زندگی سحر (۲)

    ...قسمت قبل


    تلفن قطع کردم و دراز کشیدم و تلوزیون روشن کردم بعد ۵ دقیقه گوشی خونه زنگ خورد شماره شاهین بود با تپش قلب و استرس زیاد به خودم میگم(چته سحر خوب فوقش نمیگی این چه حالی )
    تلفن داشت زنگ میخورد و من از استرس دستام یخ کرده بود
    گوشی برداشتم
    من : سلام خوبی عمو شاهین
    شاهین : سلام خوبم تو چطوری سحر خوبی چه خبرا درس ها رو میخونی؟؟
    من :سلامتی خوبم ، اره عمو میخونم
    شاهین: چه خبر دیگه؟ کی هست خونتون، مامانت کجاس
    من : رفته بهشت زهرا من تنهام
    شاهین : آها خوب ، از خونه زنگ زده بودید فکر کردم مامانت
    من : نه عمو من بودم اشتباهی زنگ زده بودم ببخشید
    شاهین : تو تلفن دکمه ای و اشتباهی؟؟ راستش بگو کارت چیه؟
    من : نه عمو هیچی بیخیال، گفتم که اشتباهی بود کاری نداری خداحافظ
    شاهین : باشه نگو هر جور راحتی خداحافظ، ولی اگه چیزی خواستی یا چیزی شده بهم بگو میدونی که همه جور هوات دارم اگه کاری است که از دستم بر میاد بگو
    من: باشه عمو راستششش هیچی نیس
    شاهین:راستش چی؟؟؟؟؟
    من : راستش نمیدونم چجوری بگم
    شاهین :بگو دیگه چقدر لوس میشی سحر
    من:باشه ولی قول بده به بابا اینا نگی
    شاهین : دیوانه شدی معلوم نمی گم چیشده؟
    من:راستش ۲ تا ازت خواسته دارم ۱،میخوام بابا اینا رو راضی کنی برام ی گوشی بخرن دومی بعدا میگم
    شاهین: با دومی کاری ندارم گوشی برای چیته؟؟ ،سحر شیطون شدی، چیکار میخوای گوشی تو این سن جواب بده؟؟؟؟
    من : همه ی هم سن های من گوشی دارن ،اصلا اشتباه کردم به تو گفتم که اینقدر عصبی شدی ،ببین به کی حرفام زدم خداحافظ
    گوشی قطع کردم
    و شروع کردم به گریه کردن و گفتم بفرما، سحر اینم اصلا هوات نداره
    ۲_۳ دقیقه بعد، شاهین زنگ زد
    شاهین :سحر چرا قطع میکنی گوشی برای چی میخوای؟
    من: با گریه و صدای هق هق شروع کردم به گفتن اکثر دوستام دارن گوشی و من بزرگ شدم ،خودت میدونی چقدر تنهام و ... برای دوستم دارن گوشی میگیرن و فقط من بدبختم و...‌ مگه من کوچیکم که میگه با این سن و....
    شاهین :باشه حالا گریه نکن سحر ی کاریش میکنم میدونی که چقدر بابات لجباز ولی سعی خودم میکنم خوب حالا خواسته دومت چیه؟؟؟
    من : بیخیال همین خواسته اولم حل کنی کافی
    شاهین:بگو دیگه لوس نشو
    من: چیزی نیس واقعا ،هیچی
    شاهین: باشه پس نگو ولی گوشی رو هم بیخیال شو من نمی گم
    من: باشه بابا میگم ادکلنت خوشبو اسمش چیه
    شاهین:من چی فرض کردی؟؟؟؟راستش بگو وگرنه رو هیچی رو من حساب نکن ،حس کنجکاویم گل کرده میخوام بدونم چیه سحر همین الان بگو
    من : باشه بابا میگم ولی قول بده عصبانی نشی
    شاهین :باشه قول میدم
    من:ی فیلم ازت میخوام
    شاهین:چه فیلمی؟؟؟؟
    من: تایتانیک
    شاهین خخخخخخ،متاسفانه نسخه سانسور شده اش ندارم برای سن تو
    من: خوب منم بدون سانسور میخوام دیگه
    شاهین با صدای اعصبانی گفت سحر حالت خوب ؟؟ تو اینطوری نبودی چقدر عوض شدی با کیا میگردی ؟؟هم گوشی میخوای هم این فیلم قبل داداش من باید به حسابت برسم
    من : من اصلا هم عوض نشدم و همون سحرم دوما خودت قول دادی عصبی نشی
    شاهین : حرف نباشه خودم میدونم چطور ادبت کنم که منحرف نشی بیشتر از این
    من :دوباره زدم زیر گریه ترو خدا به بابا چیزی نگی
    شاهین: به داداش نیازی نیس خودم میدونم باهات چیکار کنم
    شاهین: من ی سر میخواستم بیام اون وری خونه داداش اینا(عمو بزرگم که طبقه دوم ما) ی سر میام پایین اول حساب تو رو برسم و گوشی قطع کرد


    من دل تو دلم نبود و همش میترسیدم و استرس گرفته بودم و فقط گریه میکردم و ساعت نگاه میکردم یعنی به بابا میگه چی میشه یکم آروم شدم مجبورا شروع کردم به تمیز کردن خونه و جاروبرقی کشیدن تا قبل اومدن مامان بعد لباسام عوض کردم و نشستم خونه و دوباره گریه کردن ۱۰ دقیقه ای بود داشتم دوباره گریه میکردم که یهو صدای در اومد اول فکر کردم مامان بعد سرم بلند کردم و دیدم شاهین رو به روم با ی تیشرت مشکی که تتو های روی بازوی ورزشکاریش مشخص و ی شلوار جین مشکی و ی ادکلن خوشبو زده بود مثل همیشه من همچنان داشتم گریه میکردم و هق هق میزدم و سرم انداختم پایین و اصلا توجه بهش نکردم که شاهین یهو صورت من محکم گرفت و بلند کرد جسبوند به دیوار و محکم گردنم گرفت که خفم کنه و گفت حالا کارت به جایی رسیده میخوای فیلم صحنه دار ببینه و گوشی میخوای دیگه چی میخوای تعارف نکن خواستی بگو برات دوس پسر هم پیدا کنم و اینقدر گلو من فشار داد که من که داشتم خفه میشدم زورم نمی رسید بهش که دستاش جداش کنم با زور و گریه گفتم خوب عمو منم ی نیاز هایی دارم چرا درکم نمیکنی مگه نگفتی همه جور هوام داری
    شاهین: عجب پرو حال میگه نیاز هم دارم حقت الان خفت کنم و خودم هم بگم به بابات چرا کشتمت
    من با زور داشتم حرف میزدم توو روو خددا عمو ولمم کننن دارمم خفههه میشمم
    شاهین دست از فشار دادن گلوم برداشت ولی همچنان دستش رو گلوم بود
    من: مدام گریه میکردم و میگفتم از هیچ کس شانس نیوردم از اول من بدبخت به دنیا اومدم اون از خانواده و تنهایی اینم از تو که اصلا درکم نمیکنی فکر میکردم میتونم به تو تکیه کنم و دردام بگم ولی اشتباه کردم
    شاهین: میتونی رو من حساب کنی ولی نه اینطوری حق بده یهو از من این فیلم و گوشی میخوای من هیچ بقیه چی فکر میکنن
    من با گریه گفتم مگه قرار بقیه بفهمن اصلا به درک هر چی فکر میکنن،واقعا متاسفم برای خودم که همچین عمویی دارم برو از خونه ما بیرون شما ها هیچ کدومتون من درک نکردید، همش سحر جایی نرو ، سحر خونه ها رو تمیز کن ، سحر حتی حق نداری ی دوست داشته باشی ، سحر فقط درس باید بخونی و همش سخت گیری بابا منم آدمم منم حق زندگی دارم،
    اینقدر با گریه و بغض حرفام زدم که شاهین دلش به حال من سوخت و ولم کرد و گفت باشه به کسی نمی گم ولی قول بده کار اشتباهی نکنی که پشیمونت میکنم ،بعد از اینکه برات گوشی خریدن هم با هیچ پسری دوست نمی شی
    من با گریه گفتم باشه به خدا قول میدم
    شاهین :باشه حالا گریه نکن ،ببخش اگه گلوت درد گرفت
    من: نمی بخشم اصلا تو قرار بود بری بالا برو دیگه
    باشه میرم ولی هر جا مشکلی داشتی به خودم میگی
    من ی بار گفتم برای هفت پشتم بسته هنوز هم گلوم درد داره و شروع کردم به اشک ریختن
    شاهین دستش گذاشت رو صورتم و اشکام پاک کرد و یهو بغلم کرد این اولین بار بود بغلم می کرد حس عجیبی داشتم هم ازش بدم اومده بود و هم بوی عطرش من دیونه کرد و آروم تو گوشم گفت سحر ببخشید من زیادی تند رفتم نباید اینکار میکردم کاش دستم میشکست و اینکار نمی کردم( نمیدونم چش شده بود نه به اون خفه کردنش نه به این ببخشیدش )
    منم دستم انداختم دور کمرش انگار حالا یکی بود که من بفهمه و درک کنه و من آدم حساب کنه و همینطوری که تو بغل شاهین بودم یهو زدم زیر گریه و شاهین گفت چیشد سحر دوباره چرا گریه میکنی
    آروم گفتم چقدر من تنهام و کسی رو ندارم ولی حالا میدونم من درک میکنی
    شاهین: من اینجام سحر نگران هیچی نباش من همیشه کنارتم


    گردنش آروم بوس کردم و ی حس خوبی داشتم وقتی بغلش بودم و گفتم عمو هیچ وقت تنهام نزار ،شاهین من از خودش جدا کرد و اشکام پاک کرد و صورتم بوسید این اولین بار بود من میبوسید
    ی حس عجیبی داشتم موقع بوس کردنش نمیدونستم چی بود و خیلی سردرگم بودم ولی خیلی خوشحال بودم که حالا یکی هست کنارم، از خوشحالی رو ابرا بودم حتی صداش رو هم نمیشنیدم
    سحر کجایی ؟حواست کجاس؟؟ الوووو؟؟
    من :هان اینجام
    شاهین:سحر خوبی
    من: اره خیلی خوب
    شاهین :خوب خدا رو شکر، سحر
    من : جانم
    شاهین : سحر دیگه تنهات نمیزارم از این به بعد به خودم بگو حرفات من نباید اینکار میکردم ببخشید، من دیگه دارم میرم بالا نگران چیزی نباشه میای بالا بیا بریم
    من : خیلی ممنون که من درک کردی و تنهام نمی زاری میشه ی چیزی دیگه ازت بخوام عمو
    شاهین:جان بگو سحری؟
    من :یکم دیگه پیشم بمون اینجا
    شاهین:چرا؟
    من :چرا نداره یکم بمون اینجا
    باشه پس من یکم میشینم تا گوشیم چک کنم
    باشه پس منم برم ی شربت درس کنم باهام بخوریم موقع رفتن آشپزخونه تو اینه دیدم که چقدر گلوم قرمز شده و رد دستاش مونده رو گردنم
    رفتم با دو لیوان شربت آلبالو برگشتم و نشستم کنارش و ی لیوان شربت دادم بهش گفتم ببین گردنم حالا چیکار کنم مامان اینا اومدن بگم چی شده
    شاهین: نمیخواستم اینکار کنم
    گفتم ول کن این حرفا رو راه حل پیشنهاد بده شاهین :خوب ی یقه اسکی بپوش
    و صورتش نزدیک گردنم کرد و گردنم بوس کرد بازم همون حس عجیب داشتم گفتم چیکار میکنی ول کن گفت گردنت میبینم اعصابم خورد میشه گفتم شاهکار خودت دیگه دستم گرفت کشید سمت خودش صورتم نزدیک صورتش بود و پهلوم به پهلوی شاهین چسبیده بود و دستم بوس کرد گفت هنوز نبخشیدی من
    منم یکم خودم لوس کردم و گفتم نه هنوز وقتی منم همین بلا سرت بیارم میبخشمت
    گفت باشه خفه ام کن
    منم گفتم واقعی خفت میکنما
    شاهین: باشه حاضرم
    دستم گذاشتم رو گردنش و صورتم هم نزدیک صورتش بود و شروع کردم به اروم فشار دادن البته زورم هم نمی رسید که سرش برگردون و دوباره بوسم کرد (خیلی کاراش برام عجیب بود تا حالا هیچ وقت بغل یا بوسم نکرده بود ) خندید و گفت تو که زورت نمیرسه دستاش آورد بالا دو تا دستم کشید و من افتادم تو بغلش دوباره هم بغل کردیم و شاهین داشت گردنم بوس می کرد واقعا حالم بد شده بود و خیلی دوس داشتم زمان وایسه و همش تو بغلش باشم ی حس خوبی بود
    ولی شاهین من از بغلش جدا کرد و آروم لپم بوس کرد منم صورت شاهین بوس کردم انگار اونم تو حال خودش نبود
    من دوباره رفتم تو بغل شاهین سرم گذاشتم رو شونه ی شاهین و گردنش بوس کردم

    شاهین من محکمتر بغل کرد و لباشو چسبوند به گردنم و شروع کرد به خوردن گردنم
    حالم بد شده بود و کل بدنم داغ , داغ شده بود و احساس تب داشتم
    شاهین هم دست کمی از من نداشت، شاهین اون موقع ۲۵ سالش بود و من داشتم کم کم میرفتم تو ۱۶ سالگی، {راست که میگن وقتی ی دختر و ی پسر خونه تنها باشن راه گناه براشون باز البته نه خیلی ها ولی برای ما که جنبه نداشتیم اتفاقاتی افتاد که نباید میفتاد}
    شاهین من از بغلش جدا کرد و با صدای لرزون گفت بسته دیگه من برم تا بیشتر از این پیش نرفتیم من دستم گذاشتم رو صورتش و آروم صورتم بردم نزدیک صورتش و دوباره بوسش کردم و گفتم خیلی دوست دارم ،وقتی صورتم از صورتش جدا میکردم شاهین سرش برگردوند و لباش چسبید رو لبام و ناخودآگاه لبای هم میخوردیم نمیدونم چند دقیقه طول کشید ولی من ی حسی عجیب و خوبی داشتم اولین پسری بود که لبام میبوسید شاهین لباش از لبام جدا کرد و صورتش شست و بدون هیچ حرفی از در رفت بیرون حتی خونه عمو اینا هم نرفت بعد رفتنش ،من هنوز تو شوک اون اتفاق بودم ، و مدام با خودم حرف میزدم (وای من چیکار کردم ، سحر اون عموت بود، چطور نتونستی و......) ولی از ی طرف هم تا بهش فکر میکردم دوباره دلم می خواست که تو بغلش باشم دلم دوباره میخواست صورتش لمس کنم هنوز بوی عطرش رو دستم مونده بود اصلا دلم نمی خواست دستام بشورم و هر لحظه از دستام بوی عطرش حس میکردم و مدام دلم و عقلم در حال جنگیدن بودن انگار همش باهام دعوا میکردن و من صداشون میشنیدم ۵ دقیقه احساساتی بودم و ۵ دقیقه بعد به خودم فحش میدادم، شب تا صبح نخوابیدم از فکر و خیال و خدا رو شکر فردا جمعه بود و راحت میتونستم تا ظهر بخوابم چند روزی بود هیچ خبری از شاهین نداشتم این مدت هم نگران شاهین بودم ،همش فکرم این بود الان چیکار میکنه ، چرا ازش خبری نیس ، روم نمیشد بهش زنگ هم بزنم خیلی دلم میخواست دوباره ببینمش، ولی خبری نبود ازش ، ۶ روزی گذشته بود از اون اتفاق یکم آروم تر بودم و تقریبا یادم رفته بود که عصر مامانم گفت پنجشنبه (که فردا میشد) میخوام عمو اینا و شاهین رو شام دعوت کنم با شنیدن حرفای مامان ، انگار ی سطل آب یخ ریخته باشن روم ی استرس عجیب و بد گرفته بودم
    من :مامان چه کاری بیخیال کی حوصله مهمون داره
    مامان: نه خیلی وقت عموت اینا نیومدن خونه ما، مخصوصا شاهین که تنها زندگی میکنه
    ((شاهین چند سالی بود با دوستاش تو خونه مجردی زندگی میکردن و پدربزرگم خیلی سال پیش فوت شده بود ،مادربزرگم هم تو شهرستان زندگی میکرد ))
    من: نیومدن که نیومدن ، حوصله داریا مامان
    مامان: بیخود حرف نباشه، فردا بعد برگشتن از مدرسه هم کلی کار داریم و کمک میکنی بهونه نداریم
    من : اه ،باشه
    اون روز فقط،استرس و تپش قلب داشتم مدام سوالم این بود یعنی فردا شاهین میاد ؟ نمیاد؟
    اصلا چجوری تو صورتش نگاه کنم
    فردا صبح که با بیتا رفتم مدرسه ، همش تو حال خودم بودم و هیچی از درس ها نفهمیدم حتی تو زنگ تفریح ها یادم میرفت چیزی بخودم
    بیتا: چته ،سحر چرا اینقدر تو خودتی امروز، کشتی هات غرق شده یا شکست عشقی خوردی ههههه
    من : ولم کن بیتا اصلا حوصله ندارم
    بیتا : چته دختر تو ، دعوا داری؟
    من: نمیدونم یکم مریض حالم بیخیال
    بیتا: باشه بابا ، بد اخلاق ، راستی سحر قرار امروز با بابا بریم گوشی بخریم
    من: مبارک باشه
    بیتا : همین ، چه بی ذوق
    من: اره خوب چی بگم مبارک باشه دیگه
    بیتا : راستی سحر با شاهین صحبت کردی در مورد اون قضیه؟
    من دوباره با شنیدن اسمش سر درد گرفتم و احساس تپش قلبم بدتر شد
    بیتا : چت شد دختر چرا رنگت پرید نگفتی صحبت کردی
    من: اره صحبت کردم گفت نداره فیلم و گوشی گفت حل میکنم ((تو دلم گفتم کاش اصلا صحبت نکرده بودم ))
    بیتا : آها خوب ، اه اینم که ضد حال زد و فیلم نداشت


    موقع برگشتن خونه بود که نفهمیدم چجوری این راه طولانی اومدم
    کل روز فقط با استرس به مامان کمک میکردم


    عصر بود موقع اومدن مهمون ها ......‌.‌


    ادامه دارد...


    دوستان ممنون که وقت گذشتید برای خوندن داستان ببخشید اگه از نظر نگارش زیاد خوب نبودم ی نکته خاطرات زندگی من بخشیش سکس با محارم که متاسفانه برام اتفاق افتاده ولی اصل داستان چیز دیگه که در حال تایپ هستم


    نوشته: سحر

  • 17

  • 0




  • نظرات:
    •   Pesarkhoshform
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • بلوغ بازیه خوبی بود، خوشم اومد دوستم


    •   Yavarfaaqer
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • شرایط قابل تصور بود.لایک


    •   a.4247
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • کلا خاطرات نوجوونی اگه واقعی باشه دوست داشتنیه و حتی اگر واقعی نباشه خوب واقعی نشون دادی
      لایک


    •   عشقبازمست...
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • آیا خلق هنری فرهنگ و تربیتی ادبی تربیتی چیزی ورزشی نوری کمترین اینها در دخترای ایرانی بود الان وضع ایران این نبود فلاکتخانه نبود زن خانه را میسازه زنان خانه ایران مریضن پوچن پوکن فراموش فراموشن خودشون رو فروختن


    •   S_503694
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • با اینکه از نظر نگارشی تعریفی نداشت باید بگم به نظرم ساده و خوب نوشته بودی و جای پیشرفت داره. اگه یکم تو نوشتن خلاقیت به خرج بدی؛ مثل توصیفات و استفاده بیشتر از علائم نگارشی، قطعا کارت بهتر خواهد بود. و از نظر داستانی بگم که من از سکس با محارم زیاد خوشم نمیاد ولی از داستانت تا حدودی خوشم اومد و داستانت رو دنبال خواهم کرد. فقط زود زود بنویس چون من حوصله ندارم :))))
      چون داستان نیست و خاطره است فکر کنم بتونی تند تند بنویسی بفرستی


    •   pockerface
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • امیدوارم قسمت بعدیت گیرا باشع


    •   zehnehashari
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • عالیه،بازم ادامه بده
      همین تیکشو خودمم تجربه کردم متاسفانه ?


    •   موری.جون
    • 2 ماه،4 هفته
      • 1

    • همینکه قابل باور داستانت و دوستان تصورش کردند و به واقعیت نزدیک دونستند یعنی لایکو گرفتی فقط اگه میخوای 20 قسمتیش کنی سعی کن تو هر قسمت ی ماجرای سکسی رو بزاری مثل قسمت 1


    •   Sara.mehdi
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • بیا برو کیرم دهنت


    •   Mr.black2000
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • ساده و بی آلایش نوشتی . خوب و جذاب .
      آدم راحت میتونه تصورکنه چه اتفاقاتی افتاده .
      همین فرمون ادامه بدی خوبه .
      منتظر ادامش هستم .
      ❤?


    •   Marita.m
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • سلام من سحر هستم البته با ی ایمیل فیک اومدم شناخته نشم دلیلش هم تو قسمت ۴ که آخر داستان میگم، ممنون از همگی شما و بابت وقت گذاشتن و نظر دهی شما اومدم سایت دیدم خاطره منم بلاخره پخش، همه نظرات خوندم


    •   Milad6968
    • 2 روز،9 ساعت
      • 1

    • خیلی داستان جالبی بود و نگارشت هم عالی
      بی صبرانه منتظر ادامه شم


    •   Korona2020
    • 1 روز،19 ساعت
      • 1

    • نگارش خوبی داشتی و تا انتها قابل پیش بینی نبود
      در کل خوب بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو