شام آخر

    1398/11/21

    برای اولین بار بود که آرایش میکردم
    عاشق مدل آرایش آدری هیپبورن بود اولین بار که دیدمش صدام کرد آدری...خط چشم کشیدم..ده بار خراب کردم و پاک کردم تا این یکی رو خوب کشیدم و چشمام قرمز و اشکی شده بود..از قبل درشت تر به نظر میرسید ...ماتیک قرمز رو به دست گرفتم رو با دقت به لبم مکشیدم و با هربار بوسه هاشو رو لبم حس میکردم ...از ساعت 5 صبح بیدار شده بودمو و همش تو حموم در حال خود آرایی بودم ..بدنم رو لوسیون باعطر سیب زده بوم..همیشه بهم میگفت تو سیب ممنوعه منی که به جای زمین منو به بهشت میبری...یه پیرهن لخت سفید پوشیدم با شلوار کتان مشکی ... گوشواره های مرواریدمو انداختم به گوشم...آراد ازشون متنفر بود ...وقتی زن آراد شدم گفت دختر چرا گوشات سوراخ نیست؟
    گفتم: کسی که عاشقم کنه میزارم گوشامو سوراخ کنه
    وقتی گوشواره ها رو به گوشم انداخت و اونقدر تو شوقش بودم که وقتی اومدم و خونه آراد دیدشون نزدیک بود منفجر بشه..آراد میگفت: خوشتیپ باش و پولدار ببین زنا برات چیکار میکنن ولی وقتی دید خوشتیپی و پولش ، گوشواره های من نشد شکسته شدن غرورشو شنیدم ...خودشو فروخته بود به کفتار ها
    پالتو رو پوشیدمو رفتم طبقه پایین تا کفشامو بپوشم مثل همه آدما روز تعطیل بغل عشقم بخوابم
    داشتم کفش میپوشیدم
    که صدای میلاد رو شنیدم
    به به چه عطری سیب بهشتی!
    سلام میلاد...هدیه گفت با آراد میرید ویلا کیش
    نه...به قول آراد با گرمای تن عیال ها همین جا زمستون رو بهار کنیم
    چقدر بیشعور بود...به قول هدیه که میگفت اینا با ما ازدواج کردن چون نتونسته بودن دست به دست مون کنن
    بدون خداحافظی رفتم و در و نبستم شنیدم که میلاد اسم آراد رو صدا کرد...همچنان راهمو به سمت پارکینگ ادامه دادم ...نمی تونستم امشب هدیه رو تو خواب تماشا کنم...عیب نداره فقط ببینمش بغلش کنم فقط همین
    وقتی در ماشین رو نیمه باز کردم یه چیزی هلم داد و در بسته شد
    وقتی برم گردند به سمت خودش دیدم آراد بود
    واسه چی واسه کی خودتو دلقک کردی؟
    نذاشت چیزی بگم و وحشیانه لبو میک زد و دندوناشو حس کردم
    گردنمو با دستاش فشار میداد وقتی دست از بوسیدن برداشت ،دهنم پر خون بود و سرمو به کنار بردمو و خون رو تف کردم و اونم دوباره گردنمو گرفت
    _نمیخوام جلو میلاد بزنمت برو گم شو بالا
    و پرتم کرد سمت در خونه
    با گریه بلند شدم ترسید و خجالت کشیدم داد و فریاد راه بندازم ...دوست نداشتم میلاد کتک خوردنمو برای هدیه تعریف کنه
    داشتم میرفتم بالا از بین پله ها دیدم میلاد داره میره با صدای بلند گفت:
    _روز خوش سیب کوچولوی تلخ
    بره به جهنم تصور اینکه بره پیش هدیه آتیشم میزد با اشک رفتم سمت اتاق و تمام حرصمو سر دکمه ها دروردم
    یهو در واشد و دیدم آراد محکم در و بست و قفل کرد
    لخت فقط با شورت وایساده بودم روبروش..با ساق دستم سینه هامو پوشوندم
    ....دوتا دکمه اول پیرهنشو باز کرد..و بعدش کلید رو تو دستاش چرخوند و گفت
    ای جون چه لبای قرمزی ...چه چشمای درشتی ...چه ابروهای پهنی ..ای وای چرا ممه هاتو پوشوندی ؟
    دستشو گذاشت روی آلتش..
    _سردته؟ میخوای عمو دکتر برای پیشگیری یه واکسن خوب برات بزنه ؟درد داره ولی پیشگیری بهتر از درمانه..ها؟
    وحشی شدم و رفتم به سمت جلو یه سیلی زدم تو گوشش
    دست گذاشت روی جای سیلی
    _نه پیش زمینه های هاری داری...واکسن هاری میخوای
    دست برد سمت کمربندش و من عقب عقب رفتم و شروع کرد به زدن نذاشتم به ده تا برسه وقتی بردش بالا و میخواست بزنه روی کپل هام با دستم گرفتمش و
    دستم از دردش سوخت و ولش کردم و از درد حالت جنینی مچاله شدم و گریه کردم و گفتم برو بیرون..
    اما بلندم کردم و چسبوند به شیشه سرد که از تناقض سردی بیرون خونه و درونش تب کرده و بود عرق سرد می ریخت
    خیلی بی جون بودم ...سردی باعث سوزش رد کمربندها میشد ، بیشتر به سمت شیشه فشارم داد با پای راستش پاهامو از هم باز کرد و شورتمو با خشونت پاره کرد و آلتشو بدون مکث وارد کرد تو...از در جیغ کشیدم و گردنمو از پشت گرفت و شروع کرد به ضربه های تناوبی خشن
    با ته مانده زورم تقلا کردم و با همون دست پشت گردنم پرتم کرد روی تخت و سعی کردم فرار کنم اما پاهامو کشید سمت لبه تخت با همون پوزیشن داگی شروع کرد ...موهامو از پشت میکشید و سرمو میکوبید به تخت.. آخرش آرومتر شد و موهامو نوازش میکرد و گوشواره ها مو به دندون میگرفت و میکشید ...با حس آب داغ تو شکمم تموم شد..با لباسم که افتاده بود روی زمین خودشو پاک کرد
    _یه بار دیگه خودتو دلقک کنی و حلقه بگوش بری بیرون ،بدترش سرت میارم
    بعنی اون حرومزاده رو پیدا کنم میفرستمش سینه قبرستون تا براش حلوا ببری
    اینو گفت رفت بیرون
    از درد داشتم میمردم رفتم حموم با دوش واژنمو شستم و وان رو پر آب داغ کردمو و نشستم توش ...تو اون موقع همش توی ذهنم داستم آراد رو با خجر میزدم که ذهنم خسته شد و توی وان خوابم برد و از گردن درد بیدار شدم و خودمو با حوله پوشندم و شکلات تخته ای های توی کمد کنار تخت رو شروع به خوردن کردم ..وقتی سیر شدم اما تشنه یاد هدیه افتادم رفتم سر کیف و گوشیمو برداشتم دیدم سه میس کال دارم از هدیه. ..گوشی رو برداشتم بهش زنگ زدم
    با اشک جوابمو داد و گفت که دارم میمیرم بیا
    با عجله پوشیدم دستم درد میکرد زنگ زدم به آژانس و رفتم به سمت خونه میلاد هدیه گفت میلاد و آراد رفتن لواسون مهمونی جمعه شب برمیگشتن و میلاد هدیه رو توی خونه سرایداری حبس کرده...حالا دیگه میخواستم سوپر وومن هدیه بشم ...با ترفند دو سیم در خونه رو باز کردم ولی خبری نه از سگ سیاه میلاد بود نه آقاغلامعلی...مغزم کار نمیکرد فقط هدیه رو میخواستم..به در خونه سرایداری که رسیدم ،دیدم با زنجیر قفل بود و نگاه چرخوندم و کنار ماشین چمن زنی یه دیلم دیدم و با بدبختی و باهمون دست ورم کرده زنجیر رو شکستم ...رفتم تو صدا زدم هدیه...دیدم هدید بدتر از خودم ، کتک خورده از حموم اومد بیرون و پرید بغلم و گفت
    :بیا فرار کنیم...بیا نمیخوام قاتل بشم اگه یه بار دیگه میلاد رو ببینم میکشمش، پدرسگ همش بغل دخترای بدبخت تر از خودمونه اونوقت به من میگه آهن رنگ زده...
    غذا درست کردیم و بحث کردیم که باید به کجا فرار کنیم یه سفره کوچیک انداختیم و شام خوردیم ....بعد شام دلم عجیب هوسشو کرده بود روی همون تخت با زبونمون بدن ریش ریشون رو پانسمان میکردیم تک تک اجزای بدنش برام جام مقدس پر از شراب بود اینقدر هم دیگه رو لمس کردیم که توی مرداب خواب افتادیم
    با بوی سیگار برگ از خواب پریدم وقتی چشمامو باز کردم همزمان چشمای نیمه باز هدیه رو دیدم ..سر بلند کردم و دیدم میلاد و آراد روبرمون هستن و هیچوقت معنی نگاه هاشون رو درک نکردم
    میلاد گفت:نه عزیزم ..ریلکس باش آروم آروم عجب صحنه ای ...کثافت حتما با زن من؟ازین زن بچه میخواستم...
    روبه آراد کرد:دیدی گفتم شمشیر زنگ زده یه راست میره تو غلافش ...با یه مرد اگه میدمش راحت تربودم ...یعنی با تمام مردیم نتونستم قد یه زن ارضاش کنم..دیگه باید از زنا هم بترسم ...زنت برا زن من رژ قرمز زده بود ای خدا..
    اینو گفت و غش غش میخندید
    میلاد رو به هدیه کرد و گفت : داغ مهرتو گذاشتی به دلم داغ این سیب گندیده رو میزارم به دلت اگه همین الان لباس پوشیدی که پوشیدی و با من میای وگرنه فیلم زبون بازیتون میفرستم تو پورن هاب که بعدش حلوا بپزی واسه آبروی رفته بابات منم راست راست میرم ولی تو میری جهنم
    هدیه بغض کرده بود...میلاد رفته بیرون و لگد به هر چی سنگ که جلوش بود میزد
    آراد ساکت بود ..نمیدونم چرا ..شاید اون برعکس میلاد که منو با یه مرد ندیده بود راحتر بود و بلند شد و بهم گفت : خدافظی تو بکن دیگه و لفتش نده ...نذار بدتر بشه...بلند شدم و هدیه و با اشک کمکم کرد که لباس بپوشم تو چشمام نگاه کرد و گفت : نذار دیگه کتکت برنه بزار فک کنم تنت سالمه..عاشقتم تا ابد هم می مونم فقط صبر کن..برای آخرین بار بوسیدمش و فک کنم آراد این صحنه رو دید که فریاد زد که زود باش بیا...
    رفتم بیرون ...صدای قار قار کلاغ ها سنفونی جدایی ما بود
    نمی تونستم راه برم و نزدیک بود که بیوفتم ولی میلاد نذاشت .‌.گونه مو لمس کرد وچشماش اشکی و غمگین بود بر عکس همیشه که هیز و پر از شیطنت بود ...آروم با صدای گرفته بهم گفت عشق چه حسی داره؟
    بهش گفتم: ای کاش عشق را زبان سخن بود.. آراد اومد و بردم سمت ماشین و سوارم کرد..تو راه همس ساکت بود..توی ترافیک ۳ دقیقه موندیم داشتم قطره های روی شیشه ها رو بهم وصل میکردم که دستشو گذاشت رو دستم ولی من به سرعت کشیدمش..هیچی نگفت ..رسیدیم به خونه و سریعا از ماشین پیاده شدم میخواستم در رو قفل کنم ولی کلید در نبود نشستم رو لبه تخت و گریه کردم
    آراد اومد تو و در و بست
    _اگه بگی غلط کردم..منم فراموش میکنم...میدونم در حقت خوب نبودم که احساس کمبود محبت کردی و رفتی توی آغوش امن تر...من بهت میتونم بچه بدم با من میتونی تو اجتماع زندگی کنی..اون بهت چی میده؟جز دروغ و فرار از اجتماع و ترس از قضاوت..
    نذاشتم ادامه بده و بهش گفتم تف به اجتماعی که امثال تو آفتابه طلا متجاوز رو پرورش میده..
    چشماش قرمز شد و انگشتشو به نشانه تهدید برد بالا و من در جا گفتم :چیه بیا بزن مامانم زد بابام زد داداشم زد تو هم زدی دنیا هم زد خدا هم زد فقط یکی نزد..و شروع کردم به زدن خودمو اونو دستامو گرفت و بغلم کرد یه لحظه تو بغلش زار زدم ولی هلش دادم و گفتم برو دیگه بغل نمیخوام...
    4ماه گذشت هر پیامی میدادم به هدیه کسی جوابمو نمیداد ...صبح زود میرفتم و قبل آراد برمیگشتم که تو چشمش نباشم ...اون عوضی هم واسه ای که مثلا سکوتمو بشکنم و به خاطرش با یه نفر بجنگم واسه خودش دختر میورد خونه و سروصدا میکردن ...اما من رفته بودم چالش صبر ایوب...نفهمیدم کی ازم نا امید شد و طلاق گرفتم و سر از خونه۷۵ متری و کلاس تدریس ادبیات دروردم و فقط فمیدم میلاد یه شب به خاطر پس زدنای هدیه کتکش میزنه و مجبور میشه ببرتش بیمارستان و هدیه توی بیمارستان گم میشه....چندبار میلاد اومد سراغم اما جز اینکه خودم از فشار استرس راهی بیمارستان بشم گیرش نیومد...و از این جا زندگی من با شیشه ها شروع شد پشت شیشه ها می شستم و اومدن هدیه رو تجسم میکردم منم دیگه مثل شیشه ها تب داشتم و به کبوتر های پشتش نان میدادم به یاد همون نان و جام مقدس شام آخر


    ادامه...


    نوشته: اوفلیا

  • 44

  • 9




  • نظرات:
    •   Rnn
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • Perfect


    •   _Mehraaan_
    • 2 هفته،5 روز
      • 14

    • ایده داستانت رو خیلی دوست داشتم به خصوص آخرش رو.
      ادبیات و نوع روایت داستانت هم خیلی خوب بود.
      روی نگارشت بیشتر کار کن و همچنان بنویس.
      لایک 2


    •   laleh1380
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • خیلی خوب بود لذت بردمم


    •   TheBitchKing
    • 2 هفته،5 روز
      • 12

    • داستان گنگ بود. دیالوگ ها و روایت رو نمیشد درست از هم تشخیص داد. علائم نگارشی هم استاندارد نبودن، پاراگراف بندی هم ضعیف.


      ایراداتش واضح ان. فعلا دیس، ایشالا تو داستانای بعدی حرفه ای تر میشین.


    •   amiiir_h
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • من اولش نفهمیدم دعوا کردین بعد سکس کردین؟؟یاسکستون همراه دعوا بود..اما هرچی ک بود چون توش سکس خشن داشت و بهتر از بقیه نوشته بودی و از همه مهم تر داستانت سر و ته داشت..لایک4


    •   asemanabi2
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • لایک خوب بود


    •   Mah_mb7
    • 2 هفته،5 روز
      • 7

    • وقتی تگ اروتیک روشه من شخصا یه انتظار بیشتری از داستان دارم.
      مثلا اونجایی ک طرف میگه چرا خودتو شبیه دلقکا کردی یا جلو فلانی نمیخوام بزنمت یا گم شو، هرچی حس و حال که به زور گرفته بودم با داستانت گذشته از پاراگراف بندی نامناسبش و علائم نگارشی بد، پرید.
      من به شخصه دوست ندارم این ادبیاتو. و خب این سلیقه ی منه و باعث نمیشه ایراد باشه.
      امیدوارم بعدیا بهتر باشن.
      موفق باشی.


    •   Irish..GuNNer
    • 2 هفته،5 روز
      • 9

    • با عرض خسته نباشید به نویسنده عزیز، باید بگم که اشتباهات نگارشی و املایی به طور غیر قابل قبولی زیاد بودن و بزرگترین و شاید تنها مشکلش همین بود. مخصوصا اون قسمت که بحث درباره گوشواره بود رو اصلا نفهمیدم (اگه کسی فهمیده، شیر فهمم کنه لطفا).
      خسته نباشید.
      لایک


    •   Banooye_shisheii
    • 2 هفته،5 روز
      • 6

    • لایک دادم بهت ولی یکم واضح تر بنویس و اینکه یکم پاراگراف بندیت رو بهتر کن...


    •   sixhot69
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • مگه داریم انقدر مقوا؟؟؟


    •   saeedno15
    • 2 هفته،5 روز
      • 8

    • نحوه ی بیان داستان به قول جناب بیچ کینگ قابل تشخیص نبود, میتونستی با یکم دقت بیشتر خیلی بهتر بنویسیش, علایم نگارشی و پاراگراف بندیت هم خیلی ضعیف بود, به جای استفاده از(...)از ویرگول استفاده کن که یه مکث کوتاه روند داستانتو توی ذهن خواننده تثبیت کنه, اینجوری داستانت تیکه تیکه نمیشه و روندش از دست خواننده در نمیره.
      امیدوارم داستان بعدیت بهتر باشه, لایک


    •   sasanalavi
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • هورا عجیبه کسی فحش نداد مگه دارین؟ مگه میشه؟


    •   Scott12
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • لایک 15 . دوست داشتمش اما کاش قتلی رخ میداد تا جذاب تر بشه


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • اول داستان واسم يخورده گنگ بود ولي دوس داشتن داستانتو موفق باشي دوست عزيزم


    •   مهرپویا
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • آن‌که می‌گوید دوستت دارم
      دل اندُه گین شبی ست
      که مهتابش را می جوید


      ای کاش عشق را
      زبان ِ سخن بود


      هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست
      هزار ستاره‌ی گریان
      در تمنای من


    •   Yavarfaaqer
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • دیسلایک ۴ .با نگارش خوب میخوای فرهنگ همجنس بازی رو زیبا جلوه بدی. همجنس بازی عین زشتی .(متاسفانه خیلیا متوجه نیستن)


    •   Pussy.fucker
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • قشنگ و روان و متفاوت بود ..
      افرین اوفلیا ی با احساس


    •   Yavarfaaqer
    • 2 هفته،5 روز
      • 4

    • اگه به شعور خواننده بی احترامی نشه هیچ کس به خودش اجازه نمیده فحش بده.در اصل اول نویسنده فحش داده و بقیه جواب فحشش رو میدن.


    •   L(G)BT_LIFE
    • 2 هفته،5 روز
      • 3

    • عاااااااالی بووووووود درکش کردم برامم پیش اومده عین همین اسارت و تحقیر و شکنجه (cry)


    •   L(G)BT_LIFE
    • 2 هفته،5 روز
      • 5

    • بجز رمان عاشقانه هیچ کتاب یا داستانی اشکمو درنیاورده بود ولی این داستانت واقعا اشکمو دراورد دوست داشتم ادامه داشت تا بفهمم حداقل یجا طعم خوشیو چشیدی نمیدونستم داستان توعه دوست گلم بهت تبریک میگم واقعا قدرتت بیشتر از این سایت و داستانه میتونی با جزئیات بیشتر رمان پر فروشی بنویسی البته اگه به محتویاتش مجوز بدن
      به هر حال خیلی بهت افتخار میکنم از صمیم قلب میگم (rose) :-*


    •   عشقبازمست...
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • خانم اوفی
      روانشناسی یه مشت چرندای دروغ که خودت و داستانتو غرق کرده و هر کدوم از اجزای تنش متلاشی شده و به ور رفته
      روانشناسی مث یه تعارف و قپی الکی من بمیرم تو بمیریه ولی وقتی خود مرگ که "خنده رو رو لب می ماسه" به میون بیاد همشون پا به فرار میزارن و دنبال سوراخ موش میگردن و حرفای صد من یه غازشون یادشون میره .


    •   ehsan9705
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • چی شد؟


    •   farnazy
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • عاااااالی


    •   .سامان.
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • گفتنی ها رو بچه ها گفتن. فعلا نه لایک، نه دیسلایک. منتظر داستان های بعدی ات هستم.


    •   rocky007
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • فیلم شام آخر با بازی محمدرضا گلزار.هانیه توسلی و کتایون ریاحی


    •   Newah007
    • 2 هفته،4 روز
      • 8

    • اوفلیای عزیز....


      در اینکه نویسنده هستی و دارای تخیل بسیار قوی شکی نیست....
      ابهامات ابتدای داستان رفته رفته برطرف شد, اما ابهام در موقعیت و زمان و مکان از ابتدا تا انتها همچنان باقی بود که باعث گیجی در خوانندگان می شد....


      البته از شما با این قلم و توانایی انتظار این همه غلط و اشکال ویرایشی نبود بخصوص کلمه (سنفونی=سمفونی) که امیدوارم در کارهای آینده تون با دقت بیشتری نگارشتون رو ببینم.....


      لایک داری .... مهربون...


      Lor Boy


    •   SSAa699
    • 2 هفته،4 روز
      • 8

    • اوفلیا عزیز دلم :


      عالی نوشتی افرین ،،منم جلوی دوست اون بی شخصیت کتک خوردم بعدش ....
      لایک ۲۱ (rose)


    •   Gayaneh
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • اوفلیای عزیز متاسفانه داستان خیلی برام گنگ بود،میشد فهمید چی به چیه ولی هی باید برمیگشتم به اول داستان،نقل قول ها و پاراگراف بندیها بنظر من خیلی جالب نبود ولی بعنوان اولین داستانی که ازت خوندم لایک دادم.
      امیدوارم داستانهای بعدی روان تر و اصولی تر نوشته بشه <img class=" />


    •   Gayaneh
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • آخ یادم رفت الان SSAa699 میاد از اون قسمت فوق خشنش ازت تشکر میکنه،شاید آدرس آرادم ازت بخواد ولی بهش نده چون دوستش داریم (biggrin)


    •   مردزخمی
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • کیررم تو خودت و داستان کیریت، یه مشت چرت و پرت دری وری، اخه کوونی کدوم زن شوهر داری همجنس باز میشه اگرم بشه یک در ده میلیونه. با اون داستان تخمیت.


    •   mrs_thetis
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • اوفلیای عزیز:)
      جدا از بحث نگارش و املا و اینا، موضوعت متفاوت و خوب بود:) یعنی زندگیت متفاوت بوده :)
      منتظر داستان های بعدیت هستم:)
      24 (rose)


    •   SSAa699
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • خخخخ
      اتفاقا گایانه جان ،اوفلیا جون خسیس نیست ادرس ارادو بخوام همون لحظه بهم میده.خخخخ
      در ضمن اینم بگم ها ..لذتی که تو سکس خشن هست تو هیچ سکسی نیست اینو تا کسی تجربش نکنه نمیفهمه من چی میگم (biggrin)


    •   پروفسور بالتازار
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • اوفلیای عزیز
      بعد از کامنت شما زیر داستان انتقام خیانت با لز، به نظر میاد این داستان شما واقعیه، اتفاقاً میخواستم بهت بگم موضوع جالبیه که داستانش کنی که البته خصوصی شما بسته بود ونشد ولی این داستان شما بنظرم قسمتی از واقعیت توش هست، گفتنیها رو دوستان گفتند، موافقم که اینجا داستان خیلی ادیبانه جاش نیست، بازم منتظر نوشته های شما هستم


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 7

    • من نتونستم ارتباط بگیرم.
      تا اونجا که خوندم خوب ویرایش نشده بود بیستر دقت کن.
      نه لایک نه دیسلایک.


    •   خوشگلخانم
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • عجیب بودا


    •   پسرک_حشری3
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • خوب بود لایک دادم


    •   hot_top_boy
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • گنگ و مبهم ولی در عین حال باز هم وادارم کرد که خونده بشه
      فعلا نه لایک و نه دیسلایک
      منتظر داستان های بعدی هستیم


    •   سدمرتضی
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • کیرم توت دارید همجنس گرایی رو همه گیر میکنید اینهمه کیر بیکار


    •   bokon_18cm
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • حروم زاده اینجام سایت سکسیه نه ماتمکده


    •   ششلی@سکسی
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • خاک تو سر اون ۸تا دیس دهندگان
      انگار داوران جشنواره فیلم فجرن


      اه


      داستان قسنگی بود
      حال کردم
      مرسی


    •   پارت
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • در اینکه استفاده از خشونت علیه خانوما بدون هیچ تفسیری محکومه شکی نیست و قابل بحث نیست
      ولی نه فقط توی حیات وحش بلکه توی جوامع بشری هم جنس نر هر کاری میکنه صرفا در راستای جلب توجه و جذب جنس ماده س
      کلا خاصیت نظام سرمایه داری همینه
      من نوعی میتونم برای گذران اموراتم با چندرغاز تا آخر‌عمرم بگذرونم
      ولی اگه بخوام زن بگیرم‌ اون خونه میخواد، آسایش میخواد، رفاه میخواد. پس من باید کارکنم ارزش افزوده تولید کنم که یه دختر ازم خوشش بیاد
      همه اینا رو گفتم که خانوما فکر نکنن فقط اونان بهشون ظلم شده
      بلکه ما مردا ( جنس مذکر) در طول تاریخ همیشه برده ای بیش نبودیم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو