داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

معشوقه درد (۲)

1399/04/31

...قسمت قبل

چشمامو مالیدم و زنگ ساعت رو که داشت مدام تکرار میشد و قطع کردم.
با بی‌حوصلگی چهارطاق باز خوابیدم و به سقف اتاق زل زدم، دوست داشتم به تخت میخکوب شم، انگار خیال بیدار شدنو نداشتم.
نگاهم به انعکاس نور خورشیدی بود که روی سقف اتاق منعکس شده بود و بیشتر تورو به خوابیدن تشویق میکرد.
کم کم چشمام سنگین شده بود و داشت خوابم میبرد که اینبار صدای زنگ گوشی چرتِ نصفه‌ کارمو برهم زد و خواب رو ازم گرفت.
گوشیو برداشتم و به عکس مهرناز که داشت لبخند میزد و روی گوشی نقش بسته بود افتاد. انگار خودم نبودم و هنوز هم منگ خوابی بودم که مهرناز خانم با زنگ زدن بی‌موقعش اون رو ازم گرفته بود!
گوشی قطع شد و دستم با شدت به روی تختخواب فرود اومد و دوباره چشمامو بستم، اما باز صدای زنگ گوشی بلند شد. با غرولند شروع کردم به فحش دادن به مهرناز و بدون اینکه صفحه‌ی گوشی رو نگاه کنم تماس رو پاسخ دادم و با چشمای بسته شروع کردم به بدوبیراه دادن!!
بعد از کمی مکث صدای زنی پشت تلفن خواب رو از چشمام ربود و من رو وادار به بیدار شدن کرد.
با لحنی رُک و صدایی رسا ازم خواستم تا زود به شرکت برم و تلفن رو روم قطع کرد!

باشنیدن صداش ناگهان خاطره‌ی اون روز برام تداعی شد! از روزی که ازش جدا شده بودم دیگه سراغش رو نگرفته بودم و بخاطر سرماخوردگی که حاصل حمام شبانه و خوابیدن جلوی کولر بود، چند روزی رو به شرکت نرفته بودم و از مهرناز خواسته بودم تا از بسطامی برام مرخصی بگیره تا هم ازش دوری کنم و هم تا خوب شدن کاملم خونه بمونم و استراحت کنم.

بعد از قطع شدن تماس و شنیدن بوق‌های کوتاه و بریده بریده بلند شدم و با عجله لباس پوشیدم تا به شرکت برم.
بخاطر سردرد و تب حوصله آرایش کردن و تیپ زدن رو نداشتم و با همون قیافه‌ی پژمرده و ژولیده بی‌حال سوار ماشین شدم و براه افتادم.

مثل همیشه روی صندلی بزرگ و مشکی‌اش پشت میز لم داده بود و داشت با تلفن صحبت میکرد. با اینکه حالم بد بود و نای ایستادن نداشتم اما بهم اجازه نشستن نداده بود و همونطور جلوی میزش ایستاده منو نگه داشته بود تا بلاخره از صحبت کردن با تلفن فارغ بشه، توی دلم بهش غر میزدم که حتی ازم نخواست تا بشینم و اینهمه مدت من رو سرپا نگه داشت.
بوی عطرش رو نمیتونستم حس کنم انگار با کیپ شدن بینی‌ام حس بویاییم رو هم از دست داده بودم. سردرد بدی داشتم و چشمام بسته میشد و گلوم درد میکرد.
نمیدونم بخاطر مریضیم بود یا رفتار سرد و زننده‌ی اون روزش که برای اولین بار احساس بی‌تفاوتی نسبت به حضورش در کنارم میکردم و اصلن حسی بهش نداشتم. از سر بی حوصلگی داشتم دنبال بهونه‌ای برای سرگرم شدن میگشتم که نگاهم به تتوی دستش افتاد که تازه اون رو روی دستش زده بود. داشتم خوب براندازش میکردم و بخاطر گلو درد بسختی آب دهنم رو قورت میدادم که با صدای بلند جوری که از ترس میخکوب شم صدام کرد؛
_خانم فرشچی!!
و نگاهش رو به من دوخت!

از ترس و خجالت سرم رو پایین انداختم تا نگاهم با نگاهش تلاقی نکنه و بیشتر از این ازش خجالت نکشم که بلند شد و به طرف در رفت.
بعد از بستن در به سمتم اومد و با کمی فاصله ازم ایستاد.

با اینکه ازش ناراحت بودم اما با این کارش باز همون حس لعنتی به سراغم اومد و قلبم تندتر شروع به تپیدن کرد. کمی بهم زل زد و بی تفاوت از کنارم رد شد و روی مبل راحتی اتاقش که برای مهموناش بود نشست و ازم خواست تا من هم کنارش بشینم.

سکوت سنگینی بینمون حکفرما بود و فقط صدای بهم زدن قهوه‌اش با قاشق داخل فنجان به گوش میرسید که ناغافل گلوم خارید و شروع به سرفه کردم.
صورتم مثل لبو سرخ شده بود و با چشمایی که اشکشون بواسطه سرفه در اومده بود ازش عذرخواهی کردم که گفت؛
_چرا با این وضعت دکتری چیزی نمیری؟
چیه رفتی تو خونت بسط نشستی که بمیری؟
با این لحنش از تعجب چشمامو به لباش دوختم که به فنجون چسبونده بود و داشت قهوه‌اش رو آروم هورت میکشید!
وقتی سکوت من رو دید باز ادامه داد و گفت؛
_آقای بسطامی یه کاری به من و تو سپردن که باید تحویلشون بدیم اما تو همکار خوبی نبودی و اصلن کمکم نکردی الانم کارا روی هم تلنبار شدن بهت چند روز فرصت میدم تا خوب شی و بعد بیای به آدرسی که بهت میدم تا اونجا کارای عقب افتاده‌امونو انجام بدیم.

سرمو به نشانه‌ی اینکه حرفش رو فهمیدم و قبول کردم تکونی دادم و ازش اجازه گرفتم تا به خونه برم و استراحت کنم.

توی ماشین پشت رول احساس میکردم تبم چندبرابر شده و دارم از شدت تب میسوزم. تحمل این وضعیت برام هرلحظه سخت از قبل میشد که حالم بد شد و به ناچار ماشین رو بغل زدم و کنار خیابون پارک کردم.
بعد از کمی مکث سرم رو از روی فرمون بلند کردم و به مهرناز زنگ زدم تا دنبالم بیاد و منو به آ‌پارتمانم ببره.

به مهرناز تیکه داده بودم و داشت کلید رو داخل قفل در می‌انداخت که با حالتی خسته و عصبانی گفت؛
_میشه دستتو بندازی دور گردنم انگار این کلید لعنتی تو قفل در گیر کرده!
بعد از باز کردن در با کمکش به داخل رفتیم و مثل یک نعش تنم رو روی کاناپه انداخت و خودش خسته از حمل کردن من روی مبل کناری من ولو شد.

مهرناز با صورتی کنجکاو چشماشو به من دوخته بود و لبخند به لب با تعجب داشت نگاهم میکرد! وقتی دیدم نگاهش تمومی نداره با حالتی خسته و بیحال چشمامو بستم و گفتم؛
_چته مهرناز چرا داری مثل عقب افتاده‌ها نگام میکنی؟
مهرناز دهنش رو با حالتی ناباورانه باز کرد و در حالیکه سعی میکرد خنده‌هاش رو بخوره سرشو مثل دیوانه تکون داد و‌ شروع به کف زدن برای من کرد.

چشمامو باز کردم و سرمو با دستام گرفتم و گفتم؛
_بابا چته آخه دیوونه بودی الان روانیم شدی؟ میشه بس کنی حوصله دلقک بازیاتو ندارم سرم داره از درد میترکه!
مهرناز که دست بردار نبود چشماشو ریز کرد و با حرص گفت؛
_تو با این دختره چه صنمی داری؟
_کدوم دختره؟
_یلدا خانم خودتو به اون راه نزن لطفا حالا درسته یکم خنگم اما بخدا گوشام مخملی نیس این صدبار…!!

وقتی دیدم دست بردار نیست با زحمت بلند شدم و نشستم و با حالتی جدی گفتم؛
_آخه چی داری واسه خودت بلغور میکنی؟
_دختر تو چرا نمیفهمی؟ یا خودتو زدی به نفهمی؟
_بابا دهنمو سرویس کردی کدوم دختره میگی چیشده یا نه؟
_تو چرا افتادی دنباله این دختره سپیتا؟

تا اسمش رو شنیدم دهنم خشک شد و نفسم به شماره افتاد و سرفه‌های بلند و خشکی زدم، سعی کردم حرفی بزنم که سرفه دست بردار نبود و به اجبار ازش خواستم تا برام آب ولرمی بیاره تا از شر این سرفه‌ها خلاص که داشت خفم میکرد خلاص بشم، بعد از خوردن آب و کشیدن نفسی عمیق با آرامش گفتم؛
_یعنی چی من متوجه یه کلمه از حرفات نمیشم؟
_آره حاشا کن همش! بزار پس من متوجهت کنم این دختره چند روز پیش اومد پیش من و درباره تو ازم کلی سوال پرسید، از اینکه چی خوندی چندتا خواهر برادر داری آدرست کجاس چی دوس داری چی دوس نداری و کلا از من در مورد خلقیاتت پرسید، وقتی با تعجب ازش پرسیدم چرا داره اینارو ازم میپرسه برگشت و با وقاحت تمام‌ گفت از خودت بپرسم که بهتر از همه میدونی و همش اونو زیر نظر گرفتیش! دختر تو چت شده؟ خُلی چیزی شدی؟ چرا زیر نظر گرفتیش؟ واقعا چی توی اون کله‌‌ی پوکت میگذره؟

با تعجب پشت دستم رو به روی پیشونیم گذاشتم و به طرف اتاق خوابم رفتم تا دراز بکشم، حالم اصلن خوب نبود و احتیاج به یک خواب طولانی داشتم.

تازه چشمامو بسته بودم که مهرناز مثل عجل معلق توی چهارچوب در پیداش شد و گفت؛
_ببین یلدا جون اینکه تو خُلی و دیوونه درش شکی نیس اما اینکه افتادی دنبال این دختره برام جای سوال داره تورو خدا جونه عزیزت برا کسی در نظر گرفتیش؟ خبریه؟
_مهرناز سر جدت ولم کن من غلط بکنم زیر نظر بگیرمش، اون روز‌ام مانتوش خوشگل بود چشممو گرفته بود حالا برو به کارت برس آفرین تا منم بتونم یکم بخوابم.
_ببین یلدا…
با فریاد گفتم؛
_میری گم شی یا بیرونت کنم؟
_باش بابا دیوونه اح اصلن به من چه خودانی فردام افتادی تو هچل اصلن به من مربوط نیست والا…!
صدای غرولندش رو میتونستم بشنوم که با غرغرای زیر لبی‌اش داشت به من فحش میداد، دلم میخواست بره تا بیشتر از این ازش خجالت نکشم که از داخل هال داد زد و گفت؛
_من دارم میرم عصری میام بهت سر بزنم چیزی لازم داشتی بگو بهم تا سر راه اومدنی برات بگیرم بیارم!
جوابش رو ندادم و خودم رو به خواب زدم.
خوابی که تنها میتونست برای چند ساعت آرومم کنه!

چند روز گذشته بود و حالم داشت رو به بهبودی میرفت
ته دلم شور میزد و نگران رو در رو شدن باهاش بودم.

توی اتاقم نشسته بودم و با جدیت مشغول آماده کردن نقشه‌هام بودم که صدای زنگ اس ام اس گوشیم بلند شد.
_فردا ساعت ۴:۳۰ به این آدرسی که برات میفرستم بیا
سپیتا
ترسم وجودم و فراگرفت، برای اولین بار بود که از رو در رو شدن باهاش واهمه داشتم.

یک روز تمام رو با استرس سپری کردم و فردا رو با دلشوره‌ای وصف ناپذیر شروع کردم. تمام فکرم پیش قرار ملاقات امروزمون بود. بعد از کار سریع به خونه برگشتم و بدون هیچ فوت وقتی دوشی گرفتم و حاضر شدم.
سعی کردم عادی لباس بپوشم و این حس رو بهش منتقل نکنم که دنبال جلب کردن نظرش نسبت به خودم هستم.

وقتی توی ترافیک گیر کرده بودم با عصبانیت روی فرمون میکوبیدم و دستم رو روی بوق میزاشتم و از خدا بابت خلق آدمای بیشعور و نفهم گلایه میکردم که باعث تاخیرت برای رسیدن به سر قرار میشدن و تورو بدقول نشون میدادن. بلاخره بعد از کلی انتظار و با هزار بدبختی از اتوبان خارج شدم و بعد از رد کردن چند خیابون، به خیابون مورد نظری که گفته بودم رسیدم.
بعد از پرسیدن آدرس از یکی دو نفر جلوی آپارتمان بزرگی که نمای رومی زیبایی داشت توقف کردم و از توی ماشین سرمو خم کردمو به عظمت و زیبایی ساختمان خیره شدم.

جلوی زنگ در ورودی با استرس کیفِ لوله‌ای نقشه‌ها رو توی بغلم فشار دادم و بعد از قورت دادن آب دهنم دستم رو به روی زنگ واحد مورد نظر بردم، بر حسب عادت منتظر شنیدن صداش بودم اما بدون هیچ حرفی صدای باز شدن قفل در ورودی به گوشم رسید.
با کشیدن یک نفس عمیق وارد ساختمان شدم و به سمت آسانسور رفتم و منتظر رسیدن آسانسور به طبقه همکف شدم.

بعد از اینکه از آسانسور پیاده شدم به سمت واحدی که گفته بود رفتم. وقتی خواستم زنگ واحد رو بزنم با تعجب دیدم در واحد بازه و از داخل صدای موزیک لایتی به گوش میرسه.
با استرس داخل آپارتمان شدم و با دادن سلام اعلام حضور کردم اما کسی به پیشوازم نیومد و خبری از کسی نبود.
کمی جلوتر که رفتم سپیتارو دیدم که توی تراس داشت با تلفن صحبت میکرد، نفسم رو بیرون دادم و روی مبل به آرومی نشستم.
وقتی تلفنش تمام شد و به داخل اومد‌ با دیدنش زود از جام بلند شدم و باهاش شروع به احوال پرسی کردم.

روبروم نشسته بود و داشت نقشه‌هارو با دقت مطالعه میکرد و من هم چایی‌ام رو میخوردم که سرش رو بلند کرد و با دست گردنش رو مالید، وقتی نگاه مشتاق من به خودش رو دید گفت؛
_یلدا جون گردنمو میمالی احساس میکنم گرفته رگ به رگ شده!
نمیدونم چرا چایی توی گلوم پرید و به سرفه افتادم…!
با لبخندی نگاهم کرد و چیزی نگفت…!

داشتم گردنش رو خوب تماشا میکردم و همراه با اون آروم براش ماساژش میدادم. بوی عطرش فضای خونه رو پر کرده بود، سرشو خم کرده بود و با حرکت دستم تنش تکون میخورد. تاپ سفیدِ جذبی که پوشیده بود واقعا بهش میومد و از پشت رد سوتینش رو نمایان میکرد.
گرمای بدنش باعث میشد تا براش حشری بشم، انگار باز خیس شده بودم و با زحمت نفس میکشیدم طوری که احساس میکردم دارم می‌لرزنم.
با دیدن چاک باسنش لحظه‌ای دستم روی گردنش خشک شد و نگاهم به شورت سفید لامبادایی که پوشیده بود و از پشت دیده میشد افتاد!
نفسم به شماره افتاده بود و احساس میکردم صورتم مثل کوره‌ای داغ در حال سوختنه!!
وقتی تعلل من رو دید سرش رو بلند کردو بسمت من برگشت، سکوتی بینمون برقرار شده بود و فقط چشمامون باهم صحبت میکردن، انگار قفل شدن نگاهمون به روی همدیگه آغازگر جرقه‌ای بود که مدت ‌ها منتظرش بودیم ولی هیچ کدوم جرات پا پیش گذاشتن رو نداشتیم!
نمیدونم چی شد که به سمتش خم شدم و با ترس لبامو به لباش نزدیک کردم، وقتی یه بوسه‌‌ی ریزی ازش گرفتم بدون هیچ مقاومتی فقط هاج و واج بهم نگاه کرد و فقط آب دهنش رو قورت داد، برای همین به خودم جرأت دادم و اینبار با شدت لبام رو به سمت لباش بردم و با تمام توانم شروع به خوردن لبایی که آرزوشون به دلم مونده بود کردم. بعد از چند ثانیه با دست سرم رو گرفت و مثل دیوونه‌ها با من شروع به همراهی کرد.

تنم از تب میسوخت و همراه با اون صدای ضربان قلبم رو میتونستم حس کنم، بوی عطرش با گرمای بدنش شدیدتر به مشام میرسید و لب‌هاش بدون وقفه لب‌هام رو لمس میکرد. لرزش دستاش روی سرم خبر از این میداد که اون هم مثل من پر از استرس و دلهره‌ هست.

بعد از چند دقیقه لب‌هاشو از لبام جدا کرد و گفت؛
_بیا بریم اتاق خواب من

با عجله بلند شد و از دستم گرفت و منو همراه خودش به داخل اتاق بزرگی که ته سالن بود برد.
وقتی به اتاق رسیدیم من رو روی تختخواب هُل داد و خودش رو روی من انداخت، دوباره با ولع شروع به خوردن لب‌های هم دیگه کردیم و آروم آروم دستامون شروع به لمس تن همدیگه کردند.
دستمو با ترس به روی باسنش رسوندم و برای اولین بار تونستم به حس لذتی که چند ماه من رو کلافه‌ام کرده بود برسم، با چنگ زدنِ لپ‌های کونش بیشتر وحشی میشد و خودش رو روی تن بیقرار من تکون میداد. دوست داشتم زمان همینجا متوقف میشد و منو اون تا ابد توی اون اتاق گیر می‌افتادیم و باهم عشقبازی میکردیم.
بعد از زدن چند ضربه به باسنش لباشو از لبام جدا کرد و دستش رو بروی سینه‌هام کشید و روی شکم من نشست.
آروم تاپش رو درآورد و اون رو به گوشه‌ای انداخت و دوباره شروع به خوردن لب‌هام کرد.

بعضی وقتها باورم نمیشد این اتفاق واقعیه و من اون در حال انجام سکس باهمیم، احساس میکردم خیالی بیشتر نیست و هرلحظه ممکنه وسط این خواب شیرین بیدار بشم و همه‌ی رویاهام به سمت نابودی برن!

بعد از کلی معاشقه دستش رو به سمت کشوی میز عسلی سفید و بزرگ کنار تختخوابش برد و ازش دیلدویی که متصل به یک کمربند بود رو در آورد و به طرف من گرفت، با تعجب نگاش میکردم که گفت؛
_چیه مگه نمیخواستی منو بکنی؟ الان چرا ماتت برده دارم یه کاری میکنم که به آرزوت برسی!
با گفتن این حرف برق از سرم پرید و از خودم خجالت کشیدم یعنی اینهمه مدت میدونست توی سرم چی میگذره و براش چه نقشه‌هایی که کشیده بودم و نداشتم؟ یا چون دوست داشت لذت ببره این حرف رو گفت؟ توی این فکرها بودم که با بشکنی من رو به خودم آورد و گفت؛
_بلاخره میخوای بکنی یا نه؟

با عجله سری تکون دادم و ازش دیلدو رو گرفتم و مشغول پوشیدنش شدم.
روی تختخواب دراز کشیده بود و داشت نگاهم میکرد.
احساس حماقت میکردم چیزی شبیه به کیر از من آویزون شده بود و سپیتا داشت با نیشخندش به من دهن کجی میکرد و با اون نگاه فاتحه‌انش من رو تحقیر میکرد!
احساس میکردم ملعبه‌ی دستش شدم و بیشتر به عنوان یک ابزار سکسی داره ازم استفاده میکنه تا یک معشوقه و پارتنر!!
اما از سمتی دلم نمیخواست این لحظه رو از دست بدم و باعث بشم به آرزویی که چند وقت بود داشتم نرسم!
برای همین به سمتش رفتم و به روش خزیدم.

به حالت داگی خوابیده بود و داشتم با تمام قدرت داخل کُسش تلمبه میزدم که فریادی زد و بیحال روی تختخواب افتاد. با این حرکتش فهمیدم ارضا شده و دیلدو رو از کُسش بیرون کشیدم و خودم هم کنارش بی رمق افتادم.
داشتم نفس نفس میزدم و به سقف اتاقش نگاه میکردم که صدای دست زدن کسی نظرم رو به خودش جلب کرد و باعث شد مثل جن زده‌ها بلند شم و روی تختخواب بشینم.
با عجله و ترس به اطراف نگاه کردم، یعنی کی میتونست باشه که داشت برای ما کف میزد؟

ادامه…

نوشته:‌ نیکان


👍 55
👎 4
22700 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

900737
2020-07-21 16:34:01 +0430 +0430

نظر شما چیه؟ هموس حسی که نصبط به گی دارم به لز هم دارم.

پ.ن:میگن دلارشده22.راسته؟

1 ❤️

900738
2020-07-21 16:34:16 +0430 +0430

دوست عزیز ممنون
نه مهم اول بودن نبود گشادی اخر شب بود
اخه خیلی طولانی نوشته بود
ولی یه جاهاییش رو از تهش هم خوندم بازم حال نکردم و یکی از دلایل دیگش نبود قسمت قبلش هست

1 ❤️

900811
2020-07-21 17:27:22 +0430 +0430

لایک کردما ولی اونقد از مریضیت گفتی که منم حالم بد شد.

2 ❤️

900833
2020-07-21 18:49:13 +0430 +0430

نیکان عزیز…
همیشه داستانهات و نگارشت رو دوس داشتم و دارم موقع خوندن یه حس عجیبی به آدم میده.

فقط یه اشکال جزئی…

بعضی از فعل ها به جمله هات نمیخوره مثلا:
[با چشهای بسته شروع کردم به بدوبیراه دادن…]

اگه بجای دادن از فعل ( گفتن ) استفاده میکردی قشنگ تر میشد.

لااایک ۶ از من 👏 🌹

6 ❤️

900903
2020-07-22 01:23:45 +0430 +0430

بهتر از قسمت قبل کاش میگفتی کی دست زد

2 ❤️

900911
2020-07-22 02:03:13 +0430 +0430

عالی بود نیکان عزیز

2 ❤️

900916
2020-07-22 02:17:41 +0430 +0430

خوشمت میاد تو کف بزاری اره؟!
لایک

2 ❤️

900950
2020-07-22 05:13:42 +0430 +0430

من به داستان کاری ندارم چون از لز خوشم نمیاد با این حال نوشتنت خوب بود از این بابت ممنون.
ولی با این علائمی که اول داستان از بیماریت گفتی 99% کرونا گرفتی ! یه تست بده ! این داستان رو هم الکل بزن و ضدعفونی کن

0 ❤️

900952
2020-07-22 05:21:06 +0430 +0430

عالی بود کاملا احساساتت رو منتقل کرد منتظر قسمت بعد هستیم 🙏

1 ❤️

900994
2020-07-22 07:20:35 +0430 +0430

مشتاق خوندن بقیه داستانم
اما به نظرم تو این قسمت روند رو سریع و یهویی پیش بردی که لطمه زد به داستانت

3 ❤️

901061
2020-07-22 14:39:00 +0430 +0430

نظری نمیدم بهتون خانوم نیکان…
منتظر قسمت های بعدی میمونم تا نقد جامعی ازتون بکنم.
کل نوشتتون پر از ایراد های نگارشی هست. امیدوارم بدون جبهه گرفتن نوشتتونو قوی کنین ❤️

3 ❤️

901072
2020-07-22 15:26:41 +0430 +0430

توضیحات بیش از حد و اضافه که باعث طولانی شدن داستان میشد و معلوم نبودن لحن داستان که گفتاری هست یا نوشتاری و استفاده ی نا بجا از افعال و جملاتی که صرفا" جهت دهن پرکن بودن" به داستان خورونده شده بود باعث میشد آدم از داستان لذت نبره و نتونه بخوبی باهاش ارتباط بگیره.
میخواستم دیس بدم ولی اصلن بعضی داستانا رو نظر و رای ندی سنگین تری.

2 ❤️

901075
2020-07-22 15:47:56 +0430 +0430

اصلا نگران نباش عزیزم کسی که برات دست میزد من بودم . تو قسمت سوم میام که نگذارم اون دیلدو ی کذایی رو تا وقتی اصلش هست بهت فرو کنن.
افرین بازم از این داستانها بنویس …بازم بنویس …هیشکی نمیتونه مثل ما از این داستانها خوشش بیاد.

0 ❤️

901238
2020-07-22 19:44:59 +0430 +0430

لایک تقدیمتون.

2 ❤️

901248
2020-07-22 21:29:59 +0430 +0430

این سایت الا ماشاالله نویسنده قابل داشته ک تمام اونها رو از دست داده، شیوا رفت، پریچهر رفت، سیاوش رفت، سامی رفت، و خیلیای دیگه
نیکان هم نشونه های رفتنش داره نمایان میشه
حالا حسادت کنید، غرض ورزی کنید، بیاد فحش بدید
بزودی یه عده خدنگِ خیانت نویس و یا یه عده خاطره نویس میمونن ک باید داستان کون دادن خودشون یا حشری شدنشون موقع دادن خواهر یا زنشون رو لایک کنیم
وقتی نویسنده ی قابلی مثل نیکان و یا هر کس دیگه ایی تمرکز نداره و همش نگرانه الان یه عده منتظرش هستن تا دستور تخریبش رو بدن چطور میتونه بنویسه؟؟ بله داستان غلط املایی داره، حتی اینبار ایراد نگارش هم داره، ولی اینو نیکان نوشته، مگه قبلاً از این ایرادات پیش پا افتاده داشت؟؟
نیکان دیگه انگیزه سابق رو نداره، بخاطر ارضای حس درونش مینویسه ولی با ترس، تنها ایراد این داستان اینه ک نویسنده محترم انگیزه و شوق کافی برای ویرایش دوباره و چندباره قصه ش رو نداشته
نیکانِ عزیز:
موضوع و ایده ی قصه ت عالیه، عجب استعداد بزرگی توی پیدا کردن ایده داری من میدونم شما لزبین نیستی ولی اینقدر خوب درباره ی لزبین ها نوشتی ک انگار سالها بینشون زندگی کردی
ازتون تشکر میکنم ک لااقل کمی حال سایت رو خوب میکنید
لطفاً با انگیزه و قوی بمونید و ادامه بدید
منتظر ادامه داستان هستم

6 ❤️

901278
2020-07-23 00:20:38 +0430 +0430

۱.خب من برعکس شما کاملا صادق هستم و اگه از داستانی خوشم نیاد الکی نمیگم لایک و به دلایل نامعلوم دیسلایک بدم. این از این!
۲.داستان خوب بود.
۳.اینکه افعال زیادی رو توی یه جمله جا میدی جالب نیس.
۴.جذب شدم که ادامه‌اش رو بخونم.لطفا زودتر بنویس.
۵.سپیتا…اسم جالبیه! انتخاب اسم‌ها خوب بود.
۶.لایک برای تو

5 ❤️

901336
2020-07-23 03:51:19 +0430 +0430

نترسین من دیگه جدی نمینویسم که اینهمه همه تون ناراحت نشید ادامشم نمیفرستم دیگه خودتون بریدید دوختید فحش دادین ممنون بابت همه لطفاتون مرسی از اینکه اینهمه خوب برخورد کردید ممنون از دوستانی که به من همیشه لطف داشتن و اونایی که انتقاد کردن حالا بجا یا بیجا من از این سایت برای همیشه میرم اکانتمو میخواستم حذف کنم اما میزارم بمونه که این پیامم حذف نشه
برای همه تون آرزوی موفقیت میکنم و بازم عذر میخوام که داستانم در حد سلیقه و مزاج شما دوستان عزیز نبود اینهمه ناراحتتون کرد

3 ❤️

901347
2020-07-23 05:19:55 +0430 +0430

نیکان نمینویسی دیگه؟ خب به تخمم 💀یه کستان نویس کمتر

1 ❤️

901349
2020-07-23 05:30:00 +0430 +0430

از همجنس گرایی خوشم نمیاد واسه همین داستان رو نخوندم کامنتی هم نذاشته بودم الان یه چیزی دیدم نظرم جلب شد، دوست عزیز نویسنده داستانت 25 تا لایک خورده ینی یه عده پسندیدن و خیلی طبیعیه که یه عده هم دوس نداشتن و انتقاد کردن این دیگه برخوردن نداره! حقیقتا از کسی که تحمل دوتا جمله مخالفو نداره چندان انتظاری هم نمیشه داشت گرچه فقط شما نیستی ک تقصیر داری بلکه اون عده ای که زیر داستانا (که همینجام هستن) دائم به دیگران پرخاش میکنن ک ای وای نویسنده دست و پا طلاییمون ممکنه به تریج قباش بر بخوره و بره اینجوری سایتو به گند کشیدن!
تو زمینه داستانای جدی و احساسی از مهران و سپیده و تو زمینه طنز از شاه ایکس و بچ کینگ بهتر نداشتیم اینجا حتی داستان های این عزیزان هم همیشه با انتقاداتی همراه بوده حالا بحق بوده اصلاح کردن اگرم نبوده یا توضیح دادن یا رد شدن و به کارشون ادامه دادن، اگه قرار بود هرکس با دوتا دیس لایک از سایت بره الان لاولی گرل یحتمل باید خودشو حلق آویز میکرد!
هرجا ک هستید موفق باشید!!

4 ❤️

902111
2020-07-25 19:05:05 +0430 +0430

عالی ادامه بده خانم وزیری

3 ❤️

902370
2020-07-26 10:22:26 +0430 +0430

یه جورایی از قسمت اول بیشتر خوشم اومد .ولی در کل عالی

3 ❤️

902605
2020-07-27 02:06:07 +0430 +0430

نمردیم و ی داستان خوب خوندیم

4 ❤️

902819
2020-07-27 15:14:43 +0430 +0430

خیلی زیبا بود به امید خوندن داستانهای بیشتر ازت نیکان جان

3 ❤️

902972
2020-07-28 01:51:08 +0430 +0430

دوست عزیز نیکان
من از کامنت نیما جان فهمیدم لزبین نیستی و راستش دیدگاهم عوض شد!
قبلا تگ لزبین نداشت داستانات من نظر نمیدادم، الان دیدم ا تگ داره که(تعجب)حس رنگین کمونی هم نگرفتم که الان متوجه دلیلش شدم چون لزبین نیستی!
خیلی خوشحالم که مینویسی برای ما! دمت گرم دختر!
ای کاش میشد از روی تو چند تا کپی پیست بزنیم تا هموفوب ها منقرض بشن و بزرگوارانی مثل تو زیاد.
بازم ممنونم.
لایک 50
nima_rahnama
marjan_aydin
oldmanbad اینم از نظر دوست عزیز

2 ❤️

902980
2020-07-28 01:58:05 +0430 +0430

Ni_kan
نیکان
هدفت رو نمیدونم که چرا داستان مینویسی
اگه برای فرهنگ سازی که باید بگم فرهنگ این سایت رو نمیشه عوض کرد من خیلی تلاش کردم تهش هم رفتم تو قبر شهوانی 😂
اما ببین، تو داستانت تو برگزیده هاس! داستان همجنسگرایی برگزیده اونم دوم سوم! یعنی شاهکار دختر!
اهمیت نده کی چی میگه!
فکر کردی اونی که کامنت مسخره میذاره کیه؟ اونوقت تو به خاطر حرف چند تا … میخوای حذف اکانت کنی یا بری؟!
تصمیمی که میگیری صرفا باید برای خودت باشه نه حرف مزخرف و بیهوده ی دیگران.
فقط به خودت فکر کن!
از نوشتن تو اینجا لذت میبری؟ پس بنویس و کامنت های مسخره رو هم نخون…

3 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom