نامحدود (۱)

    داستان دنباله دار
    «بر اساس یک ماجرای واقعی»


    فصل ۱
    روزبه دوست و همکلاسی دوران دبیرستان من بود. خانه هایمان نزدیک بود و تقریباً هر روز همدیگر را می دیدیم. پدرش کارمند بود و شرایط مالی متوسطی داشتند. توی محلّه فقط با من می جوشید و میانه اش با بقیه بچّه ها زیاد خوب نبود.
    اخلاق خاصّی داشت. منزوی بود و خیلی اهل آداب و معاشرت نبود. بخصوص وقتی هر کدام از بچه محل ها با آب و تاب از دختربازی هایشان تعریف می کردند، گوشه ای می ایستاد و با ولع گوش می داد. همه فهمیده بودند که روزبه، چقدر توی کف اینجور چیزهاست ولی به خاطر قیافهٔ نه چندان جذّاب و جثّهٔ نحیفی که داشت، مجبور بود که با وصف العیش دیگران خوش باشد!
    دانشگاه هم که قبول شد، اوضاع نه تنها برایش بهتر نشد، بلکه میان آنهمه دختر جورواجور باز هم دستش از همه جا کوتاه مانده بود! سعی می کرد نیازهایش را با تماشای انواع و اقسام فیلمهای خاص برآورده کند، البته اگر می توانست. چون خانواده ای سنّتی داشت و به ندرت چنین فرصتهایی را می توانست بدست بیاورد.
    من شرایط او را درک می کردم و سعی داشتم دراین راه کمکش کنم و هر از گاهی می آمد خانه مان و با هم فیلم می دیدیم.
    سال دوم دانشگاه بودیم که خانه شان را فروختند و در یک منطقهٔ دیگر، آپارتمانی دو واحده گرفتند تا یکی اش را بدهند اجاره برای کمک خرج.
    ارتباط ما به حداقل رسیده بود و فقط گاهی توی دانشگاه می دیدمش. طفلکی داشت افسردگی می گرفت و وضعیت درسی اش شدیداً افت کرده بود.
    همان روزها بود که من عاشق افسانه، یکی از دخترهای فامیل شدم. او هم به من نظر مثبت داشت و رابطهٔ ما با رفت و آمد ها و مهمانی های خانوادگی شکل گرفت و حرارتش حسابی بالا رفت.
    در آن سن و سال، اصلاً شرایط ازدواج نداشتم ولی زیبایی افسانه به گونه ای بود که حتی توی خواب هم دسترسی به چنین دختری را نمی توانستم تصور کنم!
    خانواده ام هم می دانستند شرایط ازدواج را ندارم. هنوز راه درازی پیش رویم مانده بود. اتمام درس و دانشگاه و بعد از آن خدمت سربازی و بعدش هم مشغول به کار شدن و کسب درآمد و استقلال مالی، خودش حداقل ده سال زمان لازم داشت!
    ولی جذّابیت افسانه جوری بود که انگار آنها هم جادو شده بودند و می ترسیدند یک چنین عروسی دیگر گیرشان نیاید.
    دوران عشق و عاشقی ما حدود یکسال طول کشید و منجر به نامزدی شد. افسانه دختر فوق‌العاده ای بود. قد نسبتاً بلندی داشت و بدنش توپر بود. با این وجود ظرافت خاصی در اندام و حرکاتش وجود داشت که هر کسی را تحت تأثیر قرار می داد. با چهرهٔ جذّاب، پوست روشن و موهای خرمایی رنگش، بیشتر شبیه ستاره های سینمای ترکیه بود. با اینکه خانواده شان، سنّتی و قدیمی بودند، ولی خودش خیلی امروزی بود و زیاد اهل قید و بند این جور ملاحظات نبود، برای همین هر موقع از آنها دور می شد، سبک متفاوتی از خودش را ارائه می داد!
    هر موقع با هم بیرون می رفتیم، نگاه معنی دار دیگران را روی او می دیدم. سینه هایش خوش فرم و بیرون زده بودند ولی اولین چیزی که توجه هر کسی را به خودش جلب می کرد، باسن برجسته اش بود که با همهٔ باسن های دنیا تفاوت داشت. وقتی راه می رفت، جوری لمبر می خورد که آدم سرگیجه می گرفت. انگار تمام حرکات و مرکز ثقل بدنش با آن تنظیم شده بود. استایل و حرکات افسانه جوری بود که در هر نوع لباس و آرایشی، جذّابیت و افسونگری خاصّ خودش را به رخ می کشید و هر نوع آدمی را در دم، خلع سلاح می کرد! من چاره ای نداشتم جز اینکه نگاه حریص و حسرت بار بقیه به سرتاپای افسانه را تحمّل کنم. همیشه با خودم می گفتم این هزینه ایست که در این جامعه برای داشتن چنین زن زیبایی ، باید پرداخت.
    دوران نامزدیمان خیلی طولانی بود. قرار بود بعد از تمام شدن درسم، عروسی بگیریم و برویم سر خانه و زندگی. من برای آن روز لحظه شماری می کردم. چه شب هایی را که با رؤیای هم بستر شدن با افسانه و لمس کردن بدن او به صبح نرسانده بودم. البته در دوران نامزدی، خیلی هم از این لذّت ناب، بی بهره نبودم، ولی فتح قلّه کجا و گشت و گذار در تپه ها و دامنه ها کجا!
    پدرم یک ماه قبل از عروسی طبقه بالای آپارتمان خانوادهٔ روزبه را برایمان اجاره کرد. بیشتر از هر کسی، این روزبه بود که حسابی خوشحال شده بود و از اینکه از تنهایی در می آمد، سر از پا نمی شناخت. برای من هم چه چیزی از این بهتر که صاحب خانه، همسایه و دوست قدیمی مان باشد.
    بالاخره روز موعود رسید و جشن عروسی مفصّلی گرفتیم. شرایط مالی پدرم خوب بود و برایم سنگ تمام گذاشت. همه دوستان نزدیکم را دعوت کرده بودم. روزبه هم بود و حسابی کمک می کرد و میدان دار بود. افسانه از اینکه می دید روزبه و خانواده اش چقدر هوایمان را دارند و از هیچکاری برای راحتی و آسایش ما مضایقه نمی کنند، احساس خوبی داشت. عروسی در بهترین شرایط ممکن برگزار شد. غیر از یک درگیری و زد و خورد کوچک بین پدرزنم و آقای فیلم بردار که یک سره، چشم و گوش و لنز دوربینش توی سر و سینه و پاهای افسانه بود، نکته منفی دیگری وجود نداشت.
    بعد از اینکه مراسم به پایان رسید و مهمانها رفتند و خانهٔ تازه عروس خلوت شد، با اینکه هر دو خیلی خسته بودیم، اما بلافاصله شروع کردیم به لب گرفتن. بعدش افسانه گفت برای دریافت هدیه ویژه عروسی، لباس هایم را دربیاورم، روی تخت دراز بکشم و خودم را آماده کنم!
    خودش هم رفت بیرون از اتاق. رفتم دستشویی و بعدش هم لباسهایم را در آوردم و فقط با شورت روی تخت دونفره مان، دراز کشیدم و ملافه را کشیدم رویم. بعد از چند دقیقه افسانه وارد اتاق شد و در مقابلم ایستاد. هنوز لباس عروس تنش بود ولی حتی از زیر آنهمه توری، باز هم برجستگی های اندامش، قابل تجسّم بود. چراغها را کم کرد. تور و تاج روی سرش را با زحمت در آورد و کنار گذاشت. آرایش موها و صورتش خیره کننده بود. موهایش به عقب جمع شده بود و صورتش زیر آرایش سنگینی از انواع سایه و کرم پودر، می درخشید. همانطور که به چشمهایم خیره شده بود شروع کرد آرام آرام به در آوردن قسمتهای مختلف لباس عروسش. من دستهایم را پشت سرم زده بودم، مشغول تماشا بودم و پلک هم نمی زدم.
    بالا تنه اش را که در آورد، بازوها و سرشانه های سفید و توپرش، زیر نور کم رنگ آباژور، برق می زد. سینه های برجسته اش هم در سوتین سفید و فانتزی، آماده لمس و مالیدن بود. من بی صبرانه منتظر ادامهٔ این نمایش شگفت انگیز بودم. رعشه گرفته بودم. افسانه چرخید و پشتش را به من کرد و دستش رفت به سمت زیپ دامن. همانطور سرش را به سمت من برگرداند و لبخند شیطنت آمیزی زد و پرسید:«در چه حالی، شادوماد؟»
    این برای اولین بار بود که اینطور بی واسطه با جذّابیت کم نظیر هیکل افسانه، مواجه می شدم. زبانم بند آمده بود. آب دهانم را قورت دادم و با صدای ضعیفی گفتم:«امیدوارم بتونم تا آخرش تاب بیارم!»
    افسانه همانطور که می خندید، زیپ دامنش را کامل باز کرد و گفت:«هنوز اولشیم، طاقت بیار که امشب برنامه های مفصّلی برات دارم!»
    دامنش را آرام آرام پایین کشید. کون تپل و اعجاب برانگیزش که با یک شورت فانتزی نخی، تزئین شده بود، نمایان شد. همانطور که پاهایش را از توی دامن بیرون می آورد، ران های سفید و توپرش تکان می خوردند و باسنش لمبر بر می داشت.
    دوست داشتم در همان لحظه که پشتش به من بود، به سمت باسن نرمش بروم، لمس کنم و ببوسمش، اما افسانه خیلی آرام و متوازن، رو به من چرخید و به سمتم آمد. لبه تخت نشست. عطر مخصوصش حسابی گیجم کرده بود. پاهایش را روی هم انداخت و شروع کرد به در آوردن جوراب های نازک و سفیدش. چشمهایم داشت از حدقه در می آمد. دستم را به سمت ران های سفید و تماشایی اش دراز کردم تا لمسشان کنم. افسانه به پشت دستم ضربه ای زد و گفت: «امشب تو هیچکاری نمی کنی! فقط باید تماشا کنی.» قلبم از هیجان آمده بود توی دهانم. منتظر حرکت بعدی اش بودم. جوراب هایش را که در آورد، رو به من چرخید. دستهایش را پشت سرش برد و شروع کرد به مرتب کردن موهایش. هیکل سفید و گوشتی افسانه زیر نور مورب آباژور می درخشید. زیر بغل هایش، تیغ زده و مثل ابریشم بود. حرکت و پیچ و تاب نرمی به خودش داد. جاذبه و زیبایی آن هیکل کم نظیر با آن ستِ شورت و سوتین ظریف و فانتزی، به طرز غیرقابل باوری، مرزهای شهوت و اغواگری را جابجا می کرد. افسانه کاملاً بر اوضاع مسلّط بود. به چشمهایم خیره شد، لبخند زد و روی زانوهایش، به سمت من نیم خیز شد و به روی تخت آمد. همانطور که به صورت چهاردست و پا به سمت من حرکت می کرد، سینه هایش داخل سوتین، تکان می خوردند. خودش را به من نزدیک کرد و کنارم قرار گرفت. به گونه ای چرخید و پشتش را به من کرد که پاها و باسنش در نزدیکی صورتم قرار گرفتند. بی اراده، با دست راستم، کون بزرگ و نرمش را لمس کردم. پوست باسنش سرد ولی لطیف بود. ضربه ای به آن زدم. باسنش به آرامی لرزید و تکان خورد. افسانه سرش را به سمت شکم من متمایل کرده بود. بلافاصله برگشت و دوباره تذکر داد:«آی! مگه یادت رفته؟ گفتم که دست زدن ممنوعه! فقط میتونی تماشا کنی. مگه اینکه خودم بهت بگم!»
    از او معذرت خواهی کردم و دوباره دستهایم را پشت سرم قلاب کردم. افسانه در همان حالتی که بود، سعی می کرد پاها و باسن بی نظیرش را به صورتم نزدیک کند و آرام آرام، تکانش بدهد! کون تپلی او لمبر می خورد و ماهیچه های پشت ران و ساق پایش، برق می زد.
    به باسنش خیره شده بودم. عطر لذّت بخشی از آن متصاعد می شد. بند نازک شورت سفید رنگش، موقع تکان خوردن، از لای باسن دیده می شد. افسانه در همان حالتی که بود، سرش را به سمت من برگرداند و در حالی که داشتم باسنش را دید می زدم، مچم را گرفت. خندید و گفت:«آماده ای آقا دوماد؟»
    با درماندگی ناله ای کردم و سرم را تکان دادم. افسانه صورتش را به سمت شکمم برد و آهسته، با دندان ملافه را کنار کشید. شورتم کمی خیس بود. بی اختیار دستهایم را به سمت جلویم بردم. دوباره روی دستهایم زد و گفت:«این دفعه آخره که میگم دست زدن ممنوعه ها! اگه ببینم نمی تونی تحمّل کنی، بازی رو تموم می کنم. پسر خوبی باش و فقط تماشا کن! باشه عزیزم؟»
    بدنم بی اختیار شروع به لرزیدن کرده بود. افسانه به خوبی این موضوع را فهمیده بود و از قدرت بی نظیرش، حسابی بهره می گرفت و لذّت می برد. باسن و پاهایش را کمی چرخاند و جابجا کرد و خودش را به سمت شورتم نزدیک تر کرد. دوباره صورتش را به سمت من برگرداند و همانطور که به چشمهایم نگاه می کرد، با یک دستش، آرام شورتم را پایین کشید.
    احساس عجیبی داشتم. یک حالت غیرقابل وصف. خجالتی آمیخته با بی پروایی و لذّتی سرشار. شورتم را که پایین کشید، آلتم بیرون افتاد. اطرافش کمی خیس بود. داغ بود و نبض داشت. افسانه به آن زل زد. زیر شکم و اطرافش را کاملاً شیو کرده بودم. ولی حسابی خجالت کشیدم. افسانه خندید و نگاهم کرد. از اینکه مرا اینطور بی تاب و در انتظار حرکت بعدی اش، درمانده و تسلیم می دید، احساس خوشایندی داشت. به سمت پاهایم خزید. شورتم را کامل بیرون آورد و ملافه را به کنار انداخت. من لخت و تسلیم و بدون اجازه برای کوچکترین حرکت و مقاومتی، کاملاً در اختیارش بودم.
    افسانه دوباره پیچ و تابی به بدنش داد و به سمت صورتم برگشت. زانوها و رانهایش را به آرامی به بدنم مالید و سرش را جلو آورد. سینه بندش در نزدیک ترین فاصله ممکن به صورتم بود. دوباره عطر گیج کننده ای از لای سینه هایش بیرون زد. لبهای گوشت آلودش را به روی لب هایم گذاشت. دیگر طاقت نداشتم. می خواستم وحشیانه در آغوش بگیرمش و با قدرت تمام، همه جای بدنش را لمس کنم و ببوسم. اما نمی توانستم. باید با نقشهٔ هیجان انگیز او پیش می رفتم. بدنم رعشه گرفته بود. لبهای افسانه داغ بودند. طعم دهانش به تلخی می زد. بوسه هایش را از لبهایم شروع کرد و به سمت گردن و سینه هایم ادامه داد. به سینه هایم که رسید، مکث کرد، نگاهم کرد و وقتی حال نزارم را دید، خندید و شروع به لیسیدن نوک سینه هایم کرد. زبانش گرم و لزج بود. بدنش را طوری در کنارم قرار داده بود که پاها و رانهای گوشت آلود و باسن بزرگش، از بغل، در اختیار من قرار داشت. امّا افسوس که فقط می بایست تماشا میکردم و از لمس آنها محروم بودم!
    افسانه همانطور که سینه هایم را می لیسید، بدنش را هم تکان می داد و با هر تکان، سینه ها به همراه شکم و بطور هماهنگ، باسن و ران هایش هم می لرزیدند.
    بعد از چند دقیقه خودش را جابجا کرد، به سمت شکمم چرخید، و به طرز هنرمندانه ای باسنش را دوباره به نزدیک صورتم آورد. دیگر تحمّل تماشای این صحنه را نداشتم. افسانه شروع به لیس زدن شکم و اطراف نافم کرد. همزمان با هر لیسی که می زد، کون تپلی اش را هم می لرزاند! بند باریک و سفید شورتش با هر لرزشی از لای باسنش دیده می شد. با کمی دقت توانستم هالهٔ تیره رنگ اطراف مقعدش را هم تشخیص دهم. افسانه حین این کار، هر چند ثانیه، مکث می کرد، همانطور که زبانش بیرون بود، مرا نگاه می کرد، می خندید و دوباره به کارش ادامه می داد.
    دیگر فاصله ای بین دهان افسانه و آلت من باقی نمانده بود و هر لحظه منتظر رسیدن به آن لحظهٔ رؤیایی بودم. اما افسانه آگاهانه این انتظار آتشین را به تأخیر می انداخت و به لیسیدن اطراف ناف و پهلوها و ران هایم با عشوه و ناز ادامه می داد.
    صدای ناله هایم بلند شده بود. اطراف آلتم خیس بود و ضربان نبض روی نوک آن را احساس میکردم.
    افسانه دست از کار کشید و به سمت صورتم برگشت و خیلی نرم مرا بوسید و گفت:«خوبه که تا اینجا تونستی تحمّل کنی! آفرین! واقعاً فکر نمی کردم. حالا میتونی جایزه ات رو بگیری. البته این هنوز مرحله اولشه! هنوز راه زیادی تا آخر این ماجرا مونده!»
    افسانه همانطور چهاردست و پا چرخید و پشتش را به من کرد. طوری که صورتش کاملاً روی ناف من قرار گرفته بود و باسنش درست کنار صورت من!
    افسانه سرش را برگرداند و در چشمهایم خندید و گفت:«این هم جایزه ات! بیا! فقط یه بار میتونی لمسش کنی. این همون کونیه که همه آرزوی دیدنش رو دارن. اما تو الان می تونی لمسش کنی. بفرماییدآقا داماد!»
    آب دهانم خشک شده بود. دستهایم را از پشت سرم بیرون آوردم. باورم نمی شد که تا لحظاتی دیگر، دست هایم کون نرم و تپلی افسانه را لمس میکند. افسانه حرکت موّاج و ملایمی به بدنش داد. هیکل نیمه برهنه و گوشت آلودش تکان خورد. از خود بیخود شده بودم. دست راستم را به آرامی به سمت باسن افسانه بردم و آن را لمس کردم. همانطور آرام پاها و باسنش را به نرمی تکان می داد. پوست لطیف باسن افسانه، سردی لذّت بخشی داشت. دست دیگرم را هم به سمت باسنش بردم و دو دستی آن را لمس کردم. خنکای دلچسبی به بدن تب زده و پر حرارتم سرازیر شد. احساس کردم وارد یک دنیای جدید شده ام. حرف افسانه بد جوری روح و روانم را به هم ریخته بود. اینکه می گفت:«این همون کونیه که همه آرزوی دیدنش رو دارن!» که واقعاً حرف درستی بود، ولی در آن شرایط اثر عجیبی روی من گذاشت. تصور اینکه یک روز افسانه چنین بازی خطرناکی را بخواهد با یک مرد غریبه انجام دهد، حالم را دگرگون کرده بود ولی حسّی عجیب و لذّت بخش از این فکر کثیف، در اعماق وجودم رسوب کرد. هنوز درست و حسابی آن باسن بزرگ و نرم را نمالیده بودم که افسانه خودش را کنار کشید و گفت:«بسه دیگه! وقتت تموم شد. حالا خودت رو برای مرحله بعدی آماده کن.»


    ادامه...


    نوشته: فرانکیز

  • 20

  • 6




  • نظرات:
    •   ممدعشقی
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • خوب مام ظاهرا اول شدیم الان بهمون مدال میدن؟


    •   A....k
    • 1 ماه،4 هفته
      • 3

    • داستانت خوب بود اما بد نوشته بودی


      ببین یه جاهایی خودمونی نوشتی بودی یه جاهایی کتابی ولی داستانت خوب بود و لایک


    •   Litel._.boy
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • هيجاني مي نويسي ولي قسمت بعديش فكر كنم بيغيرتي باشه اميدوارم بيغيرتي نباشه!


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،4 هفته
      • 6

    • لحن کتابی داستانت تو ذوق میزد. بعدشم، تقریبا 70 درصد داستانت فقط تعریف شب زفاف بود. برا یه دنباله داری که قراره پی ریزی و ایجاد علاقه کنه برا قسمتا بعد، کار به شدت اشتباهیه. و اینکه روزبه چکاره بود اون اول؟ همینطوری معرفش کردی و بعد کاملا فراموش شد!
      داستانت حس داستانای قدیمی زمان آویزون رو میداد. نمیدونم چرا اینطور حسی گرفتم ازش. شاید بخاطر لحنشه، شاید بخاطر نوع توصیفات قسمت اروتیکش که زیادی بولد و پر جزئیات بودن.


      به هر حال به عنوان قسمت اول یه دنباله دار، ضعیف بود. دیس.


    •   DanDiego
    • 1 ماه،4 هفته
      • 3

    • آفرین!
      جالب بود. به خصوص تأکید روی جزییات و حالت های اروتیک جذاب بود.
      منتظر قسمتهای بعدی هستم.
      لایک


    •   tara.-tt
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • سبک نگارشت افتضاح بود
      دیس


    •   fifa20188
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • امیدوارم ماجرا به سمت فانتزی و بی غیرتی بره چون آدم زن خوشگل داشته باشه مکافات داره از قدیم گفتن زن خوشگل مال مردمه


    •   +A
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • شروعش شبیه داستان های کتاب فارسی دبستان بود ! وسطاش شبیه داستان دیو و دلبر :))


    •   mardvahshi
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • حاشیه پرردازیش زیاد بود حوصله آدم نمیکشه سطرها را ۱۰درمیان خوندم تا رسیدم به مرحله ی بعد ...


    •   Lucky.man
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستان رو با فارسی دری نوشته بودی که شاید خیلیا نپسند ولی خوب این هم یه نوع ادبیاته
      شروع داستان خیلی مطالب زاید نوشته شده.


      در مجموع بای صبر کرد بقیه داستان را دید. ولی امیدوارم تری سامت با اون رفیق چلمنگت نباشه


    •   heshmattakchesh
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • با طرز نوشتنت حال نکردم اقا ما مجردیم و تا حالام سکس هیچ ولی این حجم از بلدی زنت طبیعی بود ایا؟؟؟؟ (erection)


    •   Ali268ali
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • داشتن همچین زنی نعمته ولی اونجور که ازش تعریف میکنی بوی خیانت مباد ازش


    •   zanbory
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • ازاینکه جنابعالی کاکولد و بیغیرت تشریف دارید شکی درش نی.حتی زنت هم فهمیده چقدرضعیف و دربدری.مرد شب زفاف بشمار۳باید دسمال و تحویل افرادی که بیرون منتظر هستند بده .مگه زنت هنرپیشه فیلمهای پورنه که شب زفاف واست قروقمیش میاد.چ منتی هم سرت گذاشت دررابطه باکونش
      قسمت دومش کاملا مشخصه که چپ و راست بهمه میده و توام لذت میبری .
      دیس


    •   kakamoon
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستان توئیست داره و هم جذابش میکنه هم تلخ!
      حسش قشنگ و بد..
      وسطا دیگه دست از راست شدن برداشتم!!
      خوب بود دادا


    •   Mahsasadr
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • فک کن زن بگیری بعد زنت نذارع به کس و کونش دست بزنی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو