سیما

    گاهی قدم‌بزن ، سیگار بکش ، مست کن ، تو شبای بارونی بیرون بزن و زیر بارون برقص، بدو و به شالاپ و شلوپ آب زیر پات بخند ، بی هوا جیغ بزن و دیوونگی کن ، لاک جیغ بزن و آرایشتو غلیظ کن، لباس باز بپوش ، اجتماعی تر شو ، بیشتر با دوستات وقت بگذرون ، کلاس موسیقی برو و تایم بیشتری رو به بدنسازیت اختصاص بده ، خلاصه که دختر خودتو پژمرده نکن ، خودتو تو آینه ببین شدی پوست و استخون ، هرچقدر خودتو ضعیف نشون بدی این فرصتو بهش دادی که دیو غرورش قوی تر شه ، اوکی؟؟ سیما خانوم؟؟ سیما با توئم؟؟
    با بشکنی که روژان برا جلب توجهم زد ، فکرام مثله برف زیر آفتاب از تو ذهنم محو شدن ، بهش خیره شدم و پرسشگرانه منتظر بودم حرفشو بزنه که سوالی پرسید ، دختر با توئم موافقی با حرفام؟؟
    درحالی که از تموم حرفاش فقط نجواهای بی سرو ته رو می شنیدم و فقط چشمام به حرکت لباش بود ، سری تکون دادم گفتم : آ..آره روژان جون موافقم
    - خب پس دیگه مشکل چیه ؟؟ دوتا از این راهکارایی که بهت دادمو عملی کن سرماه نشده آقا فرزاد مثله موم تو دستته ، اونوقت هر شکلی که خواستی میتونی بسازیش ، صدای اس ام اس موبایلش چند ثانیه به صفحه گوشیش خیرش کرد،، خب سیما من دیگه باید برم امید منتظرمه میبینمت عزیزم با بوسیدن لپم ازم جدا شد و از دور برام دست تکون داد..
    از اینکه روژان فکر میکرد قراره به توصیه هاش که حتی نشنیدمشون عمل کنم خندم‌گرفت و یه قلپ دیگه از آب معدنی جلو دستم قورت دادم..
    ....
    باید همه چیز رو شیک و به بهترین شکل آماده میکردم ، ساعتو نگاه کردم ، نیم ساعت دیگه فرزاد میرسید ، باید خیلی رمانتیک میز شام رو میچیدم دوتا شمع رو روشن کردم و گلبرگای سرخ گل رز رو مثله بذر رو میز ریختم ، یه موسیقی لایت پلی کردم و مشغول آماده کردن میز شدم ، تقریبا کارم‌تموم شده بود که صدای چرخیدن کلید تو قفل در یه لبخند به لبام آورد ، مشتاقانه به چارچوب در خیره شدم ، با نگاهم قدم زدن فرزاد رو دنبال کردم که کتش رو به رخت آویز آویزون کردو همونطور بی نظم کفشاشو دم در انداخت، کیفش رو رو مبل انداخت و خودشو رو مبل ولو کرد.
    همیشه از این بی نظمیاش کفری میشدم گاها سر همین مسائل پیش پا افتاده حرفمون بالا میگرفت ولی حالا فرق میکرد ، باید خودمو تغییر میدادم باید درکش میکردم که وقتی از سرکار میاد خستس ، با اشتیاق تمام و صدایی که سعی میکردم تا حد امکان دُز محبتش رو بالا ببرم با حالتی که بیشتر شکل داد داشت گفتم: سلام فرزاد جان خوش اومدی ، عزیز دلم شام مورد علاقتو پختم ، بیا که بهترین قریه ماهی دنیارو برات بکشم ، چند ثانیه گذشت که جواب دادو سرد و کوتاه گفت : ممنون میل ندارم ، من میرم یه چرت بزنم خودت بخور، با گفتن این حرف بلند شدو آروم به سمت اتاق خواب رفت. با لبخندی که رو لبام خشک شده بود ، چند قدم به سمت شمعا برداشتم و با فوت خاموششون کردم. میز شام رو دست نزده به حال خودش گذاشتم و همونجا رو صندلی خوابم برد....
    ........


    به ساعت نگاه کردم و ۱ ساعتی میشد تو مطب منتظر بودم ، همه خانومایی که اونجا بودن یه جورایی با موبایلشون ور میرفتن که صدای منشی سکوت مطب رو به هم زد : خانوم لطفی نوبت شماست، بلند شدم و به سمت اتاق دکتر حرکت کردم .
    رو صندلی راحتی اتاق دکتر نشستم یه خانوم تقریبا ۵۰ ساله که کم کم آثار پیری داشت رو صورتش خودشو نشون میداد، عینکشو یکم رو چشماش تنظیم کرد و با یه صدای جا افتاده ازم خواست که مشکلم رو توضیح بدم.
    نمیدونستم از کجا شروع کنم کلمات رو تو ذهنم مرتب کردم و آماده ی صحبت شدم : خانوم دکتر من سیما لطفی ام ۳ ساله که ازدواج کردم ، شوهرم مهندس معماره اوائل ازدواجمون رابطه ی عاطفی عمیقی داشتیم ، به خواسته های هم اهمیت میدادیم ، مثل همه ی زوجای خوشبخت تک تک لحظاتمون کنار هم واقعا برامون لذت بخش بود، ولی خب روزای خوبمون خیلی دووم نداشت اوائل فرزاد، شوهرم رو میگم سعی میکرد با محبتای تصنعی همه چیز رو مثل روز اول جلوه بده ولی الان مدتیه دیگه همون محبتای زورکی روهم ازم دریغ میکنه.
    - دقیقا چه مدتیه خانوم لطفی؟
    دنبال یه تاریخ دقیق میگشتم و گفتم : نهایتش ۴ یا ۵ ماهی میشه رابطمون از روزای سرد زمستونم سردتر شده ، مثل یه کالبد بدون روح سرد و درحال پوسیدنه زندگیم، لطفا کمکم کنید خانوم خیلی از راه هارو امتحان کردم ولی جوابی نگرفتم....
    شنیدن راهکارای خانوم دکتر برام جالب و جدید بود..
    ......
    بعد یه دوش حسابی یه ست سکسی سوتین و شورت توری قرمز ، یه تاب و ساپورت رنگ پا میتونست کاملا سکسیم کنه این اولین راهکار دکتر مشاور بود باید تا میتونستم خودم رو سکسی میکردم و برای فرزاد حسابی دلبری میکردم ، رو صندلی نشستم و رو میز آرایشم کل لوازم آرایشم رو آماده کردم که حسابی چهرمو با تیپم هماهنگ کنم، یه ماتیک قرمز رنگ جیغ و خط لب و رژ گونه و سایه ی چشم باید حسابی به خودم میرسیدم ، کلا با آرایش زیاد و جیغ مشکل داشتم ولی باید از این فرصتم استفاده میکردم ، ۱ ساعت بعد جلو آینه وایسادم ، واااو دختر تو عالی شدی ، با این فکرم لبخندی به لبم اومد رنگ موهای شرابی و آرایش غلیظم با یه تاب و یه ساپورت که حسابی سینه هام از پشت تاب خودنمایی میکرد، دقیقا میتونستم خط کوسم رو از زیر شرت توری قرمز که از زیر ساپورت کاملا تو چش بود ببینم ، با صدای باز شدن در باید این زیبایی هارو برای فرزاد نشون میدادم ، آروم قدم برداشتم و از اتاقم خارج شدم فرزاد طبق معمول خسته رو مبل ولو شده شده بود، با عشوه ی خاصی بهش سلام کردم و آروم رفتم سمتش و لبامو رو لباش گذاشتم ، هیچ عکس العملی نشون نداد ولی من با تمام احساسم بوسیدمش دستمو تو موهاش کردمو حالت مرتب و شونه زدشون رو به هم ریختم ، دکمه های پیرهنشو یکی یکی سعی داشتم باز کنم به سومین دکمه که رسیدم با دستاش دستامو پس زد و گفت: خیلی آتیشت تنده ، صبر کن باید اول یه دوش بگیرم ، به سمت حموم رفت و منم رو مبل نشستم ته دلم خوشحال بودم ، باید امشب حسابی بهمون خوش میگذشت ۵ دقیقه ای میشد که از حموم رفتنش میگذشت و صدای شر شر آب نشون میداد زیر دوشه یه فکر شیطنت آمیز به سرم زد رفتم پشت در حموم تابمو درآوردم و ساپورتمو با وجود تنگ بودنش خیلی سخت درآوردم ، در نیمه باز حموم رو کامل باز کردم و رفتم تو حموم زیر دوش داشت شامپو میزد منتظر شدم چشماشو واکنه ، با باز کردن چشماش یه لبخند زدمو گوشه ی لبمو گاز گرفتم ، داشتم بند سوتینمو باز میکردم که گفت: متاسفم سیما امشب نه ، خیلی خستم.
    با این حرفش انگار آب یخ روم ریخته باشن و خیلی سرد و ناامید گفتم: خواهش میکنم عزیزم مشکلی نیست .
    تو تخت خواب نفسای عمیقش مثل پتک رو اعصابم بود بی صدا اشک میریختم ، با همین اشکا که این روزا دیگه تقریبا مونسم شده بودن کم کم چشمام سنگین شدن...
    نور آفتاب که از پنجره ی اتاق پرده ی نازک رو میشکافت چشمامو اذیت میکرد با بی میلی بلند شدم و حس کرختی عجیبی داشتم یه خمیازه کشیدم و ساعت رو که ۱۰ صبح رو نشون میداد نگاه کردم ، به جای فرزاد نگاه کردم چندساعتی بود که از رفتنش میگذشت ، از تخت که پایین اومدم گوشیم زنگ خورد و جواب دادم صدای بغض آلود و غمگین روژان چیزی نبود که خیلی برام آشنا باشه، روژان همیشه شاد و سرزنده بود کمتر میدیم بخاطر مسائل مختلف خودش رو درگیر کنه ، با نگرانی پرسیدم روژان جان چی شده؟؟
    با همون بغض جواب داد: سیما به هم زدم ، دیگه امیدی درکار نیست همه چیز بینمون تموم شد.
    متعجبانه پرسیدم: آخه چرا؟ چیزی شده؟ شما که چند ماه بیشتر نیست که نامزد کردید؟
    - سیما جون میشه امروز ببینمت، اون آشغال اونی نبود که من میخواستم، باید ببینمت برات توضیح بدم .
    هنوز از حرفاش سر در نمیاوردم ، گفتم: باشه عزیزم امروز ساعت ۴ میام بیرون تو همون کافی شاپ که میریم میبینمت.
    با خدافظی تماس و قط کردم ، تا حالا انقد صدای روژان رو دلمرده ندیده بودم منو وژان تقریبا از بچگی باهم بودیم اوائل همسایه بودیم ، بعد که اونا از محلمون رفتن بخاطر وابستگی ما دوتا بهم تو یه مدرسه ثبت نام کردیم و همیشه تو یه میز بودیم، تو جریان مشکلات من و فرزاد واقعا روژان خیلی هوامو داشت و مدام دلداریم میداد فکر کنم حالا نوبت من بود که باید جبران میکردم..
    چند ساعت بعد روژان عبوس و عصبانی جلوم نشسته بود با لیوان قهوش مشغول بود ، توضیحاتش کاملا شوکه کننده بود ، به امید نمیخورد اهل خیانت باشه ، پرسیدم: آخه روژان اون که اصلا همچین آدمی نبود.
    با همون عصبانیت جواب داد: من خیلی ساده بودم ، اون روز وقتی داشتیم قدم میزدیم چندبار گوشیش زنگ خورد این رد میداد پرسیدم کیه ؟! جواب سر بالا داد، تا اینکه دیروز خیلی اتفاقی همونطور که گفتم با یه دختره ایکبیری تو یه کافی شاپ دیدمشون نمیدونی سیما چ خوش و خرم بودن..همونجا رفتم یه سیلی محکم زدم تو گوش امید دلم خنک شد اصلا منتظر نموندم که توضیح بده حلقشم پرت کردم از دیروز هرچی زنگ میزنه رد تماس فقط ، شمارشو گذاشتم بِلک لیست گوشیم واقعا دیگه برام مرده.
    کم کم داشتم اون روژان قبلی رو میدیدم شاید اگه من جاش بودم سکته رو زده بودم ولی این بشر فقط چندساعت دپرس شد . همین باعث شد بهش حسودیم بشه ، برا عوض کردن فضا خندیدم و آروم گفتم: خواهر سکسی من لیاقتتو نداشته تو با این سینه ها۸۵ این قد بلند و کون قلمبه خیلیا حاضرن برات خودشونو به آب و آتیش بزنن، همینطورم بود روژان واقعا خوشتیپ و خوش چهره بود، دماغ عملی و چشمای درشت و عسلی رنگش رنگ پوست روشنش لبای قلوه ایش با اون سینه ها و اون باسنای سکسیش واقعا زن ایده آلی بود .
    روژان با خنده و شیطنت گفت: شیطون همچین تو ازم تعریف کردی خودم دلم قنج رفت فک کنم باید برم خونه حسابی با خودم سکس کنم جفتمون با این حرف خندمون گرفت، من دیگه داشت دیرم میشد باید تا قبل ۶ خونه میبودم ازهم خداحافظی کردیم و به اصرار من روژان قبول کرد فرداشب شام پیش ما باشه ، با فرزاد هماهنگ نکردم چون اون میدونه روژان تنها دوستمه و باید همیشه همو ببینیم.
    شب طبق معمول فرزاد سرد و بی روح بعد خوردن شام بدون اینکه حتی یه کلمه بینمون رد و بدل شه نشست پای تلویزیون همونجا جلو تلویزیون رو کاناپه خوابش برد.
    فردای اونشب کلی خرید کردم میدونستم روژان ممکنه یه خورده ته دلش هنوز بابت خیانت امید غصه داشته باشه ، باید سعی میکردم امشب خیلی بهش خوش بگذره کلی خرید کردم از نوشیدنی تا خوراکی ، خسته و کوفته رسیدم خونه ، بیرون رفتن تو گرمای تابستون واقعا آزار دهندس ، وسایل و ک تو آشپزخونه گذاشتم موبایلمو از کیفم برداشتم و شماره ی روژان رو گرفتم ، تا چندتا بوق خورد نگاهم به ساعت افتاد که ۸ عصر رو نشون میداد ، صدای روژان از اونور خط باعث شد نگاهمو از ساعت بگیرم و مشغول حرف زدن شدیم روژان گفت نهایتش۱۰ اینجاس . منم میتونستم تو این دوساعت شام رو آماده کنم ، ولی واقعا به یه دوش نیاز داشتم ، از تو کمد لباسام حولم رو برداشتم و کِرِم‌ مخصوص پوستم بعد حموم. لباسامو از تن درآوردمو وارد حموم شدم ، عجیب بود گرمای حموم جوری بود انگار تازه یکی دوش گرفته ، با عقل جور در نمیومد ، فرزاد معمولا از ۸ صبح که میره تا نزدیکا ۸ عصر تازه بدون اضافه کاری برنمیگرده اصلا، خودمم که امروز بیرون بودم ، با این فکرا ترس عجیبی کل بدنم رو تسخیر کرد با خودم گفتم نکنه یکی تو خونه باشه ولی آخه کسی که کلید مارو نداره ، مجبور شدم خیلی سریع دوش بگیرم و بعد حموم هنوز فکرم درگیر این قضیه بود با نگاهم به ساعت فهمیدم ۱ساعت و نیم دیگه روژان میرسه و من هیچکاری نکردم هنوز ، خیلی سریع باید آماده پذیرایی از بهترین دوستم میشدم .
    چند ساعت بعد من و روژان و فرزاد خوشحال و خندون دور میز شام نشسته بودیم فرزاد انگار امروز اصلا خسته نبود وقتی از در اومد تو انتظار داشتم بخاطر اضافه کاریش قر بزنه ولی وقتی دید مهمون دارم چیزی نگفت برعکس خوشحال و خندون باهامون برخورد کرد ، گاهی زیر چشمی نگاه کردنای فرزاد که روژان رو در برمیگرفت حسابی میرفت رو اعصابم ولی انقدر به روژان حتی به فرزادم‌ اطمینان داشتم که خیلی فکرم درگیرش نشه ، بعد شام کلی گفتیم و خندیدیم و از هر دری گفتیم و مسخره بازی در آوردیم ، ساعت تقریبا ۱۲ بود که روژان گفت دیرش شده و باید بره خانوادش نگران میشن ، خواستم به آژانس زنگ بزنم که فرزاد گفت دیر وقته زشته روژان خانوم‌تنها بره خودش میبره میرسونتش روژانم که انگار منتظر تعارف بود گفت : با کمال میل ، راستش خودمم میترسم تنها با آژانس برم .
    لپم رو بوسید و ازم‌خدافظی کرد و کلی تشکر بابت مهمونی امشب.
    ته دلم به روژان حسودیم شد که شوهرم که حتی حاضر نیست یه کم برام وقت بذاره حالا حاضر شده روژان رو برسونه خونشون . ولی بازم جایی برای حسادت و شک نبود ، رابطه ی روژان و فرزاد فقط بخاطر من شکل گرفته بود و یه رابطه ی کاملا رسمی و بدون حاشیه بود حداقل تا اون شب مهمونی ، به افکارم مسخرم خندیدم و میدونستم فرزاد بیاد خسته میگیره میخوابه بنابراین خودمم تا قبل اومدنش سعی کردم بخوابم . یه کم تو رختخواب قلت زدم بلکه خوابم‌بگیره فرزاد نیومده بود هنوز ولی انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم‌برده...
    ......


    مشغول چیدن میز صبحونه بودم ، فرزاد تو آینه آخرین بار خودشو برانداز کرد و یه دست به موهاش کشید ، چندبار صداش کردم تا بالاخره از آینه دل کند و اومد و صبحونه رو خوردیم ، خیلی نامحسوس رفتاراش بهتر شده بود حداقل میتونستم شادی رو تو چهرش ببینم ، درحالی که داشت روی نون تست کره میمالید بهش گفتم: دیشب کی برگشتی؟ من خوابم برده بود؟ درحالی که لقمه رو داشت می جوید گفت : تو راه برگشت یه مشکل کوچیک برا ماشین پیش اومد تا حلش کردم یه کم زمان برد ، حرف دیگه ای بینمون رد و بدل نشد ، با رفتن فرزاد موبایلم رو از شارژ درآوردم و شماره ی روژان رو گرفتم بعد چند بوق جواب داد: الو جانم سیما
    - جانت سلامت عزیزم ، چه خبرا امروز چیکاره ای؟
    جواب داد : امروز که کلا کار خاصی ندارم ولی با چندتا از بچه ها برا جمعه برنامه کوه ریختیم ، خوشحال میشم توهم بیای.
    مردد جواب دادم : آ ..آخه..
    - آخه نداره دختر جون ، نترس یه گروه کوهنوردیه اکثرا هم دخترن ، میریم هم ورزش میکنیم هم خوش میگذرونیم ، انقد تو خونه تنها نشین ، دیوونه میشیا از من گفتن بود.
    با خنده جوابشو دادم و قرار شد بعد هماهنگی با فرزاد خبرش کنم و خداحافظی کردیم.
    راستش خودمم خیلی دوست داشتم برم و یه هوایی عوض کنم امروزپنج شنبه بود و میدونستم فرزادم مخالفتی نداره آخه روزای تعطیل معمولا اونم می رفت و با دوستاش خوش می گذروند.
    همونطور که حدس میزدم فرزاد با رفتنم مشکلی نداشت به خصوص که حالا میدونست با روژان میرم و تنها نیستم .
    روز جمعه وقتی آلارم ساعتم بیدارم کرد ساعت ۵:۳۰ صبح رو نشون میداد . یه نگاه به بغل دستم انداختم و فرزاد تو یه خواب عمیق غرق شده بود.
    روژان گفته بود باید راس ساعت ۷ سر قرار باشم ، بالاخره از رختخواب دل کندمو ، رفتم دست و صورتم رو شستم خیلی آرایش نکردم فقط یه کرم ضد آفتاب که پوستم نسوزه و یه تیپ مخصوص کوهنوردی زدم و یه بطری آب و یه نهار سبک تو کولم‌گذشتم و یه حوله و یه عصای مخصوص کوهنوردی.
    یه یادداشت برای فرزاد گذاشتم که من رفتم و نگران نشه تهشم با ماتیک شکل یه لب رو براش کشیدم ، از این کار خودم خندم‌گرفت. تقریبا نیم ساعت وقت داشتم که از پنجره منتظر بودم آژانس برسه .
    ساعت ۷ شده بود و همونطور که روژان گفته بود ، اون‌گروه کوهنوردی همه آماده باش پایه ی کوه بودن. یه گروه ۱۵ نفری که ۹تا زن و ۶ تا مرد تشکیلش میدادن. از خنده ها و بگو بخنداشون‌ معلوم‌ بود ، مدت زیادیه که باهم کار میکنن ، دوباره ساعتمو نگاه کردم ، ای بابا این روژانم که باز بدقولی کرده ، دوباره شمارشو گرفتم و با یه صدای خواب آلود جواب داد.
    با یه حالت طلبکار گفتم : دختر تو‌ معلومه کجایی؟ ساعت از ۷م گذشته
    خیلی کسل جواب داد : واقعا شرمنده سیما جون سرم به شدت درد میکنه ، خیلی سخت میتونم راه برم چه برسه که بخوام کوهنوردی کنم ، ببخشید توروخدا.
    حیف که فاصله ی زیادی با گروه نداشتم ، وگرنه انقد سرش جیغ میزدم که گوشاش کر شه
    ولی خیلی سرد جواب دادم : مشکلی نیست عزیزم ، حالا من چیکار کنم؟
    - سیما جون اونا آدمای خوبین ، سرگروه رو پیدا کن یه خانوم بلند قد و لاغر تقریبا ۴۰ سالش میشه ، اسمش رویاس باهاش حرف بزن بگو دوست منی ، باهاشون برو بهت بد نمیگذره ، عزیزم خیلی سرم درد میکنه مجبورم خدافظی کنم.
    بعد قط کردن روژان کلافه و کفری بودم ، با چشمان دنبال این رویا خانوم گشتم که البته پیدا کردنشم کار سختی نبود بین اون آدما که قد متوسط و بعضا کوتاه قد بودن ، یه خانوم بلند قد که موهاش از زیر شال به حالت چتری بیرون ریخته بود یه عینک آفتابی که خیلیم درشت تر از صورتش نشون میداد داشت روبه گروه حرف میزد : خب بچه ها الان حرکت میکنیم دو ساعت که بالا رفتیم یه جا میندازیم صبحونه رو میخوریم و بعدش دوباره به سمت قله حرکت میکنیم ، باید طوری برنامه ریزی کنیم که تا نهار رو قله باشیم ، لطفا یه بار دیگه کوله هاتون رو چک کنید و مطمئن شید چیزی از قلم نیفتاده باشه.
    خیلی آروم و آهسته به سمتش رفتم و درحالی که حالا پشت به من بود صداش کردم :رویا خانوم؟؟
    به سمتم برگشت و لبخندی زد و گفت : بله عزیزم در خدمتم
    تو دلم روژان رو کلی فحش دادم و با خجالت گفتم : ببخشید من سیما هستم دوست روژان ، روژان اسماعیلی . امروز قرار بود باهم همراه گروه شما باشیم ولی مثل اینکه یه کم کسالت داره و نمیتونه بیاد ، خواستم‌اگه مشکلی نیست منم‌ همراهتون باشم .
    با همون لبخند جواب داد : خواهش میکنم عزیزم روژان رو میشناسم ، مشکلی نیست خوشحال میشم همراهیمون کنی ، چیزایی که فکر میکنی احتیاجت میشه رو باید همراه داشته باشی ، چیز زیادیم نیست چون کاملا تیپت تیپ یه کوهنورد حرفه ای ، به علاوه ی نهار و یه مقدار خرت و پرت راستی باهام بیا تا با بچه ها آشنا شی.
    بعد آشناییم با بچه های گروه و خوش آمد گوییشون آروم آروم به سمت کوه حرکت کردیم ، هنوز نیم ساعتی از کوهنوردیمون نگذشته بود که نور خورشید خیلی اذیتم میکرد،با این که کلاه لبه دار گذاشته بودم ولی ، گرما به حدی بود که حس میکردم‌نور مستقیم به مغزم‌ میتابه ، پیشونیم عرق سردی داشت و حس کردم دیگه پاهام‌بیشتر از این نمیتونن به حرکت ادامه بدن ، سرم گیج رفت و همونجا رو یه تخته سنگ نشستم که نفسمو تازه کنم ، ولی انگار قرار نبود ‌که حالم بهتر بشه ، عمیق نفس میکشیدم و سرم سنگین تر می شد حس میکردم فشارم‌ افتاده ، چند دقیقه نگذشته بود که رویا به طرفم اومد و حالم رو پرسید ، وقتی براش توضیح دادم به بقیه ی گروه گفت وایسن ، احساس تشنگی داشتم که با آب قندی که یه دختر جوون برام آورد یه خورده بهتر شدم ، به خاطر من اونام مجبور شدن اونجا وایسن ، حس میکردم این شرایط کلافم کرده ، برای فرار ازش به دختری که برام آب قند آورده بود که کنار دستم نشسته بود گفتم اسمت چی بود ؟
    - میترام عزیزم
    -چند سالته ؟چند وقته کوهنوردی میکنی؟
    - ۱۹ سالمه تقریبا دوسالی میشه با گروهم ، با خنده گفت : اونجارو نگاه اون پسره رو میبینی که لباساش بوره همونکه ریش و سیبیل زیادی مثله داعشیا گذاشته؟ اون پدرام نامزدمه راستش این گروه باعث آشناییمون شد.
    با خوشحالی ظاهری جواب دادم : مبارکه عزیزم ، به پای هم‌پیر بشید.
    میترا تا خواست جواب بده که رویا خانوم خلوتمون رو به هم زد و به میترا اشاره کرد که بره پیش بقیه بچه ها ، رو به من گفت : سیما خانوم ، بهتری؟ رنگ چهرت که اینطوری نشون نمیده ، عزیزم اگه اذیت میشی تا خیلی فاصله نگرفتیم از دامنه ی کوه بهتره برگردی ، چون‌مسیرمون طولانیه ، خوشبختاته اون‌ پایینم یه جا تفریحیه و الان شلوغ شده چون روز تعطیلم هست راحت میتونی وسیله بگیری بری خونه .
    حرفاش منطقی بود و خودمم موافق بودم یه نگاه به کوه کردم‌قلش اصلا معلوم‌نبود بعید بود که بتونم با گروه تا قله برم ، با یه لبخند جواب رویارو دادم و بعد خدافظی از بقیه بچه ها و معذرت خواهی ازشون به سمت دامنه ی کوه حرکت کردم ، همونطور که رویا گفته بود مردم زیادی اونجا بودن شلوغ تر از وقتی که به سمت کوه حرکت کردیم با چشمام داشتم دنبال تاکسی چیزی میگشتم که چشمم به یه کانکس خورد که روش کلمه ی " آژانس " رو با اسپری نوشته بودن ، عجیب بود صبح اصلا به این توجه نکرده بودم حالا بهتر میتونستم ببینم اونجا دستفروشای زیادی بود و مردم خوشحال و بی دغدغه اومده بودن که روز تعطیلشون رو سپری کنن با دیدن اونا یه آه کشیدم یادم نمیومد که آخرین بار کی با فرزاد بیرون اومده بودم بی توجه به این فکرا به سمت کانکس رفتم و یه ماشین گرفتم .
    با بی حوصلگی کلید رو انداختمو درو باز کردم ، میدونستم فرزاد خونه نیست و میخواستم یه جا فقط دراز بکشم ساعت تقریبا ۱۰ شده بود که خیلی بی رمق به پذیرایی رسیدم با دیدن مانتوی زنونه ی آشنا رو کاناپه کل دردمو فراموش کردم چشام داشت از حدقه بیرون میزد ، شک ندارم این مانتورو خودم با روژان رفتیم گرفتیم ، فکرای زیادی داشتن مثل برق از ذهنم میگذشتن ، بدنم داشت میلرزید و به اعصابم مسلط نبودم ، با صدای آخ زنونه ای که از سمت حموم میومد نگاهمو به سمت حموم بردم سعی کردم شرایط رو درک کنم پاورچین پاورچین به سمت حموم رفتم یه کم در حموم باز بود یه شکاف کوچیک که اجازه میداد داخل رو ببینم بدنم رو طوری نسبت به اون شکاف تنظیم کردم که بتونم داخل حموم رو ببینم ، با دیدن بدن لخت فرزاد که مشغول درآوردن شورت توری روژان بود انگار دنیا رو سرم در عرض چندثانیه آوار شد ، کپ کرده بودم مثله یه مجسمه خشکم زده بود توان جیغ زدنم نداشتم ، چه صحنه ی نفرت انگیزی رو میدیدم بهترین دوستم داشت با دستاش رو تن شوهرم دلبری میکرد.
    فرزاد دستشو برد پشت سر روژان و لباشو به لبای درشت روژان گره زد ، حالا کاملا لخت بودن ، روژان دستاشو رو تن فرزاد میکشید و صدای ملچ و مولوچ لب هاشون حالمو داشت به هم میزد ، روژان دستش رو آروم برد سمت کیر فرزاد که حالا کاملا بیدار شده بود و شروع کرد به مالوندن کیر فرزاد، لباشون از هم جدا شد و روژان یه آه کشید که انگار فرزاد رو حشری تر کرد زانو زد و با زبونش رو کوس خیس روژان بازی می داد . صدای آه و ناله ی روژان کل حموم رو برداشته بود ، فرزاد هم زمان دستاشو به باسنای قلبمه و درشت روژان میزد با هر اسپنک باسنای روژان مثله ژله میلرزید چند دقیقه بعد فرزاد بلند شد و مثله قحطی زده ها به سینه های روژان حمله کرد و مدام میگفت : آخ که من میمیرم برا سینه هات عشقم انگار از خوردنشون سیر نمیشد که روژان سر فرزاد رو گرفت و گفت : بسه عشقم حالا نوبت دلبریه منه ببین چیا بلدم آروم زانو زد و کیر فرزاد و گرفت و دستاشو دورش حلقه کرد ، یه بوس کوچولو از رو کلاهک کیر فرزاد و آروم از زیر تخما تا کلاهک و سوراخ کیر فرزاد و لیس میزد فرزاد که انگار تو ابرا بود و به روژان گفت حالا وقته خوردنه وقتی میخوریش تو چشمام نگاه کن میخوام ببینم چشماتو. روژان با این حرف فرزاد آروم کیر فرزاد و تو دهنش میکرد اول چند بار کلاهکشو خورد بعد دوباره بیرون میاورد تا حدی که همه ی کیر فرزاد تو دهنش جا شد با نگاهش به سمت بالا دستاشو محکم به باسنا فرزاد حلقه کرد . روژان که معلوم بود از حجم کیر فرزاد که دهنش رو پر کرده بود قدرت تکلمش رو از دست داده فقط هر چند ثانیه یه بار کامل کیرشو از دهنش در میاورد و دوباره تا انتها میکرد تو دهنش فرزاد انگار تو این دنیا نبود دیگه ، محکم موهای روژان رو گرفته بود تقریبا داشت داد میزد چند دقیقه ای از اون حالت گذشت که روژان‌ پا شد و دستاشو به دیواره ی حموم زد و کمرشو تا حدی که می تونست پایین آورد و باسنای بزرگش رو به سمت فرزاد داد و با عشوه ی خاصی گفت : عشقم حالا ازت میخوام کون تنگمو جر بدی .
    فرزاد با یه حالت معترضانه گفت : خانومی مگه قرار نشد امروز رسما زنم شی و کوستو افتتاح کنم پس چی شد؟
    روژان با همون عشوه ی حال ب هم زنش که سعی میکرد صداش رو تا حد ممکن سکسی کنه گفت : امروزم به این قانع باش برای اون وقت داریم..
    فرزاد که انگار دیگه تحمل نداشت یه سیلی خیلی محکم رو زد رو باسن روژان و محکم کون روژان رو اسپنک میزد ، خدایا داره حالمو به هم میزنه با شامپوی مخصوص من کیرش و لیز کرد و یه دستش رو کاملا تو در سوراخ روژان تنظیم و کرد و حسابی کون اونم لیز کرد و بعد سر کیرشو گذاشت دم سوراخ روژان ، روژان که انگار از تماس کیر فرزاد و کون خودش حشری شده بود تا حد امکان باسناشو داد عقب و همین باعث شد کیر فرزاد سر بخوره تو کونش ، فرزاد مثله وحشیا شروع کرد به تلمبه زدن و مدام قربون صدقه ی روژان میرفت ، تو تموم این مدت به این فکر میکردم که من چیزی رو برا فرزاد کم نذاشته بودم اون هرکاری ازم میخواست تو سکس میکردم ، از لحاظ ظاهری کم از روژان نداشتم حتی از اون خوشگل تر بودم ، مخم داشت سوت میکشید وقتی صمیمی ترین دوستم اینجوری سرمو شیره مالیده بود. یاد اون روزی افتادم که خونه اومدم و حموم گرم بود و چه فکرای که به سرم نزده بود ، جز فکر کردن به این صحنه ی منزجر کننده ، دیگه قدرت تحمل و ساکت وایسادن رو نداشتم خودم رو کاملا مقابل شکاف در حموم قرار دادم طوری که اگه روژان سرش رو به طرف در حموم میکرد من رو میدید، دید خوبی با تغییر وضعیتم نسبت به حالت فرزاد نداشتم ..همونجوری خشک و بدون حرکت مقابل در ایستادم ، میخواستم روژان کاملا من رو ببینه ، تو دنیای خودشون بودنو حالا از حرکت بالا تنه ی روژان و لرزش سینه هاش به جلو عقب میتونستم بفهمم فرزاد داره شدید تلمبه میزنه ، روژان یه لحظه نگاهش به در افتاد و با دیدن من خشکش زد ،
    رنگش مثله گچ سفید شد و انگار مسخ شده بود چون همونجور بی حرکت نگاهش به در خیره موند و فرزاد داشت به تلمبه زدنش ادامه میداد که روژان بریده بریده گفت: س.ی..م..ا
    صدای فرزاد اومد که گفت : نترس اون الان تو قله ی کوهه داره خستگی در میکنه ، روژان بعد چندثانیه بهت و حیرت انگار آب یخ روش ریختن و سریع پوزیشنشون رو به هم زد که فرزاد اعتراض کرد ، صدای جیرحیر در حموم اعتراض فرزاد رو تو خودش خفه کرد ، حالا در رو باز کرده بودم و روژان و فرزاد بی حرکت و ساکت من رو تو چارچوب درحموم نگاه میکردن ، قدرت جیغ زدن یا حتی فحش دادن رو هم نداشتم که فرزاد مضطرب و نگران گفت : سیما بهت توضیح میدم.
    روژان هیچی نمیگفت ، شاید چون کلمه ای برای گفتن پیدا نمیکرد.
    خالی شده بودم ، خالی از احساس حتی خالی از خشم . آروم به سمت کاناپه قدم برداشتم و ب حال خودمو روش انداختم ، بی اختیار اشک میریختم انگار کنترلش دست خودم نبود ، صدای بلند فرزاد که روژان خطاب قرار دادو ازش خواست از اونجا بره ، بیشتر حالمو بد میکرد ، تقریبا از شدت گریه بی حال شده بودم ، هضم قضیه برام خیلی سخت بود . فرزاد خواست بلندم کنه که مقاومت کردم و سعی میکردم مانعش شم حالا انگار حنجرم باز شده بود و مدام جیغ میزدم ، با دستام صورتمو زخم کردم و تو موهام چنگ میزدم ، فرزاد التماسم میکرد که آروم باشم و توضیح میده برام با نگاهم خونه رو از زیر نظر گذروندم که خبری از روژان نبود. فرزاد تقلا میکرد من رو آروم کنه ولی وقتی ناامید شد یه سیلی محکم تو گوشم زد ، با این سیلی احساس کردم روحم درد گرفت بهت زده به فرزاد نگاه کردم، انگار از این حرکتش خیلی پشیمون شد و مدام التماس میکرد که ببخشمش.. بی توجه به فرزاد بلند شدم و به سمت اتاق خواب رفتم و چشمام رو بستم ، یه نفس عمیق کشیدم گریه و زاری جونی برام نذاشته بود .. موبایلم رو برداشتم که روژان پیام داده بود : میدونم با کاری که کردم ، دیگه هیچوقت منو نمیبخشی سیما ، دیگه هیجوقت من رو نمیبینی هیچوقت ، امیدوارم خدا من رو ببخشه خداحافظ سیما، با آخرین توانی که برام مونده بود موبایلم رو به دیوار کوبیدم و تیکه هاش تو اتاق پخش شد . رو تخت خواب جسم سردمو رها کردم ، تو ذهنم هیچ فکری نبود ، هیچ تصمیمی نداشتم ، فرزاد تو اتاق خواب نیومد شاید میدونست که اومدنش فایده ای نداره ، به یه خواب عمیق احتیاج داشتم یه خواب که بیدار شدنی توش نباشه..
    پلکام سنگین شد ، به سنگینی غمی که تو وجودم بود.. فقط میدونستم که احتیاج دارم بخوابم....
    یه خواب عمیق....


    نوشته: lovely _grl

  • 62

  • 14




  • نظرات:
    •   royaei
    • 4 هفته
      • 5

    • مثل همیشه عالی ؛
      الان نظر نمیدم چون دوست دارم دوباره بخونمش ؛
      موفق باشی


    •   وب.گرد
    • 4 هفته
      • 5

    • سر فرصت خواهم خوند. لایک.


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 4 هفته
      • 6

    • نویسنده های خوبی داریم
      یه نویسنده بود (اسنیپ) داستانهاش نیمه کاره موند
      ایلونا هم همه داستانهاش قشنگ بود ولی چرا غیب شد توی سایت
      شما ها یه وقت نزارین نرین وگرنه ما باید چرت و پرت بقیه رو بخونیم


    •   صدف هستم
    • 4 هفته
      • 3

    • حال کردم لایک


    •   shahx-1
    • 4 هفته
      • 9

    • 7 ساله اینجام اولین باره میترسم نظر بدم!!! (biggrin)


    •   nima58teh
    • 4 هفته
      • 2

    • چقدر طولانی بود ، نخوندم ، لایک هم نمیکنم ، میدونم الان یه سری از دوستات میریزن به به و چه چه میکنن پس نیازی نیست


    •   nima58teh
    • 4 هفته
      • 1

    • royaei
      معلومه که نخوندی و توی رودربایستی موندی خخخخخ
      شاه ایکس هم همینطور


    •   سعید تبریزی
    • 4 هفته
      • 2

    • اولش میخواستم یکم ایراد بگیرم ولی اسم نویسنده رو که دیدم نظرم عوض شد
      داستانت حس داشت ولی من بعضی جاهاشو رد میکردم چون خیلی طولانی میشد توضیحاتش
      و از یه جایی به بعد فهمیدم ماجرا قراره چی بشه
      ولی آخر داستانو خیلی خوب و عالی تموم کردی
      لایک
      موفق باشی


    •   Mahsa_golden_girl
    • 4 هفته
      • 1

    • قریه ماهیت تو حلقم ?


    •   mistress.f
    • 4 هفته
      • 4

    • کامل خوندم. قشنگ اما تلخ بود. بنظرم بازم خیلی احساسات رو جا انداختی. سیما رو زیادی احمق و بی حس نشون دادی که دور از واقعیته. موقع توصیف سکسشون هم واقع گرایی داستان رو فدای سکسی کردنش کردیو زیادی از حد سیما رو به تماشای سکس اون دوتا نشوندی.
      تا وقتی اسمتو ندیده بودم نمیخواستم نظری بدم. سعی کن واقع گرایانه تر بنویسی. مشکل اصلی داستانات دور بودنشون از واقعیته و در درجه ی دوم نبود احساسات واقعی.
      موفق باشی عزیز.
      لایک


    •   Mahsa_golden_girl
    • 4 هفته
      • 2

    • قریه ماهیت تو حلقم ?


    •   Artemisi
    • 4 هفته
      • 1

    • خوب بود مرسی


    •   Mamdali0102
    • 4 هفته
      • 1

    • Bol sheet


    •   sepideh58
    • 4 هفته
      • 11

    • لایک آوا جان .فقط کاش داستان رو قبل از اپ بازنگری کنی ...داستانی ک بخاطرش زحمت کشیدی با این غلط های املایی از جذابیتش کم میشه ...مثلا باسن درسته ...باسناش اشتباهه
      شخصیت های داستانت خیلی مبهم بودن ...کاراکتر ها رنگ نداشتن یا سیاه بودن مث فرزاد یا خاکستری مث روژان و یا کلا بی رنگ مث سیما و امید !
      کاش روی شناسایی شخصیت ها بیشتر کار کرده بودی و انگیزه این دو برای سکس یا سردی فرزاد ...
      امیدوارم بهتر ازت بخونم...موفق باشی


    •   Shahvar54
    • 4 هفته
      • 2

    • بازهم دختر دوس داشتنی
      باز هم معرکه و محشر خداییش دمت گرم با این نثر بسیار شیوا .


    •   hirssaa1
    • 4 هفته
      • 9

    • نوشتن چند داستان پشت سر هم خطا رو افزایش و کیفیت رو کاهش میده. متن شتابزده بود.
      کمی استراحت به ذهنت بده. لایک 5


    •   ali80xx
    • 4 هفته
      • 2

    • خیلی خوب بود واقعا عالی بود.راستش از اون جایی خیانت فرزاد رو فهمیدم اشکم جاری شد.چرا واقعا اینقد مردا خیانت کارن.من که امیدوارم هیچ وقت به عزیزانم خیانت نکنم


    •   fazi20
    • 4 هفته
      • 5

    • نمیدونم چرا از اول تا اخر داستان استرس وحشتناکی داشتم هنوزم همونطوره با اینکه داستان تموم شده خخ نکته مثبتش اینجا بود که سیما خودشو نشون دادچون تقریبا همه داستانایی که خوندم اینجا در مورد خیانتا طرف ول میکرد میرفت تا دو نفر خوش باشن... هعی میگفتم باز کن اون درو دیه ببیننت خخ خوب بود موفق باشی چون من اکثرا همه جا گفتم هعی توهم دارم بم خیانت خواهد شد در آینده نمیدونم چرا خخ احتمالا استرسمم بابت این بود چون همیشه ی همچین داستانی رو برای خودم تصور میکنم مریضم دیه چ کنم لایک :)


    •   esiiishahi30cm
    • 4 هفته
      • 1

    • سپاسگذارم ، فوق العاده بود ....
      از شروع داستان حدس زدم باید یه شاهکار از کارهای خودت باشه ولی ذهن م رفت به سمت گلایه ای که از آدمین در زیر پست های دیشب ازش کردی و گفتی نیازه به خاطر بی توجی های آدمین اونو از کار جدیدت بی ثمر بزاری !!!!!
      ولی در پایان دیدم که این داستان بر گرفته از هنر و قدرت تخیل و داستان نویسی کسی نیست جزء lovely .grl که واقعآ با اون قلم زیباش خواننده رو در لحظه لحظه های داستان قرار میده .
      باز هم ازتون سپاسگذارم و بخاطر این توانایی خارق العاده بهتون تبریک میگم ......


    •   zzzzz525
    • 4 هفته
      • 3

    • من موندم این چیه که هر چی میشه یارو میگه توضیح میدم ؟ کونکش چیو میخوای توضیح بدی ؟ کیرتو انداختی تو یارو میخوای توضیح بدی ؟


    •   پگولاخ
    • 4 هفته
      • 1

    • ❤️


    •   no-roots
    • 4 هفته
      • 3

    • مطمعنم خیلی از دوستان با این نظرم مشکل دارن ولی خب دیگ همینی ک هست^__^


      این داستان نخونده لایک میکنم چون توسط یکی از اشخاصی نوشته شده ک وجودش لایک داره چ برسه ب داستانش^_^


    •   ناصر39
    • 4 هفته
      • 2

    • لایک و منتظر داستان های بعدی شما هستم


    •   ehsan9705
    • 4 هفته
      • 2

    • وقتی بعد چند روز یه داستان چفت و بست دار می‌خونی یه خرده حالت خوب میشه که هنوز هنر داستان‌نویسی نمرده و جریان داره.
      این است واقعیت سیاره شهوانی


    •   مجید34
    • 4 هفته
      • 4

    • اولا عنوان داستان خیانت بود و نه دوست پسر ! ثانیا اصلا دلیل سردی فرزاد معلوم نبود ! ثالثا چرا دوستش باید بهش خیانت کنه وقتی این همه نسخه پیچیده ! رابعا روانشناس یعنی کلا ایده ی دیگه ای نداشته ! خامسا چرا ندیسنده ی اینقدر به جزئیات سکسی داستان و دقیقا همون صحنه های چندش آور خیانت توجه کرده و سادسا غلط املایی هم داشت !! این داستان اینقدر که خوانندگان براش به به و چه چه کردند واقعا نبود


    •   happysex
    • 4 هفته
      • 7

    • نخونده لایک
      نخونده دیسلایک
      الان لایک بعدا میخونم
      اسم آوا که اومد لایک دادم
      این یک رویه خطرناک هست در باندبازی و ......
      همیشه و در طی این سالها دیدم افرادی رو که با یکسری رفتارهای دور از احترام باعث ایجاد تویسنده هایی در سطح خیلی پایین شده اند
      با احترام آوای عزیز اما من هم معتقدم جدای از به به و چهچه های دیگران بهتر بود یک دور داستان رو میخوندی و قسمتهایی رو ویرایش میکرد
      لایک


    •   jerard96
    • 4 هفته
      • 1

    • مثل همیشه نرم پویا هیجانی و در اخر بسیار شیک و کلاسیک


      قلمت واقعا عالیه
      من خوشم اومد
      ممنونم ازت


    •   m.m.u.u
    • 4 هفته
      • 3

    • با وجود ایرادات پردازشی و نگارشی ، متنت "داستان" بود و قابل دفاع. نه جقنامه و مشتی اراجیف که هرشب با انتشارش به شعور کاربرها توهین میکنن.
      همونقدر که به به بیجا باعث نزول نویسنده میشه نقد و اتهام نابجا هم باعث دلسردی نویسنده میشه.
      پ.ن: کاربر happysex جهت یاداوری، شما خودتون ید طولا تو زمینه به به دارین و سالها زیر داستانهای دیگران چه چه عشقولانه میزدین.


    •   وب.گرد
    • 4 هفته
      • 4

    • اول فکر کردم مسیر داستانت میره طرف یه لز سنگین ولی اونجا که نوشتی (میتونستم شادی رو تو چهرش ببینم) همه چیزو لو دادی و نظرم عوض شد. از اینجا تا وقتی رسیدی خونه کشش داستانت کم شد.
      (تو تموم مدت به این فکر میکردم که.....) یه کم برام غیر قابل باوره که یه خانوم تو همچین موقعیتی همچین افکاری داشته باشه و زودتر حرکتی نزنه به جای فکر کردن!
      داستانت بهتر از قبلی بود. خوب بود.مطمعنم که میتونی بهترم بنویسی.
      تو دنیای سرعت با شخصیتای پیچیده و رنگارنگ ساده بودن و ساده نوشتن خیلی خاص و ویژه هست. ساده بنویس. (rose)


    •   69amirarsalan69
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • خیلی خوب بود واقعا زیبا ولی داستانت خیلی غم انگیز بود امید وارم که واسه ذهنت باشه تا واقعیت


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • لایک ۲۳ مال من بود دخمل (rose)


    •   SSAa699
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • اواجان من داستانهای بلند نمیخونم راستش حوصلم نمیکشه ولی داستان شما بقدری جذاب بود و کشش داشت که اصلا بلندیش به چشمم نیومد .
      مخصوصا که با خوندنش دیدم که متاسفانه عین زندگی منه .
      همونطور خیانت و تو حموم ..
      لایک گلم.


    •   Shamim.20
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • تحمل خيانت خيلي سخته
      اما اگه از طرف كسي باشه كه ميشناسيش سخت تره
      اين طوري به همه بي اعتماد ميشي حتي چشماي خودت


    •   arash-khashen
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • نمردم یه داستان خوب خوندیم


    •   arash-khashen
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • نمردم یه داستان خوب خوندیم


    •   strong_boy
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • خب فک کنم اولین داستانت باشه یا اینکه اولینه که من میخونم؟ یه سری ایرادات داشت اما در کل من از خوندنش لذت بردم امیدوارم باز بنویسی


    •   adriatika
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • واقعا فوق العاده بود
      تبریک میگم بهتون


    •   lady_darkness
    • 3 هفته،6 روز
      • 4

    • واقعا میشه؟شوهرتو در حال سکس با یکی ببینی بشینی نگاه کنی ؟جزئیات سکسش هم یادت بمونه؟توی اون استرس و فشار عصبی و بهت ؟بنظر من ننویس دختر جان
      یکم داستان بخون بفهمی باید چی کار کنی
      چند تا کلمه پشت هم نوشتن داستان نمیشه ها .
      اینا که میگن نخونده لایک؛چون اسم تو بود لایک؛تو محشری لایک؛ دوستت نیستن
      دوست باید نقاط ضعف رو در کنار نقاط قوت بهت بگه. کاری که هیچ کدوم از دوستات نکردن .یکی که نوشته کاری به داستان ندارم چون اسم تو زیرش بود لایک .:-|
      مسخرس والا :-|
      اینجا داستان می نویسن که قلم و نوشته سنجیده بشه
      دوستی برا اینجا نیستا اشتب میزنین :-|
      بیشتر بخون؛کمتر بنویس
      توی یک هفته سه تا داستان .چه خبره؟:-|


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،6 روز
      • 4

    • دوست عزیز سلام. ضمن تشکر و خسته نباشید خدمتتون عارضم؛ قلم شیوا و ذهن پویایی دارین، تا حالا چندتا داستان با امضای شما خوندم و از انتخاب سوژه هاتون لذت بردم، اگر کمی در املای صحیح کلمات دقت بیشتر کنید قطعا آثار با ارزش تری ازتون بجا میمونه؛
      استفاده از ه به عنوان کسره برای لغاتی مانند مثل صحیح نیست و شکل نوشتاری غیر زیبایی به متن شما میده(فکرام مثله برف از ذهنم . فکرام مثل برف از ذهنم)
      غذایی که ازش نام بردین قلیه ماهی هستش
      اسم لباس نیم تنه فوقانی ((تاپ top)) هستش
      املای صحیح سکس افزار خانمها ((کس)) هستش بدون واو
      جمع بستن کلمه باسن برای یک فرد غلطه مگر اینکه اشاره به باسن دو یا چند نفر باشه که بگیم باسنها
      غنج درسته
      غلت زدن به معنی غلتیدن با قاف صحیح نیست
      و اما از نظر پردازش ، داستان سرعت زیادی داشت، شاید نویسنده قصد داشته که داستان طولانی نشه و اینکه حتما در یک قسمت تموم بشه، مجموع اتفاقات جدایی روژان از امید و سکسش با فرزاد با تایم بندی که تو داستان بود نهایتا بین سه تا پنج روز اتفاق میوفته و با توجه به دوستی صمیمی روژان و سیما این سرعت کمی بعید بنظر میرسه و اگر منظور نویسنده این بوده که سردی رابطه ی فرزاد و سیما بدلیل رابطه قدیمی فرزاد و روژان هستش بهم خوردن رابطه روژان و امید و بغض و ناراحتی روژان بعد از جداییشون کمی تو ذوق میزنه.
      صحنه ها و کاراکترها کمی تاریک و گنگ بودن و اگر اطلاعات بیشتری میداشت قطعا داستان جذابتر میشد.
      با اینهمه انتخاب موضوع عالی بود و کشش در خواننده برای خواندن داستان بخوبی ایجاد میشد.
      از اینکه زحمت نوشتن رو به خودتون میدید و از اینکه پرحرفی من رو تحمل میکنید ازتون متشکرم. قلمتون مانا


    •   royaei
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • خیلی عالی بود خیلی ؛
      همه اون چیزی که یه داستان باید داشته باشه رو داشت ؛
      کامل و بی نقص ؛
      مثل این سریالهایی که یهو تو یه جایه حساس قطع میشه تا فردا ادامه اش رو ببینی ولی تو دلت میخوای ای کاش همین امشب بقیه اش رو پخش میکرد دوست داشتم زودتر بفهمم چی میشه ادامه اش ؛
      البته کم نیست تو این روزها این اتفاقها؛
      موفق باشی


    •   Zhazha
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • باشد که رستگار شوید.


    •   Zhazha
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • نظرات رو خوندم، مطمئنا داستان ایراداتی داشت، اما لیدی دارکنس عزیز، اگر داستان صحنه ی سکسی نداشته باشه، ادمین آپ نمیکنه، حرفش هم منطقیِ، میگه این سایت برای داستان سکسیِ، و تو این داستان تنها جایی که میشد سکس رو قرار داد تو صحنه ی خیانت بود، که داستان مجوز آپ شدن بگیره، البته ایراد شما هم منطقیِ ولی من حس میکنم نویسنده تو منگنه قرار داشته.


    •   zodiakxxx
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • داستان عالی بود لذت بردم از خوندنش ومیدونم نظرات رو حتما میخونی
      کاش یه نفر سوم وارد قصه میکردی یه همسایه یه فامیل یا هر کسی که میتونست کمک کنه تا خواننده از همون اول به روژان شک نکنه وتا اخر ماجرا بین این شک وتردید میموند البته فقط نظر منه بانو
      از داستانای که به جزیات دوربر خیلی اهمیت میدن خوشم میاد ادم میتونه اون لحظه رو تو ذهنش مجسم کنه


      اها یه نکته دیگم هیچ وقت با شامپو کون رو لیز نکنید کون وکله کیر رو بدجور میسوزونه
      اینم جنبه فان داشت (biggrin)


      منتظر داستانای خوبت میمونم بانو (rose)


    •   lady_darkness
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • Zhazhaمحترم
      من نگفتم چرا صحنه سکسی داره که .
      منظورم این بود در این شرایط و این حجم از فشار روحی کسی اینهمه با جزئیات دقت نمیکنه و سریع واکنش نشون میده.
      اگر مشکل صحنه سکسی بود میشد جای دیگری از داستان سکس رو جا داد .
      و صد البته خدمتتون عرض کنم که داستان با اروتیک کمتر یا بدون اروتیک هم توی سایت اپ میشه. تگ اجتماعی رو چک کنین متوجه میشید دوست عزیز .


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،5 روز
      • 11

    • سلام به همگی و مرسی که بازم بهم لطف داشتید چندتا نکته در مورد داستان هست که لازم میدونم بگم :
      اول اینکه این داستان مال دیروز یا پری روز نیستش ماله چند ماهه پیش و اصلا قرار نبوده ک آپ بشه ، چون در این صورت مطمئنا غلطای نگارشی و ویرایش اون رو اصلاح میکردم.
      البته تو این نکته جواب اون دوستمونم هست که گفته بودن چه خبره ۳ داستان تو یه هفته ، با کمال احترام به نظر شما فکر نمیکنم تو قوانین سایت در مورد تعداد داستان از یه نویسنده تو یه هفته موردی اومده باشه شما ناراحتی میتونی نخونی باور کن خیلی راحته ، دوست نداری نخون .
      و اینکه بازم ازتون ممنون و کل نقد های شما ( نقدای منصفانه نه غرض ورزی های شخصی) رو قبول دارم مرسی با حمایتای شما روز به روز بهتر میتونم بنویسم


    •   lady_darkness
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • اهاااا
      ناراحتم میتونم نخونم؟چه پاسخ متفکرانه ای به کامنت من.
      چه بااااا شعور
      حتما به توصیه شما عمل میکنم به دوستام هم توصیه میکنم که نخونن .


    •   amisinnn
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • خیلی خوب بود . اولین داستانی بود ک با موضوع خیانت تونستم بخونمش . مرسی بازم اماده بده با یه موضوع جدید


    •   amisinnn
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • خیلی خوب بود . اولین داستانی بود ک با موضوع خیانت تونستم بخونمش . مرسی بازم اماده بده با یه موضوع جدید


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،5 روز
      • 7

    • از کاربری که خودش و اکانت هاش یه مافیای جداگانس انتظار بیشتری نمیره ،، ماه رو ول کردی و به انگشت پا چسبیدی؟؟ من هیچ ادعایی ندارم ک نویسندم فقط یه داستان نویس سادم و نمیگم کارم‌بی نقصه هیچ کس نمیتونه همچین ادعایی بکنه ، در کل امیدوارم حرفی نزده باشم که باعث دلخوریه کسی شده باشه بازم ببخشید


    •   lady_darkness
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • خودم و اکانتام؟؟؟؟فازت چیه؟مگه ایتالیاس که توهم مافیا ورداشتی. دارم از داستانت انتقاد میکنم بلد نیستی جواب انتقاد بدی میگی نخون
      میگم چشم .
      انگ مافیا میزنی چرا ؟
      تهمت زدن راحته ها
      منم میتونم بگم اون کاربری بهروز که امروز اکانت ساخته و زیر داستانت تمجید و تعریف کرده از مافیای خودته یا فیکه. نه؟میبینی چه راحته ؟شما هر فکری داری برای خودت محترمه اما اجازه نداری جار بزنیا .


    •   Mr_gh99
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • داستان خوبی بود ولی یه سری جاها یکم زیادی توضیحات داشت داستان،اون تیکه ای که سیما از روژان تعریف میکنه،بخش بیشتری از داستان باید تو اون سبک باشه به نظرم


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • با کمال احترام به دوستی که من رو به نویسنده نسبت دادن و کاربری یک روزه دونستن عرض میکنم من از سال ۸۸ داستاتهای شهوانی رو میخونم و دیروز هوس کردم نظر بدم برای همین کاربری ساختم
      ضمنا اگه درست ببینید من از زحمت نویسنده تشکر کردم اما مشکلات داستان رو هم مو به مو گوشزد کردم


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • با کمال احترام به دوستی که من رو به نویسنده نسبت دادن و کاربری یک روزه دونستن عرض میکنم من از سال ۸۸ داستاتهای شهوانی رو میخونم و دیروز هوس کردم نظر بدم برای همین کاربری ساختم
      ضمنا اگه درست ببینید من از زحمت نویسنده تشکر کردم اما مشکلات داستان رو هم مو به مو گوشزد کردم


    •   تخم هایش
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • موضوع تکراری و تم تکراری اونایی که قدیمی ترن یحتمل بارها داستان های با این موضوعات از شیوا یا سایر نویسنده ها خوندن دنبال سوژه های نو باش تا یه چیز جدید رو کنی


    •   mohsenhot60
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • باعرض سلام و تشکر بابت قلم زیبای شما، اما نمیدونم چرا فکر میکنم ایلونا عزیز همین ‏lovely girl‏ هست چون نگارش و.. هردو خیلی خیلی بهم نزدیکه. عذرخواهم بازم ممنون


    •   MrShado
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • من نمی‌دونم پسری دختری فقط می‌دونم عالیییی یا داستان از جایی کپی میکنی که من خودم داستانای خارجی به خوبی داستان تو خوندم ، یا قلم خودته که خیلییییییی خوبه خیلیییییییییییییی خوبه خیلی دوست دارم داستاناتو ، من قبلا به قصد دیگه ای تو سایت می‌آمدم ، ولی از وقتی داستانای تورو میخونم دیگه سراغش نرفتم ، این حساب کاربری هم فقطططط درست کردم که این پیامو برات بفرستم ، اولین کامنتم


    •   havar98
    • 2 هفته
      • 0

    • قلیه ماهی.....


    •   19bardiya96
    • 2 هفته
      • 1

    • درسته طولانی شد ولی دلچسب بود و آدمو مشتاق به ادامه داستان میکرد شاید موضوع کلیشه ایی باشه ولی همین کلیشه تو زندگی خیلیامون هست همین خیانت که واقعا بدترین اتفاقیه که برای یه زن میتونه بیفته و روحشو پژمرده میکنه در کل فضا سازی و جزئیات و نوشتن خوب بود موفق باشی ...


    •   amir7173
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • خوب بود ممنون


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو