هبوط (۱)

    1397/9/3

    آخر منو به باد داد رویای باز اومدنت/زندونت آشنام کرد با عطر دوری زدنت


    از روی زمین خودم رو جمع میکنم و به یه طرف غلت میزنم ، طاق باز رو به آسمون میشم ، آسمون آبی و بدون لکه !
    بدون وجود یک لکه ابر از همون لکه ابرهای شیطونی که میتونن هرجای این دنیا ظاهر و غیب بشن ، خالی تر از خالی .
    خورشید مقتدر با زردی طلاگونه اش که از شدت تابش چشم رو میزنه، از اون بالا چشمم رو مجبور به بستن میکنه ، با چه تحکمی ! با چه اجباری!
    دستم رو سپر شعاع نورش میکنم و نگاهم به زخمهای تازه و خاک آلود کف دستم میفته و لخته خونهایی که با شن های آسفالت بنظر ، ارغوانی رنگ میرسند.
    سوزش زخمها تازه یادم میفته و سر زانوهام تیر میکشه و میسوزه ، چند نفری دورم جمع شدن و دوره ام کردن ، توی چشمهاشون اثری از نگرانی نیست ، طبیعی هم هست که نباید نگران باشند ، اصلا چرا باید نگران باشند ، بجاش چشمهاشون گرده شده و پر از کنجکاویه ، اما من فقط انگار دلم میخواست روی زمین دراز بکشم و نفس عمیق بکشم ، نمی فهمیدم چرا الان باید پهن زمین شده باشم اما از این وضعیت احساس بدی نداشتم ، در واقع هیچ حسی نسبت به اوضاع اطرافم نداشتم و بیشتر دلم میخواست تو همون حالت بمونم.
    بالای سرم پرنده ای پرواز میکرد ، دورِ دور بود ، مثل یه نقطه تو آسمون آبی که بنظر بدون تحرک بود ، اما بالا و پایین رفتن هاش از تلاش نافرجامش برای رسیدن به خورشید خبر میداد.
    تلاش بی فرجام بالهاش برای رسیدن به هدف در برابرباد بی رحم ، حس آشنایی بود! تجربه روزانه ای از زندگی سیاه من...
    -آقا خوبی؟ جون مادرت حرف بزن؟ خوبی؟ چیزیت نشده؟ اینکه خونی ازش نیومده ، پس چرا حرف نمیزنه؟
    - ولش کن دست بهش نزن مرد حسابی ، شاید خون ریزی داخلی کرده باشه!
    - کسی بهش دست نزنه تا آمبولانس بیاد .
    - پس این آمبولانس لعنتی کجا مونده؟
    -خاک بر سرم شد ، حالا جواب صابکارم رو چی بدم؟
    -مگه مال خودت نیست؟
    -نه بابا من بدبخت پولم کجا بود؟
    -ایشالا بیمه داشته باشه!
    حرفهاشون برام جذاب نبود ، خوب که چی بشه ، چه اتفاقی مگه افتاده ، حالا افتاده هم باشه ، مگه به من مربوطه؟ مگه مهمه که بیمه باشه یا نباشه ، یا بدبخت باشه یا نباشه ، اصلا مگه مهمه که که یه نفر کم بشه یا زیاد بشه ، تازه ، اگه کم بشه که خیلی بهتره!
    سهم هفت و نیم میلیارد باقی مونده نسل بشر به اندازه یک نفر بیشتر میشه، میدونی چقدر زیاده میشه ، پس فکر کردی این همه جرم و جنایت و سیل و صاعقه و جنگ و سونامی برای چیه؟ اینا همه اش برای برقراری تعادله ،هههه میپرسی تعادل چیه؟
    نه نشد ، اگه میخوای روی زمین زندگی کنی باید متعادل باشی ، مثل آب و هوا ، مثل اخلاق خوب ،مثل دولت ، مثل زهرماری که به اسم دوا هر روز میخوری ، اگر تعادل نداشته باشی باید فاتحه خودت رو بخونی ، این تعادل تو همه چیز دخالت داره ، از راه رفتن گربه روی دیوار و مانکن ها وسط سالن مد تا اخلاق حرفه ای و انسانی گرفته و حتی ساخت ماشین و هواپیماها!
    در برابر تولد ، مرگ هست ، هست که تعادل برقرار بشه ، نباشه اصلا نمیشه ، تو همین چند ثانیه که داری این مزخرفات رو میشنوی ، کلی تولد و مرگ اتفاق میفته ، که چی بشه ؟ که تعادل اهمیتش رو از دست نده! که باقی بمونه!
    اصلا بنظرم اگر مرگ و میر تو دنیا زیادتر بشه ، عدالت اجتماعی هم بر میگرده ، شاید اون موقع کسی عاشقِ عشقِ دیگری نشه!
    عشق! چه واژه عجیبی ، معنی هم داره ؟ باور کن بهش شک کردم ، میدونی چرا؟ چون حسابی سرکارت میذاره ، حسودت میکنه ، کم طاقتت میکنه ، دیوونه ات میکنه ، کاری میکنه که دیگه هیچ کس و هیچ چیز برات اهمیت نداشته باشه ، بجز چشمهاش ، آخ بجز چشمهاش و دوباره چشمهاش ، چشمهایی که خاص هستند و تنها حریف دلتنگی بزرگ تو ...
    همین چشمهاش هستند که مومن میکنند تو رو به بودنش ، به نفس کشیدنش کنارت ، به حس کردنش تو هر لحظه ات ، اما حیف...
    حیف از چی؟ از اینکه بدون اینکه متوجه بشی چرا ، یکهو از دور هم دورتر میشه ، یکی دیگه عاشقش میشه ، سهم یکی دیگه میشه ، عشق و آرزوی یکی دیگه میشه ، یکی که بهش خیلی نزدیکتره ، یکی که هیچ سنخیتی باهاش نداره ، اما میاد و قسمتش میشه ، دقیقا عکس تمام چیزی که وضعیت توست ، مال دیگری میشه و تو هنوز هم عاشقش موندی ، نمیدونی چرا ، نمیفهمی چرا هنوزم دست برنمیداری و هستی و ادامه میدی؟ هنوز متوجه نشدی که اصلا چه اتفاقی افتاده ! بازم سر همه قولهایی که دادی هستی ، هنوز دیوونه وار عاشقشی ، هنوز تا پای جون براش حاضری بمیری و آرزو میکنی شرایط عوض بشه ، دلتنگش میشی ، حاضری عمرت تموم بشه و زودتر بهش برسی ، حتی تو یه دنیای دیگه ، حتی اگه دنیایی که میگن اصلا قشنگ نباشه ، سیاه باشه و پر از حرارت و وحشت ، حتی اگه اصلا وجود نداشته باشه ، اما میدونی اگه اون باشه ، همه چیز آروم میشه ، تمام تب و تابت میخوابه ، عوضش عاشق تر میشی ، یه عاشقانه آروم ، یه حس دو طرفه متقابل...
    آه.... چی دارم میگم ؟
    نکنه سرم ضربه خورده ، نکنه اون داروهای گیاهی که برای درد سرم خوردم ، روان گردان هستند ، هیچ حسی ندارم ، چشمهام خیره به اون پرنده است که وسط آسمونه و تلاش نا امید کننده اش برای رسیدن به خورشید ، چه رفتار آشنایی ، چه تلاش مشابهی...
    چشمهام رو میبندم ، تو سرم صدای آژیر آمبولانس میپیچه ، مردم دارن همهمه درست میکنن ؛ مردم استاد همهمه درست کردن هستند و من توی همهمه ها از هوش میرم .
    قطره آبی روی صورتم میفته، صدای ریزش قطره های آب رو میشنوم ، مثل ریزش قطره های بارون تو دل مرداب ، چشم باز میکنم ، هوا تاریک شده ، نور ماه رو میبینم ، صداش تو گوشم می پیچه:
    - بیداری؟
    - آره بیدارم !
    - پس چرا ساکتی؟
    - حرفی ندارم بزنم ، خیلی وقته ساکتم!
    - نمیخوای دوباره شروع کنی؟
    - چیو ، وقتی رفتی ، مهر سکوت رو بروی لبهام زدی!
    - مگه دست من بود که برم ، خیلی رفتنها دست ما نیست ، اما با اینحال تو که میدونی من هیچوقت ترکت نمیکنم و کنارت هستم.
    - مگه من چیزی گفتم یا خواستم؟
    صدای رعدو برق میاد ، خیلی بلنده ، اما زود خاموش میشه ، دوباره صداش میپیچه:
    - نه نخواستی ، نگفتی ، اما دوست ندارم ساکت بشی ، دلم نمیخواد اینطور تو خودت فرو بری ، اینطور افسرده و غمگین باقی بمونی.
    - دست خودم نیست ، مثل رفتن تو ، مثل کم شدنت ، مثل دیوونه شدنم ، مثل فکر کردن به تو ، اینا هیچکدومش دست من و تو نبود.
    - منو دوست داری؟
    - منو دوست داری؟ تو بخوای یا نخوای من عاشقت هستم ، چه باشی و چه نباشی ، حاضرم همه چیزم به باد بره اما ذره ای از عشقی که از تو دارم رو حتی به خدا هم نمیدم.
    - من باید برم!
    - میدونم!
    - ناراحتی؟
    - باهاش کنار اومدم ، مثل خیلی چیزای دیگه ، تحمل کردن یکی از چیزاییه که خیلی خوب یاد گرفتم. بنابراین تحمل میکنم.
    - میدونی دوستت دارم؟
    - بهش اعتقاد دارم ، بهش ایمان دارم.
    - میخوای بخوابی؟
    - میخوابم ، شاید اومدی تو خوابم ، شاید اونجا از رفتن پشیمونت کنم ، شاید تو خوابم برای همیشه داشته باشمت!
    - دیوونه ای ، میدونستی ؟
    - دیوونه اتم ، تا ابد....
    بارون گرفته ، شایدم نه ، اما من صورتم خیسه ، خیس از بارون ، یا شایدم نه! فقط خیسی رو حس میکنم ، چیزی ازم نمونده ، چیزی ازم نبایدم بمونه!
    چشمهام رو میبندم یه مدت باید بخوابم ، شاید بخوابم همه چیز درست بشه ، اما یه نور تو صورتم میتابه ، مجبور میشم دوباره چشم باز کنم.
    یه چهره آشنا میبینم ، شبیه پدرمه ، اما نه ! مرد نیست ، به یه خانم شبیه با ته چهره پدرم ، داره از دور بهم لبخند میزنه ، با دستش اشاره میکنه که نزدیکش برم ، از روی زمین بلند میشم و به سمتش راه میفتم، اندام با مزه ای داره ، چاق و گرد و البته با صورتی کاملاً جذاب!
    موهای مشکی و بلند و لخت و پوست گندمگون ، ابروهای کشیده ای که نشون میده چقدر صورتش اصیل و اساطیریه!
    صدام میکنه ، با یه لهجه آشنا و غریب ، با صدایی که از بچگی های من میاد ...
    میرم سمتش و آغوشش رو باز میکنه ، وای عطر آشنای تنش ، نرمی بازوهاش و حس فوق العاده رها شدن تو آغوشش ، ناخواسته گریه ام میگیره ، مادر بزرگ ، آه مادربزرگ این تویی ، مادربزرگ ، اره خودتی ، آره این عطر تن خودته ، این صورت ماه توئه...مادر بزرگ ، چقدر دلم برات تنگ شده بود...


    آه خدای من ای کاش این یه رویای شیرین نباشه ، دلم میخواد این حقیقت محض باشه ، حقیقتی که مادربزرگ رو به من برگردونده ، من میخوام این واقعیت باشه برای همه زمانهایی که زنده بودم و نفس میکشم ، دلم میخواد بچه باشم ، کودکی و سادگی ، اون حس بی تکلیفی و فارغ بودن از همه دردهای دنیا.
    اون بازی کردنهای تنهایی با یه کشوی پر از خرت و پرت ، از درب نوشابه وطنی زمزم که به عشق سکه طلا جمع کرده بودم تا مهره های شطرنجی که هر کدومش یه جوری ناقص شده بودند!
    دلم برای اون اتاق تنهاییام تنگ میشه ! مگه چقدر ازشون فاصله گرفتم که اینطور دلتنگ همه اونها شدم ، مگه من کجای ماجرای بودن ایستادم؟
    خودم رو ازش جدا میکنم ، لبخند قشنگش هنوز روی صورتشه و کاملاً برای من اشناست ، مات صورتش هستم و ذهنم به جاهای مختلفی از دوران کودکیم داره پر میکشه!
    آه کاشکی اینجا بودی می دیدی که این زن چقدر دلنوازه! چقدر محجوب و خواستنیه! کاش اینجا بودی تا همه ذهن آشفته و دلتنگ منو برات به تصویر میکشیدم که از من نخوای که برای تو قصه های شاد بنویسم ، که حجم غصه درونی منو ببینی و بفهمی در عذاب نبودنها چی میکشم ! نبودنهای تو ، نبودنهای همه کسایی که دوستشون داشتم ، نبودنهای خدایی که گاهی غیبتهاش بیشتر از حضورش میشه ، خدایی که فکر میکنم باهام قهر کرده و دیگه حتی اون نیم نگاهش رو هم از من گرفته!
    شاید من مقصر باشم ، شاید من باعث تمام این دلتنگیها باشم ، تمام این بودنهای بدون تو ، تمام عذاب جاری تو دنیای ما ، دلیل همه گناهان و خطاهای عالم ، باعث گرم شدن زمین ، باعث خشک شدن مردابها ، باعث آب شدن تمام کوه های یخ دنیا ، تمام جنگهای داخلی ، تمام قتل و عامهای دنیا ، تمام خاموش شدن ستاره ها ، شاید همه معادلات دنیا رو وجود من بهم زده باشه ، اما اگر تو خدای بزرگ منی که باید به چشم برهم زدنی ، منو مرتفع کنی ، منو حل کنی ، منو با یه سونامی که نه یه موج و حتی یه تلنگر به خاطره تبدیل کنی ، تو که خدای مهربون منی باید در کسری از ثانیه هرچی از من روی این زمین بلاتکلیف توست پاک کنی!
    اما نه ! این کار رو نمیکنی ! شاید که نمیتونی ! شاید که تو هم عاشق منی ، مثل عاشق بودن من به تو! اما...
    اما ، چرا من هنوز اینجام و هر روز ناشناخته ای از تو رو کشف میکنم ، دنیای تو رو کشف میکنم و بیشتر به تو عاشق میشم ، مثل ماهی گرفتار اقیانوس ، مثل گٌل گرفتار خاک ، مثل انسان محتاج هوا !
    راستی! مگه نمیگن تو خود جلوه عشقی ؟ پس بدون که من در دنیای اعجاب انگیز تو گم شدم ، من در تو به دنبال گم شده خودم گشتم و وقتی که پیداش کردم ، بیشتر گم شدم! آره بیشتر گم شدم و یکجا نشستم و اینقدر اشک ریختم تا بیهوش شدم ،تا از حال رفتم ، مثل از حال رفتن وسط محراب تو ، در صحن تو ، در دل ناکجاآباد تو ، در حال عبادت تو ، در حال خواستن و تمنای تو ... من از هوش رفتم...
    آه قلبم ، میدونم که هوشیارم و تورو میبینم ، تویی که انتهای عاشقی هستی و برای هر لحظه من برنامه ای داری ، تویی که از من دوری میکنی تا به تو نزدیکتر بشم و قدر بودن تو رو بدونم ، اما نمیخوای باور کنی که عشقی که از تو در قلب من پا گرفته فضایی برای رشد بیشتر نداره و داره همه وجود من رو به عشق تبدیل میکنه و تو که خدای منی و تمام عشقی ، داری منو در خودت حل میکنی ، و این یعنی بودن در عین نابودی ، نابودی من به دست تو!
    مثل تولد ققنوس با مرگ ققنوس دیگه و این یعنی تعادل ، حتی در افسانه ها ، در یادها...
    پرده با حجوم باد رفت و برگشت ، مثل رقص اصیل دختر عربی که با طنازی تمام و گردش حرکت چشمهاش ، تمامی وجود مرد سوار غریب رو به تمنای خواستن میکشونه!
    پرده رفت و برگشت ، مثل دم و بازدم نفسم برای گفتن جمله دوستت دارم به تو و لذتی که تمام من رو بعد از ادای این جمله فرا میگیره!
    دوستت دارم ، مثل حرکت عقربه های ساعت و ایستایی همزمانشون ، مثل مرگ و زندگی ، دوستت دارم ، مثل عشق ساقه به تک تک گلبرگهای تازه باز شده غنچه محجوب باغ ، دوستت دارم ، مثل رقص کلیدهای صفحه کلید لپ تابم ، مثل تایپ تک تک حروف د و س ت ت د ا ر م.
    دوستت دارم ، مثل حسی که با هیچ کلمه ای نمیشه بیانش کرد و از این دوری به شدت غمگینم با همون حسی که قابل توصیف نیست!
    دوستت دارم ، مثل باید بودن تعظیم غلام در برابر ارباب ، دوستت دارم مثل دچار بودنم به تو ، دوستت دارم مثل عشقی که در بودن توست!مثل حس عاشقانه ای که در فکر کردن به تو جاریه!
    دوستت دارم ، مثل ریزش کوه یخ در دل اقیانوس ، مثل گرمای تنت و انرژی کف دستهات ، دوستت دارم...
    اما چرا باید تو را دوست داشته باشم؟ مگر از تو چه چیزی نصیب این خسته شده که اینطور به خواستن تو دچار شدم؟
    کشف این راز انگار ، دلیل همه آشفته حالی های منه ، میدونی
    این کشف باید انجام بشه ، نمیدونم چقدر طول میکشه ، چقدر باید تلاش بکنم ، اما باید بخاطرش جلو برم ، باید کشفش کنم ، باید راه بیفتم ، ایستادن و گریه کردن ، نه از آینده خبری میده و نه گذشته رو زیر رو میکنه! باید راه بیفتم ، باید به همراه مادربزرگم برم ، من برای کشف لحظات تو اینجا هستم ، کشف هرچیزی که تو با هربار ظهورت منو به آشنا شدن با اون می کشونی!


    دستهای مادر بزرگ رو میگیرم و راه میفتم ، میون ابرهای نقره ای راه میریم ، ابرها به دور دامن مادربزرگ میرقصند و کنار میرن، همه چیزهایی که اطراف ما هستند ، انگار که میدونند که باید راه رو برای عبور ما باز کنند ، انگار که خبر دارن که همه چیز موقت هستش ، موقت تر از هرچیز دیگه و این گذرا بودن یکی از خوشایند ترین اتفاقات دنیاست ، بهترین انتخاب برای ساخت دنیایی عجیب ، دنیایی که ایستایی نداره و همه چیزش در حرکته! حتی فرایندهایی که هر لحظه طراحی میکنی و شرایطی که برای ارامش خودت میسازی ، حتی بودنهای عزیز ترین افرادی که با تمام وجودت بهشون نیازمندی ، همه چیز گذراست و جاودانگی فقط یه افسانه غیر ممکنه!
    بهمراه مادر بزرگ راه میرم و من غرق صورت نازنینش در کنارش به لحظاتی پر از آرامش میرسم ، آرامشی که برای هیچکس به این راحتی به دست نمیاد ، مگر مثل الان که کنار وجود مهربون عزیزت راه بری!
    برام حرف میزنه ، با صدایی غریب و آشنا ، میشنوم ، اما نمیفهمم ، ادای کلامتش آشناست ، اما حقیقت درونش برای مغز من بیش از اندازه است ، چیزهای زیادی میگه و من فقط مات لبهای باریک و ظریفش هستم که باز و بسته میشه، مثل اینه که هنوز آمادگی شنیدن خیلی چیزها رو ندارم ، دلم نمیخواد نا امیدش کنم ، بهش لبخند میزنم ، متوقف میشه و به من خیره میشه
    -پسرکم!
    -جانم؟
    -تو باید زودتر بری.
    -میدونم .
    - اینجا برای تو هنوز جای موندن نیست!
    بدون اراده ، اشک توی چشمهام حلقه میزنه ، صدای لهجه دارش تو گوشم میپیچه ، لذت شنیدنش برام مثل شنیدن آواز پری هاست.
    -دلم برات تنگ میشه مادر بزرگ!
    دل منم برات تنگ میشه رودُوم (فرزندم)!


    ازش باید جدا بشم ، با دستش به روبرو اشاره میکنه و آیینه ای که جلوی چشمهام نقش بسته ، توی آینه آسمون رو میبینم ، ابی خوشرنگ آرامش ، و حرکت ابرهای سفید که در هم میپیچند و به پیش میرن ، به همراه قدمی به جلو برمیدارم.
    انگار آیینه هم به سمت من میاد ، صدای همهمه به گوش میرسه ، صدایی که هر لحظه بیشتر میشه و انگار منو به سمت خودش میکشونه!
    باید وارد آینه بشم ، آینه ای که هرچی بهش نزدیکتر میشم ، نورانی تر و جذاب تر میشه ، پام رو با تردید بلند میکنم و از قاب آیینه عبور میکنم .
    در چشم بهم زدنی همه جا تاریک میشه ، تاریکی مطلق ، دلم تو رو میخواد ، انگار که ترسیده باشم ، انگار که خودم رو باخته باشم و از کاری که کردم وحشت زده و پشیمون شده باشم ، دلم میخواد اینجا باشی و ازت بخوام که منو ببخشی ، ازت بخوام که تنهام نذاری ، ازت بخوام که باور کنی تنها عشق واقعی من هستی و در کنار تو فقط به آرامش مطلق میرسم ، در کنار توئه که حاضرم هر خطری رو تجربه کنم ، التماست کنم که برای همیشه منو انتخاب کنی ...
    به دستهام نگاه میکنم ، سیاهی مطلق تمام تنم رو اسیر خودش کرده و انگار تا عمق وجودم و حتی گلو و حلقم نفوذ کرده ، حسابی ترسیدم ، با فریاد صدات میکنم ، صدایی از قهقهرای حنجره سیاهم بیرون میاد که برای خودم هم ناآشناست ، صدایی از قعر سیاهی ها...
    در انعکاس صدای غربت زده من ، صدای همهمه ها بیشتر و بیشتر میشه .
    -آقا کنار بایستید لطفاً ، برادر من اجازه بدید کارمون رو انجام بدیم .
    -نبض؟
    -نمی زنه!
    -چشمهاش رو معاینه کن احمدی ، زودباش!
    -سالاری دستگاه شوک رو بیار ، بی سیم بزن به مرکز بگو اتاق عمل رو تا بیست دقیقه دیگه میخوایم ، تیم کامل جراحی مغز ، فقط بخاطر خدا فقط سریعتر.
    -مرکز لطفاً اتاق عمل برای نهایتاً 20 دقیقه دیگه آماده باشه، مورد اورژانسیه ، بله بله ، سقوط از ارتفاع ، تمام.
    -آقای عزیز فیلم نگیر ، برای چی داری فیلم میگیری ، برو رد کارت ببینم.
    انگار گله ای از اسبهای وحشی از حلقوم من با شتاب عبور میکنند، بدنم سرد میشه ، خودم رو باختم ، خودم رو به تو و عشق تو باختم ، تویی که تمام وجود منو به تسخیر خودت میخوای و مقاومت نا امیدانه من بی فایده است ، روی دو زانو می افتم و سرم خم میشه ، پیشونیم به خاک مالیده شده و انگار باید این شرایط رو بگذرونم تا بتونم چشمهام رو که از فرط تاریکی هیچ چیزی رو نمی بینند به دیدن حقایق آینده عادت بدم ، محیط اطرافم رنگ عوض میکنه و خاکستری رنگ میشه، انگار وارد محیطی شدم که همه چیز سرد و یخ زده است ، کم کم روشنایی جای تیرگی رو میگیره و این بار زنی سفیدپوش کنار بید مجنون روی تخته سنگی نشسته و دستهاش رو به آسمونه .
    بادی که میوزه ، لابلای موهای لخت بید و زنی که روبروی من دست به آسمون نشسته میرقصه ، بدنم به حرکت درمیاد ، نگاهم به دستهای خاکستری رنگمه که دیگه سیاه نیست ، اما رنگ طبیعی هم نداره ، هیچ دردی ندارم ، انگار که فارغ از جهان و دردهاشم ، اما درد تو گوشه قلبم جا خوش کرده و تیر میکشه... دردی که باید با تو کشفش کنم.
    میرم کنارش روی چمنزار می نشینم ، دست از نیایش میکشه و به سمت من نگاه میکنه ، سرم رو بلند میکنم و سلام میکنم.
    جوابی نمیده و بلند میشه و به سمت جویبار جاری کنار تخته سنگ میره ، میخوام از جام حرکت کنم و به سمتش برم ، اما با دستش بهم اشاره میکنه که بی حرکت باشم .سعی میکنم باهاش حرف بزنم.
    اما تا میخوام دهانم رو باز کنم ، اون شروع به حرف زدن میکنه.
    -اینجا رو یادت هست؟
    -هم اره ، هم نه!
    -اینجا تو خودت رو گرو گذاشتی ، یکی شدی ، در نهایت یکتایی و بندگی ، اینجا تو آدم شدی!
    کنار همین بید مجنون و باغ سیبهای سرخ و جویبار جاری و من از روی همین شاخه بید تو رو می دیدم که چطور آشفته حال و ترس زده بودی ، مثل همین لحظه که حرفها و سوالهای این همه سال تو ذهنت دارن رژه میرن و تو هنوز جوابی براشون نداری.
    -اما من نامید نمیشم ، من راهم رو ادامه میدم تا کشف کنم ، همه چیز تو رو ، همه چیز اون رو و از هیچکسی ابایی ندارم.
    با صدای بلند میخنده و بالهاش رو باز میکنه و رو به آسمون پرواز میکنه ، در برابر چشمهای حیرت زده من ، از من فاصله میگیره ، اینقدر دور میشه که ازش فقط یه نقطه سیاه باقی می مونه ، نقطه ای که مدام دورتر و کوچکتر میشه و بنظر میرسه با یه نسیم کوچیک از آسمون پاک میشه!
    دلم میخواد بهش بگم نرو ، منو تنها نذار ، اما میدونم که این مسیر تنها مال منه و دوباره یاد ابرهای نقره ای می افتم ، همه چیز در حرکت دایم....
    از بین شاخه های درخت صدام میکنی!
    وای خدای من این صدای توئه ، این صدای نازنین توئه ، اونم از این فاصله به این نزدیکی ، وای این باور کردنی نیست ، که تو هم دوباره اینجا هستی ، جایی که من خودم رو گرو گذاشتم ، کنار باغ سیب و مزرعه گندم ، نزدیک جویبار و بید مجنون!
    -جانم عزیزترینم؟ چرا نمیتونم ببینمت.
    روی شاخه های رقصان بید مجنون ، پرنده سفیدی با کاکل خاکستری ، رو به من و با من حرف میزنه ، با صدایی که شبیه ترین که نه خود صدای ناز و لطیف توست!
    با تعجب بهت میگم :
    -این تویی؟
    -همیشه همین بودم ، از ازل! من آزادتر از آزادیم. من روح بی زوال خلقتم....
    دلم میخواد گریه کنم ، دلم میخواد از این دلتنگی و این شوق با زاری تمام گریه کنم، من به آغوشت نیاز دارم ، من خسته این همه تنش و سرزنشم ، من لایق این همه شکنجه نیستم و این رو خدا از هرکسی بهتر میدونه! خدایی که نهایت و مهربونی و جبار بودنه!
    صدای آواز پر عز غم نامجو از گوشه ای بلند شده و توی گوشم میپیچه:
    دارم من از فراقش در دیده صد علامت
    لَیسَتْ دُموعُ عَینی هذا لَنَا العَلامة( آیا اشک‌های چشم من نشانی از مهجوری ما نیست)؟
    عاشق شو ار نه روزی، کار جهان سر آید
    ناخوانده نقش مقصود، از کارگاه هستی
    هر چند کازمودم، از وی نبود سودم
    مَن جرّب المُجرّب حَلّت بهِ النَّدامه(پشیمانی به کسی می‌رسد که آزموده را، دوباره بیازماید)!
    صدای پریدنت میاد ، هراسون سر بلند میکنم و هیچ جا نمی بینمت ، دوباره از دست رفتی ، بدون اینکه نشونه ای بهم بدی ، بدون اینکه خاطره ای تازه با من بسازی ، بدون اینکه سیرابم کنی از دیدارت! دوباره پر کشیدی و وسط بیتابی من ، تنهام گذاشتی...
    یأس و نامیدی به سراغم میاد ، حسودیم میشه به تمام عناصر زمین و زمان که میتونن تو رو لمس کنن ، به عطری که از تنت تو هوا پخش میشه ، به نفسی که به عطر تو آغشته میشه ، چرا نمیشه برای همیشه داشته باشمت؟چرا اینقدر در رفت و آمدی ، چه چیزی رو باید از این بدون ها و نبودنهای مداوم تو یاد بگیرم ، مگر غیر از من کی میتونه به این حد حریص بودنت باشه؟
    دوتا دست لطیف منو به آغوش میکشن ، چقدر این حس خوب و دوست داشتنیه ، اینکه در آغوش کشیده بشی ، آغوشی که مملو از عشق و محبته ، آغوشی که منتهای آرامشه ، آغوشی که عطر و حس آغوش تو رو داشته باشه ، من این آغوش رو میشناسم ، من این گرما و انرژی رو میشناسم....
    ادامه دارد....



    نوشته:‌ دکتراسترنج

  • 17

  • 5




  • نظرات:
    •   mrmr.66
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • اسم داستان جذابه اما خودشو حوصلم نمیشه بخونم لایک واسه انتخاب اسم


    •   amir81709792
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • بین داستان های امشب خوب بود.ولی کمی طولانی


    •   bahman5056
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • داستانش جالب بود و زیبا ولی گمانم جاش اینجا نبود..تشبیه و استعاره هاش عالی بودن ..ایهام قشنگی داشت ...ولی دکتر جون فکر من بیسواد هم باش .......ولی تا اخرش خوندم خیلی زیبا بود


    •   mamadkaraji
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • آقا جدی شهوانی جای این داستان ها نیست!
      ادمین جان دقت کن


    •   دکتراسترنج
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • سلام به همه دوستان
      این داستان دوقسمتی هست که پشت سر هم آپلود میشه، امیدوارم کسانی که داستان های عاشقانه رو دوست دارند از این داستان کوتاه لذت ببرند.


    •   دکتراسترنج
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • ام ار ام ار۶۶ عزیز ، ممنونم بابت لایک اما ایکاش حوصله خوندنش رو هم داشتی.


      امیر با کلی عدد رمزی گرامی ، مرسی بابت تعریف ، اما بابت طولانی بودن که گفتی ، خوب اگر اینطوری نبود که ادامه دار نمیشد.


      بهنام۵٠۵۶ دوست داشتنی، مرسی بابت تعریف هات، اما راستش اینجا تنهاجایی هست که میشه بدون دلنگرانی از قضاوت شدن خیال پردازی کرد.مرسی که نظر گذاشتین.


      ممدکرجی جان، نمیدونم کی به شما صلاحیت تشخیص فضا و مکان داستان ها در شهوانی رو اعطا کرده ، اما برای اطلاع تون ، لطفا به تگ داستان مراجعه کنید، اگر چنین فضایی برای این داستان وجود نداشت تگ نمیخورد.بازم ممنونم که وقت گذاشتی و داستان رو خوندی.


    •   SSAa699
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • دکتر جان مثل همیشه عالی .فدات
      بشم ادامشو زود بذار منتظرم
      لایک گلم . (rose)


    •   Newnova
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • سومین لایک تقدیم به شما


    •   strong_boy
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • لایک قشنگ بود عزیز


    •   توت.فرنگی
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • داستان تون خیلی طولانی بود ولی یک لایک داره


    •   melissa_taaj
    • 2 هفته
      • 1

    • خیلی جالب بود.... چه ذهن خلاقی داری از خوندن دوباره ش سیر نمیشم فقط خیلی خوب بود اگه منظورتو واضح تر میرسوندی یا شاید من متوجه نشدم نمیدونم
      لایک تقدیمت منتظر ادامه ش هستیم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو