وسوسه، نیاز، شهوت (۱)

    همون طور که از اسم داستان مشخصه دارای سه قسمته که البته هر قسمت موضوع خودشو داره در عین حال سعی شده خط اصلی داستان حفظ بشه تا خواننده رو درگیر خودش کنه ممنون و بابت همه کاستی ها شرمنده


    قسمت اول: وسوسه


    همه چیز از زمانی شروع شد که تازه عقد کرده بود
    همیشه مینا واسم مثل یه بچه بود ولی وقتی با حسین عقد کرد تازه داشت به چشمم میومد
    من و شیما نزدیک چهار سال شده بود که ازدواج کرده بودیم خوب بچه نداشتیم
    خیلی ناراحت بودم چون میدونستم بیشتر از من بچه دوس داره بخاطر همین تنها رفتم آزمایش دادم مشخص شد مشکل از من نیست دیگه پیگیر نشدم چون دوسش داشتم نمی خواستم احساس نقص بکنه والبته با این قضیه مشکل نداشتم چون همه جوره هوامو داشت چه تو روز چه تو شب
    شاید اوایل زیاد با هم مچ نبودیم ولی کم کم همدیگرو شناخته بودیم اوایل فکر میکردم شیما یه دختر سرد و بی روحه
    اولین سکسمون خیلی بی احساس بود فقط خوابید و چشماشو بست خیلی واسم زننده بود دوس داشتم با عشق با هم سکس کنیم
    تا یکی دو سال اول تقریباً به همین منوال بود تا کم کم بهتر شد خوب الان واقعا عالی شده همه جوره با هم سکس میکنیم
    اصل داستان تقریباً از یه عصر تابستونی که مثل همیشه با هم رفته بودیم پارک و با دو تا آب هویچ که از دکه آبمیوه فروشی پارک گرفته بودیم شروع شد
    شیما : چه فیلم عجیبی بود حالمو بد کرد
    مهرداد : چرا ؟
    شیما : خوب فکر کن دو تا زن با هم دیگه سکس کنن
    مهرداد : هر کسی تو زندگی یه جوری حال میکنه اتفاقا واسه من جالبه بنظرم خیلی شهوت انگیزه
    شیما : یعنی اگه من با یه دختر سکس کنم ناراحت نمیشی !!؟
    مهرداد : نه به شرطی ببینم نکنه کسی به فکرت رسیده
    شیما : خفه شو شوخی کردم می خواستم امتحانت کنم
    صورت شیما اول مثل گچ سفید شد و بعد قرمز فهمیدم با خودش فکر کرده اول ترسیده بعد که به خودش اومده پیش خودش خجالت کشیده تو راه برگشت زیاد حرف نزد
    تا رسیدیم خونه رفت حموم
    شیما : میشه تنها برم
    خیلی تعجب کردم چون معمولاً با هم میرفتیم حمومش طول کشید منم خوابم برد
    با احساس لبش روی لبم از خواب بیدار شدم دیدم زانو هاشو گذاشته دو طرف بدنم تا دید بیدار شدم کونشو گذاشت روی پاهام
    مهرداد : وای چه کردی بزار ببینم
    دستم بردم روی تاب مشکیش دیدم سوتین نبسته و نوک سینه هاش سفت شده
    نزاشت حرفم ادامه بدم لباشو گذاشت رو لبام خیلی حریصانه شروع به خوردن کرد منم دستم از روی کمرش رسوندم به کونش
    چرخید سرشو رسوند به شلوارم با حرص درش آورد شروع کرد به خوردن کیرم
    زیاد عادت نداشت به ساک زدن بعد سه یا چهار بار که کیرم کاملا راست میشد اوق میزد ولی این بار با اینکه داشت اوق میزد ول کن نبود کیرمو تا جایی که می تونست میکرد تو دهنش منم که داشتم حال میکردم شروع کردم در آوردن شلوارکش وای چی میدیدم خوب طبق معمول شورت نداشت ولی انگار کسش خیس خیس بود واقعاً لزج بود شروع کردم خوردن که دیدم داره جیغ میکشه اول ترسیدم چون سابقه نداشت تا اومدم سرمو عقب بکشم پاهاشو به هم قفل کرد فهمیدم داره لذت میبره با خودم گفتم بزار یه کار جدید و امتحان کنم کیرم از تو دهنم در آوردم به پهلو خوابوندمش با باز کردن لای کونش شروع کردم لیسیدن کسش کم
    کم یه چند باری سوراخ کونشو زبون میزدم تا فهمیدم خوشش اومده ادامه دادم با دستم با کسش بازی میکردم و با زبونم سوراخ کونشو لیس میزدم
    شیما : تو رو خدا بکن توش
    مهرداد : چیرو بکنم ؟
    شیما : کیرتو بکن تو کسم
    اولین بار بود که همچین حرفی رو بلند میگفت
    به حالت سجده خوابوندمش یه بالش گذاشتم زیر شکمشو کیرمو کردم تو کسش شروع به تلمبه زدن کردم
    از خودم بی خود شده بودم همزمان با کردن کسش شروع به ضربه زدن با کف دست به کونش کردم
    شیما : محکم بزن جرم بده
    با این حرفش دیونه شدم محکم تر میزدم کونش کاملاً قرمز شده بود با تمام زورم کیرمو تو کسش فشار میدادم تا آبم اومدو ریختم تو کسش جفتمون داشتیم از حال میرفتیم بالشتو از شکمش برداشتم کنارش دراز کشیدم سرشو گذاشت روی بازوم پیشونی شو بوسیدم
    مهرداد : ممنون خوبی؟
    شیما : آره خوبم
    تو همون حالت خوابم برد حدود ساعت یک بعد از نصف شب بود با صدایی گریه شیما از خواب بیدار شدم داشت هق هق میکرد یه لحظه ترسیدم بلند شدم و کنارش روی لبه تخت نشستم
    مهرداد : چی شده اتفاقی افتاده
    شیما : نه
    مهرداد : میگم چی شده
    شیما : اگه بگم ازم بدت میاد
    مهرداد : جون بسرم کردی نه بدم نماید
    شیما : قول میدی
    مهرداد : آره
    یه احساس دلشوره داشتم نمیدونستم چی می خاد بگه
    شیما : بعد از ظهر که رفتم حموم به حرفامون توی پارک فکر میکردم
    مهرداد : خوب
    شیما : ولش کن
    مهرداد : یا شروع نکن یا اگه شروع کردی تا آخرش بگو
    شیما : به اون فیلمه به دو تا دخترا
    خندم گرفته بود هم خیالم راحت شده بود هم تو همون چند لحظه به شیما فکر میکردم که داره از یه دختر دیگه لب میگیره
    شیما : چرا میخندی
    صورتمو بردم جلو و لباشو بوسیدم
    مهرداد : هیچی بابا تو رو با یه دختر دیگه تصور کردم واسم جالب بود
    شیما : یعنی ازم بدت نماید
    مهرداد : نه بابا حالا اون خانم خوشبخت کیه
    یه احساس آرامش تو صورتش پدیدار شد گلوشو صاف کرد
    شیما : هیشکی بخدا فقط تصور کردم
    مهرداد : خوب کیو تصور کردی
    شیما : روم نمیشه بگم
    مهرداد : راحت باش ای شیطون نکنه واسه مامان بزرگم نقشه ریختی
    شیما : عوضی مامان بزرگ خودته روت میشه بگی
    مهرداد : ولش کن بگو
    شیما : یکی هست که اگه بشه تو نمی تونی ببینی
    مهرداد : کی کشتی مارو
    شیما : مینا
    مینا خواهر شیما بود دو سالی از شیما کوچک تر بود هم قد هم بودن ولی خوب از لحاظ هیکل از خواهرش تو پر تر با سینه های بزرگتر و کون بزرگتر نسخه گوشتی تر شیما بود یه شش ماهی شده بود با حسین به هم زده بود و از اون زمان بهم ریخته شده بود و هفته ای دو یا سه روز صبح تا عصر خونه ما بود
    مهرداد : چی بگم اگه خودت دوست داری از لحاظ من ایرادی نداره
    یه بوسه از لبش خوردمو بعد واسه این که فکر نکنه ناراحت شدم صورتش و گرفتم تو دستامو پیشونیشو بوسیدم
    به هر حال اون شب با هزار جور فانتزی تو سرم به صبح رسید
    صبح جمعه بود طبق معمول دیرتر از خواب بیدار شدم
    مینا : بیدار شو تنبل خان سره ظهره
    چشمامو باز کردم دیدم مینا بالای سرم واستاده
    خودمو جمع و جور کردم
    مهرداد : سلام صبح بخیر کی اومدی شیما کو
    مینا : خانم تو حمومه
    پا شدم و رفتم دم در حموم
    مهرداد : شیما مینا اومده
    شیما : میدونم خودم در و باز کردم میتونی بیای پشتمو بکشی
    مهرداد : خیلی پرویی خواهرت اینجاس زشته
    شیما : پس بگو اون بیاد
    رفتم تو سالن مینا تو آشپزخونه بود یه لیوان چای واسم ریخت و داد دستم
    مهرداد : مینا جان میری پشت شیما رو بکشی مینا همون جور که قندون و واسم میاورد
    مینا : باشه فقط این خیلی طولش میده شما بی زحمت واسه خودت صبحانه آماده کن
    (این قسمت داستان و بعد ها از زبون شیما شنیدم و البته یه مقدار حس داستان گویی خودم که واستون میگم)
    همینجوری که مینا شلوار و بلوزش رو در میآورد سرشو از قسمت رختکن حموم کرد تو
    مینا : شما ها خسته نمیشین
    شیما : واسه چی
    مینا با یه شرت و سوتین داخل حموم پشت شیما ایستاده بود
    مینا : هر شب هر شب
    شیما : مگه چیه
    مینا : خسته نمیشین
    شیما : تازه داریم راه میوفتیم
    مینا : مهردادم مثل حسین در میره ها
    شیما : یعنی حسین خسته شده بود
    مینا : نه بابا عوضی کار شو کرد و پیچوندم
    شیما : خوب تو که هنوز جونی دوباره سعی کن ایندفعه حتماً اونی که میخوای گیرت میاد
    مینا : ولش کن نامردو لیف و بده و بشین
    شیما : خیلی خستم میتونی زحمت همشو بکشی
    مینا : تو رو خدا حال ندارم
    شیما : باشه بابا فقط صابون بزن
    مینا : باشه فقط همین یه بار
    شیما توی وان دراز کشید و دستشو داد به مینا
    مینا شروع به کشیدن صابون روی بدن شیما کرد شیما دستشو بلند کرد که مینا بتونه بازو و کتفشو بشوره دست پر صابوش خورد به صورت و گردن مینا
    مینا : حواست کجاست همه صابونا رفت تو چشمام
    شیما : خوب بشور
    مینا : خوب من اینجا که لباس ندارم خوب شورت و سوتین های تو هم که کوچیکه واسم الان بشورم مال خودم خیس میشه
    شیما : خوب درشون بیار
    مینا همون جور با صورت و گردن صابونی رفت تو رختکن و شورت و سوتینشو در آورد
    به محض ورود مینا دل شیما لرزید با اینکه تا حالا بار ها و بارها اونو لخت دیده بود ولی این بار فرق میکرد
    مینا رفت زیر دوش ، آب شروع به سرازیر شدن از شونهاش به روی سینه هاش کرد انگار شیما اولین بار بود که این صحنه رو میدیدو با نگاههش مسیر آب رو دنبال میکرد که از رو و بین سینه های مینا مسیرش رو به سمت کس و رون ها طی میکرد تا بلاخره به روی پاهاش بریزه
    شیما با صدای مینا به خودش اومد
    مینا : چیه حالا نخوریم
    شیما : چقدر حرف میزنی بیا کارتو بکن
    مینا و دوباره نشست کنار شیما و شروع به شستن شیما کرد
    مینا : بابا خوب آب زیر پوستت جمع شده انگار مهرداد خوب بهت میرسه حالا بچرخ تا پشتتم بشورم
    وقتی شیما بلند شد چشمش به کس مینا افتاد پر مو بود دستشو آروم برد سمت کس مینا با اشاره دست به سمت موهای بلند کس مینا گفت
    شیما : اه اه این چه وضعش یه کم به خودت برس
    مینا : واسه کی واسه چی
    شیما : واسه خیارا موزا بادمجونا
    مینا : کثافت
    مینا قلبش شروع کرد به تند تند زدن با خودش فکر کرد حسین که فقط پرده بکارتش و زده بودو بعدش فقط چند بار با هم بودن اونم حسین که فقط به فکر خودش بود مینا با بی خیالی ادامه داد
    مینا : همه که مثل تو کسی رو ندارن واسش خوشگل کنن
    شیما : به هر حال باید به خودت برسی بی خیال ناراحت نشو خودم واست میزنم
    مینا سرخ شد ولی نمیخاست کم بیاره
    مینا : نه خودم میزنم
    شیما : تو منو شستی من میخام جبران کنم
    مینا هم دلش می خواست هم خجالت می کشید در عین حال دوست داشت کسی غیر از خودش کسش رو لمس کنه دلش رو زد به دریا
    مینا : باشه ولی اول بچرخ پشتت مونده
    شیما اینبار ایستاد و پشت به مینا دستش رو روی دیوار حموم گذاشت یه مقدار به عقب خم شد
    مینا : اینجوری که تو وایستادی بهتره مهرداد بیاد
    مینا همینطور که حرف میزد شروع به شستن شونه ها و پشت شیما کرد بعد نشست با کشیدن صابون روی کون شیما ادامه داد
    شیما کمی پاهاشو از هم باز کرد تا دست مینا به لای کونشم برسه و چشماشو بست و توی افکارش غرق شد با اولین برخورد دست مینا به کسش یه آه خفیف کشید و پاهاشو بهم قفل کرد ، مینا دستش رو به سختی از لای پاهای شیما بیرون کشید و با دستش ضربه ای به کون شیما زد و همینجور که خودش رو مشغول شستن رون ها کرد با خنده گفت
    مینا : منم بابا مهرداد نیست
    شیما که میدونست چیکار کرده و تمام اینکار ها رو بخاطر تحریک مینا کرده بود خندید و گفت
    شیما : ببخشید یه لحظه فکر کردم واقعاً مهرداده
    مینا که کارش با پاها تموم شده بود با باز کردن شیر آب و راهنمایی شیما به زیر دوش بهش گفت
    مینا : کارم تمومه
    شیما شروع به آب کشیدن خودش کرد و با حالت شیطنت آمیز رو به مینا کرد
    شیما : کارم من تازه داره شروع میشه
    و بدون توجه به مینا سمت رختکن رفت از توی رختکن یه قیچی کوچک و ژیلت و خمیر ریش رو آورد
    جلوی مینا روی زانو نشست جوری که صورتش دقیقاً جلوی کس مینا بود خیلی آروم دستش و انداخت پشت کمر مینا و کشیدش سمت خودش الان دیگه اندازه چند تا بند انگشت با هاش فاصله داشت شروع کرد با قیچی کوتاه کردن موهاش کم کم میشد کس تپل مینا دید دل تو دل شیما نبود دستش و پر خمیر ریش کرد و برد سمت کس مینا تا دستش به کس مینا خورد یه لرزش کوچک تو بدن مینا افتاد شروع به مالیدن خمیر کرد مینا دیگه چشماشو بسته بود
    زمانی که کار اصلاح کس مینا تموم شد شیما یه مقدار آب ریخت روی کس مینا بعد آروم دست کشید روش
    شیما : خاک تو سر حسین
    مینا : چرا
    شیما : اگه من مرد بودم یه لحظه هم اینو ول نمیکردم
    مینا که داشت کم کم پی به نیت شیما میبرد دو دلی رو تو خودش کشت و تصمیم به سپردن تنش به شیما گرفت


    ادامه...


    نوشته: M:E

  • 6

  • 6




  • نظرات:
    •   Dream-girl
    • 2 سال،5 ماه
      • 0

    • خوب بود
      خسته نباشی


    •   shadow69
    • 2 سال،5 ماه
      • 0

    • Khob bod


    •   METATRON
    • 2 سال،5 ماه
      • 0

    • ای بابا هی مینا شیما مهرداد خب مث آدم داستانتو بنویس چرا اینجوری میکنی


    •   armanfkt
    • 2 سال،5 ماه
      • 0

    • خوب بود خسته نباشي


    •   پسرچشم.زاغ
    • 2 سال،5 ماه
      • 0

    • اگه کسی هست بکنمش پی ام بده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو