فلسفه سکسی (۲)

    1397/12/24

    ...قسمت قبل


    پیشگفتار:
    وقتی شروع به نوشتن این مجموعه کردم، حال خوشی داشتم؛ ولی حالا...
    بعد از اتفاقاتی که افتاد نمیخواستم ادامه بدم. در واقع توانشو نداشتم؛ تا اینکه ساعت سه و نیم صبح، در حالی که گیج بودم یهو گوشیمو باز کردم و وارد صفحه ی تایپ شدم.
    ارسلان قصه ی ما، تبلور یه عاشقی شش ساله س. البته لازم به ذکره ارسلان الهام گرفته از نیمه ی صد در صد ایده آل شخصیت مورد نظرمه و متوجهم که داستانم چندان رئال نيست. همه چیز توی این داستان گل و بلبله و سراسر وصال! امیدوارم که خوشتون بیاد.


    عینک را از چشمم برداشتم و به سقف زل زدم. خسته از حساب کتاب‌های بی انتها، خودم را روی تخت رها کردم. هرچقدر هم که اسناد را وارد می‌کردم تمام نمی‌شد؛ انگار خود به خود می زایید.
    یک ماهی می‌شد که ارسلان را ندیده بودم. مرد من بدقلق بود، در این مدت بدتر هم شد.
    عصر بود و میدانستم هنوز مشغول کار است ولی دلم خواست با او صحبت کنم.
    جان جوجه؟
    خش صدایش، رعشه به تنم و زخم به قلبم می انداخت. به جانم مینشست و دلم میخواست فقط حرف بزند؛ بی آنکه توقع داشته باشد چیزی بگویم.
    سکوتم که طولانی شد، صدایش آروم شد.
    بازیت گرفته وروجک؟
    خندیدم ولی کوتاه.
    ارسلان!
    من با دلتنگی گفتم و او با نفسی عمیق جواب داد.
    جون دل ارسلان؟
    دلم برات تنگ شده. خسته شدم. مگه من چقد توان دارم؟ از طرفی حسابای بهم ریخته، از اون طرفم دوری تو! اگه آخر هفته اینجا بودی که هیچ، وگرنه من میام. گور بابای کار و اون مرتیکه قاسمی.
    صدایش به خنده باز شد. خنده های کوتاه متوالی... آخ که شنیدنشان چه لذتی داشت.
    باز شدی جوجه ی غرغرو؟ اخم هم که کردی!
    جیغ کشیدم و اسمش را با عصبانیت صدا زدم. آن لحظه فکر می‌کردم دیدن من برایش ذره ای ارزش ندارد.
    باز هم خندید. چیزی به گریه کردنم نمانده بود که بالأخره به حرف آمد.
    خودم میام، با سر میام جوجه! اینجا همه از دستم کلافه‌ شدن. بابا میگه تو بهتره یه سر بری خونه و برگردی. انگار همه میدونن چه مرگمه.
    با ذوق خندیدم.
    جون! تو بخند تا من زمانو متوقف کنم.
    همیشه میگفت عاشق قهقهه های بی امانم است. دیوانه اش بودم. حتی با حرف زدن با او، دچار نوعی جنون شیرین می‌شدم. لبم را به دندان گرفتم و او گفت:
    اگه اینجا بودی... آخ اگه اینجا بودی؛ لختت میکردم، مینشوندمت روی میز و تکیه میدادم به صندلی و زل میزدم بهت.
    چشمانم را بستم و خودم را برهنه روی میزش تصور کردم. درست همانگونه که نگاهش مرا ذوب میکرد، روبرویم نشسته بود.
    فقط میخوای نگام کنی؟
    وروجک تو چه میدونی ما مردا چه نیازایی داریم؟ تن لختت مث آتیشه وقتی از کار و زندگی خسته برمیگردم پیشت، باید انقد بهت زل بزنم تا آرامشمو پیدا کنم.
    با شیطنت ادامه داد.
    ولی به همینجا ختم نمیشه ها! آخرش کار به تو شرتی میکشه.
    هردو به خنده افتادیم.
    آخ داشت یادم میرفت. ممه هات چطورن؟
    ناخودآگاه دستی به سینه هایم کشیدم و با خنده گفتم:
    خیلی پررویی! بعد یک ماه یادت اومده یه احوالی ازشون بگیری؟ نمیگی قهر میکنن؟
    نخندید! ترسیدم ناراحتش کرده باشم.
    ارسلان؟ چی شدی؟
    فقط صدای نفسهای محکم و متناوبش به گوشم می‌رسید.
    باور کن منظوری نداشتم فقط می...
    ناراحت نشدم که دیوونه!
    صدایش دو رگه شده بود. او را از بر بودم.
    هیچوقت انقد ازت دور نبودم. صبح تا شب توهم حضورتو دارم و شبا تا صبح خوابتو میبینم. دلم میخواد روی همین میز بخوابونمت و بکنمت. کمرتو بین دستام بگیرم و با فشار خودمو بهت بکوبونم.
    نفس من در سینه حبس شده بود. نمی‌دانستم همراهی اش کنم یا به بهانه ای صحبت را پایان دهم. تجربه ای در این مورد نداشتم و گیج و حیران دنبال راهی برای نجات می‌گشتم. از خدایم بود در این مکالمه ی سکسی همراهیش اش کنم ولی از عواقبش می‌ترسیدم. دلم نمی‌خواست او را اذیت کنم. قطع کردن تلفن هم بی احترامی بود.
    پس دل را به دریا زدم.
    چرا روی میز؟
    با لحن شمرده شمرده گفت:
    میخوام هروقت اینجا نشستم یادت بیفتم و کیف کنم.
    من نیز صدایم را پایین آوردم.
    نمیشه یکم آرومتر منو بکنی؟ اینجوری زود تموم میشه.
    آه غلیظی از گلویش بیرون جست.
    سوگل... سوگل... سوگل! دلم میخوادت. همین جا و همین حالا!
    لبخند ملایمی زدم و گفتم:
    منم دلم میخوادت همین حالا و همین جا!
    تک خنده ای کرد و پرسید:
    کجایی مگه؟
    تو اتاقم. بین دفترهای حساب کتاب و سیستم دراز کشیدم.
    سوگل وقتی برگشتم باید حداقل دو شب بمونیا! من خیلی دلم تنگته، با یک شب جبران نمیشه.


    نگاهش کردم. لاغر و خسته بنظر می‌رسید. تا وارد ساختمان شدیم، لباسهایم را درآورد و روی کاناپه ی بزرگ سالن نشاند. همانطور که زل زده بود به من، باحوصله شروع به باز کردن دکمه های پیراهنش کرد.
    فقط زیرپوشش را نگه داشت و به آرامی به رویم خیمه زد. وادارم کرد نیم خیز، به دسته ی مبل تکیه دهم. دستش را از کنار گوشم رد کرد و گیره ی موهایم را درآورد. همزمان موهایم به روی شانه های برهنه ام سقوط کرد.
    این تندیسو باید پرستید! هم دلم نمیاد بهت دست بزنم و هم دلم میخواد تا فردا صبح زیرم باشی.
    انگار زبانم را بریده بودند. اخمی بین ابروان مشکی اش خط انداخت.
    من با اینهمه فکر چیکار کنم سوگل؟ منو بیچاره کردی دختر!
    پایان صحبتش همزمان شد با برخورد لبهایمان. آن‌ها را دوست داشتم. با آن خط بخیه ی کمرنگی که یادگار شیطنت دوران کودکی اش بود، دلبری می‌کرد.
    با هر برخورد کیرش با انتهای رحمم، حسی چون خلسه به سراغم می آمد. ضربات و نوع حرکتش موجب تحریک زیاد شده و چیزی به انفجارم نمانده بود. چند ضربه ی دیگر کافی بود تا به شدت ارضا شوم. انقباضهای شدید و لرزش بدنم او را از این مسئله آگاه کرد.
    جونم... فدای اون لرزیدنت بشم.
    بدون حرکت کیرش را درونم نگاه داشت. صورت و شانه ام را غرق بوسه کرد. هنوز نفس نفس میزدم و نمیتوانستم عکس العملی، در برابر کارهای دیوانه کننده اش انجام دهم. پیشانی ام را طولانی بوسید و من توانستم نفس عمیقی از سر آرامش بکشم. همچون قایقی بودم که بعد از مدتها سرگردانی، به دست ملوان لایقی سپرده شده بودم.
    به آرامی دوباره شروع به حرکت کرد. هر ضربه اش موجی نرم به تنم می انداخت و حس رهایی و اسارات در دستان قوی ملوان اوج می‌گرفت.
    رفته رفته تندتر و شدیدتر شد. صدای ناله و نعره ای که در گلویش خفه می‌شد، برایم شبیه به فریادهای شادی ملوان بود. ارضای میل سفر با قایقی کوچک و حس گرمای مضاعف درون رحمم، باعث شد فریادی که از میان دندان‌های کلید شده اش برمیخواست را بشنوم.
    سفر ما تازه شروع شده بود. زمانی که ملوان خیالش از جانب قایقش راحت شد، به آرامی یک کودک به خواب رفت. کنارش نشستم و موهای مرطوبش را از روی پیشانی اش کنار زدم. ناگهان مچ دستم را گرفت و من را به روی سینه اش کشید. جیغی از ذوق کشیدم.
    وای دیوونه ترسیدم.
    با خواب آلودگی خندید و گفت:
    _ تا تو باشی وقتی خوابم نیای برای دلبری!
    سرم را در سینه اش پنهان کردم و او حلقه ی بازوانش را به دورم تنگ کرد. می‌توانستم به جرات اعتراف کنم که آرامشی بالاتر از آن آغوش امن و خواستنی وجود نداشت.


    نوشته: لیامین

  • 15

  • 0




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 3 روز،22 ساعت
      • 4

    • لایک اول تقدیم به نویسنده با احساس و با استعداد و درجه یک!! دیگه داشتم از داستانهای امشب نا امید میشدم که مال شما اضافه شد. (rose)


    •   Fuck.a.girl
    • 3 روز،22 ساعت
      • 2

    • خیلی لذت بردم
      سکس با عشق لذت ماندگاری دارد
      فقط یه سوال داشتم: تا حالا سکس رو تجربه کردی
      یا اینها هم تصوراتت بود؟


    •   mamadkaraji
    • 3 روز،22 ساعت
      • 1

    • بالاخره قسمت دوم آپ شد!
      طرز نوشته ات با نوشته ی اول متفاوت بود
      اولی رو بیشتر پسندیدم
      در هرصورت ممنونم از لطفت


    •   Aida_moongirl98
    • 3 روز،19 ساعت
      • 1

    • تو قسمت قبل دختره اسمش نازگل نبود آیا؟!


    •   لیامین
    • 3 روز،19 ساعت
      • 2

    • شاه ایکس عزیز ممنونم از نظرت و اینکه همیشه به من محبت داری.
      خوشحالم که خوشت اومده


    •   لیامین
    • 3 روز،15 ساعت
      • 0

    • آبدار؛ منم تا حدودی در مورد آناتومی بدن مطلعم ولی خب این یه اصطلاح رایحه. مطمئنا کیر ارسلان نیم متر نبوده!


    •   لیامین
    • 3 روز،15 ساعت
      • 1

    • آیدا جان؛ شما درست می‌فرمائید. متأسفانه وقتی قسمت دوم رو می‌نوشتم، دسترسی به متن قسمت قبل نداشتم و این اشتباه پیش اومد. عذر می‌خوام!


    •   m.n1188
    • 3 روز،14 ساعت
      • 2

    • درود برشما


    •   Eshgh dol
    • 3 روز،13 ساعت
      • 1

    • یه فیلمنامه کامل هست،عالی


    •   لیامین
    • 3 روز،13 ساعت
      • 2

    • محمد کرجی
      فکر میکنم منظورت از طرز نوشتن، معیار و عامیانه باشه.
      توی قسمت قبل عامیانه رو انتخاب کردم چون توی سایت انگشت شمار داستانی دیدم که معیار نگارش شده باشه ولی روش صحیح نوشتار، معیاره و من همیشه سعی میکنم توی نوشتن این رو رعایت کنم.
      قسمت قبلی از نظر خودم ارزشی نداره ولی با این حال ممنونم ازت.


    •   ناصر39
    • 3 روز،10 ساعت
      • 1

    • خوب مثل قسمت قبلی روان بود . شور و عشق و سکس و تنهایی به درستی و در جای خودش نمایان شد . لایک به نویسنده خوش ذوق و بااستعداد ما


    •   لیامین
    • 3 روز،8 ساعت
      • 3

    • ممنونم آقا ناصر عزیز
      باعث افتخاره که نظرتون درمورد نوشته های من انقدر مساعده.


    •   eyval123412341234
    • 3 روز،8 ساعت
      • 4

    • لیامین عزیز داستان رو شانسی دیدم. خیلی قشنگ نوشتی گلم :-) گاهی آرزوی رسیدن خیلی قشنگ تر از خود رسیدنه... (rose) امیدوارم بازم بنویسی عزیز :-)


    •   لیامین
    • 3 روز،7 ساعت
      • 3

    • وای ایول عزیز ممنونم از اینکه وقت گذاشتی!
      درست میگی ولی اگه امیدی به وصل باش...
      سعی میکنم بازم بنویسم البته اگه حصار فکری بذاره


    •   darya54
    • 3 روز،5 ساعت
      • 1

    • لیامین نازنین بقدری با احساس و پر شور می نویسین که آدم صحنه ها و هیجانات قهرمانای داستان رو با تک تک سلولاش حس میکنه و در بعضی صحنه ها از شدت احساس غالب بر صحنه ،آدرنالین خون آدم بشدت بالا میره.
      این توانایی بی نظیر شما در همراه کردن مخاطب با همزاد پنداری با قهرمانای داستانتون خیلی قابل تحسینه.
      امیدوارم همیشه حال روح و جسم نازنینتون خوب باشه و قلمتون هم پرتوان باشه.


    •   لیامین
    • 3 روز،3 ساعت
      • 2

    • دریای عزیزم ممنونم از آرزوهای خوبی که در این پایان سال برای من کردین. من هم امیدوارم شما و همه ی عزیزان، همیشه شاد و راضی باشین.
      باعث افتخاره که تونستم هرچند کوچیک، ولی احساس خوبی رو با نوشته م به شما بدم.
      حضور گرمتون همیشگی!


    •   shadow69
    • 3 روز،2 ساعت
      • 3

    • ملموس و قابل حس بود روابط عاشقونش (rose)


    •   لیامین
    • 3 روز
      • 3

    • جناب شادو؛
      باید بگم باورم نمیشه که داستانم مورد پسند بزرگان داستان نویسی این سایت، از جمله شما واقع شده.
      تشکر میکنم.


    •   hani.banooo
    • 2 روز،23 ساعت
      • 2

    • لایک ۱۴تقدیم به عشق نازنینم تو معرکه ای ادامه بده دوستتتتتتتتتتتتت دارم


    •   miss_smile
    • 2 روز،21 ساعت
      • 2

    • متنی روون و ملموس،عالی بود عزیزم (rose)


    •   لیامین
    • 2 روز،14 ساعت
      • 2

    • هانی جونم
      مرسی عزیزدل من فدات بشم که انقد ماهی منم دوسِت دارم دلبر!


    •   لیامین
    • 2 روز،13 ساعت
      • 2

    • میس لبخند گل
      مرسی که وقت گذاشتی عزیزِ جان.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو