سکس باستانی (۲)

    ...قسمت قبل


    گزش ریگهای بیابان سوزان،بر تنش زخم میساختند.آفتاب داغ،میتابید و سوزشش را بر سر طاس و پر سنگ بیابان میریخت.فریادهای ضحاک سقف آسمان را خراش میداد.خاک نشسته
    روی گونه هایش،با آب دیده اش؛گل میساخت.مارانش از فرط گرسنگی به او حمله میبردند و او چاره ای جز دویدن به دنبال اسبی که به آن بسته شده بود؛نداشت.
    سوار بر اسب مردی بود،قوی هیکل.پوست شیر بر تن داشت و گرزی با سری شبیه به گاو.دو مرد دوشادوش او پیش میآمدند،در حالیکه آشکارا تاج و نشان پادشاهی داشتند.
    اسب را هی میکرد و بی اعتنا به التماس های ضحاک پیش میرفت.به سوی کوهی اسب را میتاخت که از دوردستها دیده میشد.


    ضحاک با فریادی از خواب برخاست.فریاد میزد و طلب کمک میکرد.گزشهای نور چراغ،بر چشمانش پرده ای سیاه کشیدند.چکه کردن عرق از روی صورتش را حس میکرد.نفسهای کش‌دار و نامنظمی می‌کشید.رعشه دستانش را نمیتوانست کنترل کند.
    صدای ارنواز را شنید که طعنه میزد:«باز هم همان خواب؟امشب هم؟»
    ضحاک سعی میکرد که به خود بفهماند چیزی بیش از خواب ندیده است.سری تکان داد.همچنان به تندی نفس میکشید.گردنش خشک شده بود.کورمال کورمال بدنش را وارسی
    میکرد تا بداند که آیا زخمی بر تن دارد یا نه.مارهای روی دوشش هم وحشت کرده بودند و به هم میپریدند.گویا هر سه سر یک خواب میدیدند.
    ضحاک به آرامی خطاب به ارنواز،دختر شاه پیشین ایران گفت:«باید سربازان بیشتر جستجو کنند...اگر آن نوزاد کشته نشود...»
    از ترس،سخنش را نیمه تمام گذاشت.
    سعی میکرد نفسهایش را با صدای جیرجیرکهای بیرون کاخ هماهنگ کند.دو مار سیاه روی دوشش کم کم آرام میگرفتند.
    سرش را به سمت رخ زیبای ارنواز چرخاند و محو امواج متلاطم دریای سیاه موهایش شد.ناگهان انگار چیز مهمی به یادش آمده باشد؛روی تختش نیم خیز شد و اخم‌آلود نعره زد:«ارنواز!خواهرت شهرناز کجاست؟مگر نگفتم تا زمانی که نگفتم حق ندارید از جلوی چشمانم دور شوید؟»


    شامه مارهای سیاه بوی توطئه شنیده بود؛فس فس کنان در هوا میچرخیدند.
    ارنواز لبخندی زد؛روی تخت بزرگ،چهار دست و پا به سمت ضحاک حرکت کرد.ضحاک متعحب به تن سفید دختر می‌نگریست که نور چراغدان؛سیاهی شب را روی مرمرش پاره پاره میکرد.


    دختر در کنار ضحاک بود.در کنار گردنش گردن کشید و در حالی که با نفس‌های گرمش گوش ضحاک را نوازش میداد گفت:«من گفتم برود!حدس زدم باز هم آن گزافه خواب مسخره را ببینی.پس خواستم امشب فقط من و تو باشیم تا نشانت دهم که لذتی فراتر از لذت بردن از دختران و پسران زندانی وجود دارد.»


    سپس گردن ضحاک را زبانی زد.رقص مارها گرم شد و تن ضحاک داغ.
    ارنواز ادامه داد:«طعم رعیت را چشیدی،حال مجالی به شاهدخت ایران زمین بده.»


    ضحاک فرصت را از هر حرف اضافه گرفت.ماردوش مثل مار دور تن دختر پیچید و بنا کرد به مالیدن تنش،و نیز لیسیدن و عریان کردنش.
    هر دم قطعه ای از بلور تن سفید دختر نمایان میشد و زبان ضحاک بود که آن را میپوشاند.
    لختی نگذشت که ضحاک و ارنواز،لخت روی تخت نشسته بودند.
    ضحاک عجله‌ای نداشت...موهای دختر را دست میکشید و دور انگشتان زمختش حلقه میکرد.با خود می‌اندیشید که چه هیبتی دارد که بالاخره میتواند دست بر تن لخت دختری بکشد که در مخیله‌اش نمیگنجید؛با رضایت خودش عریان شده باشد.
    ارنواز اما گویا عجله داشت.دست به کیر سفت شده ماردوش برد و در حالی که چشم در چشم او دوخته بود؛آن را بالا پایین میکرد.
    سپس سرش را جلو برد و لبهای ضحاک را در حالی که لبخند افسارشان را در دست گرفته بود لیسید‌.
    خنده دلربایی کرد و سرش را پایین برد و مشغول مکیدن کیر باد کرده اژدهادوش شد.
    ضحاک آهی از شهوت آلوده به تعجب کشید.
    زمان میگذشت و ارنواز با ولع می‌مکید و سرش را بالا و پایین میکرد و این آه کشیدنهای ضحاک بود که به ناله تبدیل میشد.
    چندی که زمان گذشت؛ضحاک به نشانه متوقف کردن ارنواز روی شانه چپ او زد.
    دختر در حالی که موهایش روی یک طرف صورتش ریخته بود،سرش را بالا آورد و لبان خیس و سرخش را لیسید.
    ضحاک با دیدن این صحنه صدایی بی‌معنی،حاصل شهوت را از گلویش بیرون راند.
    تن دختر را با دستانش جابجا کرد.
    خودش دراز کشید و در حالی که به سقف کاخ چشم دوخته بود به دختر اشاره کرد که جلوتر بیاید.
    ارنواز جلو آمد اما پیش ازآنکه ضحاک دستور دیگری بدهد،ارنواز کیر او را دردست گرفت و خود بلند شد؛کیر سیاه ضحاک را نسبت به تن سفید و خوشتراش خود تنظیم کرد و با یک حرکت روی آن نشست.گویا قرار نبود تعجب ضحاک تمامی داشته باشد.
    دختر خود شروع به بالا و پایین شدن کرد.گرمای داخل بدنش روی کیر ضحاک پخش میشد و ضحاک از کس لیز و جهنده دختر لذت میبرد.
    با خود به تجربیات پیشینش با ارنواز فکر میکرد و نتیجه گرفت که این بار رضایت ارنواز چه میکند.


    ضحاک بیکار ننشست.دست میگرداند روی انحناهای بی‌نظیر شکم و کمر ارنواز و او را در بالا و پایین رفتن یاری میکرد.لذتش با لمس کردن تن ارنواز دوچندان شد.


    دختر پس از چند بار لمس شدن، لب
    پایینش را به دندان های سفیدش گزید؛آهی کشید و روی ضحاک خم شد.نوک سیخ پستانهایش را روی تن ضحاک سایید و سپس نرمی موهایش روی تن ضحاک ریختند.
    آه کشیدنهای آشکار دختر آغاز شده بود و نیروی دست ضحاک بیشتر.


    ماردوش در حالی که فس فس مارهایش به سمفونی شهوت انگیز آن شب اضافه شده بود،سر لای موهای سیاه دختر برد.موها بینی و صورت آفتاب سوخته‌اش را قلقلک میدادند و ضحاک نیز گردن دختر را با زبانش.


    دختر به گزیده شدن های گردنش عادت داشت.البته نه توسط مارها که به واسطه دندانهای ضحاک...میدانست که شهوت ضحاک با لیسیدن گردنش چندبرابر میشود.پس در حالی که تنش را روی کیر ضحاک بالا و پایین میکرد سعی کرد که گردنش را از دهان ضحاک دور نکند.


    نفسهای ضحاک روی گردن دختر تندتر و داغ‌تر شده بود.سرعت تلمبه زدنهایش چندین برابر افزایش یافته بود.با هر ضربه‌اش دختر جیغ کوتاه و شهوت‌آلودی میکشید.
    دیری نپاید که عضلات پا و شکم ضحاک منقبض شدند.پیش از آنکه ارنواز خود را کنار بکشد ضحاک شانه‌هایش را گرفت و او را با خود چرخاند.
    حال دختر در حالی که پاهایش را باز و زانوانش را خم کرده بود زیر بود و ضحاک رو؛سینه‌های داغ و خیس‌شان به هم مالیده میشد.ضحاک در جا کیرش را بیرون کشید و مایعی سفید و غلیظ بر شکم سفید رنگ ارنواز پاشیده شد...ارنواز به چهره عرق کرده و نفس نفس زدنهای ضحاک نگریست و خنده‌ای شیطنت‌بار کرد.


    ضحاک در حالی که نفس نفس میزد و مارهایش زبان سیاهشان را بیرون میگرداندند؛با غرور نعره زد:«نفرین و تف بر هر چه پیشگویی و هر چه خواب است.پیشگویان الان کجایند تا شکوه مرا ببینند؟دیوانگان خرافه‌پرست!»




    ساعتی قبل


    ارنواز نامه را به شهرناز داد.نیم نگاهی به ضحاک که بی‌حال خوابیده بود انداخت و آهسته گفت:«مطمئن شو به دست فرانک می‌رسد.این نره خرس به خاطر خوابش فرمان داده هر نوزاد پسری به دنیا آمد را بکشند.نباید اجازه دهیم دست سربازان به پسرِ کوچک عمو آبتین برسد.»
    شهرناز با شنیدن نام آبتین،سر پایین انداخت.چشمانش پر از اشک شد.پیش از آنکه اولین دانه اشک به پایین بِسُرد ارنواز محکم گفت:«فهمیدی چه گفتم یا نه؟»


    شهرناز در حالی که بغض گلویش را میفشرد،با صدایی که گویا از قعر چاه بیرون می آمد گفت:«اما ضحاک هر شب خواب میبیند و از خواب می‌پرد.اگر ببیند من نیستم...مگر نگفته بود که...»
    ارنواز سخن شهرناز را قطع کرد:«نگران اینش نباش...من توجیه میکنم...من حواسش را از تو پرت میکنم.فقط برو»


    شهرناز خواست بپرسد که ارنواز چه نقشه‌ای دارد که ضحاک در خواب ناله‌ای کرد.پس پیش از آنکه ضحاک بیدار شود؛نامه را برداشت و به سمت خروجی اتاق حرکت کرد.




    هفت روز بعد


    بیشه اسپروز در شیرخوان البرز را،گاوهایی که پیرمرد به چرا آورده بود پر کرده بودند.هوا،بهاری بود و باد خنک سحری می‌وزید.خورشید در پهنه پهناور آسمان حکمرانی

    میکرد.روی زمین نیز،نوزاد زیبایی به درخشندگی خورشید در پهنه پهناور و آرام آغوش مادرش جای داشت.پیرمردی با چهره بشاش و محاسن سفید کودک را می‌نگریست و به او لبخند میزد.


    پیرمرد رو به فرانک کرد و گفت:«با خیال آسوده،این فرشته را به من بسپار.گاوی دارم برمایه نام که روزی سه من شیر میدهد.بهترین شیر این گاوها را برمایه دارد.به یزدان قسم او را به نیکی به شیر آن گاو پرورش خواهم داد.»
    فرانک برای تشکر لبخندی بر لب آورد.کودک را به دستان پیرمرد سپرد که برود.پیرمرد انگار که چیزی به یاد آورده باشد پرسید:«راستی!نام این خوب چهره چیست.»
    زن مکثی کرد و به فکر فرو رفت.پاسخ داد:«نمیدانم.از بس که نگران بودم روزبانان ضحاک او را بیابند؛نتوانستم به این چیز کم اهمیت بیاندیشم پدرجان.»
    پیرمرد خنده‌ای کرد و گفت:«اتفاقا اولین و مهمترین چیز برای انسان نام اوست.آنگاه که هیچ چیز از خود ندارد،نباید نام را از او دریغ کرد.»


    -با توضیحات شما،فکر میکنم فریدون خوب باشد.


    -یعنی پرورش یافته گاو.انتخاب هوشمندانه‌ای است.


    فرانک سری تکان داد و لبخندی زد؛سپس به سمت خانه‌اش،یادگار آبتین در جنگل؛به راه افتاد.


    ادامه...


    نوشته: Y.m

  • 58

  • 6




  • نظرات:
    •   koskholkir.koloft
    • 1 ماه
      • 2

    • شهوانی از باستانی ترین سایت های سکسی


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه
      • 2

    • دوباره لايك،ادامه بده


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 4

    • تاریخی دوس ندارم
      اصلا نخوندم :-|
      دیس میدم
      :/


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 10

    • زیبا بود خوبه که یه کم به کلاس اینجا اضافه بشه همش که نمیشه جقنامه کون دادنای بچه های زیر 18 رو خوند........ پسندیدم. (drinks)


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 9

    • من عاشق گم شدن تو تاریخم جدید بود تاریخی ک تلفیقی از سکس باشه جالب بود برام


    •   m...h...a...
    • 1 ماه
      • 2

    • خوب بود..فقط مضامین سکسیش خیلی کمه...در کل لایک داری..


    •   Ice_flower
    • 1 ماه
      • 4

    • کاملتر و بهتر از داستان قبلی بود.
      پسندیدم.


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 4

    • سامان جان تعریف من از کصشعر؛شربته


      شوالیه_شاه ایکس_سعید و لاولی گرل ممنون از نظرتون


      سپیده ۵۸ عزیز شما که این سبک رو دوست نداری چرا روی عنوان داستان که مشخصه چه سبکیه کلیک میکنی که باعث بیخودی شلوغ شدن و ترافیک نت میشی؟چون با منطق دقیقی که از شما دیدم چند کیلوبایت هم چندکیلوبایته دیگه...بس که نکته سنج هستی


      رفقای گل Ice flower و oberyn.martell؛خوشحالم که از سیر و تکامل خط داستانی خوشتون اومده...هرچند در قسمت بعدی این خط داستانی به کمال میرسه و میوه میده.


      ...m...h..a عزیز.به نظر من باید سکس در خدمت داستان باشه تا داستان در خدمت سکس.همونطور که ما برای سکس زندگی نمیکنیم بلکه در طول زندگی سکس میکنیم.


    •   Bahram4
    • 1 ماه
      • 3

    • دوتا قسمتشو الان خوندم..
      عالی هستن
      اونایی که میگن بده فازشون چیه
      حداقل کثشعر آپلود نکرده که آدم بجای راست کردن پشماش بریزه.
      خطاب به نویسنده هم باید بگم که بهت تبریک میگم ک ی سری داستان خوبو کلید زدی.
      منتظر قسمت بعدی هستم


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 1

    • بهرام عزیز خوشحالم که خوشت اومده


    •   Blockchain
    • 1 ماه
      • 2

    • عالی بود. لطفا ادامه بده


    •   doki-kar balad
    • 1 ماه
      • 1

    • لایک 20 تقدیم شد
      مضمون نو داستان رو دوست دارم، اما یکم فضاسازی بیشتری لازمه، مخصوصا نقش مار ها حین سکس
      پوزیشن قرار گیری اونها و فلش بک به گذشته برای معرفی
      بیشتر عوامل اصلی داستان، برای من بی سواد نسبت به تاریخ
      ممنون از زحمات شما دوست عزیز


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 3

    • زیاده گویی نمیکنم.
      فقط تشکر بابت زحماتت
      لایک ۲۱.
      موفق باشی؛


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 2

    • واقعا بعضیا لیاقت این داستانهای خوب رو ندارن و باید براشون زیارت پنج رو آپلود کنن (rolling)


    •   ava modiri
    • 1 ماه
      • 4

    • عالی بود اعتراف می کنم سال ها پیش یکی از اولین فانتری هام سر همین ماجراهای ضحاک و دختران جمشید شکل گرفت. فرودسی نامرد توضیح سکس شون از ما دریغ کرده بود


    •   Koshti.pars
    • 1 ماه
      • 2

    • سلام
      به ندرت دیدم این تیپ سبک نوشتاری تو شهوانی
      که خاص باشه تکراری نباشه و مهمتر اینکه خلاقیت داشته باشه
      قسمت قبل خیلی خوب بود قسمت جدید خلاقانه تر بود کاملآ مشخص نظرات رو میخونی این عالیه خیلی ها برای مسخره بازی هم متن های عجیب مینویسن و طبیعی هستش که نقد ها با کلماتی متناسب با اون افراد باشه
      من احترام میزارم و به قول بخشی از فیلم کمال‌الملک باید بگم قطره ای جان خویش را مایه کردی
      الحق که جای تشویق داره
      من از طرفداران شما شدم امروز (clap)
      با تشکر


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 0

    • Doki_karbaldad
      درمورد مارها؛کار سختی هست که رفتارشون تکراری نشه و مخاطب زده نشه...به همون خاطر تصمیم گرفتم که بیشتر بعنوان اعضای بدن بهشون نگاه کنم.


      اگه خاطرتون باشه من ابتدای قسمت اول ابراز امیدواری کردن که مخاطب اندک آشنایی با این کاراکترها داشته باشه...
      برای معرفی مارها در داستان چندان برنامه ای نداشتم.اما به خاطر این حرف شما؛سعی میکنم در قسمت بعدی مشکلش رو حل بکنم.
      هرچند درصد سکسی داستان در قسمت بعد شاید کمتر هم باشه و باز کمتر بشه...علاوه بر اینکه؛لو میدم در قسمت بعدی داستان،ضحاکی در کار نخواهد بود اما داستان همین داستانه...


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 2

    • ممنون از شما حمید عزیز


      آوا جان؛من هم جرقه داستان در سرم وقتی زده شد که شهرناز و ارنواز رو از کاخ جمشید به فرمان ضحاک بیرون میارن و...
      به نظر میاد بنده خدا فردوسی جز در بخشهای عاشقانه خیلی درگیر جزئیات جنسی نمیشه


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 2

    • Koshti.pars
      رفیق ممنونم از نظر و نگاهت.
      درمورد خام گفتارهایی که گاه توی نظرات نوشته میشه؛یه حرف خوب از فردوسی رو مد نظرم قرار دادم برای جواب دادن:
      چنین گفت او را سپهدار توس/که سگ ناوَرَد رخم سَندروس


    •   Gayaneh
    • 1 ماه
      • 2

    • Y.m عزیز قلم خوبی داری از همه مهمتر اینکه تسلط خوبی روی داستانت دیده میشه که ناشی از تحقیق روی شاهنامست موفق باشی و منتظر قسمتها و فصلهای دیگه هستم (rose)


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 1

    • Gayaneh ممنون از نظرت...امیدوارم تا پایان کار از داستان راضی باشی


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 ماه
      • 2

    • بسیار عالی و خوب.
      لطفا تحت تاثیر کامنت های چرت قرار نگیر و با همین فرمون پیش برو.
      امیدوارم از شخصیت های دیگر تاریخی داستان های دیگری از شما ببینیم و لذت ببریم.


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 2

    • کاربر بچه ای خوب عزیز
      ممنون از نظرت...
      امثال کامنتهای چرت که البته انگشت شمارهم هستن نسبت به داستات قبلی و مخصوصا داستانهای دیگه؛توی زندگیم به شکل حرفهای چرت وجود داشته...نتیجتا من کارم رو ادامه میدم


      ممنون از نظرتون و چندتا داستان توی این سبک توی ذهن دارم


    •   Kosdat
    • 1 ماه
      • 1

    • ادامه بده (clap)


    •   mamali888
    • 1 ماه
      • 1

    • ممنون بابت داستان ، منتظر ادامه اش هستم
      دوست عزیز بهترین داستانهای دنیا هم نتونستن تمام خواننده ها راضی نگه دارن .
      بالاخره هستن کسایی ک این سبک و سیاق با مذاقشون جور نیست پس نباید شما برآشفته بشی و قسمت نظرات رو تبدیل ب میدان نبرد با مخاطب بکنی .
      شاید بهتر بود اون بیت شعر رو اینجا نمی نوشتی و در مقابل انتقادات هرچند بیجا و نامحترمانه جبهه نمیگرفتی


    •   Vashkin
    • 1 ماه
      • 1

    • خیلی هم عالی


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه
      • 0

    • ممنونم vashkin و kosdat


      Mamali888 عزیز!ممنون از نظرت.شاید در یکی دوتا کامنت تند رفته باشم؛اما در کل بخاطر جبهه گیری و دفاع از کارم جواب دوستان رو نمیدم.
      یکسری جاها به خواننده یکسری توضیحات اضافه میدم...یکی بخاطر اینکه هدف این داستان آشنا شدن خواننده با این داستان اساطیری بوده و دومیش هم احترام به مخاطب هست.


      اما اینکه درمورد بعضی کارها شاید واقعا هم تند رفته باشم؛به قول شما یک داستان نمیتونه همه خواننده ها رو راضی کنه.اما خب شخصی نخونده و با خوندن جمله اول کار؛یه حرفی میزنه خیلی متفاوت هست با نقدی که حتی میتونه مفید واقع بشه...به هر حال ممنون


      R.renger22
      نه نشد که بشه


    •   _Azi_
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی بود مرسی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو