سنت شکن

    لبمو مکیدم :میترسم شاهین
    خودشم سری تکون داد:صدف به اندازه ی موهای سرم سکس داشتم امشب ولی با تو دلشوره دارم
    خندیدم :اره نکه که منو اولین باره قرار ببینی
    دستمو گرفت منو نشوند رو پاش نگام کرد:بگو پشیمون نمیشی؟
    نگام رفت رو چشمای درشتش رو موهای نیمه بلندش شاید از نظر بقیه اون یه عوضیه لات و لوت باشه اما برا من دنیامه
    زمزمه کردم:دوست دارم
    لبشو گذاشت رو لبام
    همیشه وحشیانه میبوسید هیچ وقت رمانتیک بازیودوست نداشت
    دستمو فرو کردم تو موهاش
    حتی اجازه نمیداد نفس بکشم سرشو فرو کرد تو گردنم و لباسامو سریعتر از اونچه فکرشو کنم در اورد
    گوشمو گاز گرفت:اخرین بارمه میپرسم از تصمیمت مطمئنی؟
    خودمو زیپ شلوارشو باز کردم و زمزمه کردم:هیچ وقت اینقدر اطمینان نداشتم .....


    صدای جیغ مادرم اونقدر بلند بود که گفتم حنجره اش پاره شد
    آقام هر چند لحظه یکبار میخواست از چنگ عمو محسن و هادی رها بشه تا بیاد منو شاهینو بکشه
    اونقدر فشار عصبی روشون زیاد بود که به گریه افتاده بودم شاهین با چش غره بهم فهموند ساکت شم
    نشست جلو پای مامانم ،شاهین: به علی خوشبختش میکنم من نمیدونم چیکار کردم اینقدر از من بدتون میاد . چنگ زد به موهاش:از اینا بدتون میاد ؟از ته میزنمش از موتور داشتنم بدتون میاد میرم میفروشمش از اینکه تو کارگاه شما کار میکنم حس میکنید بخاطر پولتون با صدفم؟ میرم یه جا دیگه کار میکنم بخدا به پیغمبر خاطرشو میخوام


    مامان با چنگ به سر و صورتش زد:خدا لعنتت کنه ماتورو مثه پسرمون دوست داشتیم چرا اینکارو کردی تو قرار بود برادر صدف بشی
    با گریه گفتم:مامان ولش کن من خودم شاهینو دوست دارم
    اقام با ضعف گفت: اون برادرته
    با گریه گفتم:شما فقط بزرگش کردین من نسبت خونی ندارم با شاهین
    با این حرفم انگار خون تو صورت آقام هجوم اورد که اینبار عمو محسنم نتونست بگیرتش و وحشیانه حمله کرد سمت شاهین
    تنها کاری که تونستم بکنم با صدای بلند اسمشو خوندم




    قد بلند و چهارشونه بود تموم دستاش از بازو تا مچ دستش خالکوبی بود اونقدر زیاد که پوستش معلوم نبود سبزه بود و مو مشکی که همیشه نیمه بلند بود با چشمای درشت آبی
    یادمه مامان از اون بچگی که دیده بودتش گفته بود شبیه آقامه( بابامه)
    واقعا هم جذبه اشون مثه هم بود
    شاهین بچه دوست بابام بود که بعده فوت پدرو مادرش اومده بود تو خونه ما بزرگ شه پدرو مادرش تو تصادف فوت کرده بودن البته شاهین فامیل زیاد داشت اما نمیدونم اقام چرا اینقدر این پسرو دوست داشت که گفت باید پیشه من بزرگ شه
    اونموقع ۱۵ سالش بود و من ۱۲ سالمه
    اما الان ۲۹ سالشه و کاملا متفاوت با اون موقع
    برعکس اینکه آقام اصرار داشت مثه خودش بازاری باشه شاهین همش اهل موتور و عشق مسابقه موتور سواری بود و آقام عمرا حریفش بود البته بگم آقام یهش سخت نمیگرفت
    و حالا هم دختربازی هایی که میکرد دله منو خون تر از قبل میکرد یادمه هفده هجده سالگی چقدر شبا با گریه میخوابیدم چون میدیدم با گوشی حرف میزنه و هر و کر راه میندازه
    از در اموزشگاه که اومدم بیرون دیدمش با موتور که اشاره داد برم سمتش
    نیوشا با خنده گفت:نامرد داداش به این خوشتیپی داری دوستم به این خوبی داره یه غلطی بکن دیگه
    با حرص دستمو کشیدم و گفتم: صدبار گفتم شاهین داداشم نیست
    پشت موتورش نشستم که گفت:عیلک سلام
    _حرف نزن برو
    _چته باز؟
    _شاهین برو حرف نزن
    بی حرف نشستو راه افتاد دستمو دور کمرش حلقه کردم پیشونیمو چسبوندم به پشتش یاده پریشب افتادم که مست اومده بود خونه با اینکه میدونم دوستم داره ولی بازم با دخترا هرز میپره
    اشکم همینجوری میریخت ...انگار حس کرد گفت:چیکار میکنی اون پشت تو؟
    سرشو که کج کرد منو دید وسط خیابون زد رو ترمز
    با هول گفتم:شاهین
    دوتا راننده بد و بیراه گفتن که شاهین با دوتا جواب بدتر همراهیشون کرد
    کنار خیابون ایستاد پیاده شد و روبه من گفت:چیه؟از صبح یه چیزیت هست؟
    با گریه گفتم:خسته شدم
    یکم اطرافو نگاه کرد گفت:اینجوری گریه نکن الان فکر میکنن من زدمت .چیه از چی خسته شدی؟
    با بغض گفتم:تو منو دوست داری؟
    با شیطنت دست کشید رو گردنم:دوست نداشتم این کبودیا چی میگن
    _شاهین لوس بازی در نیار . خسته شدم همه میگن داداشت شاهین . تو خونه باید جوری رفتار کنم انگار تو داداشمی پاشو برو با اقا ( بابا) حرف بزن دیگه تکلیفمون روشن شه ما مگه بچه ایم؟
    حرفی نزد با حرص گفتم:هوووی باتوام
    بی حوصله گفت :مگه من دلم میخواد این وضعیتو؟ سالی سه چهار بار بشینم که یه لندهور دسته ننه باباشو بگیره بیاد خواستگاریت براندازت کنه؟ بعد بشینم آقات بگه: شاهین برادر صدفه حرفه اونم مهمه؟ خری تو نمیفهمی چه عذابی رومه؟ مثه سگ دارم دنبال کار میگردم از کاراگاه بابات بیام بیرون پس فردا نگه برا پوله ماعه دست گذاشته رو دخترمون؟ نمیبینی رفتم خونه اجاره کردم وسایل خریدم با سلیقه تو برا بعده ازدواجمون؟ نمیبینی اینارو؟
    با بغض گفتم: نه من چیزای دیگه رو میبینم همین امشب حرف بزنیم تکلیفمون یکسره شه
    دست کشید به صورتم:جمع کن خودتو گریه گریه .حرف میزنم نه الان وقتی که اونقدر داشته باشم بابات نگه نه
    دوباره نشستم پشت موتور ولی محاله اینبار کوتاه بیام هفت ساله داره میندازه بعدا بعدا بعدا
    شب بود که پتو رو کشیدم بالاتر صفحه چتو با سحر بستم بهش گفته بودم هر جور شده یکی رو به زور بفرسته خواستگاری من .گفتم جواب صدرصد نه ولی برا تحریک شاهین بد فکری نیست میخوام هر کی اومد بگم اره تا ببینم شاهین بالاخره غلطی میکنه یا نه
    هنوز گوشی تو دستم بود که با باز شدن در با وحشت گفتم:شاهین؟
    _سیییس بیدارشون میکنی
    با دلهره یواش گفتم:بخدا میفهمن اخرشم صدبار گفتم شبا نیا
    منو اروم هول داد سمت دیوار و خودش کنارم دراز کشید دستشو باز کرد و منو کشید تو بغلش دستشو زیر تی شرتم کرد کم کم داشت بند سوتینمو باز میکرد
    نفسم از استرس تند شد سعی میکردم سرشو از تو گردنم بکشم بیرون ولی مثه سنگ دورم سفت شده بود
    _شاهین مامان صبح بیدارم میکنه برا نماز
    گردنمو مکید:همکاری کنی نیم ساعته تمومه
    میدونستم ول کن نیست فقط خدا خدا میکردم کسی نیاد تو اتاق ....


    با خنده چای رو تو فنجونا ریختم سحر احمق دوست پسر سابقشو فرستاده بود خواستگاری من
    اونم دقیقا دو شب بعده تماسم هر چی مامانم میگفت صبر کنید هفته بعد تشریف بیارین خانواده دوماد اصرار میکردن پسرم طاقت نداره !!!
    وقتی مامان تعریف کرد با صدای بلند خندیده بودم و شاهین گذاشته پای اینکه ذوق زده شدم از زیر میز محکم کوبیده بود به پام و لب زد:مرض کره خر
    شالمو درست کردم و سینی چایی رو بردم سمت مهمونا
    شاهین پاشو به شدت تکون میداد یکم از اینکه عصبیش کردم ناراحت بودم ولی بالاخره باید یه کاری میکرد دیگه
    لبخند زدم وچایی روتعارف کردم
    همایون که میدونست خواستگاری فقط مسخره بازی منو سحره چشمک زد و اروم گفت:نگی بله بدبخت شم
    ریز خندیدم که با قیافه شاهین در جا خفه خون گرفتم
    نشستم رو مبل کنار مامان
    که شاهین گفت:بیا پیشه من بشین صدف
    یکم ترسیده بودم گفتم:نشستم دیگه
    اینبار با صدایی که ازحرص میلرزید بلند تر گفت:بیا بشین اینجا
    همه با تعجب نگاش میکردن که بلندشدم نشستم کنارش زیر گوشم گفت: بعد مهمونی خونت حلاله
    با دلشوره و حرص گفتم: مرد بودی تو مهمونی کاری میکردی


    اینو که گفتم با چشمای خون گرفتش گفت:عه؟
    یهو پاشد با دو قدمرفت سمت همایون با مشت زد تو صورتش که جیغم با جیغ بقیه یکی شد :اینو زدم که
    دیگه با صدفه من نگیو نخندی
    آقام از جا بلند شد:شاهین چه خبرته؟ این رفتار یعنی چی؟ ناسلامتی خواستگاری خوا...
    شاهین با داد گفت:صدف خواهر من نیست اینو به زور تو گوشه من نکنید صدف کسیه که میخوام باهاش ازدواج کنم
    با صدای چی بلند مامانم
    همه سکوت کردیم
    چه گندی به بار اومده بود
    خیرسرم خواستم بهتر کنم بدتر شده بود
    خانواده همایون بی سرو صدا جمع کردن رفتن حتی آقام در جواب خداحافظیشون هیچی نگفته بود
    با رفتن اونا آقا بلند:شاهین این چرتو پرتا چی بود؟


    دیگه حس کردم حرف نزنم خیلی بدتره بلند شدم:اقا منو شاهین همدیگه رو دوست داریم میخوایم اگه اجازه بدین ازدواجم بکنیم
    مامان با صدای بلند گفت:آقا اینا چی میگن؟
    شاهین جلو پای آقام نشست :من واقعا دوسش دارم قسم میخورم خوشبختش کنم




    حال:
    با بغض گفتم:سرت شکسته شاهین؟
    با چشم اشاره کرد ساکت شم
    همه نشسته بودیم و حرف نمیزدیم
    عمو محسن گفت: حتما باید با بی ابرویی میگفتین همو دوست دارین؟
    شاهین صداشو صاف کرد: من شش ماهه کارم شده التماس در مغازش منو از خونه انداختن بیرون گفتم فدای سر صدف رفتم کار کردم خونه گرفتم برای صدف بازم میگه نه نیا سمت صدف .هیچ راهی نداشتیم؟
    عمو محسن با خشم به من نگاه کرد: این چه کاری بود دختر؟
    سرمو انداختم پایین
    رو کرد یه اقام که حالا عمو هادی داشت فشارشو میگرفت :داداش اینا سر خود یه غلطی کردنتو کوتاه بیا
    اقام زد به سینش :چه کوتاهی ؟ تو میدونی اینا کین؟
    رو به من برا اولین بار تو عمرش با التماس گفت:بابا بگو دروغه بگو با شاهین رابطه نداشتی


    از خجالت قرمز شدم علنا عنوانش کرده بود سرمو انداختم زیر و گریه کردم
    با گریه دستشو رو قلبش گذاشت:خدایا خودت همین الان جونه منو بگیر
    مامان با گریه گفت:خدانکنه اقا
    شاهین بلند شد:دیگه باید رضایت بدین حق ندارین صدفو از من قایم کنید همین امروز میریم عقد میکنیم
    اقا زل زد به من
    عمو هادی دلجویانه گفت: داداش بذار ازدواج کنن تموم شه دیگه
    اقا همینجور نگام میکرد گفت: حبیب(بابای شاهین)دوسته قدیمی من بود لحظه به لحظه باهم بودیم عین دوتا برادر ...وقتی عاشق شد اولین نفر به من گفت خودم رفتم براش خواستگاری
    اما چشمم به ناهید افتاد سکوت کرد....
    ناهید هم محله ای سابق منو حبیب بود بدجور خاطرشو میخواستم ولی محل سگ بم نمیداد ولی نمیدونم چیشد درجا قبول کرد زنه حبیب بشه
    من ناهیدو واسه خودم میخواستم داداشمو برا خودم میخواستم حالا اونا باهم بودنو من اضافی
    نگاهی به چشمای ماته مادرم انداخت و گفت: ازدواج کردن جلو چشمه من چادر سفید سرش کردن بردنش خونه حبیب قلبم داشت میترکید... تقریبا هشت نه ماه بعد ازدواجشون منم ازدواج کردم..حبیب که رفت تو نظام ماموریت هاش خیلی بود مدتهای طولانی
    منم همیشه مرغ و گوشت و میوه میگرفتم میبردم برا ناهید دلم نمیخواست کمبود داشته باشه
    و حبیبم از رفتو امدم خبر داشت همیشه ...سکوت کرد انگار سختش بود ...چندین بار دست کشید رو قلبش ادامه داد:
    یادمه یکبار که خیلی خسته بودم و رفتم به ناهید سر بزنم کم و کسر نداشته باشه بهم تعارف کرد برم داخل
    کاش پام میشکست و نمیرفتم
    وقتی دیدم مثه رفتارش با حبیب برام با مهربونی چایی میاره خسته نباشید میگفت باز هواشو کردم مثه جوونیم ...زنه من فقط به فکر این بود که پاشه بره خونه خانوادش و هفته به هفته خونه نبود
    اما در عوض ناهید حتی حبیب نبود هم میموند تو خونه میگفت با عشق منتظر شوهرم میمونم
    گفت بازم چای میخوام یا نه
    گفتم اره
    رفت تو اشپزخونه نمیدونم چم شد رفتم دنبالش سایمو دید برگشت سمتم ...
    موهای لختشو دیدم چشمای ابیشو که دیدم
    نفهمیدم ،نفهمیدم چیشد
    آقا به گریه افتاد اما مامان همچنان مات نگاش میکرد
    دستمو روی قلبم گذاشتم
    آقا: کاری که نباید اتفاق میفتاد افتاده بود
    ناهید حتی گریه هم نمیکرد سنگ شده بود انگار به غلط کردن افتادم دستو پاشو بوسیدم ولی حرف نمیزد پاشدم رفتم دوماه خواب خوراک نداشتم
    تا ضربه اصلی وقتی زده شد که حبیب از ماموریت اومد و دقیقا هفته بعدش اومد در مغازم با ذوق گفت:ناهید بارداره دارم بابا میشم من نم...
    شاهین از جاش بلند شد:دروغ میگی کثافت
    یقه آقا رو گرفت
    عمو محسن و هادی از شوک بیرون اومدن وشاهینو گرفتن
    بین اون همه داد و جیغ فقط اروم گفتم:شاهین برادرمه؟
    سکوت شد تکیه دادم به ستون:اره؟
    اقا با غصه گفت:نمیدونم بابا مطمئن نیستم هر وقت خواستم ازمایش بگیرم ترسیدم ...هنوزم میترسم اگه تو شک باشم برام راحت تره
    حالا فهمیدم چرا اقا اینقدر شاهینو دوست داشت ..
    اون شب مامان از خونه گذاشت رفت با کمر خم شده رفت هر چی با آقا اصرار کردیم بمون قضیه ماله ۳۰ ساله پیشه گوش نکرد
    در عرض چند ساعت واقعا پیر شده بود
    دلم براش میسوخت مامان آقا رو عاشقانه دوست داشت انتظار این حرفا رو نداشت
    دله خودم بدتر خون بود من با برادرم رابطه داشتم؟
    با بغض و خنده گفتم:برادری اصلا بهت نمیاد


    دو هفته بعد جلوی در ازمایشگاه بودیم استرس داشت خفم میکرد تو این دو هفته اصلا همو ندیده بودیم اولش که حلو ازمایشگاه دیدمش قلبم ریخت اگه اگه برادرم باشه خودمو میکشم ...شاهینم حالش بهتر از من نبود
    آقا دور تر از ما ایستاده بود عمو محسن رفته بود جواب ازمایشا رو بگیره
    شاهین اومد سمتم دستمو گرفت دستش سرد بود حالت تهوع داشتم
    با اومدن عمو محسن خودم زودتر بهش رسیدم:بگو عمو بگو
    آقا هم اومد جلو شاید واسه اولین بار نگاهش جای جذبه استرس و شرمندگی داشت عمو محسن نگام کرد نگاش چرخید سمت شاهین ،که شاهین با حرص گفت:ای بابا بگو خلاصمون کن دیگه این بازیه نگاه چیه راه انداختی ... وقتی گفت شانس اوردین خواهر و برادر نیستین


    انگار راه نفسم باز شد رفتم تو بغل شاهین
    سرشو چسبوند به موهام:تموم شد عشقه من تموم شد
    دیگه کسی تورو از من نمیگیره


    بهمن ۱۳۸۹


    نوشته: Aram375

  • 48

  • 7




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • سبک نگارشت خوب بود نمیدونم چرا همچین تِمایی دوست ندارم‌،، میتونی رو ایده ها بهتر داستانا بهتر بنویسی


    •   Ares.1
    • 2 هفته،3 روز
      • 9

    • آرام جان خوب مینویسی ، اما خیلی درهم و مبهمه
      بی مقدمه و خیلی یهویی از یه صحنه و لحظه ، به لحظه و صحنه ی دیگه میپری
      تا میومدم با داستان اخت بگیرم ، یهپرش به قسمت دیگه داشت که باعث میشد ازش سرد بشم
      اما خب موضوعش بد نبود


    •   sepideh58
    • 2 هفته،3 روز
      • 5

    • خیلی هندی طور بود .مخ من با این همه عاشقانه های دروغ ارور میده .خوبه داستان هست دلمونو خوش کنیم به عشق و وفاداری وگرنه دنیای الان و ادماش رو باید ریخت دم چاهک یه آب هم پشتش


    •   Different man
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • خوشم نیومد
      شاید عیب از داستانت نباشه ولی به مزاج بنده خوش نیومد


    •   Soroush_Khi
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • قشنگ بود
      نگارشت هم خوب بود
      در کل عالی بود!
      دس خوش!


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • فردا از رو همین یه فیلم هندی میاد بیرون البته با قسمتای سکسیش ژاپنیا میان فیلم اروتیک میسازن.


    •   nilajooni
    • 2 هفته،3 روز
      • 8

    • لایک اول مال من
      هرچی بیشتر بنویسی قلق دستت میاد
      ادامه بده


    •   king.artoor
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • لایک،خیلی قشنگ بود
      یعنی سبک نگارش خیلی بهتر ازاین جقیای 15ساله بود فقط داستانش شبیه سریالای شبکه جم تی وی بود.
      ولی معلومه یه سوژه خوب گیر بیاره قشنگ مینویسه


    •   Joker_kiri
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • خوشم اومد ولی خمیر مایه اصلی داستانش رو توی ی رومان خونده بودم شایدم ایده از خودت بوده. سبک نگارشت خوب بود ولی خب سکسش کم بود یا اصلا بهتره بگم نداشت ولی در کل بد نبود


    •   .درویش.
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • نگارش خوب ولی با عجله موضوع عالی بدون حاشیه عاشقانه اروم در کل عالی بود


    •   وب.گرد
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • خوب مینویسی فقط روند و اتفاقات داستانت چنگی به دل نمیزد تا نصفش عالی بود ولی اخرش زیاد جالب نبود. ولی بازم بنویس.


    •   Paria_1991
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • عالی


    •   Shahvar54
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • بابا دمتون گرم ،چقدر خوش شانسید،
      کاش یک در هزار شانس شما رو منو عشقم داشتیم ، دوتا دختر عمو و پسر عمو که سنمون به ۴۰ رسیده ولی کماکان بزرگترا مخالفت میکنن اونم سر ارث و میراث بابا بزرگ ....


    •   girl+angel
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • سبک نگارش عالی.موضوع داستان زیبا.بدون هیچگونه صحنه ای.
      استعداداینو داری که نویسنده مقبولی باشی.غلطهای ویرایشیتم جزئی بود
      اگه کمک خواستی بعنوان یه نویسنده چندساله میتونم کمکت کنم.


    •   royaei
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • خوب بود ؛
      یجورایی استرس گرفته بودم ؛ ته دلم میخواست داستان همینجوری تموم بشه ؛
      نگارشت هم خوب بود ؛
      کاش میشد همه مشکلات آخرش به خوبی ختم بشه ؛
      موفق باشی


    •   a.4247
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • با عشق لایک
      فقط صحنه های +18 رو هم بیشتر کنی عالی میشه


    •   Amin.damavandi
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • از 100بهت 70 میدم خوب بود


    •   mazhd
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • بهترین داستانی بود ک تو شهوانی خونده بودم لایک داشت بی نهایت


    •   yousef_021
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • جسش نیس بخونم ولی لایکو زدم چون به نظر دوستان احترام میذارم


    •   amiralixyz
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • زیبا بود


    •   iman.shahvanii
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • نگارشت عالي بود،،همينكه طرف ابجيشو نكرد خيلي پايان خوبي داشت


    •   ناصر39
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • فقط لایک و تمام


    •   saeed-mrz
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • آرام خانوم عالی بود،داستان رو فکر کنم جایی خوندم امیدوارم خودت نوشته باشی،برای اولین بار من منتقد نقدی ندارم،قلمت همیشه خیس و روان...منتظر داستانهای بعدیت هستم (rose)


    •   Kaspian.red2
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • عالی...


    •   Eshghjanam
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • اقا ننه .ننه اقا چی شد؟؟؟ (clap)


    •   Aram375.1
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • من عاشقتونم همینو بس
      مرسی از همه
      سعی میکنم بهترش کنم
      دوستان داستان از خودمه ولی اگه شبیه چیزی بود که قبلا خوندین کاملا طبیعیه چون الان به شدت موضوع رمان و داستان ها تنوع داره و زیاده
      خلاصه مخلصیم


    •   saeed-mrz
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • آرام جان من اگه بد گفتم معذرت خواهی میکنم،علت اولش رو بزارید پای عادتم که منتقدم علت دومش هم که واقعا دیگه هرکاری کردم نقد نداشتم از داستانت،در کل واقعا هم قلمتون هم اخلاقتون قابل ستایش هست به احترام تون قد علم کرده و تعظیم وار تحسینتون میکنم (rose) (rose)


    •   Aram375.1
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • Saeed_mrzعزیز ممنونم از نظرتون بسیار به جا بود . خیلی خوشحالم که از نظر یه منتقد داستانم تقریبا خوب بود
      از لطفت خیلی خیلی ممنون


    •   saeed-mrz
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • کی منتظر داستان روح نوازتون باشیم خسته کننده شده این خیالات پردازی ها و جفنگ گویی های یه عده،منتظریم


    •   marjan_aydin
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • خیلی احساسی و هیجانی...یه لحظه رنگ آرامش نداشت ولی در کل خوب بود
      خسته نباشی عزیزم


    •   fazi20
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • هیچ چیز جذابی نداشت :/ امیدوارم داستان بعدی بهتر باشه موفق باشی


    •   saeed-mrz
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • دوستانی که پرادعا دارن نظر میدن لطفاً مستفیض کنن مارو با به داستان نویسی کوتاه و صد البته جججج ذذذذ اااا ببببب منتظریم (dash)


    •   S_503694
    • 4 روز،20 ساعت
      • 1

    • خیلی رو دور تند نوشته بودی. دیالوگای اول داستان خوب بود ولی بعدیا انگار عجله ای و بی حس نوشته شده بودن. انگار موضوع و سبک داستان و اینکه سریع بیانش کنی برات خیلی مهم تر از ریزه کاریا بود. ولی به هر حال زحمت کشیدی وقت گذاشتی. ممنون


    •   Aram375.1
    • 4 روز،9 ساعت
      • 0

    • S_503694اینجا باید داستان جوری باشه خواننده از خوندنش خسته نشه کش دادن بی اندازه باعث میشه خواننده دنبال نکنه
      اگه قراره بود فضای بیشتری داشته باشم حتما میتونستم تو هر صحنه بیشتر کار کنم


    •   S_503694
    • 2 روز،15 ساعت
      • 0

    • Aram375.1 حرفتون صحیحه نباید خسته کننده باشه ولی داستان شما خیلی داستان سنگینی بود و کلی ماجرا داشت. بهتر بود یا یکم جمعش میکردی یا یکم بیشتر توضیح میدادی و برای اینکه خواننده خسته نشه یکم جلوه های اروتیک بیشتر بهش اضافه میکردی. ولی درکل تخیلاتتو دوست داشتم. ممنون. قصد نداشتم به قلمت یا داستانت توهین کنم فقط نظرمو زیادی صریح گفتم. میدونم فضا کمه ولی هر صحنه ی ساده ای میتونه جلوه های ریز قشنگ داشته باشه


    •   Aram375.1
    • 2 روز،14 ساعت
      • 0

    • S_503694سعی میکنم تو داستانهای بعدی این نکات رو رعایت کنم. اینکه داستانو میخونی و نقد میکنی باعث افتخاره منه عزیزم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو