پروانه ای در آتش (۱)

    جلوی آینه ایستادم و نگاهی به صورت آفتاب سوخته م کردم و از ته دل آه کشیدم.لاغر و سیاه شده بودم.هرسال موقع برداشت محصول اینجوری بود اوضاعم.یادش بخیر وقتی باشگاه میرفتم بعد از تعویض لباس سریع میرفتم روی باسکول قرمزی که گوشه باشگاه بود تا ببینم‌چقدر به وزنم اضافه شده.چی مونده بود از اون بدن!یه پسر لاغر سیاه دماغ قرمز بیریخت.خجالت میکشیدم از ظاهرم.از اینکه بخاطر کار باشگاهمو ول کردم افسوس میخوردم.البته کار موقت بود و باشگاه رفتنُ بزودی شروع میکردم.دیگه نتونستم نگاه کنم خودمو،سرمو انداختم پایین و رفتم دوش گرفتم و بعدش لباس پوشیدم و حاضر شدم برم بیرون.یه تیکه نون برداشتم زدم‌توی دیگ خورشت قرمه سبزی و سریع چپوندم دهنم.بشین برات بریزم راحت غذا بخور خب،اینارو مادرم میگفت.
    با دهن پر جواشو دادم: هیحام برم بیرو هر هوهوم.چی میگی حرف نزن الان سرفه ت میگیره خفه میشی.جوابشو ندادم،دیدن یه موتور توی حیاط، جلوی پله های ورودی خونمون صحنه جدیدی بود،مال من نبود.سیاه بود و داغون،مثل من ،مثل محمد...
    با محمد کار میکردم.بعد از کار وقتی دید خستم‌گفت با موتورم برو خونه بعد بیا دنبالم که باهم بریم بازارچه.راهی زیادی نبود با ۷_۸دقیقه ای میرسیدم خونه ش.آروم میرفتم که بعد از گرمای وحشتناک اونروز بادی بهم بخوره و لذت موتور سواری برام طولانیتر باشه هم اینکه پشه ها کورم نکنن.غروب مردادماه توی یه جاده روستایی پر از پشه س ...
    توی راه دیدن مردا و زنای خسته ای که از سر زمین برمیگشتن برام جذابیتی نداشت،اگه آشنا بودن خسته نباشید میگفتم و رد میشدم.جلوتر که رفتم از دور دیدم دوتا دختر یکی قد بلند و یکی قدکوتاهتر کنار هم درحال قدم زدن هستن.نزدیکشون که شدم قد بلنده برگشت و نگاه کرد و خندید و دوباره برگشت به راهش ادامه داد.شناختمش.خواهر علی بود.از وقتی بچه بود دیده بودمش ،توی خاطرم بود...
    توی خاطرم‌بود که یه دامن سیاه و زرد خالخالی داشت اونموقع، وقتی از جلوی خونشون رد میشدم جلوی دروازه بازی میکردهمیشه.گاهی با دوچرخه میومد بازارچه نون میگرفت،اتفاقاچند روز قبل چیزایی در موردش شنیده بودم.جدیدا شیطونی میکرد و پسرا تو نخش بودن.
    داداشش قدیما میومد باشگاه.چندین سالی میشدبخاطر کلاهبرداری فراری بود و دیگه کسی خبری ازش نداشت.
    از کنارشون که رد میشدم بوی عطر خوبی اومد برام، برای من که چند روز دماغم با بوی عرق اشباع شده بود خیلی تحریک کننده بود.کرمی به جونم افتادکه دور بزن و دوباره نگاه کن و ...
    دودل بودم.رفتم جلوتر دور زدم.ازدور که دید دور زدم به دوستش چیزی گفت و بلند بلند خندیدن.فهمیدم که تنش میخاره.نزدیک که شدم لبخند به لب سرشو انداخت پایین.باید شماره میدادم بهش.خودکار توی جیبم بود اما کاغذ نداشتم.روی زمین میگشتم دنبال یه کاغذی مقوایی.یه چشمم به اونا یه چشمم به کف جاده غر میزدم زودباش دیگه رفتن اه ...هول هولکی بدون اینکه از روی موتور پیاده بشم خم شدم و یه پاکت سیگارو جر دادم.دستم میلرزید شمارمو با بدخطی تمام نوشتم.چشمم به پشت سرمم باید میبود یکی نیاد.از کنارشون که رد میشدم شماره رو انداختم روی زمین و رفتم.موتور رو تحویل محمد دادم و پشتش نشستم که برگردیم سمت بازارچه.توی راه باز دیدیم همدیگه رو،از کنارش که رد میشدیم نگاهم روش قفل بود.کاغذی هم روز زمین ندیدم و مطمئن شدم که برداشته.بعد از رسیدن به بازارچه از محمد جداشدم و گوشی نوکیامو از جیبم کشیدم بیرون و نگاهی بهش انداختم.میدونستم این گوشی همین امشب زنگ میخوره.نیم ساعت نشده بود که همین اتفاق افتاد.خودش بود.از صدای نازک و خنده های شیطنت آمیزش تمام وجودم پر شد. منو میشناخت،میگفت باورم نمیشد تو بهم‌شماره بدی.تو پسر آروم و مثبت.اون تازه به سن بلوغ رسیده بود و لبریز از شهوت، منم ازش چندین سال بزرگتر بودم. چند دقیقه ای حرف زدیم که شارژش تموم شد و من زنگ‌زدم.کلی ازش تعریف کردم و قربون صدقه ش رفتم.از تُن صدام خوشش میومد،میگفت توچرا لهجه نداری،چه قشنگ حرف میزنی.گفتم زیاد شارژ ندارم پروانه.میخوام باهات خیلی حرف بزنم.امشب میتونم بیام خونتون که باهم حرف بزنیم؟آمارشو دورادور داشتم قبلا دوس پسرش که یکی از فامیلای پدریش بود رو شب میبرد توی اتاقش.اینارو از یاسر شنیده بودم.یاسر پسر همسایه با اینکه کلی دختر زمین زده بود اما توی کف این بود.پروانه از ذاتش خبر داشت و بهش پا نمیداد.
    پروانه اما ول کن نبود و دوس داشت تلفنی حرف بزنیم‌.صداش مثل خورشید ۱۲ظهر اون روزای من گرم بود.اونشب زیر بار نرفت برم خونشون و من مجبور شدم‌ برای حرف زدن باهاش دوبار شارژ بخرم.آخرای شب بود که صدامو آروم کردم و رفتم سراغ گفتن اگه پیشت بودم بغلت میکردم و گردنتو میبوسیدم و ...
    پروانه از من بدتر بود.شاوتشو حس میکرم از تک تک کلماتی که با زبون میاورد.یکم که جلو رفتیم گفت فرداشب بیا اینجا حرف بزنیم‌. مثل یه مهاجم که دروازه خالی جلوش بود از گل شدن توپ خیالم راحت شد.صدای زنگ ساعت کوکی ۶صبح فردا دیگه برام آزاردهنده نبود.مثل فنر از جام پاشدم و خوشحال و خندان لباس کارپوشیدم و رفتم.هر روز ۱۱_۱۰ساعت زیر آفتاب سوزان مرداد ماه توی اون شرجی بیرحم کار میکردم اما اونروز برام اصلا سخت نگذشت،مثل روز آخر خدمت سربازی بود.هیجان داشتم.کارایی که میخواستم بکنمو مرور میکردم.زیر فشار کار و توی اون شلوار کردی گشاد این کیرم شق شده من‌بود که به چپ و راست تکون میخورد.آفتاب پشتمو سوزونده بود.خیس عرق بودم اما ذوق عجیبی توی دلم بود.احساس خوشبختی میکردم احساس برنده بودن.
    کار اونروز تموم شد و رسیدم خونه و بهش زنگ زدم و قرار ساعت ۱۲شب رو هماهنگ کردیم باهم.بعد از دوش و غذا یکم خوابیدم.استرس اینکه خوابم ببره و یهو صبح بیدار بشم نذاشت بیشتر از یکساعت بخوابم.دیگه به صدای زنگ‌ساعت کوکی کهنه هم اعتماد نداشتم.نکنه باتریش بخوابه،نکنه صداش بیدارم نکنه،نکنه توی خواب و بیداری صداشو قطع کنم،نه نه اعتمادی بهش نبود...
    ساعت قرار نزدیک بود.پیاده میرفتم به موقع نمیرسیدم،خسته هم بودم نمیشد.یادم‌افتاد دوچرخه بابا هست،بدیش این بود رکابش جیرجیر میکرد و جلب توجه.لباس مشکی پوشیدم و در اتاقمو از داخل قفل کردم و از پنجره روبرویی ایوان خونه رفتم بیرون‌.شب هوا خنک بود.صدای جیرجیرکا رو دوس داشتم.نگاهی به آسمون انداختم،صاف و پرستاره بود.آروم و بی سروصدا کتونی زردمو پوشیدمو دوچرخه رو زدم زیربغلم واز در خونه زدم بیرون.توی راه همش خداخدا میکردم یه آشنای فضول نبینه بپرسه کجا میری از این طرف این وقت شب.خدارو شکر همه خسته از کار،حس و حال نداشتن بیان توی کوچه و خیابون.توی راه چندتا ماشین از روبرو با نوربالا اومدن و رفتن وخداروشکر آشنا نبودن. نزدیک خونه پروانه اینا دوچرخه رو لای علفای کنار جاده مخفی کردم و چند قدم پیاده رفتم.تلفیق ترس و شهوت و هیجان وجودمو گرفته بود.بهش زنگ زدم آروم پچ پچ کنان گفت کجایی گفتم پشت دیوار خونتون.گفت یواش بیا تو.دیوارشون بلند بود.دستامو بزور رسوندم بالای دیوار و خودمو کشیدم بالا.کف دستم خراش برداشت .همون بالا یه نگاهی به داخل حیاط کردم.خونه ویلایی بود و یه حیاط بزرگ داشت.دو سه تا درخت پرتقال وسط حیاط بود.نپریدم که سروصدا بشه.آویزون شدم به دیوار و نوک پامو به زمین رسوندم. خزیدم گوشه در انباری.چشمامو میچرخوندم به هر سویی که نکنه کسی بیاد.دستمو پاک کردم.دوباره زنگ زدم و گفتم من اینجام تو کجایی پس.با نور صفحه گوشیش بهم علامت داد.پشت پنجره بود.خمیده و ترسون لرزون به زیر پنجره رسوندم خودمو.آروم پنجره رو باز کرد و با نیش بازش گفت سلام بیا بالا.از توی پنجره، کتونی به بغل منو برد داخل.توی آشپزخونه بودیم.جلوم بود و آروم آروم و تُک پا قدم برمیداشتیم.قدش یکم بلند بود و هیکلش قلمی،کون خوش فرمش توی استرج زرد رنگی که پوشیده بود بالا پایین میشد.مامانش توی هال خوابیده بود و پشتش بما بود.تادیدمش قلبم ریخت.آروم گفت نترس خوابش سنگینه.خونه بزرگ و باکلاسی داشتن‌.تازه بازسازی شده بود و وسایلشو نو کرده بودن،بوی خوب سرویس چوب و فرش تازه رو حس میکردم .خونه ما پیش خونشون هیچی نبود.وارد اتاقش که شدیم در رو بست و از پشت قفل کرد.حس آرامش اومد سراغم.کف دوتا لنگه کتونی رو به هم چسبوندم و گذاشتم گوشه اتاق.اون همش آروم میخندید.ایستاده بغلش کردم و سرشو چسبوند به سینه م.سرشو آورد بالا و چشمشو درشت کرد گفت بابام‌روی ایوان پشت پنجره اتاقم توی پشه بند خوابیده،حواست باشه سروصدا نکنی.آبدهنمو قورت دادم و پلکامو بستم و سرمو تکون دادم.اون روی تخت نشست و من روی زمین.همدیگه رو نگاه میکردیم اون خنده از لباش کنار نمیرفت.دستمو دراز کردم سمتش تا بکشونمش طرف خودم بنشونمش روی پام که مقاومت کرد نذاشت.بهم گفت تو چرا اینقدر گُنده ای و دوباره خندید.بهش گفتم مگه نگفتی بابام پشت پنجره خوابیده؟چراهمش میخندی بیدار میشه ها؟مرض خنده گرفتی؟
    باز میخندید...لپتاپش روشن بود،نیمه باز گذاشتش تا از نور صفحه ش بجای چراغ خواب بتونیم استفاده کنیم.
    از فشار خون بود یا گرمای اتاقش نمیدونم اما داشتم عرق میکردم.لباسامو درآوردم.فقط شورت پام بود.با چشای ریز جستجوگرش حرکاتمو زیر نظر داشت.چشمش به شورتم بود.پتوشو کشیدم از روی تختش،نصفش زیر کونش بود و پهن کردم روی فرشی که پرزش داشت منو میخورد.دراز کشیدم و گفتم بیا بغلم.نمیومد همش نگاه میکرد.اصرار نکردم و چشمامو بستم.گرمای آفتاب اونروز داشت از تنم میزد بیرون.یه کوره آتیش بودم.یهو احساس کردم نفسش داره میخوره بهم.سرمو چرخوندم دیدم از فاصله نزدیک داره نگام میکنه. لبمو گذاشتم روی لبش.انگشتای قلمی دست لطیفش روی پوستم لای موهای سینم میرقصید.لب گرفتنمون ادامه داشت و من دستمو روی قوس کمرش گذاشتمو به خودم بیشتر چسبوندمش.کشیدمش روی خودم و دست گذاشتم روی کونش.آروم بلیزشو درآوردم و استرجشو کشیدم پایین.حس اینکه داشتم شلوارشو درمیاوردم از لحاظ روانی برام خیلی شهوت انگیز بود.لخت کردن خیلی لذت بخشه.سوتینشو با کمی مقاومت تونستم باز کنم.از سینه های کوچیکش خجالت میکشید.از شهوت نوک سینش اندازه یه تمشک زده بود بیرون.توی اون نور آبی محبوس،توی اون اتاق و عطر تازگی وسایلش و کوهی از ترسها و شهوتها، این من بودم ،تماااامِ من.من اون تور کهنه ای بود که ماهی سفید بزرگی رو شکار کرده.
    بدن سفیدش میدرخشید.سینه هاش کوچیک،کمرش باریک و کونش برجسته،انگشتای پاش خوشفرمُ قلمی و گوشت تنش سفت بوداما نه به اندازه کیرم روی رون پاش.شورتمو دادم پایین تا کیرم بخوره به کوسش و رونش.پاهاشو باز کرد و بست و کیرمو زیر کسش، لای دوتا رونش زندانی کرد.چه حبسی شیرین تر از این. کمرشو قوس میداد تا کیرم به کسش مالیده بشه،بینظیر بود این بشر.خیلی بلد بود .لباش مزه خوبی میداد،هر چند لحظه یکبار از دهنش نفس میکشید و بازدمش میرفت توی عمق وجودم.لذت بخش بود.این لذت و عشقبازی مرهمی بود برای تن خسته و رنجورم .از روم سُر خورد پایین و کنارم نشست.دستشو دور کیرم قفل کرد و فشار داد.از اندازش هیجان زده بود.چشاش برق میزد و با چشمای خمار نگاهم میکرد.بهم فهموند که دوسش داره.منتظر بود تا بهش بگم‌ بخور که شروع کنه.بیشتر منتظرش نذاشتم و گفتم.آروم و با احتیاط سرکیرمو کرد توی دهنش.دهن کوچولوش جا نداشت دیگه.با حرکات قوس کمرم بیشتر توی دهنش فرو کردم.بیشتر از نصفش نمیتونست بخوره.دندونش میخورد به کیرم.گفتم نمیتونی اگه بلیسش.مثل بستی چوبی بلیس.چشامو بستم.توی همون لحظه ای قرار داشتم که اونروز حین کار بهش فکر میکردم و انرژی میگرفتم.دستمو گذاشتم روی سرش و هلش دادم سمت خایه هام.خیلی تند تند زبون میزد حس میکردم داره با انگشتش اینکارو میکنه که نگاه کردم دیدم نوک زبونشو تندتند میزنه به زیرشون.بهش گفتم چند تا بوس محکم سر کیرم بکن.توی بوس اولی خیلی صداش پیچید.چندتا دیگه هم بوسید و مالید به صورتش.چشای خوشگلشو بسته بود و صورتشو کج کرده بود و با صورتش کیرمو نوازش میداد.نمیدونستم که پرده داره یا نداره حتی شک داشتم کون بده بهم یا نده.دستمو بردم سمت کوسش که مانع شد،شاید میترسید انگشتش کنم.گفتم فقط میخوام برات بمالمش باز هم راضی نشد.اصرار نکردم.از اونایی بود که نباید اصرار میکردی وگرنه بیشتر لج میکرد.حتی نمیذات کونشو باز کنم و سوراخشو ببینم.شاید میترسید بفهمم قبلا کون داده.یکم که موندم خودش اومد سمتم و دوباره لب بازی شروع شد.بهش گفتم پروانه برگرد یکم بذارم لای کونت ارضا بشم.نگاهمون توی هم قفل شدو عمق چشاشو دیدم،پراز شهوت و دلهره بود.راضی شد و روی شکم خوابید.چه کونی داشت،سفید سفید.گوشتش سفت بود.کیرمو لای شکاف کونش خوابوندم و تمام وزنمو گذاشتم روی اون نقطه.صورتشو یه وری روی بالش گذاشتم و موهای بلندشو از روی صورتش کنار زدم تا ببینم حرکاتشو.خیلی حال میداد.هروقت سنگینیمو میذاشتم روش چشاشو می بست و لپشو پرباد میکرد.اوف میگفت.خیلی جوجه بود.بهش گفتم پروانه میخوام بذارم روی سوراخ کونت.تف هم نمیزنم که تو نره.خیالت راحت.توی همون حالت با نگرانی سرشو چرخوند عقب و نگاهم کرد.منتظر تاییدش نشدم دستمو بردم که کونشو باز کنم دستشو گذاشت روی کونش و نذاشت.گفت نگاه نکن روم‌بخواب خودم میذارم.دوباره روش خوابیدم و اون کیرمو توی مشتش گرفت و گذاشت روی سوراخ کونش.بغلش کردم و لبمو به صورتش چسبوندم.بوسه های ریز و پشت سرهم میزدم روی صورتش.تهدید کیرمو روی سوراخ کونش بشدت حس میکرد.سوراخ کونشو تنگ میکرد که مبادا بره توش.اینو از پیشونی و صورت نگرانش میفهمیدم.دوتا لپ کونشو به هم فشار میداد و مقاومت میکرد.آروم آروم خسته شد و شل کرد.دوس داشتم بیشتر تقلا کنه.وا داده بود.سر پهن کیرم سوراخشو هل میداد داخل.وسوسه شدم یکم تف بزنم بهش.بوسش کردم و اروم در گوشش گفتم پروانه جون یکم خیسش کنم خیلی خشکه.تو نمیکنم همینجوری میذارم روی کونت.شهوتی و اروم گفت باشه.از ته دل بوسش کردم و نشستم.آب دهن جمع کردم و زدم به کیرم.دوباره روش خوابیدم.وزنمو گذاشتم روی اون نقطه از بدنم.دردش میومد. تحت امر من بود،دوس داشتم اطاعت کردنشو.یهو سر کیرمو حس کردم که آروم افتاد داخل.یه آخ گفت و صورتشو روی بالشش فشار داد.خیلی درد داشت.نرمه گوششو گذاشتم دهنم و مکیدمش.گوشواره کوچیکش اومد دهنم.زبون میزدم و میمکیدم گوششو، کیرمُ توی کونش تکون نمیدادم.میترسیدم دردش زیاد بشه و دیگه نذاره ادامه بدم.اروم توی گوشش حرف میزدم؛قربونت میرما،فدات میشما،پروانه جونم،دوستت دارم دوستت دارم بخاطر من تحمل کن نفسم،خیلی دوستت دارم،میمیرم برات.پروانه توی آتیش گرمای بدنم میسوخت.
    چشاشو بسته بود و تحمل میکرد.یکم بیشتر فشار دادم و محکم‌نگه داشتمش که نتونه در بره از زیرم.داشت سینه خیز میرفت جلو خیلی فشار بود روش.بازوی دست چپمو دور گردنش حلقه کردم و محکم گرفتم تا نتونه بره جلو،کف دوتا دستشو روی زمین گذاشت وخواست بچرخه و کیرمو درش بیاره دست راستمو ستون کردم و اجازه ندادم.تا خایه توی کونش فرو کردمو بهش چسبیدم.از درد میخواست زمینو گاز بگیره.نمیتونست جیغ بزنه نمیتونست خودشو خالی کنه،دوتا دستی سرشو گرفت و بالششو توی دهنش کرد.حالش مثل وقتی بود که توی دندونپزشکی مته میخوره به عصب دندون و کل عضلات منقبض میشه.صداشو توی خودش خفه میکرد.خیلی بوسیدمش.آروم شد کم کم،وقتی از تقلا کردن دست برداشت دست راستمو بردم زیرش و چوچول کسشو اروم مالیدم.بالششو از دهنش درآورد و یه وری گذاشت دهن نیمه بازشو.توی کونش تلنبه میزدم و زبونمو به داخل دهنش میفرستادم.بیحال شده بود.حلقه تنگ کونش دور کیرمو فشار میداد.ازش پرسیدم کجا بریزم.با صدای لرزون و آروم گفت بریز همون توش و چشاشو بست.چی بهتر از این میتونست آبمو بیاره.بیشتر تحریک‌شدم و توی کونش خالی کردم.همونجوری روش خوابیدم.بوسش کردم و صورتمو روی صورتش گذاشتم.جفتمون خیس عرق بودیم.مدتی گذشت ،کیرم خوابید و از توی سوراخ کونش افتاد بیرون.آروم پاشدم و نگاهش کردم.دولپ کونش از هم باز شده بود.خواست پاشه گفتم صبر کن.با جورابم سوراخ کونشو پاک کردم و گفتم برو دسشویی و برگرد.دستشو گرفتمو کمکش کردم بلند بشه.تلو تلو میخورد و راه میرفت.دستشو به دیوار گرفت تا نخوره زمین.با لنگه جوراب دیگم کیرمو پاک کردم نشستم و منتظر شدم بیاد.عرق از لابلای موهای سینم سرمیخورد پایین روی شکمم قلقلکم میداد میرفت پایین.پروانه که اومد بغلش کردم و نوازشش کردم.دستمو لای موهاش بردم و همجای صورت و گردنشو بوسیدم.یکم دراز کشیدیم و من لباس پوشیدم و از همون راهی که رفته بودم برگشتم‌.موقع برگشت ترس وجودمو گرفته بود.نکنه گیر بیوفتم.نکنه ببینه کسی منو...
    وقتی رسیدم خونه ساعت ۴صبح بود.پروانه زنگ زد رسیدی؟گفتم آره نفسم الان توی رختخوابمم.کلی لاو ترکوندیم و خوابیدیم.خیلی دوستم داشت، خیلی دوسش داشتم.دوساعت بعد صدای زنگ ساعت کوکی قرمز بیدارم کرد.شروع شد دوباره کار زیر آفتاب ...


    ادامه...


    نوشته: مرد غمگین

  • 37

  • 7




  • نظرات:
    •   Hossein3344
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • Aval


    •   King.night
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • منو اینو هنوز نفهمیدم شماهایی ک اینقدر علاقه ب داستان نویسی ادبی دارین چرا میاین تو سایت سکسی اپلود میکنین


    •   Prometheuss
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • دنباله داری که نویسنده ثابت شده ننوشته باشه خوندن نداره...


    •   shahx-1
    • 2 هفته،4 روز
      • 14

    • به صدای زنگ ساعت کوکی کهنه اعتماد نداشتید نکنه باطریش بخوابه؟؟ ساعت کوکی با کوک کردن کار میکنه نه با باطری!! قضیه سپه چک بانک تجارت بودا!! درضمن پدر ایشون تو تراس خواب بود مادرش تو هال؟ خونه به اون شیکی و تازه سازی اطاق خواب نداشت؟؟ حالا اینم هیچی بادر من فکر نکردی کونش بزاری به اخ بگه باباش بیدار میشه میاد تو کار برعکس میشه؟؟ همه با فیلمای عمو جانی............ شما با جیمز باند !! (biggrin)


    •   عشقبازمست...
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • این همه تحرک و قرو قمیش داشتی غمگینی
      یکی تو غمگینی یکی عمو جانی یکی هم لبنان و کافه هاش
      غم شماها مارو کُشت


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • دوست عزیز ساعت کوکی ساعتی که میذارن زنگ‌بزنه ساعتی که صرح آدمو بیدار میکنه.آخه این هم‌شد ایراد؟متاسفم که همش میخواین‌بگین خیلی میفهمین و همه دروغ میگن.بعدشم اتاق تواب داستن ولی توی ایوون زیر پشه بند خوابیده بود.ای بابا.شماها دیگه کی هستین


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • زیاد جالب نبود اما بد هم نیست، لایک اول رو زدم


    •   shahx-1
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • ساعتی رو که زنگ میزنه بیدار میکنه رو میگن ساعت شماته....


      ساعت کوکی و ساعت باتری دار اشاره به نوع کار کرد سیستم داخلی ساعت داره. کوکی باتری دار نداریم اقا......


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • بعضی وقتا به خودم میگم همون بهتر که اون سکسای توی جاهای از نظر شما محاله رو ننویسم بهتره.متاسفم همینم نباید مینوشتم.یکی میگه ادبی چرا مینویسی.یکی میگه چرا ساعت زنگدارو گفتی کوکی.یکی میگه طرف چون اتاق خواب داره حتما محکوم به اینه هرشب اونجا بخوابه.از وقتی که گذاشتم و زحمتی که کشیدم نوشتم شرمندم


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • دیگه ادامه ندارد...


    •   ali80xx
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • نظری ندارم ولی خوشم اومد.
      بعدشم واقعا چرا برا بعضیا عجیبه که طرف رفته تو تراس بخوابه.خب هوا خوب بوده دوس داشته تو تراس بخوابه
      منم بعضی شبای فصول گرم تو تراس میخوابم با اینکه اتاقم دارم
      پ.ن:مملکتی که جنده خونه نداره عاشق زیاد داره


    •   shahx-1
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • حالا که قراره قهر کنی پس یه چیز مفید یاد بگیر.
      ساعت های کوکی ساعت های مکانیکین که داخلشون یه نوار فلزی یه صورت حلقه ای تقریبا مثل حلقه های روی تنه درخت به سمت داخل پیچیده شده پشتش یه چیزی مثل کلید در داره پنج دور میپیچونی به سمت چپ این حلقه ها درون هم سفت میشن بعد در محور زمان و با اهستگی باز میشن که باعث حرکت عقربه ها در جهت مخالف میشن یه سیستم مکانیکی مبتنی بر انرزی پتانسیل و چرخ دنده!! معمولا میشه تو خونه پدر بزرگها و یا مغازه های عتیقه فروشی پیداشون کرد.


      ساعت باطری دار ساعت دیجیتالی است که اینروزا همه جا هست موتورش با جریان ضعیف الکتریسیته کار میکنه و تنها چیزی که نداره کوکه!! هواپیمای ملخی و هواپیمای جت هردو هواپیما هستند دوست من اما یکی دونستنشون لزوما نشانه عدم مطالعه است....


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • اتفاقا از شما بیشتر میدونم و مطالعاتمم بیشتره.صرفه دونستن ساعت شماته دار با هرکوفت دیگه ای ملاک سواد نیست.درضمن اون ساعت کوفتی دیجیتال نبود و نیست میخوای عکس بگیرم بفرستم.


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 2 هفته،4 روز
      • 7

    • جز یه مورد اشتباه تایپی غلط املایی دیدین شما؟
      چون گی نبود بدبود؟
      چون محارم‌نبود بد بود؟
      همین چندتا داستان توی صفحه اصلی رو نگاه کنین!!
      اسم داستانم می ارزه به کل خیلی از این داستانا.
      آقا من توی مطب منشی گاییدم دوتا مختلف.توی خونه خود طرف توی اتاق بغلیش داداشش بود من اینور داشتم توی خواهرش تلنبه میزدم.توی بیابون توی جنگل توی ویلا.اگه اونا رو مینوشتم میگفتین دروغه و فحش میدادین.حالا میفهمم بعضی حرفا گفته نشه تا ابد راز بمونه بهتره


    •   فرفريسم
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • اون قسمتي كه گفتي با جوراب خودمون رو پاك كرديم خيلي واقعي بود ادمي كه گيره به هرچيزي رو مياره تا مشكلشو حل كنه دقيقا مث وقتي كه دنبال يچيزي ميگردي سيگار توش بتكوني و اين داستانو قابل باور ميكرد
      زيبا بود ادامه بديد


    •   خوشگلخانم
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • توکه کونوکردی دیگه چرا غمگینی !؟


    •   Gayaneh
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • مرد غمگین عزیز،احساس میکنم شروع داستانتو با ریتم تند و عجولانه آغاز کردی تا زودتر به قسمت سکسیش برسی برای همین ریتم داستانت یه مقدار بهم ریخته بنظر میرسه،لایک ششم تقدیم شما و منتظر قسمت بعدی با نوشته ای بمراتب بهتر از این قسمت میمونم (rose)


    •   to2rangiii
    • 2 هفته،4 روز
      • 9

    • مرد غمگین چرا زور بیخود میزنی ؟ خب هرکی اندازه شعور و درکش داستان رو میفهمه دیگه (biggrin)

      انتظار داشتی بیاد از فرم و محتوای داستان بگه ؟ تهش اگه دختر بودی میگفت نگارش خوبی بود. اونم از بقیه یاد گرفته (rolling)
      اینها همه ناشی از عقده و حقارته وگرنه کدوم ادم سالم و کدوم منتقد فهمیده ای به یه ساعت تو داستان گیر میده؟


    •   to2rangiii
    • 2 هفته،4 روز
      • 9

    • افراد ایراد گیر افرادی ضعیف، کودک صفت، بی ملاحظه، پر از اشتباهات سهوی، و مملو از عقده و تظاهرند. این افراد از نظر شخصیتی بیمارند چون شخصیت آنها به تناسب سنی که دارند رشد نیافته و وسعت و عمق پیدا نکرده است. افسردگی و اضطراب در این افراد شایع و فراگیر است و عمدتا از انواع ناراحتی های جسمی رنج می برند.


      منبع: سایت /tebberavan/


    •   lovely_grl
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • مرد غمگین یه جاهایی می لنگید که شاه ایکس گفت ولی خب استعاره های باحالی داشتی تا جایی که مخاطب منتظر میموند که بازم یه جایی ازشون استفاده کنی ..
      ببین یه کم که بیشتر بنویسی متوجه میشی اینجا سلیقه ها متفاوته و هیچوقت نمیتونی همه رو راضی نگه داری پس برا موفق شدن باید موست کلفت باشی به لایک و دیسلایک توجه نکن چون معیار کیفیت داستان نیست.. به قول همشهدی عزیزم مسیحا که جمله ی جالبی گفت .. نه لایک ن دیسلایک به کامنتا و حس مثبتشون فکر کن


    •   Clay0098
    • 2 هفته،4 روز
      • 7

    • نویسنده عزیز لایک خدمت شما و قسمت دو هم بنویسید تا لذت ببریم
      یه پیشنهاد یا نکته دوستانه که بعد از سه ماه خوندن داستان ها بهش بر خوردم
      یا زیر داستان ها تبادل نکنید یا اگه کردید تحمل داشته نقد،جنگ،جدل،پاسخگویی و تحمل رو باید داشته باشید.
      قرار نیست همه به به بکنن و روا هم نیست همه تخریب بکنن.حسادت هست،تخریب هست و ...
      آقای شاه ایکس که جز چند پیام خصوصی( از طرف من به ایشون) مراوده ای بینمون نبوده(البته ارادت دارم به ایشون) هم حرف بدی نزدن و شهامتشون بزرگترین امتیازشون هست....
      اگه قرار باشه انتظار تعریف و تمجید داشه باشید و به هر مخالف یا منتقد بر چسب زده بشه درست نیست.(کلی میگم سو تفاهم نشه)
      بازم میگم لایک خدمت شما و قطعا از منی که تازه واردم بهتر با سلیقه ها اشنا هستید
      امیدوارم کارای دیگه ای ازتون بخونیم


    •   Mehranpoiut
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • لایک خوب بود منتظر ادامه داستانت میمونم


    •   Prometheuss
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • دوست عزیز دیشبم گفتم اصلا داستانو نخوندم ولی کامنتا رو خوندم...
      اول اینکه روال اینجا کلا اینجوریه که بچه ها بسیار ریزبینن، یکی دو ماه پیش با ی اکانت دیگه یه داستان فرستادم که واو به واوش واقعی و تجربه خودم بود ولی بچه ها به ی چیزاییش گیر دادن و نکته کشیدن که خودم به خودم شک کردم (biggrin) شاه ایکس هم که خوبیش به همین شرلوک هولمز بازیاشه نباید ازش ناراحت بشی، در کل اگه دل نازکی داستان ننویس که خودت اذیت نشی


    •   زن.اثیری
    • 2 هفته،4 روز
      • 11

    • دوست عزیز ،مرد غمگین و نویسنده گرامی
      استعداد نوشتن شما بسیار بی نظیره. تشبیهات و استعاره هایی که به کار برده بودید نشون از مطالعه شما داشت .
      نور آبی محبوس
      تشبیه صدا به گرمای آفتاب 12 ظهر و...
      امیدوارم از ایرادات دوستان دلگیر نشید که برای خودتان و دل خودتان بنویسید .اگر یک خواننده به این داستان علاقه مند شد رسالت شما تکمیل آن است ولاغیر.
      من لایک کردم به امید خوانش ادامه این داستان .موفق باشید.
      روی سخنم با خواننده های عزیز این سایت به ظاهر سکسیه
      اکثر ما آدمهای معقول و دارای شعور و شخصیت در زندگی واقعی هستیم.کاش این شعور و شخصیت را در کامنت ها هم نشون بدیم.حتی اگر دوستی کوچکترین استعداد نوشتن داشته باشه تشویق کنیم و راهگشا باشیم.
      سعی کنیم یار باشیم نه بار
      این ایرادهای بنی اسرائیلی هیچ دردی از داستان و نویسنده دوا نخواهد کرد.چه فرقی میکنه ساعت شماته دار باشه یا با باطری کار کنه یا دیجیتال؟مهم نفس ماجراس. دلشوره ی نویسنده و ترس از خواب موندن در اولین قرار سکسی و بعضا عاشقانه ؛که شاید برای اکثر ما پیش اومده باشه و ملموس.


    •   Caboos1
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • ایول
      یه نفر مجاب شد دیگه ادامه نده ولی میده
      مرد غمگین ناراحت نشو انتقاد پذیر باش اولش جا بزنی که دیگه هیچی
      ببین جی کی رولینگ هم تو خاطراتش نوشته اولین داستانامو تو شهوانی آپ کردم مردمانی داشت دهن سرویس ولی الان که به گذشته فکر میکنم میبینم باعث موفقیت من همون آدما بودن امیدوارم هر جا هستن سالم و سلامت باشن
      امضا جمیله کیهانی رولینگ
      ولی ادامه ی اینو ننویس


    •   Behzadjafari
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • از مولانا کپی کردی؟


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • نه از فردوسیِ بنفش اقتباس کردم?


    •   Nikolfidas
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • منتقدین چرا از یه در دیگه نگاه نمیکنین حتما اقاش گوزو بوده میخواسته کسی بیدار نشه رفته تو پشه بند ایوون خوابیده دیگه انقدر سخت نگیرین بعضی وقتا مثبت ببینین


    •   Nikolfidas
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • مخاطب خاص مرد غمگین یادت باشه داستان ۱۰ درصد هیجان داره ولی انتقاد و فحش و گیر دادن ۹۰ درصد هیجان پس صبور باش و کیر کلفت قهری و چسو نباش اینجا اکثرا کس مغزن یا دارن ننه میکنن یا خواهر یا هر خر دیگه یا اینکه دارن پا داستان جق میزنن پس حالیشون نیست چی میگن تو بخند و بنویس


    •   Nikolfidas
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • مخاطب خاص مرد غمگین یادت باشه اینجا شهوانیه اکثرا حشرین یا از کون یا از مخ پس انتقادی اگه میشه بخاطر اینه که کونشون مورمور میشده ضد حال خوردن در ثانی یادت باشه اینا اگه منتقد واقعی بودن یا اونایی که داستان با لایک بالا ۱۰۰ دارن که الان هر کدوم رمان و کتاب مخصوص خودشون داشتن اگه داشتن که شهوانی نبودن پس بخند


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • دوست عزیز چند جای ایران تنگه هایی داریم که در اثر فرسایش بوجود اومده، قشنگی خارج از وصفی دارن که ساعتها میتونی کشفشون کنی و از تماشای اونها لذت ببری، اما اگه دقت کنی این تنگه ها روزهای اول آبراه های معمولی بودن که به مرور زمان در اثر فرسایش آب و باد تبدیل به اون شاهکار طبیعی شدن، با دوست بزرگوار clay0098 (که نقدهاشون زیر داستانها برای من واقعا آموزنده س) موافقم، شما باید تحمل روبرو شدن با نقد منفی و مثبت رو داشته باشید تا بتونید نویسنده موفقی بمونید، اتفاقا اگر دوستی مثل شاه ایکس ( که بنده هیچ پیشینه ای با ایشون نداشتم بجز کامنتشون زیر داستانی که آپ کردم) به کوک کردن ساعت دیجیتال گیر میده قطعا منظورش توجه به این مساله س که باید بین این دو نوع تمیز قایل بشی تا داستانت ارتقا پیدا کنه، بهتره شما گارد نگیری و به کارت ادامه بدی و با رفع این نوع ایرادات جای حرف و سخن باقی نذاری.


      موفق باشید


    •   Teymyr9898
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • مرد غمگین مرسی...یه تعریف از داستانت میکنم اما ناراحت نشو...دهاتی بودن فاعل و مفعول توی داستان واقعا طبیعی و واقعی بود.چهره پسر دهاتی رو خوب به تصویر کشیدی.و انتهای ماجرارو خیلی راحت میشه حدس زد...همتون تو اون ده کوچیک ابتدای کار با عاشقتم دوستت دارم،من با بقیه فرق دارم و .... اون دختر بدبخت رو میکنید و ولش میکنید به امون خدا.و او در نهایت یا خودشو میکشه یا میشه جنده دهتون.مرسی


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 2 هفته،4 روز
      • 4

    • در جواب آقا تیمور باید عرض کنم که با افتخار بچه روستایی هستم.اما الان دیگه اونجا زندگی نمیکنم.این داستان ۸سال قبل اتفاق افتاده.قولی بهش ندادم که بخوام زیرش بزنم.جنده شدن یانشدن کسی به شهری بودن یا روستایی بودن ربطی نداره..نمیفهمم چرا مرزبندی میکنین اینچیزارو.اون دختر هم جنده نشد.الان ازدواج کرده و یه پسر سه ساله هم‌ داره و کاملا به شوهرش وفاداره.لطفا پیش داوری نکنید.


    •   mt5791
    • 2 هفته،4 روز
      • 7

    • چند وقت پیش توی تلویزیون ایران یک مستند و بعدش گفتگو گذاشته بود بنام اوباش اینترنتی ( یا شاید اوباش مجازی) برام عنوانش جالب بود و مجابم کرد نگاه کنم کارشناسش خیلی حرفهای قشنگی میزد و طولانی بود بحث سر کامنت افراد توی فضای مجازی پای عکس یا مطلب بود توی تمام صحبتاش فقط یک نکته تکرار بود که ریشه ی این کینه و بد دهنی توی کامنت افرادی که نمیشناسی از حقارت و خشم و کوچک بودن شخص در زندگی واقعی داره...
      پس مرد غمگین و نوسینده های خوب دیگری که توی این سایت باندی ندارید لطفا این افراد را درک کنید بگذارید حداقل اینجا احساس برتری کنند و خشم خودشون را خالی کنند
      و نویسندهای خوبی مثل شما لطفا به کارشون ادامه بدن برای مابقی دوستان که علاقمند به داستان هستند و درک درستی از داستان خوب دارند
      موفق و پایدار باشید


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • مرد غمگین عزیز کامنت کابوس رو جدی نگیر،اون آدم نیست،فرشتس.
      ببین دوست عزیز من خودمم نویسنده هستم و داستان منم چندتا پایین تر از همین داستان جزو همونایی هست که گفتی تیتر داستانت بهشون می ارزه.
      من خودمم بقول خودت تو اتاق بغلی کردم که تو حال داداشش خوابیده بوده.خونه طرف رفتم عمه هاش اومدن دوساعت تو حموم بودم.خونه هم دارم و شب های تابستونم رو پشت بوم میخوابم.پس این ها هیچکدوم دلیل بر دروغ بودن داستانت نیست.ولی ببین رفیق من چند وقت پیش به یکی از دوستان گفتم هرچقدرم داستانت واقعی باشه سعی کن چیزی که یکم شک و شبحه توش هست رو ننویس.
      یه حرفی هم به اون دوستمون که گفت نویسنده ها اکانت فیک میزنن و از خودشون تعریف میکنن و اونایی که بالای ۱۰۰تا لایک میگیرن اگه واقعی بود الان کتاب مینوشتن بگم.
      من خودم به شخصه نه اکانت فیک دارم و نه کتاب دادم بیرون اگه اینجا هستیم واسه سرگرمی و فرار از مشکلات زندگی هستش.تو این داستان کسی بهت فحاشی نکرده ولی منی که الان داستانم صدتا لایک میخوره بیا آدرس داستانم رو بدم برو ببین طرف اصلا نخونده اومده هرچی از دهنش دراومده و لایق خودش بوده گفته.اصلا هم چیزه شاخ داری ننوشته بودم.نوشته بودم ویزیتور هستم و با همکارم دوست شدم.برو ببین چیا گفتن.
      اینجا خیلیا ادعای خدایی میکنن ولی تو دنیای واقعی هیچی نیستن و کسی حسابشون نمیکنه.
      پس بخاطر چهار نفر که بیرون کسی حسابشون نمیکنه از هدفت دست نکش.من الان داستان صدتا لایک خورده همه میگن خوبه دونفر اومدن فحاشی کردن.من باید بخاطر اون دو نفر بیخیال بشم؟؟؟؟
      پیروز و موفق باشی.بیشتر بخونیمت بای


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 2 هفته،3 روز
      • 5

    • آقا حمید دوست من نگفتم به همه،گفتم خیلیا که اونم کار درستی نبود.در شرایط عادی نبودم.چون از گی و محارم و این قبیل کسشرات خوشم نمیاد.مرده متحرک هم تیتر زیباییه هم داستان قشنگی داره.
      حرفاتون رو میپذیرم.هم نظر هستیم.ممنونم که نظر دادین


    •   Caboos1
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • بابا چقد شماها گیر میدید به هم
      حمید سیگاری راست میگه تو اون داستان نوشته بود ویزیتور و فروشنده ی هواپیمای مسافربری بوده و با مهمانداره پرواز آمستردام دوست شده چیزه عجیب غریبی ننوشته بود دیوثا الکی بهش گیر دادن
      مرد غمگین اون دوستمون فک کنم اسمش تایمره نه تیمور


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • عشق منی داداش میدونم داشتم سر به سرت میذاشتم فضا عوض شه.همون که کابوس گفت.پرواز آمستردام خخخخ


    •   lillvampire2
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • خخخخ


    •   زندگی+فانتزی
    • 2 هفته،3 روز
      • 5

    • نویسنده گرامی


      سعی کن با کوچیکترین حرف انقد از کوره درنری
      تو هیچوقت نمیتونی همه رو قانع کنی
      وظیفه تو نوشتنِ
      بُعد منفی نقدهارو نبین
      امیدوارم تجربه بشه برای داستانهای بعدیت
      بسیار سفر باید تا پخته شود خامی....


      لایک
      موفق باشی (rose) (rose) (rose)


    •   _secretam_
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • کارت حوب بود اینو تعداد لایک هاتم نشون میده رفیق .
      اینجا نمیتونی همه رو راضی کنی چون سلیقه ها مختلفه
      امیدوارم ادامشو هم بنویسی
      لایک۲۴


    •   Hooman.esf.59
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • خوب بود
      منطقی، باور پذیر
      بدون غلط املایی یا حداقل من ندیدم
      و اینکه باورش برام سخته یه بچه ی روستایی انقدر خوب بنویسه، بنظرم شما بچه ی شهری و با حال و هوای روستا آشنا، دمت گرم
      ادامشو بنویس


    •   Scott12
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • با دیدن کامنت های شاه ایکس فهمیدم این موجود توانایی گاییدن مغز رو حتی پشت این مانیتور داره. حتی با اینکه کامنت ها به سمت من نبود شخصا دهنم صاف شد. بابا بس کن!
      حاضرم برم اون ساعت کوکی باطری دار رو بسازم .مخ منو با مته سوراخ کردی بشر. مرسی اه


    •   ms18
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • یا دهات ما خیلی دهات بود یا دهات شما خیلی شهر


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو