زیارت (۱)

    سلام بر عزیزان خواننده.قبل از شروع داستان بدنیست عزیزان جوانتر کمی از جو دهه شصت آگاهی پیدا کنن.
    سال 65یعنی سال 17سالگی من را خدا نصیب گرگ بیابون نکنه.واقعا سالهای دهه شصت بدبختی یکی دو تا نبود.کمبود و نبود مواد غذایی،کمبود و نبود مواد شوینده،گوشت،مرغ،آهن،سیمان و...از همه بدتر کمبود و نبود امکان هر نوع رابطه جنسی و عشقی برای ما جوونای تازه بالغ شده.القصه قدکشیده بودم ،قد بلند و لاغر ریش کم پشت و نرم که بخاطر حرام بودن تیغ بر صورت فقط با ماشین اصلاح دستی گاهی کوتاه میکردم.نماز اول وقت و کلاس و مدرسه و اعتقادات بسیار قوی مذهبی و ترس از جهنم و ....،واما محل زندگی ما.شهر کوچکی در منتها علیه جنوب شرقی با مردمی به شدت غیرتی که فقط نگاه کردن به خواهر و مادر مردم میتونست بهانه جنگ خونین بین طوایف بشه،دخترها اکثرا پر مو زیر این چادرها و مانتوهای سیاه و ضخیم رنگ و رو رفته بدون حتی کمترین آرایش که فاصله خونه تا مدرسه را تقریبا با حالت دو طی میکردن.در این اثنا بود که پدر پولدار ما تصمیم گرفت با پیکان مدل 63 سفید رنگمون مارا ببره زیارت امام هشتم در مشهد.منم بدون گواهینامه کمک راننده پدر بودم.از مسیر جاده بسیار خرابی خودمون را به بیرجند و سپس با پیکان بدون کولر خسته و کوفته بعد از دو روز رانندگی طاقت فرسا وارد شهر مشهد شدیم.مادر عزیزم که روحش شاد باشه با دیدن بقعه طلایی امام هشتم زد زیر گریه و خلاصه در اون جو عرفانی هر کسی مرادی از آقا طلب میکرد.من که خیلی تحت فشار این کیر صاب مرده بودم عاجزانه از آقا میخواستم تا وقت ازدواجم قدرت تحمل را بهم عنایت کنه که خدایی نکرده دستم نلغزه و خدایی نکرده به گناه خود ارضایی «گناه کبیره» کشیده نشم.در این شرایط هورمون تستسترون طبق طبیعت خودش کارشو میکرد و حشر من شده بود دائمی حتی چهره سیاه و پر از لک یه دختر چادری با بوی عرق و خون هم منو به شدت تحریک میکرد.گاهی میشنیدم که بچه های محل و فامیل با همجنس بازی آتش هوس خودشونو خاموش میکردن ولی من نفرت داشتم از همجنس فقط دختر میخواستم و کس،حتی یه عکس از یه خواننده زن زمان شاه که کمی سینه های درشتش و گردن و موهاش و صورت زیباش پیدا بود را از تو انباری پشت بوم پیدا کرده بودم لای کتابهای درسی نگه میداشتم و با تماشای اون خانم زیبا برا خودم رویا میبافتم.گاهی در خواب انزال میشدم و روز بعد سبک بودم ولی اغلب مست شهوت بودم.
    القصه من فقط قدرت مقاومت در برابر حوس را از آقا طلب کردم و خوشبختی خواهر و برادر و سلامتی برادرام که جبهه بودن.
    روز بعد که تو هتل جا گرفتیم و تمیز شدیم رهسپار حرم شدیم جهت زیارت،
    خدایا چه میدیدم.!زن و دختر مثل هلو سفید خوشگل توپول ،لاغر،وای که چطور نگاه نکنم.مگه میشد.ندای وجدان که میگفت تو زائر ی چشم چرونی تو حرم و مکان مذهبی و ....،وجدان بدبخت کاری ازش ساخته نبود.مثل کسی بودم که از آفریقا آوردن ولش کردن تو آشپز خانه یه رستوران شیک و فقط میتونه تماشا کنه و بوی غذا را استشمام کنه.
    فکرشم نمیکردم یه همچین دخترا و زنایی وجود داشته باشه،آخه ما بیخ دنیا زندگی میکردیم حتی تلوزیون نداشتیم.تازه تلوزیون هم که اومد سیاه و سفید حتی یه فیلم نمیذاشت .باری از بحثمون فاصله نگیرم.
    کیر بدبخت من عین شاخ کرگدن سیخ سیخ بود و کم کم فکر گناه و عذاب الهی و قیر و سرب مذاب قیامت و ....را گذاشتم کنار و فقط دید میزدم.حتی چند باری تو شلوغی حرم خودمو با کون چند تا زن تپل مالوندم و از بس حشرم بالا بود رو کون نرمشون آبم اومد.
    وای خدایا هم وضو هم غسلم باطل شد،حالا چکار کنم،احساس گناه داشت دیوونم میکرد.برای خاطر ضایع نشدن جلو پدر و مادر و خواهرام نماز م را خوندم ولی همش فکر میکردم با این گناه بزرگ چی سرمون خواهد اومد.حتی فکر میکردم ممکنه الان خاکستر بشم.
    برگشتنی تو هتل رفتم حمام غسل و وضو دویدم حرم توبه کنم که یه وقت زیر بار این گناه بزرگ جهان زیر و زبر نشه!
    تو رواق جلو پنجره فولادی داشتم نماز میخوندم چشمم به زمین دوخته بود یه وقت دیدم یه جفت پای سفید مثل برف کنار مهر نماز دراز شده.وقی سجده رفتم حتی عطر صاحب پاها را احساس کردم.
    خدایا چرا شیطون دست از سر من بر نمیداره،این پاها مال کیه؟نمازم تموم که شد چشم دوختم به پاهای سفید و تپل و زیبا که از نزدیک زانو به بالا زیر چادر بود.و یک جفت جوراب سفید تمیز روی پاها خودنمایی میکرد،آخ آخ آخ یه حوری خوشگل و ماه تکیه داده بود به مامانش و پاهاش جلو من دراز شده بود و خسته به نظر میرسید مامانشم داشت از یه کتاب دعا زیارت نامه میخوند.
    همونطور که مشغول خوندن زیارت نامه بودم چشم دوختم به این دختر زیبا صورت ناز و سفید مثل بلور،چشمای رنگی که بعدها فهمیدم بهش میگن عسلی،قد تقریبا یک وشصت پنج،
    اینقد نگاهش کردم که اونم متوجه من شد،سریع پاهاشو جمع کرد و پشت به من نشست.من اون موقع فکر میکردم دخترها شهوت ندارن و این حس مزاحم فقط مال پسر هاست.
    نمیدونم چند دقیقه طول کشید فقط محو تماشای هیکل ماه تابان خودم بودم و دیگه حتی فکر گناه را نمیکردم.
    دختره برگشت به صورتم نگاه کرد گویی سنگینی نگاه منو از پشت سر احساس کردم بود.بلند شد ررفت کتاب دعایی را آورد و وقت برگشتن نگاش کردم از شدت میل به بغل کردنش چند قطره اشک را روی گونه هام حس کردم.خدایا مگه میشه دختر اینقدر خوشگل باشه،قامت متوسط،کمی تپل،سفید و خوشگل،لبای خوش فرم که من بدبخت حتی فکر خوردنشون هم برام غیر ممکن بود،دستایای تپلش با اون انگشتای کشیده که وصفشون غیر ممکنه،موهای نرم و کم پشت پشت دست تپل و خوش رنگش آدم را دیوونه میکرد.
    از بس بهش خیره شدم و اونم نگام کرد که مادرش برگشت که مسیر نگاه دخترش را تعقیب کنه چشمش به من افتاد.سریع یه چشم غره به من رفت و بلند شد قبل از نشستن دختر نازش دستشو گرفت و رفتن به سمت انتهای رواق و درب خروجی.
    مونده بودم چکار کنم، برم دنبالشون یا همونجا مثل خر بتمرگم،ناز گلم داشت میرفت.مثل فنر از جا پریدمو رفتم دنبالشون تو کفشداری دیدمشون و خیلی واضح دیدم عروسک نازم داره بین جمعیت دنبال من بدبخت میگرده،رفتم نزدیکش بهش خیره شدم مادرش کمی جلوتر منتظر بود پلاک را تحویل بده کفشاشونو بگیره
    از فرصت پیش اومده استفاده کردمو ضمن تماشای صورت آسمونیش یه لبخند بهش زدم.خدایا باور کردنی نبود.غنچه زیبای خوشرنگش به لبخند شکفت و لبخندش تو ذهن لعنتی من حک شد.جرات پیدا کردم.رفتم کنارش بی آنکه یک لحظه چشم ازش بردارم فقط نگاش کردم،اینبار شوری اشکم را گوشه لب خودم حس کردم تازه فهمیدم دارم اشک میریزم.ای کاش میشد اون اشکا را تا آخر عمر نگه دارم.
    محو تماشای ماه خودم بودم و داشتم اون لبخند آسمونی را تو مغزم حک میکردم دیدم مادرش بازوی عروس قشنگ منو گرفت و ضمن هل دادنش به منظور رفتن یه نگاه تند به من کرد و من را حیز چشم چرون خطاب کرد و عروسک ناز منو برد.
    کفشام تو کفشداری دیگه ای بود نتونستم دنبالش برم.ولی خوشحال و سبک بودم.
    اون ماه شب چهارده به من لبخند زده بود.من رفتم کفشامو گرفتم رفتم سمت هتل تو این حال خوش ناگهان غم عالم ریخت روی دلم.من دوباره کجا ببینمش؟؟وای که بدبخت شدم،کاخ آرزوم فرو ریخت.
    تا هفت روز که مشهد بودیم خواب و خوراکم تموم شد دائم همه جا بین جمعیت دنبال عزیزم میگشتم مادرم بو برده بود.اینقدر خدا بیامرز گیر داد تا بهش گفتم.من بدبخت عروسم را گم کرده بودم


    تصمیم گرفتم یکجا کنار پنجره فولادی بنشینم تا بلاخره ببینمش،سه ونیم روز نشستم تا بلاخره دیدم مامانش و یک مرد که بعدا فهمیدم داییشه اومدن جلو پنجره فولادی اینبار کفشم تو یه کیسه دستم بود.دنبالشون رفتم تا خونه محل اسکانشون را پیدا کردم


    ادامه...


    نوشته: عاشق

  • 18

  • 9




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 5 ماه،1 هفته
      • 5

    • زیارت قبوللل


    •   j.j.buffon
    • 5 ماه،1 هفته
      • 3

    • حاجی آدرس و اشتباه اومدی .


    •   artin4116
    • 5 ماه،1 هفته
      • 6

    • تسبیح من کو


    •   شاه ایکس
    • 5 ماه،1 هفته
      • 14

    • میگن مشهدیه بیست سال هر روز میرفته حرم گریه میکرده که چرا بچه دار نمیشم بعد از بیست سال قاا میاد به خوابش میگه داداش اول باید زن بگیری!! (biggrin)


      پدرت چون پولدار بود پیکان داشت؟؟ تو حرم اقا کسچرونی میکردی؟؟ بابت دختری که فقط نیم ساعت بود پاهاشو دید زدی گریه میکردی؟؟ همه میرفتن حرم دنبال شفا تو اولش با اقا در مورد جق حرف زدی بعدشم هر روز میرفتی به درگاهش دنبال کس گمشده؟؟ یعنی من جای اقا بودم با این زائرینم گنبدو درجا میفروختم میرفتم کانادا!!! اینجا دیگر جای زندگانی نمیباشد!! (biggrin)


    •   Arash9k
    • 5 ماه،1 هفته
      • 1

    • سوغاتی یادت نره


    •   fazi20
    • 5 ماه،1 هفته
      • 5

    • هوووووم خب خب میگفتی خخ


    •   fazi20
    • 5 ماه،1 هفته
      • 4

    • هوووووم خب خب میگفتی خخ


    •   Omid.znt
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • شاخ کرگدنو خوب اومدی


    •   Artemisi
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • آخی


    •   ehsan9705
    • 5 ماه،1 هفته
      • 1

    • رفتی زیارت یا که چشم‌چرونی؟


    •   Downblouse
    • 5 ماه،1 هفته
      • 3

    • جالب بود فقط دهه شصتی ها درک میکنن


    •   hoseine...tanha
    • 5 ماه،1 هفته
      • 7

    • منم یه دهه شصتی هستم. داستانتو با تمام وجود درک کردم. یه حال جوونای اون روزا واقعا باید گریه کرد. الانم خیلی خوب نیس ولی اون موقع افتضاح بود. متاسفم برا خودم که توی همچین کشوری و همچین زمانی متولد شدم. واقعا نهایت سرکوب حقوق اولیه انسانی جلوی چشممون بود ولی خودمون درک نمیکردیم. افکار غلط تلقینات واهی و تعصبات بی اساس را کردن تو مغز بیشعور ما و هنوزم دست از سرمون برنمیداره هنوز فکر میکنیم هرکی بره دنبال میل درونی آدم کثیفیه چون تو فیلمامون تو کلاسامون تو خانواده هامون همه جا اینا را یادمون دادن. هنوز فکر میکنیم اگه به نامحرم (البته نامحرم از نظر اونا) نگاه کردیم میریم جهنم و... در صورتیکه دنیا ثابت کرده اونایی که زندگی و فکر و ذکرشون این خرافات و تعصبات بی پایه باشه هم خودشون هم جامعشون از سعادت و کمال واقعی نوع بشر محروم خواهند بود.
      جامیدوارم روزی بشه که فرهنگ ما به اصالت خودش برگرده


    •   a.4247
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • حاج آقا تقبل الله
      تو شهوانی فقط نام امام هشتم کم بود (dash)


    •   royaei
    • 5 ماه،1 هفته
      • 3

    • من همیشه میگم خوشبحال قدیمی ها ؛
      ولی بعضی وقتها یه چیزایی میشنوم ازشون که پیش خودم میگم چقدر بدبخت بودن قدیمیا ؛
      یعنی چی ؟
      شما مگه پشت کوه زندگی میکردین ؟
      من فکر کنم الان شما حدودا ۵۰ سالت باشه؛
      یعنی متولد سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۴۸
      خوشبحالمون که اون موقع نبودیم ؛
      شاید واقعی باشه داستانت ولی باورش برام سخته ؛
      موفق باشی


    •   faraz1294
    • 5 ماه،1 هفته
      • 1

    • اخه کوس مغز سال 65 تلویزیون نبوده؟ یا سیاه و سفید بوده سال 65 همه تلویزیون رنگی داشتن


    •   ssonna
    • 5 ماه،1 هفته
      • 1

    • وقتی دیدیش وبهش پیشنهاد میدی اون یه چیزی بهت میگه که "پسر آخه تو چقدر نادونی ...... " در جواب بهش بگو : قسم به اون زیارتی که رفتم قسم به اون عبادتی که کردم بعد خدا من تورو میپرستم (rolling)


    •   ssonna
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • ولی باحال بود چقدر سرویس شدینا


    •   boyhot22
    • 5 ماه،1 هفته
      • 1

    • 17 سالگی ریش و حشری و اب کیر و ... ؟؟؟؟یعنی چی اخه؟ وای بحال دهه پنجاهیا


    •   کوسلیس۲۰
    • 5 ماه،1 هفته
      • 1

    • لطفا اماکن مقدس و مذهبی رو قاطی این داستانا نکنید خواهش میکنم


    •   کوسلیس۲۰
    • 5 ماه،1 هفته
      • 1

    • یاد اون خواننده کوسمغز افتادم که میخوند
      پارسال یبار دسته جمعی رفته بودیم زیارت
      برگشتنی یه دختر خوشگل و با محبت
      خخخخخخخخخ


    •   ali.gh061
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • میخونم بعد نظر میدم (biggrin)


    •   فریزاد
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی


    •   زبنمت
    • 5 ماه،1 هفته
      • 3

    • زندگی توی دهه شصت کابوسیه که فقط میشه با طالبان در افغانستان و داعش در عراق و سوریه مقایسش کرد( رادیو فقط با موج FM مجاز بود وغیر از اون اگه داشتی مثل یه وسیله جاسوسی بهش نگاه میکردن، موی بلند ممنوع بود کمیته میگرفت یه چها راه وسط کله ات احداث میکرد،جوراب سفید کفش پاشنه بلند تیشرت و پیرهن آستین کوتاه ممنوع بود. یعنی تفاوت الان با اون موقع مثل امروز ما و اروپاست. چه خرییت کردن ملت تو سال 57!!!


    •   nima58teh
    • 5 ماه،1 هفته
      • 3

    • عالی بود
      فقط کسایی میتونن درک کنند که دیدن نه شنیدن
      ولی به نظر من اون زمونا خیلی بهتر از الان بود ، با اینکه شرایط سخت تر بود ، باور نمیکنید همین حس نگاه کردن به صورت کسی که فقط یه طرفه دوستش داشتی و فکر میکردی اونم میدونه میارزه به صد تا سکسی امروزه راحت به سرانجام میرسه .
      تمثیل ها عالی بودند ، لایک


    •   reza1023
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • لایک
      افکار پوسیده و سنتی و مرتجع جامعه ما تمومی نداره!
      با کتاب پدربزرگ من
      قصه رویش تباهی هاست!


    •   ehsanz61
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • آخه مردک faraz1294
      چرا کوس وشعر تفت میکنی سال ۶۵ سی چهل درصد مردم تلویزیون رنگی نداشتن البته تهران رو عرض میکنما!!!!!
      شاید تو شهر شما اون موقع ال ای دی 4K بوده؟؟؟


    •   بردیا128
    • 2 ماه
      • 0

    • با سلام / لطفا اگر میخواهید در حین نوشتن داستان به یه زمان خاصی از تاریخ اشاره کنید سعی کنید کمی درباره اون زمان مطالعه داشته باشید .
      مشخصه که شخصی هستی که دهه 70 و یا شاید هم دهه 80 به دنیا اومدی و هیچ چیزی از دهه 60 نمیدونی .
      دهه 60 به دلیل درگیری ایران در جنگ با عراق و به خاطر پیش بینی های شاه که احتمال بروز چنین جنگی رو با همسایه غربی خود یعنی عراق میداد تمامی انبارهای مهمات و مواد غذایی لبریز از اجناس مورد نیاز برای این امر بودند . چرا؟ چون قرار بود این جنگ در سال 54 رخ بده که شاه کلی مهمات جنگی و هواپیما خریداری کرد تا در وقت لزوم مشکلی نداشته باشه مملکت .
      و علیرغم تمام سختی های ناشی از درگیری کشور در یک جنگ طولانی مدت اما مردم ایران به هیچ عنوان با کمبود واد غذایی و مواد شوینده مواجه نشدند . فقط جهت اطمینان از اینکه این ذخیره موجود در ابنارها بتونه تا اخر جنگ کشور رو سر پا نگه داره جنس ها کوپنی بود تا از احتکار و گرانفروشی که میتونست مهلکترین ضربه به پیکر کشور باشه جلوگیری کنه .
      مسائل و روابط عاطفی و جنسی رو قبول دارم که به خاطر وجود کمیته بسیار سخت بود و در راحتی نبودند مردم /.
      اما در زمینه مایحتاج غذایی و بهداشتی و دارو کشور هیچ کمبودی نداشت و این جمله اول داستان شما یا نشان از عدم اگاهی شما به وقایع تاریخی دارد و یا یک دروغ اساسی هست که شما عنوان کردید . و اساساً هم دلیل بیان کمبود غذا و مواد شوینده رو در داستانت نفهمیدم برای چی بود .


    •   بردیا128
    • 2 ماه
      • 0

    • من متوجه نمیششم یه کسی که دهه 60 به دنیا اومده چرا اینطوری حرف میزنه از حسرت و نبود و کمبود حرف میزنه / فکر نمیکنید باید یه کم دقت کنید به حرفهایی که می زنید ؟
      اگر فرض کنیم شخصی در 1/1 1360 به دنیا اومده باشه در پایان سال 1369 یعنی در تاریخ

      1369/12/30 این شخص فقط 9 سال تمام سن داره و به نظرتون یه بچه 9 ساله اون هم در اون زمان که اینترنت و ماهواره نبوده و کل صدا و سیما به 2 شبکه سراسری و 5 شبکه استانی تقسیم میشده چه درک کامل و جامعی از بدبختی و کمبود میتونه داشته باشه ؟ بابا اینکه میگن دهه 60 دهه بدی بود برای ادمهایی بود که دهه 30 و 40 به دنیا اومده بودند و زندگی در زمان شاه رو دیده بودند و تفاوت این دو سبک زندگی برای ادمهاییی که بین 20 تا 39 سال از عمرشون میگذشت . حتی بچه هایی مثل من که 1351 به دنیا اومدم هم چیزی از دهه 60 که بخوام بگم سوختم براش واقعا بی معنا و مفهومه و اساساً یک دروغه جهت همسو شدن با یک تفکر خاص در جامعه ( همرنگ جماعت شدن ) این رو در جواب آقای حسین تنها و امثال ابشان نوشتم که حقیقتا شما قادر نبودید که مفهومی به نام نسل ما نسل سوخته هست رو برای خودتون تصاحب کنید . چون که تا اواسط دهه 70 هم هنوز مردم ایران از آثار و اثرات زندگی در زمان شاه به نوعی برخوردار بودند . با این تفاوت که 6 سال از دهه 60 رو درگیر جنگ و البته ترس از این واقعه بودند .


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو