چشم های او (۲)

    ...قسمت قبل


    مقدمه نویسنده
    سلام، خیلی وقت بود که میخواستم ادامه داستان قبلی رو بزارم اما درس و کار مانع می شد و کم کم بیخیالش شدم اما یکی از دوستان وقتی داستان رو خوند خیلی خوشش اومد و مدام سراغش میگرفت که ادامه داستان رو کِی میزاریم. از قسمت اول زمان زیادی گذشته ولی امیدوارم مثل قسمت اول مورد استقبال قرار بگیره راستش برای قسمت اول تنها سه روز برای نوشتنش وقت گذاشتم اما برای قسمت دوم قصد دارم بیشتر وقت بزارم. اصول نگارشی رو کامل و درست بلد نیستم اما جملات رو شمرده و پر مغز و بدون غلط املایی سعی میکنم بنویسم.
    "علیرام"


    ادامه داستان چشم های او (قسمت دوم)
    با حالتی ناباورانه بهم نگاه می کرد نگاهی کوتاه روی دفتر حساب رو میز انداخت و لبخند کم رنگی روی لبش نشست حالت چشم هاش جوری بود که انگار از چیزی ناراحت یا دلگیره، بهم گفت: میخوای بری؟ با تمام وجود گفتم: نه
    حموم خلوت بود تازه درشُ باز کرده بودن از طرفی وسط هفته بود و معمولا تو سانس خانم ها مشتری کم میومد. زهرا پشت میز نشسته بود، تو فکر بود، آروم کنارش نشستم میخواستم بپرسم خونتون کجا است؟ چندمی؟ مامان من از کجا میشناسی؟ ... اما این سوالات جز کلافه کردنش کاربرد دیگه ای نداشت از طرفی هم اطلاعات درستی بهم نمیداد. بعد از کمی مکث نگاهی بهم انداخت گفت: تنها اومدی اینجا؟ سرم تکون دادم گفت:خب مادرت نگران نمیشه؟ گفتم: خونمون همین کوچه است و بهش گفتم میام بازی کنم...
    لحنش خیلی آروم شده بود و صداش خسته بود، چشماش گودی افتاده بود و آرایشی روی صورتش نبود حتی رژ لبی هم نزده بود. موهاش رو مثل دفعه اولی که دیدمش دم اسبی بسته بود اما ژولیده بودن و نامرتب بودنش از رشته های پراکنده و بیرون زده از کش موش و قسمتی از موهاش که جلوی چشماش افتاده بود معلوم بود و نشون میداد حال چندان درستی نداره.
    من اون آدم رو تا همین یک ماه پیش نمیشناختم اما به قدری برام مهم و دوست داشتنی بود که حتی با همون سر وضعش دلم براش شور میزد.
    پرسیدم: چرا ناراحتی؟ گفتش: چیزی نیست خوب میشم. بلند شد و یکی یکی به حموم ها سر زد و بعد رفت داخل اتاق کوچیکی که تَه راه رو بود در بست.
    هنوز توی راه رو تنها بودم و کسی نیومده بود رفتم پشت دَر تا صداش کنم اما به محض اینکه صدای قدم هام شنید از توی اتاق گفت: میشه بری، مامانت نگران میشه، بعدشم بچه ها اجازه ندارن بدون بزرگتراشون بیان اینجا !
    لحنش تغیر کرده بود نه مثل روز اول مهربون ومتین بود و نه مثل چند دقیقه قبل آروم!
    با ناراحتی از حموم بیرون اومدم، بغض گلوم رو فشار میداد خودم رو رسوندم خونه و رفتم توی اتاق و دَر بستم. تو تمام دنیای بچگیم دخترکی بود که شاید میتونستم باهاش حرف بزنم، شاید میتونست حرفام بفهمه و شاید هم من میتونستم حرفاش رو بفهمم اما اینطور نبود و انگار زهرا هم مثل خیلی از آدم بزرگ هایی که فکر میکردم میتونم باهاشون دوست شم اما در ملاقات های بعدی رفتارشون سرد و بیروح میشد من رو طوری پس میزدن که انگار یک بچه 6 ساله چندان براشون اهمیتی نداره. از طرفی گریه میکردم که چرا اینطوری باهام حرف زد و از طرفی به این فکر میکردم که انگار هیچ آدم بزرگی مثل خانواده خود آدم قرار نیست باهاش خوب و مهربون رفتار کنه(تازه اونم بعضی موقع ها!) از شانسم مامانم خونه همسایمون بود و وقتی اومد حالم بهتر شده بود و صورتم شسته بودم مشغول خوندن کتاب داستانی که برادرم برام خریده بود شده بودم. کتاب در مورد دختر بچه ای بود که توی شهر گمشده بود و نمیتونست نامادریش رو پیدا کنه. تک تنها تو شهر بزرگی مثل پاریس گیر افتاده بود نمیتونست راه خونه رو پیدا کنه، مجبور بود با دزدی شکمش رو سیر کنه و بعد ها تو یه کارگاه عروسک سازی که توش فقط بچه ها کار میکردن، مشغول شده بود...
    نمیدونم چرا ولی دخترک مدام من یاد زهرا مینداخت موهای روشنش، شخصیت مهربونش و زیباییش همه همه بیشتر زهرا رو به خاطرم میاورد.
    از اون روز به بعد دیگه با مادرم حموم نمیرفتم تا زهرا رو نبینم، چند وقت بعد دَم دَم های عصر بود که تازه از کوچه اومدم خونه دیدم مادرم داره لباس بیرون رو میپوشه. پرسیدم میری خونه خاله؟ گفت: نه، گفتم: میری پیش نَنه؟ گفت: نه گفتم: پس کجا میری؟ گفت میرم پیش دوستم قبلا همکلاسی بودیم میای بریم؟ کسی خونه نیست تنها میمونیا...
    میدونستم دوستای مامانم همسن مادرمن و کاری جز وراجی با هم ندارن، و مجبور بودم مدت ها تو یه اتاق به حرفای عجیب غریبشون گوش بدم تا بالاخره مادرم راضی شه که بره تازه اونم با این حرف که آره شوهرم از سر کار میاد باید واسش شام بزارم، یعنی اگه شوهر بچه نداشت میخواست تا قیام قیامت با طرف حرف بزنه.
    درجواب مادرم گفتم: نه نمیام، گفت: چرا؟ حوصلت سر میره؟ گفتم: اوم، گفت: یه دختر داره هم اهل بازی با بچه هاس هم شیرینی میپزه برو با اون بازی کن، با خودم فکر کردم دختری که همسن خودم باشه شیرینی هم بپزه حتما دوست خوبی میشه در ضمن میشه باهاش بازیم کرد... ( هیچ منطقی تو اون لحظه در من نمیگفت مگه میشه یه دختر بچه شیرینی بپزه!!)
    گفتم: باشه میام پس...
    هوا تازه داشت خنک میشد و آفتاب کم کم داشت میرفت، یه خیابون بالاتر رسیدیم به خونه دوستش در زدیم رفتیم تو بر خلاف انتظارم که فکر میکردم یه خونه سه طبقه نوساز هست، خونه ای کلنگی ویلایی بود که یه طبقه هم بیشتر نداشت. حیاط بزرگی داشت و در ورودی خونه ته حیاط بود، مزائیکاش خیلی قدیمی بودن و خیلی هاشونم رنگ و روشون رفته بود و بعضی هاشونم شکسته بود با این حال حیاط تمیزی بود خبری از آت آشغال و فضله پرنده نبود باغچه نسبتا کوچیکی وسط حیاط که درخت آلبالو کوچیکی توش کاشته بودن چند تا گل داوودی هم تو حاشیه درخت بودن، گلدون های زیادی هم کنار باغچه قرار داشتند. از گل ها قاشقی تا گل رُز کنارباغچه چیده شده بود و معلوم بود صاحب خونه خیلی گل دوست داره و به خوبی هم ازشون مراقبت میکنه. به جلو در خونه رسیدیم که خانومی قد بلند و با پوست روشن و بشاش و همچنین روسری قرمز و کت دامن زرشکی و جوراب مشکی ساق بلندی در باز کرد و ازمون استقبال کرد، همسن مادرم بود اما به نظر شکسته میومد، سَر وضعش تمیز بود لحن حرف زدن و برخوردش مودبانه و صمیمی بود. بعد از حال احوال با مادرم دخترش صدا زد، زهرا بود، همون دختر حمومی! دخترکی با قدی به مراتب بلند تر از مادرش و لباس حلقه ای مجلسی سفید رنگی که روش گل های آبی کم رنگی نقش بسته بود و تا زانوش رو پوشیده بود و از زانو به بعد چیزی جز پوست بدنش نبود، وارد پذیرایی شده بود با نگاهی کوتاه به من بلافاصله به استقبال مادرم رفت و باهاش سلام علیک کرد و بعدش دوباره نگاهش بهم انداخت، این دخترک رویایی کجا اون دختر ناراحت و خسته اون روز کجا حتی از روز اولش هم قشنگ تر شده بود، موهاش بر خلاف دفعه قبلی آراسته مرتب بود و صورتش با اینکه آرایشی نداشت اما با نشاظ و زیبا به نظر میرسید. من مات مبهوت این دختر شده بودم که اصلا متوجه نشدم که مامانم و دوستش دارن به من نگاه میکٌنَن که همچنان با تمام وجود به این دخترک خیره شدم.
    پایان قسمت دوم


    نوشته: علیرام

  • 0

  • 2




  • نظرات:
    •   صدف هستم
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • کجاش سکسی بود؟


    •   صدف هستم
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • کجاش سکسی بود؟


    •   صدف هستم
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • کجاش سکسی بود؟


    •   lady_darkness
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • صدف یکبار هم بگی نویسنده بدبخت میفهمه :-/
      خوب شد بزرگ علوی مرد و اسکی رفتن روی اسم کتابشو ندید:-|


    •   صدف هستم
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • خودش اینجوری شد هه


    •   تخم هایش
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • تخم های من


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • من هنوز منتظر چشم های اویم‌ داستانت تم سکسی نداشت البته همه چیز سکس نیس


    •   سعید تبریزی
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • خوب بود بد نبود
      فقط یه ایراد کوچولو بگم کمتر پسر شش ساله ای میتونه کتاب داستان اون مدلی بخونه


    •   ehsan9705
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • به نظرت بچه شیش ساله انقدر جزئیات یادشه؟
      سواد داره؟
      بعد اصلا چقدر این چیزا براش مهمه؟
      ببین اخوی من یه پسر 12 ساله دارم یادش نمیاد سه ماه پیش کجا بوده و چی کار کرده بعد تو میای از خاطرات حموم نمره می‌گی؟
      فحشت نمی‌دم چون نمی‌دونم تهش قراره چی بشه ولی پیشنهاد می کنم همین جا کارو متوقف کنی و ادامه ندی چون اگه با همین فرمون بری جلو سرورای شهوانی رو می‌کنن تو کونت
      ااا فحش دادم ببخشید حواسم نبود
      اگه اذیت میشی بگم درش بیارن


    •   Artemisi
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • جالب و متفاوت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو