درگیره رفاقته فقط لایک و جمله ی معروف بازم گل کاشتی حمید رو باید گفت
      یا این حاجیمون
      یه معلم 70 ساله با کت طوسی و شلوار سورمه ای که روی پیرهنش یه پلیور از اینایی که روش عکس لوزی داره پوشیده زدن داره آخه
      تو باشی میتونی بزنی؟من که هر کار کردم نشد


    •   Hooman.esf.59
    • 3 ماه،2 هفته
      • 4

    • آقا معلم لایک47 تقدیم شما
      خانم یا آقای d. S. A321 جنابعالی که طول قامتت نهایتا به اندازه طول آلت شش هفت تا از نویسندگان مذکر سایت است
      خیلی بی جا میکنی به همه توهین میکنی
      کامنت قبلی تو میگم
      یا شعور نداری نفهمیدی چه گوهی خوردی یا اگه عمدا این گوه زیادی رو خوردی، از طرف تمام نویسنده های سایت حتی کستان نویسا خدمتتون عرض کنم اون که محصول بازار مشترک است خودتی
      حرومزاده ی هزار پدر


    •   parto_banoo
    • 3 ماه،2 هفته
      • 4

    • caboos1 منظورم محدودیت های ایجاد شده توسط رژیم بود
      اغراق کردم تو جملم آسوده بخواب (rolling)


    •   King.night
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • سکسی نبود ولی دمت گرم حال و هوای گرمی داشت خوشم امد


    •   Hdictator
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • تنها چیزی که از این کسشعری که نوشته بودی فهمیدم این بود که تو یه کسمغز پیری که به علت کهولت سن سلول های مغزش از بین رفتن و حالام اومدی مغز مارا با کسشعرات از بین ببری (biggrin)


    •   Caboos1
    • 3 ماه،2 هفته
      • 3

    • Hooman 59
      اینی که تو میگی شماره پروازه یا اسم کاربری؟
      چی زر زر کرده ما نمیبینیم
      بعد parto میگه آسوده بخواب


    •   Ehsanr9
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • عراق با کیر علی (ع) ایران را گایید (erection)


    •   سرو_تنها
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • منظور از انحرافات جنسی چیه؟


    •   Mmd_bio
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • دمت گرم خیلی باهات حال کردم


    •   zah62
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • گفتی سالهاست معلمی. بیچاره شاگردات که تو معلمشونی نمیدونی ضخیم رو زخیم نمینویسن


    •   mrsmith
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • لایک داری وجدانا


    •   Hooman.esf.59
    • 3 ماه،2 هفته
      • 4

    • کابوس جان کامنت این dsa321 ازگل
      زیر خاطره ی شماره یک آقا معلم
      بی شرف بی همه چیز به همه نویسنده ها توهین کرد
      خودش باعث شد کامنتش را ببینم
      رفتم نگاه کنم ببینم سؤالش چی بوده؟


    •   +A
    • 3 ماه،2 هفته
      • 2

    • قشنگ بود برای کسی که شهر بزرگ شده روستا جالبه؛ ولی اون زمانا مردم دوست داشتن با کارگری هم شده، شهر زندگی کنن ! روستا الان برای ما جذابیت داره؛ البته روستاهای قدیم .تازه تو همون روستا کار خوب هم داشته باشه و احترام همکارم نداشته باشی !دیگه چی بهتر از این.


    •   ElnIMa
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • قلم و نگارش جالبی دارید. من برام سخته باور کنم که یه نفر به سن شما حال داستان نوشتن و کار با اینترنت رو داشته باشه. در مورد داستان های سایت باهاتون موافقم. یک عده مشکل دارن و یا مریض هستن. ما میگیم نذارید اینجور داستان ها رو یا نکنید به گا میرید تو زندگی گوش نمیدن.
      در مورد وضعیت کشور یک چیزی کلی بگم . من اون موقع نبودم و نمیدونم چطوری بوده الان هم مردم زندگی سختی دارن. میخوام بهتون بگم اگر وضع سختی دارید تلاش کنید بهتر یا درستش کنید.صد در صد اولش خیلی سخت هست تغییر کردن ولی برید جلو رو مهارت هاتون کار کنید. اگر میبینید نمیتونید الان و اینجا کاری کنید به فکر مهاجرت یا تغییر باشید. بالاخره شما بعد چند سال هم رو یه چیزی کار کنید میتونید به درجه خوبی تو اون مهارت برسید. اگر هم باز اینجا وضعتون خوبه خدارو شکر امیدوارم بهتر بشه.
      یه چیز دیگه هم بگم . فساد و مفت خوری و دیکتاتوری داخلی داریم. از روزی میترسم این کشور تجزیه بشه و کاری نشه کرد براش و پای کشور های خارجی بهش باز شه برای چپاول . ولی کلا خاورمیانه هیچ وقت آرامش رو به خودش نمیبینه و این تو سرنوشتش بوده و هست. جایی که بیشتر منابع گازی نفتی و سوخت ها فسیلی رو داره و حکومت داران فعلیش رو مردمش سرمایه گذاری نمیکنن مثل ژاپن کره آلمان (اون کشور ها مجبورن) . این ها میرن رو همون منابع مانور میدن و مردم به تخمشون هست. کشور های ابر قدرت و دارای تکنولوژی هم از بیرون نمیذارن خاورمیانه به واسطه این منابع جون بگیرن و پیشرفت کنن. البته امثال امارات و این ها هستن ولی خب این ها رفاه نسبی دارن ولی یک سری امتیاز ها دادن.
      خاورمیانه یه روز داءش یه روز بلادن و تفرقه و جهالت دینی بین سنی و شیعه. کسی مطالعه کرده باشه میدونه رو این چیز ها عملا صد سال هست دارن کار میکنن انگلیسی ها. تا آخرش برو. شاه مملکت هم به تنهایی کاری از دستش بر نمیومد. اون انقلاب هم مردمی نبوده. این انقلاب هم بشه باز از رو گشنگی هست. عاقبت همه مون بخیر شه. اون شاه هم میخواست ایران رو مثل آمریکا بکنه. ولی تو منطقه به تنهایی هیچ قدرتی نداری وقتی کشور های همسایت باهات نباشن. این رو تو ابعاد جامعه خودمون هم میشه دید.


    •   dr_albana
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • کس مغز
      ?


    •   general_bu
    • 3 ماه،2 هفته
      • 1

    • قلمت خوبه آقا معلم ، ادامه بده ولی حواست باشه اینجا سایت سکسیه (biggrin)


    •   Mandil.hot
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • معلم عزیز
      دست مریزاد. خدا قوت. من هم چندسال هنرستان درس دادم و الان هم دانشگاه. حس و حال شما را فقط کسی که درس داده میفهمه. گاهی ازم میپرسن با دانشجوهای دختر سکس داری؟ میگم بچه ای ازم متولد نشده ولی همه دانشجوهام بچه های منن. کسی با بچش سکس نمیکنه. برعکس با دانشجوهام خیلی حال میکنم. سنگ صبورشونم. و البته راهنماییشون هم میکنم. وگاهی براشون میرم خاستگاری یا توو خاستگاریشون دعوت میکنن.


      کلا محیط درس و مشق خیلی جذابه. دنیاش خیلی متفاوته.


      آموزگار عزیز
      اگر شما توبه کنی اون دیوثایی که این مملکت غنی را به تاراج بردن و سد ازدوج جوانها شدن باید چکار کنن؟


      موفق باشید


    •   Mandil.hot
    • 3 ماه،1 هفته
      • 1

    • بعضی دوستان از بیرون کردن آریامهر توسط مردم و شعار صحبت کردن. تاریخ چیز دیگه میگه. آریامهر را کسانی بیرون کردن که احساس خطر کردند. نمیخواستند ابر قدرتی در خاورمیانه ببینند.
      به کص و شعرهای حکومت دیوث هم در رابطه با پیشرفت و توسعه توجه نکنید. همه اش آمارسازیه.


    •   badman.pir
    • 3 ماه
      • 0

    • داستان یا خاطره قشنگی بود . منم یاد اون موقع افتادم .البته محصل بودم .همیشه موفق باشی و سلامت


    •   _Azi_
    • 3 ماه
      • 0

    • خیلی خوب بود مرسی


    •   Mk3020
    • 2 ماه
      • 0

    • دم شما گرم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو