داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

عشق زمستونی (۴)

1399/07/24

...قسمت قبل

آران:

لب هاش مثل خودش شیرین بود و گرم و نرم. بعد ازون بوسه ی عاشقانه به سمت خونه برگشتیم. بارون همچنان در حال باریدن بود.
+انقد هوا خوبه که دلم میخواد شعر بگم.
-تو از کی شاعر شدی من خبر نداشتم؟
+داداشتو نشناختی! بنده یه پا هنرمند تشریف دارم.
-بگو… میخوام بشنوم.
نفس عمیقی کشیدمو بیرون دادم.
+آرام همراه هم،
زیر باران،
خیس و نم،
+کوچه ها را طی کردیم…
انگشتای بهم گره شدمون رو بالا آوردم.
+دست در دست هم…
و بعد از بوسیدن لباش جمله آخرو گفتم.
+لب به لب!
با لبخند خجالتزده ای سرشو پایین انداخت و دستمو تو دستش فشار داد.
-ناراحت نشو ولی… مزخرف بود.
+منم نگفتم خوب بود.
وارد خونه که شدیم مثل دختری که برای بار اول دور از چشم خانوادش میخواد با دوست پسرش سکس کنه با هیجان و ذوق دستمو گرفته بود و تا اتاقش هدایتم میکرد. با اینکه کسی تو خونه نبود در اتاقشو قفل کردم. به سمتش که برگشتم وسط اتاق خیره بهم ایستاده بود. آروم به سمتش قدم برداشتم و اونم همزمان عقب میرفت تا اینکه به دیوار چسبید. دستمو رو گونش گذاشتمو به نرمی لباشو اسیر لبام کردم. درحالیکه ازش لب میگرفتم پای راستشو بالا آوردم و به پهلوم چسبوندم. از هم کمی جدا شدیم و خیره بهَم مشغول درآوردن لباسامون شدیم و بین کار، گاه و بیگاه لبای همو میبوسیدیم. حالا فقط یه شلوار تنم بود و آیدا با یه سوتین و شرت مشکی. دوباره مشغول لب گرفتن شدیم. پاهاشو دور کمرم و دستاشو دور گردنم حلقه کرد و سعی داشت نفس کم نیاره. ران و باسنشو تو دستم گرفتم و آروم بلندش کردم و به سمت تخت بردمش. همراه خودم روی تخت انداختمش و روش خیمه زدم و به لب گرفتن ادامه دادیم. انگشتاشو داخل موهای خیسم فرو میکرد و داخل دهنم آه میکشید. از لباش دل کندمو تمام صورت و گردنشو بوسه باران میکردم و پایین تر میرفتم. کمکش کردم سوتینشو باز کنه و سینه های بلورینش رو با ولع تمام میخوردم و میمالیدم. در حین کار دائم با موهام بازی میکرد و صورتمو نوازش میداد و از لذت آه میکشید. همه جای شکم تخت و کمی عضله ایش رو میبوسیدم و لیس میزدم. حتی زبونمو داخل نافش فرو کردم که قلقلکش اومد. بعد با خواهش صدام کرد و دستاشو به نشونه ی آغوش گرمش به سمتم باز کرد.
-بیا اینجا!
صورت زیبا و برافروخته از شهوتش رو از نظر گذروندم، موهای بهم ریختشو از جلوی لب ها و چشماش کنار زدم و گرم و شیرین دوباره لبهامون همدیگه رو نوازش و بوسه باران کرد. کم کم بقیه لباس هامونو درآوردیم و کامل لخت شدیم. از بس لب گرفته بودیم نفسمون بالا نمیومد و خیره به چشمای هم نفس نفس میزدیم. دست نرم و لطیفش آروم از گونه و گردنم سر خورد و عضلات سینه و شکمم رو نوازش و دست میکشید. بعد کیرمو تو دستش، گرم و آروم فشار داد. ناخودآگاه چشمامو بستم و آه کشیدم. دستمو پایین آوردمو بهشت خیسشو نوازش کردم و براش مالیدم. خودمو روش تنظیم کردم و بعد برای اولین بار وارد بهشتش شدم که از بین لبای بازش آه آرومی کشید. آروم شروع به تلمبه زدن کردم. حس جدیدی بود و بی نهایت لذت بخش. شاید لذت بخش ترین لذت دنیا بود. دلم نمیخواست دست از نگاه کردن به چشماش بردارم. دست هامون صورت و موها و بدن همدیگه رو لمس میکرد و لب میگرفتیم و همزمان صدای غرش و ناله ی آروممون اتاقو پر کرده بود. کم کم سرعت تلمبه زدنمو بیشتر کردم. با هر بار تلمبه زدن آیدا آه میکشید. آه کشیدناش بیشتر تحریکم میکرد تا بیشتر ادامه بدم و این لذت ممنوعه رو به اوجش برسونم تا کنار هم به آرامش برسیم.
-آه… آه… آه…
نفسام عمیق و سریع شده بود و با فکر به اینکه داشتم با آیدا عشقبازی میکردم، عشق و لذت سکس با هم تو سینم جمع میشد و چشمای خمارم تمنای کامل شدن باهاش رو بهش القا میکرد.
+آیدا!!
آیدا حالا رسما داشت با فریاد آه میکشید. بعد از چند تلمبه ی عمیق و محکم با ناله لباشو به لبام چسبوند. عضلات ران و شکمش منقبض شد و کمرشو کمی بالا آورد. نمیدونم چم شده بود اما با حرص و شهوت دلم میخواست تا ابد به کردنش ادامه بدم و بار ها و بار ها ارضاش کنم اما با حس شیرین ارضا شدن سریع اون حس پرید. به سرعت کیرمو آوردم و تمام وجودمو رو شکمش ریختم. خسته و نفس زنان سرمو رو سینه های نرمش گذاشتم و چشم بسته آه کشیدم. آیدا با دستاش موهامو نوازش میکرد و سرمو میبوسید. من چیکار کردم؟ با یادآوری مامان و واکنش احتمالیش به این موضوع عذاب وجدان شدیدی به سینم چنگ انداخت و اشک تو چشمام جمع شد. سینه آیدا میلرزید. سرمو بالا آوردم و متعجب نگاهش کردم. داشت با دهن بسته میخندید و با دیدن قیافم خندش بلند شد. خندان و خیره به چشمام گونه هامو دست میکشید و لبامو میبوسید. کم کم منم خندم گرفت و به جون لباش افتادم. صورت و چشماشو بوسیدم و دوباره سراغ لباش رفتم. بین بوسیدن ها با شوق و ذوق جیغ میکشید و ازم خواهش میکرد بس کنم.
-بس… سه! … آرا…ن… بسه!
با تکخند آخر نفس عمیقی کشیدم.
+حالت خوبه؟
سرشو تکون داد.
-آره… بیا بریم حموم.
با همون وضع دوباره لب گرفتیم. وقتی از اتاق خارج میشد با نگاهم اندام متناسب و کشیدش رو برانداز میکردم که فهمید و دادش دراومد.
-چشاتو درویش کن!!
+چشم خانم باحیا!
-مرض!!
بعد چند دقیقه استراحت وارد حموم شدم. پشت بهم داشت خودشو میشست و بین پاهاشو لمس میکرد. از پشت موهاشو پشت گوشش فرستادم و به سمتم برگردوندمش. خیره به صورت زیباش چیزی آشنا درون سینم فشرده شد و عقل و منطق رو از سرم بیرون انداخت و اشک به چشمام آورد. چطور عشق ورزی باهات میتونه جرم باشه آیدا؟ این آرامش و لذت چطور میتونه گناه باشه؟ کامل زیر دوش رفتم و بغلش کردم. بعدِ تعویض لباسامون از هم جدا شدیم تا هرکدوم به اتاق خودمون بریم. قبل از رفتن به اتاقم به سمتش رفتم و از پشت بغلش کردم. داشت تو بغلم میلرزید و گریه میکرد. دوباره اون حالات عصبیش به سراغش اومده بود.
+گریه نکن فرشته ی من… من کنارتم.
سرشو به سمتم برگردوندمو طولانی لباشو بوسیدم‌. ازش جدا شدم و به چشماش نگاه کردم‌. در اون لحظه چشمای اشکیش زیباترین چیزی بود که به عمرم دیده بودم. و برای اولین بار چیزی رو بهش گفتم که همیشه ازش دریغ کرده بودم.
+من با تمام قلبم عاشقتم…
وقتِ صبح با سنگینی چیزی رو شکمم بیدار شدم و اولین چیزی که دیدم چشماش بود و لب های خندان و دعوتگرش.
-هی!! بیدار شو سکسی!
چشمامو مالیدم و خسته از دیشب خمیاره کشیدم.
+ببین کی به کی میگه سکسی.
-پاشو مامان اومده!
+مامان؟
نگران نگام کرد، لباشو بهَم فشار داد و سرشو تکون داد. کمی از جام بلند شدم که آیدا خواست ازم لب بگیره اما نذاشتم. بعد خیره به چشماش با هر کلمه محکم لباشو میبوسیدم.
+… وقتی… مامان… اینجاست… لب بازی… موقوف.
از تعجبِ کاری که کرده بودم چشماش گرد شده بود، بعد با مشت به جونم افتاد.
-رطب خورده منع رطب کی کند بیشعور؟!
وقتی لای در باز شد و مامان داخل اومد از ترس رنگم پرید اما انگار چیزی نفهمیده بود و با لبخند داشت به دعوامون نگاه میکرد.
موقعی که مامان تو خونه بود من و آیدا مثل دو تا خواهر و برادر خیلی صمیمی بودیم و این موضوع کمی مامان رو متعجب کرده بود. ولی وقتیکه مامان نبود جوری با هم عشقبازی میکردیم که انگار فردایی وجود نداره. اما مثل همیشه چیزی به اسم خوشی دائمی وجود نداشت و مامان یجورایی رازمون رو فهمید. ازم خواست برم پایین تا با هم صحبت کنیم. هنوز قضیه برام روشن نشده بود که مامان یه چیزایی فهمیده بوده. صورتش جدی شده بود و دائم موهاشو چنگ مینداخت.
-تو از کی با خواهرت انقدر صمیمی شدی که لباشو میبوسی؟
تا حالا انقدر عصبانی ندیده بودمش. سرمو پایین انداختم. چی باید بهش میگفتم؟ وقتی دیده پس انکار هیچ فایده ای نداره. مامان صداشو بزور کنترل میکرد تا داد نزنه.
-حرف بزن آران! یه چیزی بگو. بگو من اشتباه دیدم.
دلم میخواست ازون وضعیت فرار کنم. خیلی سعی داشتم رابطم با آیدا مخفی بمونه؛ اما نشد.
+شما درست دیدین.
صداش پر حرص شد.
-فکر میکردم تو پسر عاقل و فهمیده ای بودی. آخه چه دلیلی داره که اینطوری با خواهرت رفتار میکنی؟
بعد از چند لحظه دستامو تو دستش گرفت.
-به من نگاه کن!
حالا فهمیدم این قاطعیت و اراده رو از کی به ارث برده بودم. چشمای سیاه مامان منو بدجور ترسوند اما صداش میلرزید.
-شما… با هم… سکس کردین؟
+چی؟
ناخناشو چنان تو پوست دستم فرو کرد که خونریزی کرد. درد کشیدم اما صدام در نیومد.
-تو خواهرتو کردی؟
+من دوسِش…
-تو کردیش؟!!
بی اختیار بهش جواب دادم.
+آره!
بلند شد و آشفته قدم میزد و دست تو موهاش فرو میکرد. صداش بغض دار شده بود.
-باورم نمیشه! تو برادرشی! بعدِ سه سال دوری حالا اومده پیشمون و تو هم مثل شکنجه گراش بهش رحم نکردی؟ آیدا داره وانمود میکنه حالش خوبه. اون اصلا حالش خوب نیست. صرف نظر از جلسات روان درمانیش تو باید مراقبش باشی نه اینکه بهش نظر داشته باشی و نمک به زخمش بپاشی.
بعد چند لحظه دوباره ادامه داد.
-حالا بگو… کار کدومتون بود؟!!
زخمم یدجور میسوخت.
+مامان خواهش میکنم آروم باش.
-گفتم کار کدومتون بود؟! کدومتون پیش قدم شد؟
دلم نمیخواست مادرمو اینطوری ببینم. دلم نمیخواست اشک و ناراحتی خانوادمو ببینم‌. تحمل اشکاشونو نداشتم و خودمم گریم میگرفت. همش تقصیر خودم بود.
+کار من بود‌! ولی باور کن نمیخواستم بهش صدمه بزنم. من دوسش دا…
حرفم با کشیده محکمش رو صورتم ناتموم موند و سرم داد زد.
-خفه شو آشغال!!! خفه شو حروم لقمه ی نمک نشناس!!! به ناموس خودتم رحم نکردی؟!!! به آیدا رحم نکردی؟!!!
×مامان چرا داد میزنی؟!! چت شده این موقع شبی؟
آیدا با صورت رنگ پریده پایین پله ایستاده بود.
-تو حرف نزن برو تو اتاقت. بعدا به حساب تو هم میرسم دختره ی احمق!
مطمئن بودم آیدا حرفامونو شنیده برای همین بدون هیچ حرفی نگران نگاهم کرد و رفت بالا.
-همین الان وسایلتو جمع میکنی گم میشی میری بیرون!
+مامان!
صداش آروم تر شده بود و فقط گریه میکرد.
-من دیگه مادرت نیستم! یه ذره عقل تو کلت نبود بهت بگه کارت اشتباهه؟! آخه کدوم برادری با خواهرش سکس میکنه؟! کدوم برادری؟ … همین الان گورتو گم کن وگرنه قسم میخورم این بار از قلب چاقو میخوری!
ناباور مادرمو نگاه میکردم و اشک میریختم. بعد آروم بلند شدم و از اتاقم دو دست لباس همراه گوشی و کتابامو تو کوله پشتیم چپوندم. وقتی از اتاقم بیرون میرفتم دست های سرد آیدا رو گردنم و لب های گرمش رو لب هام نشست.
+تو دیگه گریه نکن! وقتی حال مامان بهتر شد برمیگردم.
داشتم میرفتم که با حرفش اشکام شدت گرفت.
-عاشقتم!
مشتمو گره کردم و بی جواب رفتم پایین. مامان نشسته با دستاش شقیقه هاشو میمالید و هق هق میکرد.
+مامان!
-خفه… شو!
+خواهش میکنم به حرفم گوش بده! قول میدم همین الان برم.
سرشو بالا آورد و منتظر نگاهم کرد.
+آیدا تنها کسیه که از زندگیم میخوام! من عاشقشم. نمیگم کارمون درسته یا کسی رو تشویق به انجام دادن کارمون کرده باشم. من فقط دوسش دارم.
-دهنتو ببند!!! کارت از دم اشتباهه. حق نداری برام توجیه ببافی حالا گورتو گم کن. تا وقتیکه به آیدا به چشم خواهرت نگاه نکنی حق نداری پاتو تو خونم بذاری.
اشکامو پاک کردم و برگشتم تا برم. قبل از رفتن از بالای شونه نگاهش کردم.
+این چیزیه که شما و بابا از ما ساختین… دو تا بچه ی غیر عادی.
بالای پله ها آیدا اشکاشو پاک کرد و برام بوس فرستاد. لبخند غمگینی بهش زدم و با انگشتای شصت و اشاره شکل قلب رو سینم درست کردم.

آیدا:

یه هفته از وقتیکه آران رفته بود میگذشت. تو این مدت دائم حال مامان رو میپرسید. اخلاقش تغییری نکرده بود. بعد از کلی سرزنش و دعوا دیگه باهام حرف نزد، دیگه نگاهم نکرد، دیگه دوستم نداشت. دراز کش رو تختم سعی داشتم استرسمو کنترل کنم اما نتونستم. من آدم نرمالی نبودم. هیچوقت نبودم. احساسی که بیشتر از همه از بچگیم یقم رو گرفته بود حس ترس و اضطراب بود. کتکایی که از بابام میخوردم. مسخره و تحقیر شدنم از سمت معلما و همکلاسیام، تنهایی و افسردگیم و شکنجه و تجاوز داریوش و اشکان، همه و همه یه بار، به بارِ اضطراب دائمیم اضافه میکردن و باعث میشد تنگی نفس بگیرم اما فکر میکردم زیاد مهم نباشه. ولی از موقعی که اشکان تهدیدم کرد انقدر اضطرابم شدید شد که به زور تنگی نفسمو پنهان میکردم. دیگه نمیتونستم کنترلش کنم، سینم داره فشرده میشه، حس میکنم دارم خفه میشم، نمی تونم نفس بکشم. محکم به سینم چنگ زدم و خودمو از تخت پایین انداختم. دلم میخواست جیغ بکشم.
+ما…مان!
من چه مرگم شده؟ این حس خفگی دیگه چیه؟ مامان خواهش میکنم کمکم کن… من نمی تونم نفس بکشم…!

آران:

نزدیک یه هفته تو خونه سپهر بودم. تا اینکه پیام ناشناسی از طرف کسی که خودشو داریوش معرفی میکرد بهم گفت به ویلاش برم تا باهام صحبت کنه. اولش مخالفت کردم و گفتم که یه تله ست تا چوب تو آستینم کنه اما تهدیدم کرد که اگه نیام اینبار آیدا و مامان رو بدون تردید میکشه. قضیه رو برای بچه ها تعریف کردم و اونا هم گفتن نباید تنهایی برم. آسمون خاکستری بود و بارون نم نم میبارید. حیاط ویلای داریوش ساکت بود و داخل باغ و درختای خشکش پرنده پر نمیزد به غیر از چند تا سگ دوبرمن زنجیر شده که ورود احمقانمون رو با شکوه تمام اعلام کردن. داخل ساختمون ویلا همه جا رو گشتیم اما کسی نبود. با داد وحشتزده سپهر که از طبقه بالا میومد سریع خودمونو رسوندیم پیشش.
-آرااان!!!
+چت شده؟!
جلوی در یکی از اتاقا ایستاده بود و با ترس به داخل اشاره میکرد. صدای شاد و مستانه ای از داخل اتاق بلند شد.
×بفرمایید داخل!
با دیدن صحنه وحشتناک روبروم سر جام خشکم زد. اشکان لُخت با سیم خاردار به میله فلزیِ کنار دیوار بسته شده بود، دهنش رو جر داده بودن و فکش از جا دراومده و از دهنش آویزون شده بود. با تنها چشمی که داشت اشک میریخت و بی کلام التماسمون میکرد. چه بلایی سرش اومده بود؟ داریوش رو تختش لم داده بود و کلت کمری سیاهی رو تو دستش جابجا میکرد.
×شما جِغِله ها اینجا چیکار میکنین؟ فقط گفته بودم آران بیاد کله کیریا! حالا سیکتیر کنین برین.
بچه ها مخالفت کردن اما با خواهش من با تردید بیرون ویلا منتظرم موندن.
اشکان صداهای وحشتناکی از خودش درمیاورد که مو به تنم سیخ میکرد اما سعی کردم توجهی بهش نکنم.
+باهام چیکار داشتی؟
ناگهان قهقه زد و با کلتش اشکانو نشونه گرفت.
-تو رو خدا ببینش! جونِ من ببینش به چه روزی افتاده!
ماشه رو کشید و چند تا گلوله به پاهاش شلیک کرد. از صدای گلوله با ترس و ناخودآگاه خودمو به دیوار چسبوندم و نفس نفس زدم. اشکان مثل یه حیوون وحشی غرش میکرد و زبونشو از درد دائم بالا پایین تکون میداد. دائم به خودم تلقین میکردم نگاهش نکن! اشکانو نگاه نکن!
با صدای شلیک، مهرداد با داد اومد بالا تا ببینه چه خبره اما با تهدید داریوش دوباره رفت پایین. از ترس و کلافگی دندونامو بهم فشار دادم.
+زود باش بگو چیکارم داشتی!
ابروشو بالا انداخت و با نفس آسوده ای دوباه لم داد.
-هیچ کار! فقط گفتم بیای شکنجه شدن اونی که مسبب تموم بدبختیات بود رو ببینی.
+خب دیدم.
با لحن کشیده ای ترغیبم کرد حرف دلمو بزنم.
-و؟
+خواهش میکنم… دیگه کاری با ما نداشته باش! کاری با آیدا نداشته باش. ما کم سختی نکشیدیم. بازیتو تمومش کن. دست از سرمون بردار.
داریوش ابرو هاشو بالا انداخت و کف زد.
-واو براوُ… تعجب میکنم عشق یه برادر نسبت به خواهرش تا چه حد میتونه پیش بره؟ مثل عشق بین دو تا عاشق؟
کلت رو به سمتم نشونه گرفت و ماشه رو کشید. خالی بود! از واکنش وحشتزدم بلند خندید و کلتو انداخت.
-کدوم بازی پسر جون؟ این حرومزاده سر خود رفته بود یکم اذیتتون کنه… میدونی؟ بعضی وقتا فکر میکنم به اندازه کافی عمر کردم. شاید منم به یه خواب ابدی نیاز داشته باشم. یه بازنشستگی به درازای ابدیت. میدونی که؟
دوباره خندید. این مرد واقعا یه روانی بود.
-دوست داری درباره پدرت بشنوی؟ اینکه چه صنمی با ما داشت؟
+علاقه ای ندارم.
با دستش اشاره کرد که برم.
-پس اَدیوس! … آران دالیار!
سریع برگشتم تا از این دیوونه خونه برم بیرون اما صدای غر غر مرد دیوانه رو از پشت سرم میشنیدم.
-واقعا که فامیلی مزخرفی دارین! آخه دالیار هم شد اسم فامیلی؟
بیرون دم در اونطرف خیابون بچه ها منتظرم بودن. حس آسودگی و شادی وجودمو پر کرد. آیدا، خواهر کوچولوی شیرین من، دیگه نگران نباش، دیگه کسی قرار نیست اذیتمون کنه، دارم میام پیشت. انقدر غرق در افکارم بودم که ناگهان با صدای بوق بلند ماشین و سر خوردن لاستیک روی آسفالت لغزنده از فکر خارج شدم.
برای ثانیه ای دنیا از حرکت ایستاد و به بچه ها نگاه کردم. صدای داد وحشتزدشون بارها و بارها تو گوشم طنین انداخت.
-آران…!!!
امید مثل پرنده ای تیز پر از وجودم پر کشید و ناامیدی قلبم رو پاره کرد. آخرین چیزی که میدیدم لبخند زیبای خواهرم بود و قلبمو آروم کرد. چشمامو بستم و سرشار از عشق لب زدم.
+من با تمام قلبم…
اما با درد وحشتناک، سیاهی دنیای سیاهم رو در بر گرفت.
“…عاشقتم!”

ادامه...

نوشته: Turalyon_81


👍 6
👎 1
9100 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

924254
2020-10-15 01:55:39 +0330 +0330

😐

0 ❤️

924284
2020-10-15 02:35:43 +0330 +0330

من خودم کتگوری سیستر رو خیلی دوست دارم ولی اگر راست گفته باشی خیلی کارکشته یی، بعدش هم اینقدر فضای داستانت بغض داشت که حالم پرید

0 ❤️

924310
2020-10-15 04:02:55 +0330 +0330

کیرم تو این تخیلاتِ تخمیت این چیزا تو برازرس هم قفله 😂

1 ❤️

924384
2020-10-15 14:34:33 +0330 +0330

حتما خواهرت رو کشت

0 ❤️

924535
2020-10-16 03:10:33 +0330 +0330

اول گی بودی بعد رفتی با خواهرت خوابیدی؟؟
این چه وضعیه؟؟؟؟؟؟؟

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom