مردها گریه نمیکنند! (۱)

1399/09/10

با دستهای چرکی شیشه ی ماشینش رو زدم و ازش خواستم شیشه رو بده پایین، با ابرو های درهم یکم سر و ریختم رو نگاه کرد و گفت: “چی میخوای؟!”
گفتم: “آقا تورو خدا یه دونه گل ازم میخری؟!”
گفت: “نه، نمیخوام.”
گفتم: “اسپری، شوکر، حشیش، تریاک، هروئین، تیزی، عرق دستی هرچی بخوای داریم با قیمت مناسب، نمیخوای؟!”
سرش رو به علامت تاسف تکون داد و شیشه ماشین رو داد بالا، پشت شیشه بهش نگاه کردم و گفتم: “نمیخوای به تخمم، مرتیکه ی پول پرست نفهم اوزگل!”
با صدای اصلان به خودم اومدم که داد زد و گفت: “بچه ها مامورا! متفرق شید.”
تا اونجایی که تونستم فقط دویدم، وقتی فهمیدم همه چی آرومه، با گوشیی که اون روز کش رفته بودم به اصلان زنگ‌ زدم که بیاد پاتوق همیشگی…

تو فکر رویا بودم و به آینده ای که قرار بود بسازمش فکر میکردم که اصلان از پشت زد رو شونم و گفت: “بیخیال از قدیم گفتن یا خودش میاد یا نامه اش میاد.”
پوزخند زدم و گفتم: “قدیمیا مُردن الان طرف دیگه با عشقش میاد!”
گفت: “کون لق هرچی عشق و عاشقیِ، بیخیال، برنامه ی امشب چیه؟!”
گفتم: “یه بچه خوشگل چشم رنگی مد نظرمه، غروب ها از کلاس برمیگرده خونه، وضعش توپه، خفتش کنیم پول خوبی دستمون رو میگیره، امروز میریم تو کارش.”

طبق قرار بعد از بیرون اومدنش از کلاس با موتور تعقیبش کردیم، تقریبا هم سن و سال خودمون بود، ولی اون کجا و ما کجا، لباس های تنش به کل سر و هیکل ما می ارزید، به محض اینکه پیچید تو کوچه، اصلان پیچید جلوش، سریع پیاده شدم و رفتم تو ماشینش نشستم، تیزی رو در آوردم گذاشتم رو پهلوش و گفتم: “تو که دوست نداری عصبی بشم صورت و بدن خوشگلت رو جر واجر کنم مگه نه؟! پس هرچی داری بریز بیرون منم عوضش کاریت ندارم بچه خونگی.”
ترس رو میشد از تو چشماش دید، با تته پته گفت: “تو اصلا میدونی من کیه ام؟! یه خط تو صورتم بیفته از ریشه ات میرم پایین، بد کسی رو انتخاب کردی واسه خفت کردن!”
خندیدم و گفتم: “خفه شو بابا لاتیش رو وولوم نده، پول، عطر، گوشی، ساعت، هرچی داری بریز پایین، زود باش.”
پوزخند زد و گفت: “اگه ندم چیکار میکنی پاپتیِ بی همه چیز؟! میزنی؟! هه مال این حرفا نیستی، جرعتش رو نداری!”
عصبی شدم و گفتم: “ببین! دستِ من دستِ خودم نیست حواست باشه به دستم که یه کاری نده به دستت که تهش صورت خوشگلت به گا بره…”
میدونستم میخواد وقت بخره که مردم بیان، تیزی رو گذاشتم رو شاهرگ گردنش و فشارش دادم، آب دهنش رو قورت داد، فهمید کله خرابم و شوخی ندارم، گفت: “هرچی میخوای بردار!”
کوله پشتی، گیتار، کیف پول، گوشی، عطر و ساعتش رو برداشتم و رفتم سوار موتور شدم و خواستیم بریم که داد زد و گفت: “وارد بد بازی شدید، این تهش نبود بقیه داره داداش!”
خندیدم و گفتم: “بقیه اش رو دوست دارم بچه خوشگل، اصلان برو.”

روز بعد هرچی که دستمون رو گرفته بود نصف نصف تقسیم کردیم و رفتیم پاتوق همیشگی، پاتوقمون یه پل هوایی بود که با تک تک پله هاش خاطره داشتم، با رویا اکثر اوقات اونجا بودیم، حتی رو پل هوایی اسمایی رو که قرار بود بزاریم رو بچه هامون رو هم نوشته بودیم، روژان و راژان، چقدر دلم براش تنگ شده بود، از آخرین باری که دیده بودمش تقریبا یه ماهی میگذشت…

“تقریبا یه ماه پیش بود که بهم زنگ زد و گفت که پدر و مادرش رفتن بیرون شهر و تو خونه تنهاست، ازم خواست برم خونشون، منم رفتم، برعکس همیشه جدی بود و خیلی سرد باهام رفتار کرد، بهم گفت: “رضا من تا کی باید منتظر تو بمونم؟! دیگه جلو خانواده ام آبرویی واسم نمونده، کی میخوای پا پیش بزاری؟! اینجوری پیش بره دیگه نمی‌تونیم باهم ادامه بدیم!”
لبخند زدم و گفتم: “قول میدم خیلی زود همه چی درست بشه، بخدا کارام ردیف بشه و پول دستم بیاد، پا پیش میزارم، به موهات قسم.”
عصبی تر شد و گفت: “کی میخواد درست بشه؟! هی میگی درست میشه درست میشه، من دیگه نمی‌تونم خسته شدم رضا.”
کفِ دستم رو جلوش گرفتم و گفتم: “بیا بِکَن! ندارم! می‌فهمی؟ ندارم! با چی عروسی بگیرم برات؟! با چی خونه بخرم برات؟! با چی ماشین و هزار کوفت و زهرمار دیگه بخرم برات؟! ندارم رویا پول ندارم یکم درکم کن، من هرکاری می‌کنم بخاطر توئه، بفهم لامصب!”
به چشم هام خیره شد و سکوت کرد، حالِ خرابم رو که دید، آروم آروم بهم نزدیک تر شد و تنش رو بهم چسبوند، دستاش رو داخل موهام کرد و چشم‌هاش رو بست. لبهاش رو روی لبهام گذاشت و هم زمان با خوردن لبهام شروع به باز کردن دکمه‌های پیراهنم کرد. عطش و اشتیاق هردومون هرلحظه بیشتر و بوسه‌هامون عمیق‌تر می‌شد. پیراهنم رو با دستپاچگی و چشمایی خمار از تنم درآورد و به سراغ دکمه ی شلوارم رفت. بی اراده مسحور و ماتِ رویا و حرکاتش بودم.
شلوارم رو کمی پایین داد و با دستای ظریفش کیرم رو از روی شورت کمی نوازش کرد و گفت: “می‌خوامش رضا”
با شهوت زیاد پرسیدم: “بگو چی رو می‌خوای رویا؟”
گفت: “کیرت رو می‌خوام!”
شورتم رو پایین داد و با انگشتای نرم و لطیفش کمی با کیرِ سیخ شده ام بازی کرد. وحشیانه لبهام رو بوسید و گاز گرفت و جلوی پاهام زانو زد. با برخورد زبونش و کشیدنش از پایین تا سرِ کیرم چشمام رو از شدت لذت بستم و آه بلندی کشیدم. بعد از لیسیدن، کیرم رو تا نصفِ داخل دهن داغ و لزجش کرد و ناله‌هام شدت گرفت. چشمام رو باز کردم و از بالا به چشمای معصوم و پراز شهوتش و قوس کمرش که به باسن زیباش منتهی میشد خیره شدم. این دختر خواستنی‌ترین دخترِ دنیا و داشتنش تهِ تمومِ آرزوهام و یه “رویا” بود.
دستاش رو گرفتم و بلندش کردم. تیشرت و سوتینش رو از تنش درآوردم و سینه‌هاش رو محکم با دست چنگ زدم و همزمان روی تخت پشت سرش خوابوندمش. ساپورت و شورتش رو پایین کشیدم. انگشتام بی اختیار روی تنش راه می‌رفتن و تک تک اعضای بدنش رو نوازش می‌کردند و آخر روی رون هاش قفل شدند. رونهاش رو به چنگ گرفتم و لبهام رو گذاشتم رو نرمی کسش، کمی با لبهام اطراف کسش رو میک زدم و هر از چند گاهی لای کسش رو می‌بوسیدم، ناله هاش تندتر شده بود و پیچ و تابِ تنش باعث می‌شد با شوق بیشتری کسش رو لیس بزنم. از پایین به بالا زبونم رو روی کسش می‌کشیدم و گه گاه چوچوله اش رو بین میک‌ زدنهام آروم گاز می‌گرفتم و با دستام نوک سینه‌هاش رو فشار می‌دادم. موهام رو گرفت تو دستاش و سرم رو از کسش دور کرد. هردومون دچار شهوت جنون‌واری شده بودیم و جز یکی شدن چیزی از ذهنمون نمی‌گذشت. روی تنِ داغش دراز کشیدم و با حرص و اشتیاق جای جای تنش رو بوسه زدم و‌ ‌مکیدم. رویا هم با فشار باسنم به خودش و گاز گرفتن بازو و سینه‌هام لذتش رو نشونم می‌داد. هر لحظه صدای نفس‌نفس زدنهاش کنار گوشم بیشتر و بیشتر می‌شد. یکم شکاف کسش رو باز کردم و کیرمو بینش گذاشتم و بالا پایین کردم و همزمان لبها و‌ سینه‌ها و گردنش رو می‌خوردم.
رویا زیرِ تنم غرق لذت بود. چشماش به زور باز می‌شد و گه گاه بریده بریده کلماتی از جنسِ شهوت رو زمزمه می‌کرد و می‌‌خواست باهاش یکی بشم و کیرم رو داخلِ کس خیس و داغش فرو کنم. خودمم حالم خرابتر ازون بود و آرزوی فتحِ دروازه‌ی بهشتش و سکس کامل با اون رو داشتم. اما نمیخواستم کنار دخترونگی رویا اعتمادش به خودمم ازش بگیرم و یه خاطره پر از ترس براش به جا بذارم و تو همون حالت اونقدر کیرم رو روی کسش بالا پایین کردم و تنش رو کاویدم تا هردو ارضا شدیم و با آرامشی وصف نشدنی کنار هم دراز کشیدیم.”

با صدای اصلان به خودم اومدم که گفت: “حاجی چته تو فکری؟! نبینم دپرس باشی، به مولا بد خواهات رو آتیش میزنم.”
یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم: “بیخیال، دیگه چخبر لوتی؟!”
مکث کرد و گفت: “خبری نیست بامرام، راستی میخوای با این پول ها چیکار کنی؟!”
گفتم: “میخوام واسه ننه ام و رویا طلا بخرم.”
خندید و گفت: “ناموسا مگه میشه با اون چندر غاز طلا خرید؟!”
بهش نگاه کردم و گفتم: “من که تازه به پول دزدی عادت کردم، بیشتر میدزدم که بتونم براشون طلا بخرم.”
بازم مکث کرد و یکم مِن مِن کرد، بهش نگاه کردم و گفتم: “چیزی میخوای بگی؟!”
گفت: “راستش آره! ولی نمی‌دونم گفتنش درسته یا نه مشتی!”
گفتم: “نگفتنش قطعا درست نیست چون من و تو هیچ چیز پنهونی از هم نداریم، پس بنال گوش میدم.”
یکم مکث کرد و گفت: “راستش… راستش نمی‌دونم چجوری بهت بگم، قبلش بهم قول بده سگ نشی و منطقی رفتار کنی!”
اخم کردم و گفتم: “داری نگرانم میکنی بنال ببینم چی شده؟! با کسی دعوات شده؟! جنس ها لو رفتن؟! اتفاقی واسه رویا افتاده؟!”
گفت: “آروم باش بهت میگم… راستش چند روز پیش مادرت رو تو یه شاسی بلند کنار یه مرد غریبه دیدم!”
خندیدم و گفتم: “هه ننه ی من؟! بیخیال بابا حتما اشتباه دیدی!”
سرش رو پایین انداخت و گفت: “کاشکی اشتباه میدیدم، اولش منم فکر کردم اشتباه دیدم، ولی تعقیبشون کردم و مطمئن شدم، اول رفتن تو پاساژ خرید کردن بعدا رفتن تو یه آپارتمان…”
عصبی شدم و گفتم: “گه نخور چی داری میگی؟ چرا داری کسشعر میگی؟! ننه ی من اهل این کارا نیست، دیگه نبینم ازین چرت و پرت ها بگی، وگرنه تیکه بزرگت گوشته ها اوزگل!”
سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت، ولی وقتی که بیشتر فکر کردم یادم اومد چند روز پیش مادرم کلی لباس تازه و ادکلن خریده بود، ولی نباید زود قضاوت میکردم، من مادرم رو میشناختم و اون پاک تر از این حرفها بود…
چند روزی از دور کنترلش میکردم و حواسم بهش بود تا اینکه یه روز عصر از خونه زد بیرون، سوار تاکسی شد، منم تعقیبش کردم، وقتی از تاکسی پیاده شد مستقیم رفت و سوار یه شاسی بلند مشکی شد، بدون اینکه جلو برم تعقیبشون کردم، بعد از یه ربع جلو یه آپارتمان پارک کردن، دو نفری وارد آپارتمان شدن، رو به روی آپارتمان کنار جدول نشستم و منتظر موندم.
هوا رو به تاریکی میرفت، چقدر غروب اون روز دلگیر بود، ته دلم منتظر یه اتفاق بودم که مطمئن بشم مادرم با اون مرد هیچ رابطه ای نداره، بعد از حدود دو ساعت با همدیگه از آپارتمان خارج شدن، سریع گوشیم رو برداشتم و به ننه ام زنگ زدم:

  • الو ننه کجایی؟!
  • سلام پسرم، با شهین خانوم اومدم خرید، غذا تو یخچال هست…
    دنیا رو سرم خراب شد، شاهد دروغ گفتن و خیانت زنی بودم که دامنش امن ترین پناهگاهم بود…
    خواستم برم جلو دعوا راه بندازم و کتک کاری کنم ولی نخواستم مادرم شرمنده بشه و دلش بشکنه، کمرم شکست بدون اینکه حتی کسی صداش رو بشنوه…
    سوار موتور شدم و زدم به دل خیابونا، دلم گریه میخواست، یادمه وقتی که بچه بودم بابام میگفت مردا که گریه نمی‌کنن، آره مرد ها گریه نمیکنن ولی عوضش هر دودی رو میدن تو ریه هاشون که تهش یه آرامش موقت نصیبشون بشه…
    جلو یه دکه وایستادم، یه نخ سیگار خریدم و همون جا روشن کردم، هر خلافی که میتونستم میکردم ولی اهل دود و دم نبودم، اولین بارم بود که میخواستم لب به سیگار بزنم، خواستم کام اول رو از سیگار بگیرم که یاد رویا افتادم، رویا از آدمای سیگاری متنفر بود، سیگارُ رو مچ دستم خاموش کردم و راه افتادم به سمت خونه ی اصلان، دلم نمیخواست دیگه برگردم خونه ی خودمون، خودم رو میشناختم پاگیر ننه ام میشدم و یه شری دست جفتمون میدادم.
    تو مسیر حس کردم یکی داره تعقیبم میکنه، یه پژو مشکی کل مسیر پشت سرم بود و حتی وقتی که جلو دکه وایستادم عقب تر وایستاده بود، زدم تو کوچه پس کوچه های پایین، قضیه بودار بود ول کن نبودن، حدس میزدم پلیس باشن، تو یه کوچه ی خلوت رسیدن بهم و پیچیدن جلوم، چهار تا گردن کلفت با چوب و چماق از ماشین پیاده شدن، سعی کردم خونسرد باشم، دستم رو کردم تو جیبم و تیزی رو برداشتم و خطاب بهشون گفتم: “قضیه چیه رفقا؟! فکر کنم اشتباه گرفتید!”
    یهو یکی دیگه از ماشین پیاده شد و گفت: “گفتم که بقیه داره بی ناموس!”
    تا اومدم به خودم بیام ریختن سرم تا جا داشتم زدنم، انصافا دو برابر من جثه داشتن و هیچ جوره حریفشون نمی‌شدم، ولی واسم کسر شان بود فقط بخورم و نزنم، در حالی که داشتم زیر لگد هاشون خورد و خمیر میشدم تیزی رو برداشتم و تو پای یکیشون فرو کردم، همین کافی بود که عصبی تر بشن و بیشتر بزننم، چشم هام سیاهی و رفت و دیگه چیزی یادم نمیاد…
    وقتی چشم هام رو باز کردم رو تخت بیمارستان بودم و یه سرباز بالا سرم بود، به زحمت سعی کردم رو تخت بشینم ولی تموم تنم له و لورده شده بود، در حالی که به سختی میتونستم حرف بزنم به سرباز گفتم: “مشتی من از کسی شکایتی ندارم و یه موضوع شخصی بود که حل شد میتونی بری.”
    پوزخند زد و گفت: “مثل اینکه زیاد کتک خوردی حالت خوش نیست، اولا که به جرم حمل سلاح سرد و استفاده ازش و راه انداختن دعوا و اخلال در نظم عمومی بازداشتی، دوما زدی پسر مردم رو ناکار کردی و شاکی خصوصی داری…”
    به زحمت تن لشم رو تکون دادم و نشستم و گفتم: “حاجی سر جدت بیخیال! حالا اینایی که گفتی رو هم چقدر حبس داره؟!”
    یکم بهم نگاه کرد و گفت: " ۱۸ سالت شده؟!"
    پوز خند زدم و گفتم: “۲۰ سالمه مشتی.”
    سرش رو به علامت تاسف تکون داد و گفت: “اگه شاکی خصوصیت رو در نظر نگیریم، حداقلش دو سال رو شاخته!”

ادامه...

نوشته: سفید دندون


👍 55
👎 5
28501 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

779384
2020-11-30 00:14:48 +0330 +0330

عالللللللللی کمتر از اینم‌ساغ نمی رفت ازتون

5 ❤️

779385
2020-11-30 00:19:58 +0330 +0330

ممنون که وقت گذاشتید امیدوارم مورد پسند واقع بشه❤
دو نکته، اول اینکه ممنون از mr.hiiide عزیز یا همون مهران خودمون که تو نوشتن قسمت اروتیک بهم کمک کردن
دوم اینکه قسمت بعدی نوشته شده اگر این قسمت در برگزیده ها قرار بگیره قسمت دوم هم تو همین هفته منتشر میشه.


779400
2020-11-30 00:50:06 +0330 +0330

جالب بود،چند وقتی میشد که هیچ نوشته ای رو با اشتیاق دنبال نکرده بودم ؛فقط امیدوارم قسمت بعد قابل حدس نباشه
خسته نباشی

4 ❤️

779413
2020-11-30 01:50:36 +0330 +0330

رضا جان عالی بود،غرق شدم و دلم نمی‌خواست تموم بشه…تک تک لحظاتش قابل لمس بود
منظر ادامه اش هستم🌹💕

6 ❤️

779437
2020-11-30 07:11:31 +0330 +0330

لایک ۱۴
خیلی بهتر و پخته تر از قبل بود. فقط اینکه چجوری رضا رو پیدا کردن نفهمیدم امیدوارم قسمت بعد قضایا مشخص بشه .مرسی که مینویسی گوگولی. موفق باشی

6 ❤️

779442
2020-11-30 08:04:20 +0330 +0330

رابیش!

2 ❤️

779452
2020-11-30 08:56:26 +0330 +0330

👍بدون اضافه گویی ،بدون تعریف های حال بهم زن …همراه با نظم منطقی یه عناصر داستان و…همه چیز خوب ممنون از سپیددندان عزیز…موفق باشی

5 ❤️

779454
2020-11-30 09:25:56 +0330 +0330

من کیه ام؟
جرعت؟
چجور؟
مَشتی تو که برای اروتیکش کمک گرفتی،برای ویرایشش هم‌ کمک می گرفتی خب.
اینا یه مُشت از خروار بود.
جز گیر انداختن رضا که -دوستان اشاره کردن- بدون منطق بود،سیر روایت داستان خوب بود.
بهتر بشه ثلباط

5 ❤️

779485
2020-11-30 15:13:11 +0330 +0330

آخ آخ این درس عبرت امروز😁😁😁😁

1 ❤️

779502
2020-11-30 16:42:53 +0330 +0330

سلام

0 ❤️

779505
2020-11-30 17:06:12 +0330 +0330

داستان تخیلی بود پشت سرهم اتفاق خرتوخر که بهم ربط نداشت میفتاد واسم روژان که اسم کردی شاید کردها نخوان توافتخارات توسهیم باشن معمولا ازیه اسم عامیانه استفاده میشه چون‌ازاساس داستان غیرواقعی ولی برا سرگرمی خوب بود

0 ❤️

779513
2020-11-30 18:39:05 +0330 +0330

قشنگ بود سفید دندون عزیز سپاس ۳۱ تقدیمتون 🌹

3 ❤️

779528
2020-11-30 22:57:53 +0330 +0330

واقعا از درون دگرگون شدم امید وارم کارات روبه راه بشه هعییییییی تف تو این دنیا

3 ❤️

779532
2020-11-30 23:23:09 +0330 +0330

خیلی قشنگ بود، نسبت به قبل خیلی خیلی قلمتون بهتر شده

به امید کار های بهتر

4 ❤️

779668
2020-12-01 18:09:42 +0330 +0330

عههه رضا اس دی همون دندون سفیده
پس چرا من فکر میکردم دندون سفید دختره؟! 😅
خلاصه قشنگ بود و منتظر قسمت دوم هستیم

2 ❤️

779759
2020-12-02 05:51:50 +0330 +0330

مثل همیشه عالی بود سفید دندون خیلی وقت بود ازت نخونده بودیم دمت گرم

2 ❤️

779775
2020-12-02 08:44:08 +0330 +0330

حیف میشی اینجا. برو فیلمنامه بنویس ناموسا. ذهن عالی داری

2 ❤️

780091
2020-12-04 10:23:56 +0330 +0330

خیلی خوب بود آقا رضای گل👏👏👏

2 ❤️

783900
2020-12-29 17:01:51 +0330 +0330

سلام و درود

عمده داستان نمایش فقر و عشق بود، کلاسیک و شیرین!

از نقاط قوت می تونم حفظ موضوع و محوریت (Plot) داستان رو از ابتدا تا انتهاش بگم یعنی فقر و عشق!

از نقاط ضعف هم می تونم ، البته شاید بد خونده باشم، تجسم درستی از کاراکتر ها و رابطه هاشون با بقیه افراد نداشتم، بجز راوی داستان.

عالی بود ادامه بده سفید دندون، میرم بقیشون رو بخونم

آرزو موفقیت، artemis25

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom