کیوتیسم (۱)

1399/11/16

سلام خدمت دوستان گل شهوانی
نکته ای کوتاه رو لازم دونستم تا درباره متن مبهمی که پیش روی شماست عرض کنم، این داستان مقدمه ای بر یک داستان اپیزودی و طولانی هست که در حال نوشتن اون هستم و پیش زمینه ای از شخصیت های آینده و همچنین کاراکتر اصلی به مخاطب میده و صرفا جهت آشنایی دوستان با فضا و بخشی از شخصیت هاست، امیدوارم که مورد پسند باشه🖤


سرم توی تبلتم بود و داشتم بازی میکردم که با صدای مادرم به خودم اومدم.

-پارسا، پارسا با توعم، بلند شو، باید حاضر بشی، داریم میریم مهمونی سهیل و سیما، وقتی وارد میشیم میخوام مثل یه آقا به نظر بیای و با بچه بازیات آبرومونو نبری، بعد از 15 سال از آمریکا برگشتن، زشته جلوشون بد به نظر بیایم.
+چشم مامان

رفتم جلوی آینه به خودم نگاه کردم، میدونستم یه دختر کلاس 7 امی دارن و قبلا عکساشو توی پیجش دیده بودم، با 15 سال سن چیز زیادی از دختر و دختربازی سرم نمیشد اما از دیدن چهره بیبی فیس طناز حس خوبی می گرفتم و سرگرم احساسات بچه گونه خودم بودم.

پیرهن مردونه سفید، یه کت مشکی و یه شلوار راسته مشکی تنم کردم، یکی از عطرهای تلخ بابامو به خودم زدم تا شاید جذاب به نظر بیامو بتونم نظر طنازو به خودم جلب کنم، شونه ای به موهام زدمو دم در حاضر شدم.

کنار یه ساختمون لوکس توقف کردیم، پدرم کد آیفون رو وارد کرد و در باز شد، طبقه آخر از آسانسور پیاده شدیم و پدرم با کلی ذوق به سمت پسر خالش سهیل رفت و احوال پرسی گرمی با هم کردن، همچنین مادرم با سیما، سلام گرمی همراه با خجالت کردم و وارد شدم، راهروی نسبتن درازی بود که در سمت راست پذیرایی و سمت چب آشپزخونه و هال مربعی کوچیکی دیده میشد، دختری مو مشکی با لباس دخترونه آبی نسبتا بلندی پشت چهارچوب اتصال هال به آشپرخونه نگاهمو به خودش جلب کرد، صورتش پشت ستون بود و فقط یکی از چشماش رو میدیدم، با نگاه من خودشو پشت ستون قایم کرد، پوزخندی زدمو احتمال میدادم طناز باشه، به سمت پذیرایی رفتم و روی یکی از صندلی های استیل قدیمیشون جا خشک کردم، همه گرم صحبت بودن و منم گوش میدادم و ازحرفای بزرگونه حالم بهم میخورد، کسل شده بودم که سیما لبخندی زد و گفت:

-بیا طناز جان بیا، مهمونا منتظرت بودن دختر قشنگم

سرمو برگردوندم و از سرتاپا بهش نگاهی انداختم، لباس آبی ای که تنش بود تا بالای زانوهاش بود و خط سینه های تازه رشد کردش دیده میشد، هرچند که اونقدری بزرگ نشده بودن که لباس توی تنش وایسه و گشادی میکرد. چشمای تیله ایش از مظلومیت برق میزدن و از خجالت لپاش گل انداخته بود، انگار نه انگار توی آمریکا بزرگ شده باشه، شایدم خجالتش از ما ایرانیا بود…

بعد از مدتی نشستن، بقیه مهمون ها هم سر رسیدن و چندتا از دوستای طناز که به جز کیانا اسمی از بقیه به خاطر ندارم وارد مجلس شدن، به پیشنهاد مادرش ما بچه ها به سمت هال رفتیم و اونجا سر صحبت همه باز شد، تنها پسر جمع بودم و احساس غریبی میکردم، طناز متوجه معذب بودنم شد و کنارم نشست، زد به شونم

-بچه ها، یکمم به پارسا محل بدید،گناه نکرده نشسته توی جمع خاله زنک ما که
+طناز بیخیال، من محکوم به سکوتم توی جمع شما زنا

همه خندیدیم و احساس بهتری پیدا کردم، سنگینی نگاه کیانا که اونم 9 ام و هم سنم بود رو روی خودم احساس میکردم، به روی خودم نیاوردم و کل دقتم روی حرکات ظریف طناز قفل شده بود، اینورو اونور میرفت و با هیجان و پرانگیزه بود، یه دختر شاد مهربون، دقیقا آدمی که معیارم و کل تصوراتم شده بود، یه احساس بچه گانه و احمقانه…

بعد از صرف شام دور میز مجللی که چیده شده بود، به پیشنهاد یکی از بچه ها فیلمی گذاشتیم و مشغول دیدن شدیم، طناز روی قسمت ال شکل مبل لم داد و بالشی زیر سرش گذاشت و منم کنارش نشستم، شاید 30 دقیقه هم از فیلم نگذشته بود که به طناز نگاهی کردم و با مظلومیت به خواب رفته بود، به دخترا اشاره کردم که آروم تر با اون همه مهارت و استادی فیلمو نقد کنن، فیلم تموم شد و دخترا به سمت اتاق طناز رفتن، کیانا ازم پرسید که میام یا نه، گفتم میخام تلفن صحبت کنم، برید منم میام، وقتی مطمئن شدم كسي جز خودم نمونده، صورتمو به لپ طناز نزدیک کردم، دستی روی گونه اش کشیدم و بوسه کوچیکی به لپ قرمزش زدم، پتوشو کمی روش کشیدم، نفساش به گردنم برخورد میکردن و احساس گرمای خاصی رو بهم منتقل می کردن، از بالای لباسش نگاهی به خط سینه های کوچیکش کردم و وسوسه شدم، دستمو آروم روی گردنش کشیدم، منصرف شدم، خودمو عقب کشیدم و از جام بلند شدم و به سمت اتاق رفتم و با دخترا مشغول صحبت شدیم.

بعد از اون شب دیگه طنازو ندیدم، دوباره از ایران رفتن و ارتباطشون باهامون کم شد، پدرش سهیل و مادربزرگم به مشکلاتی خوردن و ارتباطمون به طور کامل قطع شد، ارتباطم از طریق فضای مجازی با کیانا قطع نشد، دوست نبودیم اما توی اینستاگرام همدیگرو فالو میکردیم، نهایتا همدیگرو لاکی میکردیم، کی میدونست دختری که حتی بهش نگاه هم نمیکردم قراره چطور احساساتمو متحول کنه و منو با یه دنیای جدید و من جدید آشنا کنه…

با پس سری محکمی از خواب سنگین تابستونیم بیدار شدم، چشمامو با مشت مالوندمو به دوتا تخته سیاه کنار هم و کلاس خالی خیره شدم، از سرمای زیاد کولر گازی کل بدنم خشک شده بود، ایلیا رو بالا سرم دیدم که با خنده هاش روی اعصابم رژه میره.

-از وقتی خوابیدی سعیدی یک سره بهم میگفت بیدارش کن تا نیومدم با چک و لقد پرتش کنم دم دفتر محمدزاده، گفت ریاضی یازدهم سخته بعدا مشکل میخوره از دانش آموز خوبی مثل علی پارسا توقع همچین رفتاری نمیره، اونم ته کلاس
+کص ننش،سعیدی ای که بعد 1 سال کلاس هنوزم بهم میگه علی پارسا باید بره بمیره، برنامه امروز چیه؟ همون کافه روبروی پارک ملت؟
_ آره فکر کنم، بچه ها گفتن فضای راحتی داره، قلیوناشم قیمتای خوبی دارن، شیکای نابی سرو میکنه، امتحانش ضرر نداره.

از جام پاشدم و کولمو روی کولم انداختم و از کلاس بیرون زدم، از سراشیبی تند حیاط مدرسه پایین اومدیم و با مهدی و سورنا سوار ماشین ایلیا شدیم، طبق عادت و از سر کیرکلفتیم جلو نشستم و پنجررو پایین کشیدم، همیشه از داشبورد 206 بدم میومد، یه طوریه، انگار خودشو میگیره، شایدم باعث تنگی نفسم میشه، شایدم باد هوای تابستونی اونقدری گرمه که با فحش بچه ها به ناچار پنجررو بالا کشیدمو کولرو روشن کردم و علتت تنگی نفسمم همین بود!

نبش کوچه کاج آبادی پارک کردیم و وارد کافه شدیم، فضای مشکی و زرد مدرن و امروزیش منو شاداب کرد، با بچه ها گرم صحبت بودیم، از درس، از کصایی که تور میکردن و بدون کوچک ترین عذاب وجدانی و با قضاوت هاشون اونارو جنده و هرزه خطاب میکردن، تنها دلیلی که میومدم توی جمعشون ایلیا بود، صمیمی ترین دوستم بود، شایدم براش بیشتر از یه دوست ارزش و احساس قائل بودم، نمیدونم…

همزمان با کامی که از قلیونم گرفتم صدای گوشیم بلند شد
+جانم مامان
-پارسا جان سلام عزیزم، هرموقع تونستی برگرد خونه که کلی کار سرم ریخته
+چی شده خبریه؟

خبر مرگت تولد مامانیه، بریم خوشحالش کنیم، بیا ببر منو خرید کنیم براش دیر میشه
+چشم الان راه میوفتم
با بچه ها خداحافظی کردم و از کافه بیرون زدم، از ولیعصر به سمت تجریش قدم میزدم و توی حال خودم بودم، صدایی آشنا صدام کرد، سرمو برگردوندم، چشمای معصومشو دیدم و به دیدم آشنا بودن، نزدیک تر رفتم و دست تکون داد و دوباره با ذوق و شوق صدام زد، باورم نمیشد کیو میدیدم، رفتم سمتش و با چشمای گرد شده از تعجب گفتم : کیانا خودتی؟
گفت : معلومه که خودمم پارسا کوچولوعه، کی میخواستی باشه ؟!

ادامه…

نوشته: پارسا


👍 8
👎 3
6501 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

790026
2021-02-04 00:58:22 +0330 +0330

با رفیقان نشستیم شبی را 😂 شبی تا سحر فانتزی گفتنی را 😁 ای درغیا که گاز پیک پیک تموم شد 😁 چس ناله های بعدش شروع شد 😏
.
همای ولگرد

1 ❤️

790032
2021-02-04 01:05:12 +0330 +0330

دوبار ارسال کردی…

1 ❤️

790048
2021-02-04 01:18:20 +0330 +0330

داستان تکرار شده. از ادمین بخواه که اصلاح کنه…


فضا سازی ابتدایی داستان خوب بود. به غیر از یک دیالوگ غیر واقعی که قطعا کَسی از این دیالوگ توی اون شرایط استفاده نمی‌کنه، بقیه فضا سازی، منطقی و درست بود. البته می‌تونستی با جزییات بیشتری مهمونی رو شرح بدی. اما به هر حال برای تجربه اول خیلی خوب بود. فضا سازی قسمت دوم داستان و اونجایی که روای اول شخص، با دوست‌ها و هم کلاسی‌های خودشه کمی ضعیف بود. فکر کنم عجله کردی. در کل طبق متن داستان و اینکه اصل نگارش رو در خیلی جاها رعایت کرده بودی، قطعا استعداد نوشتن رو داری. برای موضوع داستان هم که باید صبر کرد و بقیه‌اش رو خوند…

2 ❤️

790142
2021-02-04 15:55:40 +0330 +0330

نه لایک نه دیس،ببینیم ادامه اش چی میشه

1 ❤️

790183
2021-02-04 23:20:07 +0330 +0330

سلام و درود پارسا ❤️

ممنون از داستان خوبت، ادامه بده و قسمت های بعدی رو هم بنویس و هرگز نا امید نشو.

آرزو موفقیت، artemis25 ❤️

1 ❤️







Top Bottom