سکس های تو در تو (۲)

    ...قسمت قبل


    سلام...
    اول تشکر و سپاس از ادمین عزیز به خاطر اشتراک قسمت اول داستان و بعد از دوستانی که کامنت گذاشتن ...
    به هر حال نظرشون رو گفتن...
    فقط اینکه از اون ماجرا سالهای زیادی می گذره که دیگه نه من اون آدم هستم و نه با اون عزیزانی که با هم بودیم ارتباطی دارم...
    و فقط دعا می کنم هرکجا هستن سالم و سلامت باشن...


    داستان من به اونجا رسید که بنا شد خاطرات سکس هایی که واسم اتفاق افتاده رو واسه اصغر و زهره خانم تعریف کنم...
    بساط نءشه خوریمون که به راه بود و وصف عیشی هم بزنیم تنگش...
    خاطره ی که ادامه اش رو می گم رو با کمی پس و پیش واسشون تعریف کردم...
    داستان سکس من و زهرا خانم همسایه...
    تازه دیپلم گرفته بودم و ۱۸ یا ۱۹ سالم بود و واسه شرکت در کنکور سال بعد بنا شد به خدمت نرم و بشینم درس بخونم...
    اما همه کاری می کردم الا درس خوندن...
    دختر و خانم بازی و شماره دادن و گرفتن و رفتن به پاتوق رفقا و مسافرت و ...
    معمولا صبح ها تا ظهر خونه بودم و به کول تلفن می خوابیدم و با دوست دخترای ریز و درشت شر و ور می گفتم ...
    غروب هم که چسان فسان کردن و بیرون زدن و الواطی...
    تو این بین همسایه ای داشتیم که خونه اش رو تازه ساخته بود و با خانمش زهرا که هم سن من بود و یه پسر یک ساله هم داشت ساکن شدن ...
    زهرا خانم به خاطر همسایگی و علاقه به مادرم کم و بیش به خونه ی ما رفت و آمد داشت...
    اگه بخوام زهرا رو واستون توضیح بدم باید بگم که: یه زن خیلی کوتاه قد ... ولی اندام باحالی داشت ...
    سینه های گرد و قلمبه که از زیر لباس انصافا می خواست بپره بیرون و باسن گرد و خوش فرم و ژله ای که همیشه از زیر چادر رنگی پیدا بود ...
    در کل بدن سفت و تر و تازه ای به نظر می رسید ...
    از همه مهمتر صدای جیغ و ویقی زهرا با خنده های مستانه اش بود که وقتی وارد خونه می شد با خودش شلوغی و فاز مثبت زیادی می آورد...
    چشم و ابروی مشکی و کمی هم سفیدتر از معمول بود...
    راستش هیچ وقت نظر بهش نداشتم ولی با هم تا حدودی گرم بودیم و تک و توکی شوخی هم داشتیم...
    یه روز که من سخت منتظر تماس دوست دخترم بودم که سر ساعت ۱۰ صبح تماس میگرفت, چند دقیقه قبلش تلفن زنگ خورد و از دوستان مادرم بود که مجبور شدم گوشی رو از اتاقم ببرم پذیرایی واسه مادرم که همزمان زهرا خانم هم اومد خونه ما ..
    من که با یه رکابی و شلوارک بودم سریع رفتم اتاقم و منتظر بودم تا مادرم صحبتش تموم بشه و گوشی تلفن رو بیارم اتاقم..
    صحبتای مامان کمی طولانی شد و به محض قطع کردن تلفن زنگ خورد و من هم سراسیمه و یهویی دویدم طرف گوشی و قبل اینکه مادرم بخواد جواب بده گوشی رو که بین مادرم و زهرا خانم بود برداشتم بی توجه به لباسای تنم و یه الو و چند لحظه گوشی گفتم و تلفن رو آوردم اتاقم...
    مادرم که همیشه به خاطر حرف زدن زیاد من با تلفن غرغر می کرد خیلی عصبی شد و شروع کرد به غر زدن ..
    زهرا خانم هم با اون خنده هاش ضعف کرده بود که به مادرم گفت:
    چکارش داری جونه دیگه... بزار راحت باشه...
    مامان که حسابی شاکی بود گفت: آخه معلوم نیست داره با کدوم پتیاره ای حرف می زنه.... همه زندگیش شده تلفن بازی...!!!
    من از تو اتاق داد زدم که: مامان چته آخه ...؟؟!؟؟؟دوستم حمید زنگ زده...
    خلاصه جر و بحث الکی که زهرا خانم به مادرم گفت :
    الان ته و توهش رو درمیارم و اومد اتاق من...
    واااای خدا قلبم ریخت و احساس کردم آبروم رفت...
    زهرا خانم که یه چادر رنگی سرش بود و یه تی شرت معمولی و شلوار پارچه ای اومد با اشاره
    گفت: باید منم گوش کنم ...


    منم گوشی رو طوری گرفتم که اون هم بشنوه...
    اصلا تو لحظه های اول هواسم به موقعیت نبود...
    زهرا خانم سرش رو آورد جلو و گوشش رو چسبوند به گوشی ...
    حدود شاید کمتر از پنج ثانیه من متوجه وضعیت شدم...
    حرارت صورت و نفسهای زهرا به صورتم می خورد و از اون بدتر سینع های سفتش بود که به بازوی من چسبیده بود....
    باور کنید یه لحظه حالم دگرگون شده بود ...
    نمی دونم اون هم متوجه وضعیت شد یا نه ولی کمتر از ده ثانیه بلند شد و با خنده و صدای بلند به مادرم گفت: ترو خدا چکار داری با فرشاد داره با رفیقش حرف می زنه ...
    و به علامت سر بریدن انگشت خودش رو زیر گلوش کشید که ینی دارم برات...
    و البته دروغ هم که گفته بود ... چون من با دوست دخترم حرف می زدم...
    این اتفاق کوچیک رابطه ی من و زهرا رو خیلی گرمتر کرد...
    دیگه خیلی راحت تو سلام علیکا و شوخی ها ازم می پرسید: دوست دخترت در چه حاله...
    بماند که یکی دوبار هم دیده بود که وقتی کسی خونه ما نبود دوست دخترم رو آورده بودم خونه...!!!!


    دعوای منو مامان و بعدهم گزارشات مامان به پدرم واشه تلفن و این حرفا بالا گرفته بود و زهرا خانم در جریان وقایع...
    یه روز رأس ساعت ده صبح که قرار همیشگی من و دوست دخترم بود, تلفن زنگ خورد... گوشی رو که برداشتم از اون طرف با صدای خفه و ته حلقی سلام شنیدم و منم که فکر میکردم زیدم هست, همون فرمی جواب دادم و ادامه ی صحبت که قدات و قربونت و چه خبر و راستی اون روز که پیشم بودی خیلی حال داد... و دیدی الکی میترسیدی و از عقب هم خیلی حال میده,... این حرفا که یهو صدای بلند خنده از پشت گوشی منو پروند....!!!
    تو نگو که زهرا خانم بوده و داشته منو سرکار می زاشت و خودش رو به جای دوست دخترم جا زده بود...
    راستش خیلی بدم اومد و یه جورایی از سرکاری حالم گرفت...
    زهرا خانم بدون پرده پوشی گفت: پس بگو چرا انقدر حرف زدن واست مهمه...؟!؟ پس از این حرفا دارید باهم
    من که ناراحت بودم گفتم: زهرا خانم کار خوبی نبود... ناراحت شدم ازت...
    زهرا: پس اونوقت که به خاطر تو به مامانت دروغ گفتم .... ناراحت نشدی؟!؟
    که یه دفعه یه پیشنهادی داد که راستش موندم یه لحظه و اون اینکه زهرا خانم گفت:
    چرا از خونه ما به دوستت زنگ نمی زنی ...؟!؟ تا از شر غرغرای مامانت هم راحت بشی...؟!؟
    گفتم: مگه میشه زهرا خانم..؟!؟ مشکلی واست پیش نمیاد من بیام و از تلفنت استفاده کنم...!؟؟!
    گفت: نه... فقط مامانت نفهمه ... دیگه مشکلی نیست... خواستی شماره من رو هم بده بهش تا اگه خواست تماس بگیره و من خبرت کنم...!!!!
    منم این کار رو کردم و قرار شد یه وقتایی که تو خونه موقعیت ندارم از خونه ی زهرا تماس بگیرم...
    یه روز که رفتم خونه زهرا خانم و منتظر تماس بودم زهرا خانم خیلی ریلکس به استقبالم اومد و مثه همیشه با چادر رنگی و تیشرت و شلوار و منو به پذیرایی شون دعوت کرد ... من مستقیم رفتم و کنار تلفن نشستم ... زهرا خانم گفت: فرشاد جان من میرم تو اتاق و تو راحت حرفت رو بزن و اصلا هم نگران نباش...
    تلفن زنگ خورد ولی واسه اطمینان اول اون گوشی رو برداشت بعد از اینکه مطمین شد زید منه گوشی رو داد به منو خودش رفت تو اتاق...
    صحبتهای معمول منو زیدم کم کم به تله سکس کشید و من هم خیلی آهسته حرف می زدم... ولی وسط حرفای سکسی ما, احساس کردم صدای نفس زدن خیلی گنگ و مبهم یه نفر دیگه هم هست...
    فکر کردم شاید خط رو خط شده, به زیدم گفتم قطع کن دوباره بگیر...
    حسابی تله سکس ما داغ شده بود و منم با احتیاط داشتم از رو شلوار کیرم رو می مالوندم ...


    ولی همون صدا بازم میومد... ولی بسکه تو حس بودم و زیدم از من بدتر و می ترسیدم با قطع دوباره تلفن این فاز بالا از دست بره, بیخیال شدم و تا تهش رفتم و زیدم از اون ور و من هم از این ور ارضاع شدیم...
    بعد از قطع تلفن, زهرا خانم از اتاق زد بیرون, ولی کاملا متوجه شدم حالت عادی نداره و یکم سراسیمه و حول شده...
    ولی باید مطمین می شدم... به همین خاطر ازش تشکر کردم و گفتم اگه ممکنه کمی آب به من بده... تو فاصله ای که رفت آب از یخچال بیاره از لای در اتاق نگاهی انداختم و دیدم بعععععلللله,, یه گوشی دیگه تو اتاق هست و جالبتر اینکه هورم تن و بوی شهوت زن, تموم اتاق رو پر کرده,,, انگار که همین الان یکی داشته سکس می کرده تو اتاق...
    اول خواستم به روش نیارم ... ولی وقتی یاد سرکاریش و استراق سمع افتادم دیدم بهترین موقع است که منم یه حالی ازش بگیرم...
    بنده خدا با لیوان آب اوند سمتم ...
    جالب اینه که وقتی روبروم وایساد دقیقا عین فیل و فنجون بودیم... من با قد ۱۸۲
    اون با قدی حدود ۱۵۰ ……
    آب رو از دستش گرفتم و صاف تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
    زهرا خانم زحمتت دادم ... خیلی شرمنده ... ولی گوش دادن به تلفن من کار درستی نبود...
    انتظار داشتم بترسه و کتمان کنه و از این حرفا... ولی در کمال تعجب زد زیر خنده و گفت: پس فهمیدی دارم گوش میدم حرفاتون رو...؟!؟ اونم چه حرفایی...!!!!
    و بلند خندید ... من که انتظار نداشتم اینجوری برخورد کنه واقعا کن آوردم ... دیدم یه کم که جلو خندش رو گرفت پرسید:
    حالا واقعا این کارایی که گفتی می کنی؟!؟! و باز خندید..
    پرسیدم: کدوم کارا...؟!؟
    ,گفت: خودت رو به اون راه نزن... همون حرفا که به این دختر زدی...!؟!
    منم دیگه زدم به پرو گری و گفتم: آره خب ... چرا که نهههههه... هم کردم و هم می کنم...


    زهرا بازم با خنده گفت: بعید می دونم بتونی انقد دووم بیاری که همه ی اینکارا رو انجام بدی... این چیزایی رو هم که گفتی از تو فیلم سوپر یاد گرفتی ... و بازم خندید..
    من که دیگه شاکی بودم و حرص داشتم گفتم: خودت که همه رو شنیدی... وقتی می تونم با حرف یکی رو ارضا کنم در عمل ببین چه ها کنم... تازه یکی هم نه ... دوتا رو ارضا کنم... و این دفعه من زدم زیر خنده...
    سریع گرفت چی میگم و گفت: اگه منظورت منم که با این حرفا ارضا بشو نیستم...
    خواستم بگم امتحانش مجانیه که دیگه جرأت نکردم ...
    ازش بابت همه چی تشکر کردم و خودش دوباره گفت خواستی فردا هم بیا اینجا زنگ بزن ... فقط مامانت نفهمه و بدون اینکه دست بهش بزنم خداحافظی کردم و رفتم خونه...
    اون روز اون شب تمام ذهنم رو زهرا پر کرده بود ... باور کنید حتی از یادآوری اون لحظه که خودش رو به من چسبونده بود و حرارت تن و سینه هاش ... بازوم داغ میشد ... حرفا


    ...


    و با انگشت تقه زدم به در و با صدای خفه گفت هیس ... علی بیدار میشه الان...
    از لای در سرک کشیدم تو اتاق که دیدم با لباس خونه که یه تیشرت آبی نفتی و آستین کوتاه بود و یه بیژامه راه راه و بدون چادر کنار بچه دراز کشیده و آروم داره بچه اش رو می خوابونه... موهای مش کرده و کوتاهش هم یه طرف صورت گرد و سفیدش ریخته... قوس قشنگی به کمرش داده بود که درشتی و گوشتالویی کیونش رو دوبرار کرده...
    آروم سلام کردم اونم بدون استرس از اینکه چادر و پوشش نداره جواب داد..
    گفت تلفن تو حاله می تونی همونجا حرف بزنی...
    در جواب گفتم: میشه از تو اتاق حرف بزنم تا شما هم راحت به کارای خونه برسی ... علی رو هم خودم میارم بیرون...؟!؟
    کمی فکر کرد و گقت باشه عیب نداره...
    من رفتم و علی کوچولو رو آروم بغل کردم و اومدم تو پذیرایی ... زهرا هم پشت سرم جای بچه رو آورد انداخت یه گوشه حال و بچه رو گذاشتم روی جاش... جالب این بود دیگه چادر رو سرش نکرد و این اتفاقات ظرف کمتر از سه چهار دقیقه افتاد...
    من رفتم تو اتاق و منتظر شدم که زیدم زنگ بزنه که زهرا اومد تو و خیلی عادی با همون وضعیت روبه روم وایساد ... گفت: چیزی لازم داری صدام کن...
    درجواب گفتم: دستت درد نکنه ولی بازم می خوای به حرفای ما رو گوش کنی؟!؟
    خندید گفت: تا چه حرفایی باشه...
    من گفتم: فکر کن از اون حرفا...
    خیلی راحت گفت: آره .. من عاشق اون حرفام .. حتما گوش می کنم...
    به نظرم یه جور باج خواهی اومد که داره ازم می گیره...
    گفتم: زهرا خانم آخه زشته, اگه زیدم متوجه بشه... بعد هم صدای نفسای شما میومد تو گوشی و معلومه که یکی دیگه داره گوش می ده...
    کمی مکث کرد و گفت: پس یه کاری بکن... من همینجا پیشت می مونم و به حرفاتون گوش میدم ...


    آخه دوست دارم حالتای تو و عکس العمل دختره رو ببینم و بشنوم...
    من جدی جا خوردم... گفتم: زهرا خانم وقتی شما پیشم باشی که اصلا حس حرفای اونجوری منو نمی گیره... اصلا نمی تونم حرف بزنم ...
    خندید گفت: نترس حسش میاد ... تو نگران نباش...
    همین موقع تلقن زنگ زد و واسه اطمینان اون گوشی رو برداشت و بعد از یه سلام علیک سرد و مختصر گوشی رو داد به من...
    زیدم کمی شاکی بود که داستان چیه و از این حرفا ... که واسش توضیح دادم گیردادنای مامان و گزارش به بابا و اعصاب خوردی و این حرفا ... و اینکه زهرا خانم لطف کرده و واسه ما موقعیت درست کرده...
    خلاصه یه جورایی قانع شد و حرفای معمول و کم کم رفتن به سمت حرفای سکسی ... که زهرا خانم هم با همون حالت اوند تو اتاق و در رو از تو قفل کرد و مثل دفعه ی قبل کنارم نشست و منم مجبور شدم گوشی رو طوری بگیرم که زهرا هم حرفامون رو بشنوه...
    راستش این دفعه دیگه گرمای صورت و نفساش و کمی از کنار سینه و شونه هاش کاملا من رو حشری کرده بود... اما حرف زدنم سخت بود... باید در حضور اون حرف از لب و خوردن پستون و مالیدن و لیسیدن کص و کون زیدم میزدم و اونم در مقابل کارایی که سر من و کیرم دوست داره بکنه رو بگه... ولی دیگه زدم به بیخیالی و آروم آروم سکس تل با زیدم رو پیش بردم ...تو همین حال و هوا کیرم حسابی شق کرده بود ولی دست بهش نمی زدم ... که یه دفعه زیدم گفت: فرشاد کاش الان کیرت تو دستم بود و می مالوندمش واست... تو به جای من بمالونش ... ولی روم نشد جلوی زهرا اینکار رو بکنم ... که دیدم زهرا خودش آروم دستش روی رون پاه
    ام لغزید و به سمت کیرم رفت و از رو شلوار کیر شق شده ام رو گرفت تو دستش...
    واااااای نمی دونید تو چه حالی بودم ... بوی
    شهوت رو میشد تو فضای اتاق حس کرد ..
    زهرا دستش رو از بالای شلوارم برد تو و حتی برد تو شرتم و با دستای داغش کیرم رو می مالوند... منم دستم رفت لای پاش و اون داغی داغ کسش رو از رو شلوار حس کردم ... واقعا نمی تونم حس اون لحظه رو توضیح بدم... از یه طرف با یه دختر داشتم خفنترین حرفای سکسی رو میزدم ... از یه طرفم با یه زن واقعا داشتیم پیش درآمد یه سکس هات رو تجربه می کردم ...
    وقتی به زیدم گفتم شرتت رو دربیار و به جای من با انگشت لای کصت رو بمالون... زهرا دستم رو از بالای بیژامه اش برد تو شرتش و کصسش رو به دست من سپرد و منم آروم با انگشت لای کصش رو می مالوندم ... کصش حسابی آب انداخته بود و دستم لای اون گوشت داغ و آبدار خیسه خیس شده بود...
    چشمای زهرا کاملا خمار شهوت بود و نفساش مثه آتیش به صورتم می خورد... منم آرووم به زیدم گفتم کیرم رو میمالم لای کصت و با سر پیکانی کیرم لای کوصت رو از هم باز می کنم ... و صدای آه و نفس اون از پشت گوشی و کص و اندام داغ زهرا پیش خودم ... منو به اوج لذت کشونده بود...
    به زیدم گفتم: عزیز دلم آروم سوراخ کیونت رو با آب کصت خیس کن و به جای من با انگشت سوراخش رو ماساژ بده ... و منتظر زهرا شدم که ببینم عکس العملش چیه...؟؟ زهرا کیرم رو محکمتر فشار داد و یه کمی اون کیون گنده اش رو از زمین جدا کرد و منم انگشتم رو لغزوندم و از وسط کصش به سوراخ کیونش رسوندم... آب کص زهرا کاملا لای پا و سوراخ کیونش رو خیس کرده بود و با اولین فشار به انگشتم, یه بند انگشتم تو کیون آتیشیش لغزید ... به جرعت می گم که به هزار زحمت جلوی جیغش رو گرفته بود زهرا و چشماش دیگه سیاهی نداشت و از لای پلکای نیمه بسته اش فقط سفیدی چشماش پیدا بود... یه چندبار که انگشتم رو تو کیونش کردم و بیرون کشیدم ... سوراخ کیونش شروع کرد به دل دل زدن.
    آخخخخخخ که چه حسی بود ... دوست دخترم اونور گوشی از حال رفته بود و اینورم منو زهرا ...
    اون نبض زدن سوراخ کیون زهرا رو همین الان هم روی انگشتم حس می کنم ... به زیدم گفتم اگه پیشت بودم با کیرم چکار می کردی؟!؟
    اونم گفت: اول با دستم می مالوندمش و بعد آروووم نوک زبونم رو روی کلاهک کیرت می کشیدم و بعد همه ی کیرت رو با زبونم خیس می کردم و بعد کیرت رو آروم می کردم تو دهنم و لبام رو دور کیرت حلقه می کردم و می موکیدم کیرت رو... زهرا بعد از شنیدن این حرفا از روی سینه ام سرش رو لغزوند و رفت سمت کیرم و شلوار و شورتم رو با هم تا بالای زانوهام پایین کشید و کیر شق شده منو انداخت بیرون و با یه نگاه خمار و شهوت آلود شروع کرد به لیسیدن و زبون کشیدن رو کیرم ... کم کم هم کیرم رو کرد تو دهنش... واااااای از اون احساس عجیب و دوگانه ولی پر از لذت من تو اون لحظه ... واقعا دیگه نتونستم خودم رو کیر ساک زدن ماهرانه ی زهرا کنترل کنم و بدون هیچ اخطاری تو دهن زهرا ارضا شدم و آبم رو تو دهنش خالی کردم ... زهرا که متوجه ارضا شدنم شده بود کیرم رو محکم با لباش نگه داشته بود و آب کیرم کمی از گوشه ی لباش بیرون زده بود... از اون طرف هم زیدم فهمید که ارضا شدم و با خنده گفت: چیه فرشاد؟!؟ مثل اینکه کمرت خیلی شل شده؟!؟
    دیگه واقعا حتی حس حرف زدن هم نداشتم و به بهونه ی اینکه دیر شده و خونه مردم نمیشه بیشتر حرف زد ... خداحافظی کردم و گوشی رو گذاشتم ...
    یه نگاه به چشمای مست زهرا کردم که داشت آب کیرم رو با زبون می مالید به اطراف کیرم و روی تخمای باد کرده ام ... یه خنده شیرین هم رو لباش بود... همه تایم این ماجرا به نیم ساعت نکشیده بود... نگاهی کردم به زهرا و گفتم: چکار کردی دختر ... همه رمق منو گرفتی...


    دیدم خندید و گفت: دیروز بهت گفتم که طاقت نمیاری ... حالا دیدی نتونستی...
    یه نگاه بهش کردم دیدم دمر لای پای من خوابیده و سرش روی کیرم و باسن خوشفرمش نزدیک پنجه ی پاهامه .... باورکنید یهو همه ی تنم گر گرفت و کیرم مثه چی شق شد... آروم پاشنه ی پام رو گذاشتم رو کپل درشت و گوشتالوش و با پاشنه ی پاهام با اون کیون خوش فرم بازی بازی بازی کردم ...
    زهرا خودش رو کشید بالا و لباش که هنوز آب کیرم روش بود رو چسبوند به لبام و یه پای من رو انداخت لای پاش و کصش رو به رون پام چسبوند و شروع کرد به مالوندنش ...
    اولین بار طعم آب کیر خودم رو رو لبای زهرا چشیدم ...
    منم دستم رو از پشت کمرش لغزوندم و با دوتا دستم دوطرف کپلای صفت و ژله ایش رو فشار می دادم...لبای داغش رو به لبا و صورتم می کشوند ... آروم تیشرتش رو از پایین گرفتم و با کمک خودش از سرش بیرون کشیدم ... سینه های قشنگ و صفت و سربالاش رو که توی یه سوتین سورمه ای بود کشیدم بیرون و زهرا هم کمی اومد بالاتر و کامل تو بغلم و روی کیر شق کردم نشست و سینه هاش رو به لب و دهن من سپرد...


    واااای چه سینه هایی ... چه نوک برجسته ای ... فشار شهوت هم برجسته ترش کرده بود و سینه هاش صفت تر شده بود... دستم رو از پشتش دوباره بردم تو شلوار و شرتش و کپل هاشو با هر دو دستم فشار می دادم و کم کم انگشتم رو بردم روی سوراخ کیونش ...
    گفتم: زهرااا می خواس تا تهش بریم ...؟؟!؟ با چشمای خمار و شهوتیش و لبای داغش که به صورت غنچه کرده بود ... گفت:
    فرشاد می خوامت ... دوستت دارم ... از همون اول که دیدمت می خواستمت ... و لباش رو روی لبام چسبوند ... منم شروع کردم به موکیدن و لیسیدن لباش و موک زدن زبونش ...


    انگشتم رو هم اینبار بیشتر کردم تو سوراخ کیونش و توش میچرخوندم که صدای اووووووم کشیدنش بیشتر منو حشری کرد و به عقب هولش دادم و روزمین دراز کشید و منم رفتم روش افتادم ... و آروم زبونم رو روی صورت و گلو و زیر گوشش کشیدم و در گوشش گفتم:
    حالا بهت ثابت می کنم که هرچی گفتم رو می تونم آنجام بدم و میخوام زیر کیرم جرت بدم و له ات کنم ...
    وااااااای خداااا یه اووووووومی گفت که اگه یه بار ارضا نشده بودم حتم داشتم همون لحظه آبم بیاد ... دستاش رو گذاشت روی سبنه ام و منو از خودش جدا کرد و با اون چشمای خمار از شهوت نگام کرد و گفت: الهی قربونت یرم فرشاد ... منو بکن ... جررر بده ... ببین چه زیرت خوابیدم ... میخوام زیر کیرت از هوش برم ... بخور منو ... بککککنننن منوووو فررررشاااااااد...
    وااای که چه حالی داشتیم اون لحظه ... انگار زمین و زمان از حرکت وایساده بود و داشت سکس داغ منو زهرا رو نگاه می کرد...
    باز رفتم تو سر و گردنش و آروم ل


    ادامه...


    نوشته: LorBoy

  • 4

  • 1




  • نظرات:
    •   kasraaa666
    • 3 سال،4 ماه
      • 0

    • سلام دوست عزیز داستانت جالبه
      ادامه بده


    •   صدف هستم
    • 3 سال،4 ماه
      • 1

    • جالب بود همسایه به این پایه ای (preved)


    •   ChitiBoy
    • 3 سال،4 ماه
      • 1

    • آفرین. تا بحال داستانی نخوندم که ارزش کامنت گذاشتن رو داشته باشه اما تو واقعا زیبا نوشتی. خدا رو شکر بعد چندین سال یه چیز خوب خوندیم


      LIKE


    •   nazi-khanoom
    • 3 سال،4 ماه
      • 1

    • از سکس با زنه متاهل بدم میاد اما خیلی جذاب نوشتی. چرا آخرش ناتموم بود؟


    •   AHfarshad
    • 1 سال،2 ماه
      • 1

    • جذاب و پر شور نوشتی .... حتما ادامه بده.... بیگ لایک منو داری


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو