از سکس تا عشق ممنوعه (۲)

    ...قسمت قبل


    چشمهایش را که گشود سیل عظیمی از نور به چشمانش هجوم آورد.بیژن حال خود را روی تخت بزرگی می‌دید که در اتاق بزرگ و مجللی قرار داشت.نور از پنجره بزرگی که دورنمایی از شهر را از دور نشان می‌داد داخل می‌آمد.حدس زد که باید در اتاقی باشد که از سطح زمین فاصله زیادی دارد.
    ذهنش گنگ و در سیاهی مطلق بود.سعی کرد روی پارچه‌های سفید تخت نرم غلتی بزند؛متوجه بالاتنه برهنه‌اش شد.خاطرات کم کم داشتند به ذهنش شارش می‌کردند.در این مورد که آنجا چه می‌کرد؛حدس و گمانی نداشت.
    صدای ظریف دخترانه آشنایی از کنار تخت گفت:«بالاخره بیدار شدی!»
    بیژن متعجب و سراسیمه تن سنگینش را روی نرمی تخت چرخاند.دستانش را ستون بدنش کرد و در حالی که سعی می‌کرد بنشیند منیژه را دید که روی یک صندلی_که دست کمی از تخت شاهی نداشت_نشسته بود و بالاتنه لخت او را نظاره می‌کرد همچنان که لبخند شیطنت‌باری روی لبانش نقش بسته بود.دوباره سخن گفت:«آهای!کجا هستی؟حواست هست؟!»
    بیژن گیج و منگ پاسخ داد:«من....من کجایم؟....اینجا چه میکنم؟...ک...کجاست اینجا؟»
    صدای خنده منیژه در فضا طنین انداز شد:«به گنگ دژ،پایتخت توران‌ زمین خوش آمدی!اتاق من است!دوستش داری؟!»
    بیژن ناله خفه‌ای کرد و دستانش شل شدند؛روی تخت ولو شد و چشمانش را بست.به خودش لعنت می‌فرستاد که به پیشنهاد گرگین عمل کرده بود.دائما آرزو می‌کرد که ای کاش این‌ها بیش از یک خواب نبودند.
    چشمانش را دوباره باز کرد و همچنان همانجا بود.منیژه بی هیچ حرفی همچنان به او نگاه می‌کرد و منتظر بود واکنش او را ببیند.
    بیژن نالید:«چه کار کردی تو؟....چه کار کردی؟»
    تن صدایش بالا تر رفت،طوری که به فریاد تبدیل شد:«میفهمی چه کار کردی؟»
    منیژه خیزی برداشت و در حالی که روی بیژن خم شده بود دستش را روی دهان او گذاشته بود که بتواند از صدای او کم کند هر چند چندان موفق نبود.آهسته گفت:«آرام باش!چه خبرت است دیوانه؟میخواهی سر هر دویمان را به باد بدهی؟»
    ابروان بیژن درهم کشیده شد و دهانش از زیر دست منیژه کلمات نامفهوم گنگی ادا کرد.صورت منیژه سریع حالت جدی خود را از دست داد.خنده‌ای کرد و دستش را از روی دهان بیژن برداشت.بیژن نفس عمیقی از هوا گرفت و گفت:«مگر کسی نمی‌داند که من اینجایم؟!»
    این بار نوبت ابروهای کشیده منیژه بود که خم در آنها جا خوش کند:«اگر کسی می‌دانست که الآن آسوده در اتاق دختر افراسیاب نبودی.بودی؟»
    بیژن نفس عمیق دیگری کشید.خیالش کمی آسوده شده بود.نگاهی به شهر پایین پنجره انداخت.خانه های کوچک ناشی از بلندی قلعه لرزی در تنش انداخت. پرسید:«چطور می‌شود مرا بدون اینکه کسی خبردار شود اینجا آورده باشی؟اصلا بگو بدانم،این دیوانگی ها برای چیست؟»
    دختر پاسخ داد:«تو را در صندوق پارچه‌های پیشکشی قرار دادیم و صندوق را هر دفعه تا درون اتاق من حمل می‌کنند.تو را اینجا آوردم که روزی چند از روزمرگی رهایی یابم؛خودت نشان دادی که خیلی کارها بلدی...»
    بیژن چندان متوجه حرفهای منیژه نمیشد تا آنکه منیژه لب‌هایش را به لبان بیژن نزدیک کرد.بیژن سریع صورتش را عقب کشید و چنانکه یاد موضوع مهمی افتاده باشد سراسیمه پرسید:«خنجرها...خنجرهایم...»
    دختر به میز لب پنجره اشاره کرد.بیژن در میز دقیق شد.دو مچ بند و خنجرهایش را دید که لای پارچه‌ای ابریشمی،نوری که از پنجره داخل می‌شد بازتاب می‌کردند.
    دختر مجال حرف دیگری نداد.بدنش را که روی بیژن خم شده بود از روی صندلی بر بدن برهنه بیژن سراند و سریع و آتشین لبهای سرخش را روی لبهای او گذاشت و شروع به مکیدن کرد.
    خاطرات روز گذشته در ناخوداگاه بیژن زنده شد و بی اختیار دستهایش روی لباس آبی رنگ دختر رفت تا آن را کنار بزند و بدن سفیدش نمایان شود.
    همچنان در حال بوسیدن هم بودند و دستان منیژه هم بیکار نبود و روی تن عضلانی بیژن جولان می‌داد.موهای بور دختر روی صورتش ریخته شده بود اما نمیتوانست جلوی رد و بدل کردن بوسه‌هایشان را بگیرد.دست راست بیژن روی سینه‌های منیژه بود و تا می‌توانست آنها را فشار می‌داد و سعی می‌کرد از روی لباس هم که شده از نرمی‌شان لذت ببرد.دست چپش به سمت ران دختر می‌رفت.
    لبهای داغ و دندان‌های نیش دختر که با شور و حرارت لبهای بیژن را لمس میکرد؛آنها را به خون انداخته بود.دختر وحشی و رام نشدنی روی تن بیژن خود را حرکت می‌داد و سعی می‌کرد سطح تماس بدنشان را بیشینه نگه دارد.
    بیژن سراغ گردن دختر رفته بود و منیژه هم موهایش را با یک حرکت سر یک طرف جمع کرده بود تا بیژن بهتر بتواند بوسه ها و دندانش را بر گردنش بنشاند.
    منیژه هم گاه گاه جواب دندان‌های بیژن را با بوسه‌هایی روی گونه‌اش پاسخ می‌داد.
    نفسهایشان دوباره تند شده بود چنانکه به نفس نفس زدن افتاده بودند.
    دو دست بیژن حال رانهای دختر را سخت می‌مالید؛سعی داشت دستانش را بالاتر بیاورد.پیش از اینکه موفق شود،منیژه ناگهان لب از لبهایش کند در حالی که صورت هر دو خیس از عرق بود و نفس نفس می‌زدند.نگاهشان در نگاه هم قفل بود.منیژه لبخندی زد و سریع دست روی کیر سفت شده بیژن گذاشت که به سنگ می‌مانست.با این کارش‌ برق از سر بیژن پرید و آه ممتدی کشید.
    لبخند دختر روی صورتش پهن شد.با یک حرکت خود را عشق کشید و روی پایین‌ تنه بیژن دراز کشید.دست به سمت کمربند چرمی او برد و سعی در باز کردن آن کرد.زمانی در تلاش او برای باز کردن کمربند گذشت که دستان بیژن هم به کمکش آمدند و سرانجام کمربند قهوه‌ای رنگ باز شد.
    دختر دست انداخت و کیر بیژن را در دست گرفت.نگاه شهوت آلودی به آن انداخت و لبخند شیطنت‌بارش را برای چندمین بار به لبان سرخش آورد و سپس لبهایش را روی کیر بیژن قرار داد و آرام در دهانش فرو برد.گرمای دهان دختر و نرمی لبهای سرخش باعث شد بیژن دوباره آه بکشد.
    منیژه شروع به حرکت دادن کیر او در دهانش کرد و به آرامی آن را در دهانش بالا و پایین می‌کرد.
    بیژن از صورت زیبا و سفید او که بی پروایی در آن موج می‌زد لذت می‌برد.دست در موهای بورش کرد و سعی داشت دنباله خط سینه‌اش را دید بزند.
    با دست چپش که در موهای منیژه بود با او در بالا و پایین رفتن همراهی میکرد.
    دختر نفسهای عمیقی از هوا میگرفت و‌ در حالی که سرعتش بیشتر شده بود با ولع کیر او را می‌مکید.
    زبانش را روی سر کیر او حرکت می‌داد و سعی می‌کرد تا می‌تواند به او لذت بدهد و خود لذت ببرد.لبهایش روی کیر او لیز می‌خوردند و گاه گاه سر کیرش را ته حلقش حس می‌کرد و آه کشیدن های بیژن را که فاصله‌شان از هم کم شده بود را می‌شنید.
    کیر را از دهانش بیرون آورد و شروع به بلعیدن هوا کرد و همزمان کیر را در دستش گرفته بود و تند تند بالا و پایین می‌کرد.به چشمان بیژن نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد در حالی که دستش را در طول کیر او جابجا می‌کرد.
    بیژن سر او را تند نوازش می‌کرد.تصمیم گرفت بالاتنه دختر را لخت کند که صدای جیغی بیرون از اتاق آنها را متوقف کرد.
    هر دو ساکت شده بودند و صدای ضربان قلبشان اتاق را پر کرده بود.
    بیژن با چشمانش از منیژه خبر می‌‌خواست و‌منیژه هم در بی‌خبری دست کمی از او نداشت.
    لحظاتی در سکوت و سکون گذشت.خیالشان کم کم داشت آسوده می‌شد که چند مشت محکم و مردانه به در کوفته شد.صداهایی که دل هر دو را خالی و خالی‌تر می‌کرد.بیژن سریع مشغول بستن کمربندش شد.
    منیژه همچنان روی تخت خشکش زده بود و بهت زده،نمی‌دانست چه‌کار باید انجام دهد.
    صدای مشت‌های قطع شده بود.بیژن داشت دنبال نقشه‌ای در سرش می‌گشت و راههای مختلف را در ذهنش امتحان می‌کرد بلکه راهی بیابد و با همکاری منیژه عملی‌اش کند.


    ناگهان در با صدای مهیبی از جا کنده شد.بیژن پیش از هر چیز به سمت خنجر‌های روی میز خیز برداشت و منیژه در حالی که رنگ از رخش ‌پریده بود؛لرزان فریاد زد:«عمو!»


    بیژن با خنجرها گارد دفاعی گرفته بود و آماده هر چیز؛مردی را نظاره می‌کرد که همراه با چند سرباز داخل اتاق شده بود.زمانی نگذشت که بیژن مرد را از روی زخمی که جای چشم چپش قرار داشت بشناسد.نام او را بلند به زبان آورد:«گرسیوز!»
    از بزرگان سپاه ایران درباره او شنیده بود.گرسیوز برادر و وزیر جنگی افراسیاب،شاه توران بود.
    گرسیوز قدمی جلو آمد و در حالی که با چهره در هم کشیده و منزجر به منیژه روی تخت و بالاتنه لخت بیژن می‌نگریست،شمشیرش را با صدای تیز گوشخراشی از قلاف بیرون کشید و هوا را شکافت.منیژه جیغی کشید و گرسیوز گفت:«پسر جان!نه تو قارن رزم‌زن و پدربزرگت گودرز هستی که مانند آنها خنجرشان را در دست گرفتی؛و نه من آن جوجه سربازهایی هستم که تا به امروز به رزم دیدی.»
    بیژن با اضطرابی که در صدایش موج میزد خطاب به منیژه فریاد زد:«گرگین کجای قلعه قرار دارد؟!»
    منیژه در حالی که وحشت کرده بود،لرزان زیرلب گفت:«همان دیروز رفت!»


    بیژن را روی دو زانویش نشانده بودند و دستانش را از دو بازو به هم بسته بودند.دانه های عرق روی صورت پر زخمش به پایین سر می‌خوردند.صورتش پر از زخم‌های ریز و درشتی بود که روی بدنش هم جا خوش کرده بودند.
    سرش را پایین انداخته بود و از هیبت شخصی که جلوی رویش میدید وحشت کرده بود.مردی که فقط سه نفر از سران سپاه ایران صورتش را بدون نقاب سیاهش دیده بودند:(پدربزرگش گودرز،رستم و طوس فرزند شاه نوذر).
    از حال منیژه هم هیچ خبر نداشت.فقط خودش و افراسیاب و گرسیوز در بارگاه شاه بودند.همه را گرسیوز بیرون کرده بود.
    افراسیاب در حالی که سراپا سیاه‌پوش بود و پارچه ای سیاه گردنش را نیز پوشانده بود؛شمشیر سیاه‌رنگش را دست چرخی دوباره داد.
    غرید:«هر دو را بدهید جلاد سر ببرد.هم این بی شرف را و هم منیژه را.»
    گرسیوز که با تصمیمات شاه آشنا و موافق بود؛چشمی گفت و وحشت در دل بیژن بیش از پیش دمیده شد.نفسهای بیژن به شماره افتاده بودند و به سختی تنفس می‌کرد.به آسانی ریزش دانه‌های عرق از روی صورتش را حس می‌کرد‌.گرسیوز به سمت او قدمی بر داشت که درِ بارگاه تقریبا تاریک افراسیاب با صدای مهیبی باز شد و صدای پیرمردی که با صدای قدمهای تندش ادغام شده بود گفت:«گرسیوز!بیرون!شاه را باید خصوصی ببینم.»
    بیژن چهره منزجر گرسیوز را دید که از نفرت در هم رفت؛اما جرعت برگشتن و دیدن پشت سرش را نداشت.
    افراسیاب دست به ریش خاکستری‌اش که نور مشعل‌های سرخ روی آن می‌تابیدند می‌کشید و منتظر بیرون رفتن گرسیوز بود.بیژن در تعجب بود که این کیست که این‌چنین به وزیر افراسیاب حکم می‌کند.
    لَختی بعد گرسیوز دست از نگاه‌های کینه‌آلودش برداشت و به سمت درب خروجی حرکت کرد.


    بعد از اینکه صدای بسته شدن در بارگاه دوباره شنیده شد،پیرمرد که مو و ریش سفید بلندی داشت جلو آمد.
    افراسیاب در حالی که سعی می‌کرد گفتارش حافظ غرور و توأم با احترام باشد گفت:«درود بر پیران،خردمند توران»
    پیرمرد گفت:«درود یزدان بر شاه افراسیاب؛شنیدم چه شده،خودم را رساندم که اگر کمکی از دستم...»
    افراسیاب حرف او را قطع کرد:«همه چیز خوب و آرام است.دستور اعدام هر دو را دادم.»
    پیران در حالی که سعی می‌کرد آرامشش را حفظ کند به شاه توران که تکیه بر تخت سنگی‌اش داشت گفت:«اما ای شاهنشاه،اندیشه باید دراز باشد؛اگر ایرانیان به بهانه انتقام همین پسر گیو به توران لشکرکشی کنند چه؟»
    افراسیاب سینه ستبر کرد و گفت:«خب بکنند.این همه سال کردند و جز مرگ شش پادشاهشان؛هیچ عایدشان نشد. من همیشه آماده ام که فراهم کنم لشکری گرز دار؛از ایرانیان برآرم دمار.»
    پیران میدانست بحث درباره صلح فایده ندارد.بیژن سرش را پایین انداخته بود منتظر بود نتیجه گفتگو را بشنود.
    پیران این بار دست روی موضوعی دیگر گذاشت:«دفعه قبل که به خام گفتار برادرت گرسیوز عمل کردی،سیاوش به ناحقی که فرمان تو بود کشته شد؛خاطرت هست؟می‌خواهی سیاوش دیگری را بکشی؟»
    افراسیاب در فکر شد،سرش را پایین انداخت و سعی می‌کرد غم آلوده به خشمش را تسکین دهد.سرش را تکان تکان می‌داد.بیژن دمی سرش را بالا آورد و صورت افراسیاب را دید که پر از درد شده بود.
    افراسیاب غرشی کرد و گفت:«حکم من این است؛نوه گودرز را در چاهی خارج از شهر زندانی کنید و تخته سنگی بر آن بگذارید که ده مرد جنگی نتوانند بلند کنند؛منیژه را هم از کاخ بیرون کنید تا عبرتی باشد برای بقیه که بدانند شاه از گناه دختر خود هم نخواهد گذشت.»
    پیران گفت:«درود بر تدبیر شاه افراسیاب،نوه تور و نواده شاه جهان فریدون فر»
    افراسیاب سری تکان داد و به فکری فرو رفت که پیران دوباره در سرش انداخته بود:«سیاوش»


    پیران به سمت بیژن حرکت کرد،کنار او زانو زد و سرش را به گوش او نزدیک کرد:«پدرت گیو وقتی برای بردن شاه امروزتان کیخسرو،پسر سیاوش به توران آمد؛از قسمش برای ریختن خون من گذشت؛این ادای دِین من بود به او.»
    سپس برخاست و در مقابل چشمان متعجب بیژن به سمت خروجی بارگاه حرکت کرد.


    یک سال بعد
    باران بهاری شدیدی باریدن گرفته بود.سوز سرمای اسفند همچنان در سال نو حضورش را بر جهان تحمیل می‌کرد.منیژه در حالی که لباس کلاه‌دار گشادی به تن کرده بود لب چاه ایستاده و طنابی که به آن سبدی را بسته بود درون چاه می‌فرستاد.از سوراخ کوچک کنار سنگ بزرگ لب چاه؛بلند گفت:«این را امروز بخور قوت بگیری بیژنم!وقتی بیرون بیایی باید همانطور قوی باشی؛بازوهایت را نیاز داری»
    صدای شکسته بیژن که گویا صدسال پیر شده بود و به سختی از درون چاه بیرون می‌آمد گفت:«بیرون بیایم؟تو هنوز به بیرون آمدن من امید داری؟»
    منیژه در حالی که سرما با قطرات سرد باران به تنش نفوذ می‌کرد سعی کرد سخنی بگوید؛اما چیزی برای گفتن نیافت.گفت:«این مرغ بریان را گروهی که از کشور شما آمده بودند به من بخشیدند...می‌دانی...»
    بیژن وسط حرف او پرید:«چه از چاه بیرون بیایم و چه نه؛بدان که دوستت دارم؛آن اوایل عاشقت نبودم،تو هم عاشق من نبودی؛فقط هوس زودگذری بود که این چاه تبدیل به عشقش کرد.اینکه ما حالا فقط همدیگر را داریم تبدیلش کرد به عشق.اگر از این چاه بیرون نیایم باز هم از ان خشنودم که مرا عاشقت کرد منیژه.»
    اشک در چشمان منیژه جمع‌ شد.نمیدانست قطرات باران روی صورتش است یا اشک از چشمانش جوشیده.شروع به جمع کردن طناب و بالا کشیدن سبد خالی شده کرد.
    صدای بیژن از قعر چاه او را صدا کرد:«منیژه!»
    پیش از آنکه دختر پاسخ دهد بیژن دوباره گفت:«منیژه این مرغ بریان را از که گرفتی تو؟!»
    و صدای قهقهه بیژن که از آن شادی می‌بارید در چاه و تمام دشت طنین انداز شد.


    ادامه...


    نوشته: Y.m

  • 47

  • 2




  • نظرات:
    •   amiiir_h
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • من چیزی از علائم نگراشی سرم نمیشه چون هیچ وقت از ادبیات خوشم نمیومد و نمیاد..درمورد این موضوع بچه ها بت گوش زد میکنن..اما درمورد داستانت میتونم بگم نصفشو خوندم و خب ب نظرم میاد ک خوب باشه امابازم چون علاقه ای ب شاهنامه ندارم نظرخاصی نمیتونم بدم..در کل موفق باشی ادامه بده چون شاید خیلیا خوششون بیاد


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • تشکر امیر جان


    •   amiiir_h
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • مخلصیم;)


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • من فقط متوجه نشدم این امامزاده بیژن رو بیهوش کرده بودن که نفهمید گذاشتنش تو صندوق بردنش قصر؟؟ اگر اینو در نظر بگیریم که قدیم با اسبو الاغ تردد میکردن و سفر خیلی طول می کشیده یعنی بیژن روزها بیهوش بوده اینم که تصور کنیم قصر و محل اقامت پادشاه دم مرز بوده و با چند ساعت اسب سواری رسیدن اصل منطقی نیست چون هیچ شاهی نمیاد قصرشو دم مرز دشمن بسازه که همیشه در خطر زندگی کنه. یک چیز دیگه هم ذهن منو ازار میده اینه منیژه دختر شاه بوده بعد بدون اسکورت نظامی و محافظ مرد راحت میرفته وسط بیابون چند شب میمونده؟ اونم زمان باستان که بیابانها پر از راهزن و قطاع الطریق و این چیزا بوده. یعنی چند تا دختر خوشگل با یه خروار طلا و همه چی بدون سرباز محافظ وسط بیابون!! یه دسته راهزن جقی که از بدبختی تو تخته سنگا فرو میکردن اگر اینا رو گیر میاوردن......... (devil) ولی نثر داستانت زیباست.........


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • شاه ایکس من فقط برگردان به نثر میکنم؛این داستان یکی از داستانای معروف شاهنامه‌س که البته فردوسی میگه بیژن یک روز بیهوش بوده...به نظر باید به حرف زرین کوب قائل شد که میگه نباید درمورد شاهنامه درگیر سه چیز شد؛یکی آثار تاریخی دوم مکان و سوم مدت زمان اتفاقات


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • ولی درمورد اینکه کاخ افراسیاب لب مرز بوده یا یا نه باید بگم این یکی بوده....این کاراکتریه که وقتی برای سرش جایزه میذارن بجای قایم شدن توی کشور خودش پا میشه میره وسط ایران.
      پایتخت افراسیاب،گنگ دژ رو جدش تور به پیشنهاد فریدون نزدیک مرز بنا میکنه؛پایتخت سلم هم همینطور بوده که بعد از وقایع جنگ با منوچهر و فریدون اینا با هم دشمن میشن


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • ولی درمورد اینکه کاخ افراسیاب لب مرز بوده یا یا نه باید بگم این یکی بوده....این کاراکتریه که وقتی برای سرش جایزه میذارن بجای قایم شدن توی کشور خودش پا میشه میره وسط ایران.
      پایتخت افراسیاب،گنگ دژ رو جدش تور به پیشنهاد فریدون نزدیک مرز بنا میکنه؛پایتخت سلم هم همینطور بوده که بعد از وقایع جنگ با منوچهر و فریدون اینا با هم دشمن میشن


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 8

    • حس میکنم نسبت به قسمت قبلی، نثرش از حالت ادیبانه فاصله گرفته و محاوره طور تر شده! نمیدونم واقعا اینطوره یا حس من اشتباهه. به هر حال ...


      ایده و نیت خوبی دارین. من که لایک میدم. ولی حس نمیکنم به درد این سایت بخوره این داستان. بخاطر تم سکسی یا غیر سکسی نمیگم. برگردوندن داستانای تاریخی، کار عبثی به نظر میاد. چون الان دیگه حتی همون پندای اخلاقیشون هم نامرتبط به روزگارمون حس میشن. در نتیجه من یکی فایده ای توی خوندنشون نمیبینم.


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • بیچ کینگ درست متوجه شدی یه مقداری شکل نثر رو تغییر دادم ببینم کدومش بیشتر پسند میشه.
      درمورد بخش آخر حرفت موتفقم باهات اما یچیزی که بنظرم میاد اینه که خود فردوسی هم وقتی این داستانها رو به نظم در میاورده غبطه و حسرت میخورده که چرا دنیاش با اون دنیا فاصله داره


    •   loveteen1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • لایک 7
      موفق باشی


    •   Lucky.man
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • نگارشت بسیار جالب بود. بخصوص من با با زبان محاوره بیشتر حال میکنم.
      بنظرم این داستان مناسب این مکان نباشه، گو این‌که خودم این نوع داستانها را دوست دارم.
      در مجموع خوب بود.


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • داستانت بینهایت زیبا بود فقط قسمت سکس آن کمی عجیب بود مگر درزمان قدیم . ساک ماک هم میدانستند
      اینجا نویسنده کمی زیاده روی کرده .فقط دخول انجام میشد کفایت میکرد
      درکل زیبا بود .
      لایک داری


    •   hunterxxxx
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • اسم داستان رو دیدم یاد میتی افتادم قشنگ بود لایک کردم


    •   sh.kh
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • قشنگ نوشتی ولی فکر میکنم بیژن چند روزی پیش منیژه بود بعد لو رفت، می تونستی دو تا صحنه سکس کامل رو توش بزاری بعد به چاه افتادن بیژن رو بیاری


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • Lucky man خوشحالم که خوشت اومده


      زنبوری عزیز ممنون ازت.در مورد ساک بگم که توی همین سایت درمورد آثار باستانی که به ساک زدن توی سنگ نگاره ها اشاره میکردن خوندم.علاوه بر اون من توی مجموعه قبلی یعنی سکس باستانی یه دنیای داستانی خواستم خلق کنم که اثراتش توی داستان های دیگه من باشه.مثل همون خنجرهای قارن رزم زن یا گرز فریدون که جلوتر میبینیم یا همین افراسیاب و کیخسرو که جلوتر درمورد اینکه نیاشون فریدونه توضیح میدم.
      توی شاهنامه باور بر اینه که ضحاک اولین کسی بود که گوشت خورد و اولین کسی بود که به یه پسر تجاوز کرد.منم توی اون دنیای داستانی به این اشاره کردم که ضحاک اولین کسی بود که مجبور کرد کسی که میخواد بهش تجاوز کنه براش ساک‌بزنه.
      در واقع این ساک زدن رو جدا از جنبه تاریخی؛بعنوان حافظ دنیای داستانی قبلی ساختم که جزو کارهایی باشه که از عهد ضحاک باقی مونده.


      اسفندیار عزیز ممنون از شما.


      Sh.kh عزیز توضیح من رو به زنبوری در مورد سعیم بر تکراری نشدن عمل‌ها توی قسمتهای داستان بخونید...اون کار رو واسه سکانس آخر نگه داشتم


    •   .Nazanin.
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • خوب بود ولی اون نکته علائم نگارشی که قسمت قبلی بهت گفتم رو رعایت نکردی.
      لایک ۱۹


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • سامان جان اتفاقا من همه نظرات رو برای بهتر شدن میخونم و بررسی می‌کنم...درمورد نیم فاصله ها یه جزوه شصت صفحه‌ای بود که در مورد حرف شما مطالعه کردم؛گویا اشتباه نمی‌کردم درموردشون.با احترام و ممنون از نقدتون


    •   saeedno15
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • لایک 22
      خوب بود، با یکم رعایت بیشتر علایم نگارشی خیلی بهتر میشه.


    •   SSAa699
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • 23
      آفرین ، (rose) (clap) (inlove)


    •   farnazy
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • جالب بود..لایک


    •   پدرام80
    • 1 ماه
      • 2

    • داستان خوبی بود لایک کردم


    •   ava modiri
    • 1 ماه
      • 0

    • افرین خیلی قشنگه این جور داستانها کاش بیشتر بشه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو