مهسا و فامیل دور مامان

    -مهسا؛مهسا
    - بله مامان
    - من دارم میرم بیرون کاری دارم ؛ آقای کریمی رو میشناسی؟
    -نه .
    - یادته نوروز خونه خانم جون بودیم همه فامیل جمع بودن؟
    - آره
    -یه آقاهه بود پیش داییت نشسته بود تو کار ساخت و ساز و اینا .
    -آهان یادم اومد . همونی که بچه دار نمی شد ؛ زنش طلاق گرفت؟
    - آره ؛ قراره بیاد اینجا راجع به مشارکت در ساخت اینجا صحبت کنیم .

    آخه پدرم چند سال پیش فوت کرده بود و یه خونه ویلایی و یه مغازه برای من و مادرم به جا گذاشت که از محل کرایه مغازه زندگیمونو میچرخوندیم و تو اون خونه زندگی میکردیم .
    -خب؟
    - اگه احیانا اومد و من هنوز نیومده بودم یه زنگ بهم بزن زود خودمو میرسونم . ازش پذیرایی کن تا بیام .
    -باشه چشم.
    - خداحافظ .
    - خدا حافظ.

    تعطیلات تابستونی دبیرستان بود و هوا خیلی گرم. از اونجایی که مامانم خیلی مواظبم هست به ندرت منو تنها میذاره و اصلا نمی ذاره تنها برم بیرون و یا توی مهمونی ها لباس چسبون و یا لختی بپوشم .منم همیشه توی مهمونی ها وقتی میدیدم بقیه دخترا چه جور لباسا یی می پوشن و یا حتی دخترای بزرگتر مشروب میخورن ؛ این مسئله برام عقده شده بود .چون همش فکر میکردم دیگه بزرگ شدم و خودم باید در مورد لباس پوشیدنم تصمیم بگیرم . برای همین هم موقعیت رو مناسب دیدم تا مامانم نیست می تونستم جلوی یه مهمان لباسی که دلم میخواد رو بپوشم. رفتم سر دراور اتاقم و یه تاپ نیم تنه سبز چسبون با یه شلوارک کوتاه چسبون زرد که خیلی دوستشون داشتم برداشتم . شروع به در آوردن لباسهای تو خونه ای کردم و لخت شدم حتی شورت و سوتینم رو هم در آوردم. توی آیینه شروع کردم به بر انداز کردن خودم . دختری با قد کشیده ؛پوست سفید و صاف ؛ گردنی کشیده ؛ صورت گرد و بینی عروسکی ؛موهای بلند قهوه ای و صاف ؛ باسن گرد و برجسته و سینه های کو چولو و گرد که همیشه از کوچیک بودنشون پیش مامانم شکایت میکردم . مامانم هم همیشه میگفت نگران نباش یواش یواش بزرگ میشه ؛ الانشم خیلی به هیکلت میاد . مدلهای مانکن روی کت واک رو ببین همشون هم هیکل تو هستن . از دوستام شنیده بودم هر چقدر سینه ها بیشتر مالیده شن بزرگتر میشن . برا همین هم شروع کردم به مالیدن سینه هام .میمالیدم و خوشم میومد نوک کوچولوی قهوه ای روشن اونا زده بیرون باهاشون بازی میکردم و کیف میکردم . در همین حین صدای زنگ خونه به صدا در اومد . هول شدم و سریع لباسای تو خونه رو مچاله کردم و چپوندم توی کشو دراور و تاپ و شلوارکو بدون شورت و سوتین پوشیدم . یه بار دیگه خودمو تو آیینه نیگا کردم و دیدم نوک سینه هام زده بیرون و تابلوئه . قصد تو رفتن هم نداره از طرف دیگه برجستگی و چاک کوسم کاملا از روی شلوارک معلومه. خودم خیلی خجالت کشیدم و دیدم اینجوری اصلا نمی شه . از طرف دیگه زنگ خونه هم ول کن نبود دیگه وقتی برای عوض کردنشون نبود . به همین خاطر چادر دم دستی رو ور داشتم و روی دوشم انداختم و رفتم در رو باز کردم . آقای کریمی پشت در بود . آقایی حدودا چهل تا چهل و پنج ساله خوشتیپ و خوش هیکل (تقریبا متوسط رو به درشت) .
    - سلام
    - سلام
    - بفرمایید تو.
    - ممنون .مادر تشریف دارن ؟
    - نه رفتن بیرون الانه ها بر می گردن ولی گفتن شما اومدید ؛ تشریف داشته باشید تا بیان. از جلوی در رفتم کنار تا بیاد تو . از کنارم که رد شد بوی عطرش توی بینی ام پیچید ؛ فوق العاده بود .همینجوری که جلو می رفت منم از پشتش میرفتم داشتم بر اندازش میکردم مو های جو گندمی اون حسابی به دل می نشست لباساشم معلوم بود مارک و گرونقیمته . کلا آدم با کلاسی بود که از فامیلای دور مامانمه خلاصه وارد هال شد و تعارفش کردم روی کاناپه بشینه . خودمم رفتم تو آشپزخونه تا شربت بیارم زیر چشمی میپاییدمش که همین جوری با چشماش دنبالم میکرد. وقتی وارد آشپزخونه شدم تازه متوجه شدم تاپ و شلوارکم با اون رنگای جیغ به وضوح از زیر چادر مشخصه ؛ ولی دیگه دیر شده بود و کاری نمی تونستم بکنم شربتو تو سینی گذاشتم و رفتم تو هال موقع تعارف کردن یه لحظه چادر از روی دوشم افتاد ؛ تا شربت و از سینی بر داره و من سینی رو بذارم رو میز و دوباره چادر رو بکشم رو دوشم ؛ دیدم که محو تماشای هیکل من شده و داره با ولع دید میزنه ؛ از این که مورد توجه واقع شدم خوشم اومده بود . به همین خاطر روی مبل روبرویی اون نشستم و گاه گداری به هوای مرتب کردن چادر لاشو باز میکردم تا بیشتر جلب توجه کنم.
    - ماشا الله هزار ماشا لله خیلی بزرگ شدی . حسابی واسه خودت خانمی شدی .
    - مرسی شما لطف دارید . وهمینجوری مرتب از من تعریف میکرد. چون تا حالا همه به چشم بچه بهم نگاه میکردن ؛ حسابی خر کیف شده بودم.منم که میدیدم اینطوریاست هی می خواستم خودم بیشتر نشون بدم ؛ پس سرعت باز و بسته کردن چادر رو بیشتر و مدتشو طولانی تر می کردم .
    - می خوای تا مامانت میاد گوشه و کنار خونه رو بهم نشون بدی ؟
    - البته ؛ چرا که نه . پا شدم و اونم پشت سر من پا شد .من جلو میرفتم و اونم پشت سرم . جاهای مختلف خونه رو نشونش میدادم و میرفتیم .بعضی جاها می ایستادم تا توضیحی بدم اونم از پشت خیلی نزدیک به من می ایستاد ؛ طوری که گرمای نفسش رو پشت گردنم احساس میکردم . تا رسیدیم به اتاق من .
    - پس اتاق پرنسس خانم اینجاست .
    - ببخشید که به هم ریختس.
    - نه اتفاقا خیلی هم خوب و شیکه ؛ معلومه علاوه بر خوشگلی ؛ کد بانو هم هستی . منم هر لحظه بیشتر خر کیف میشدم و روم بیشتر باز میشد . دیگه چادر از دوشم افتاده بود و با دست دور کمرم نگه داشته بودم . البته دروغ چرا یه حس هایی هم بهم دست داده بود . تو یه خونه یه دختر با یه مرد که مرتب ازش تعریف و تمجید میکنه طبیعیه دیگه . به هین خاطر رفتم رو تختم نشستم و کلا چادر رو ول کردم .اونم بی رو در بایستی اومد و کنار من نشست .
    - خوب دختر خانم با این کمالات ؛ حتما تو پسرای محل کلی کشته و مرده داره .
    - ای بابا کی آخه منو نگاه میکنه .
    - دوست پسر مسر چی ؟ چند تا داری ؟
    - هیچی به خدا . حالا خالی می بستما . راستش یه دوس پسر داشتم که فقط با هم اس بازی میکردیم . البته یکی دو بار هم از کلاس زبان جیم شده بودم و خونشون رفته بودم . ولی احمق تا بخواد ناز منو بخوابونه و لختم کنه ؛ خودشو خراب میکرد و همه چی تموم میشد.
    - مگه میشه خالی نبند . تو الان حتما ده تا بی اف داری شیطون . اینو گفت و لپم رو کشید. منم خنده ای کردم و گفتم :
    - نه به خدا . اونم که دید خندیدم نزدیکتر شد و دستش رو انداخت رو دوشم .
    - من به مامانت هیچی نمی گم کلک راستشو بگو بلا.
    - نه به خدا ندارم
    - تا حالا چی ؟ داشتی ؟
    - نه والله نداشتم.
    - پس تا حالا آلت مردونه رو از نزدیک ندیدی؟ از خجالت سرخ شده بودم . دستام خیس عرق شده بود. سرمم انداخته بودم پایین . اونم که دید اینجوریه اون یکی دستشو گذاشت رو دستام و شروع کرد به نوازش کردن .
    - ببین این موضوع یه موضوع خیلی طبیعیه .خجالت نداره . بالاخره باید باهاش آشنا بشی دیگه. بعد دست چپم رو بی هوا بلند کرد و برد سمت شلوارش . میخواستم دستمو بکشم ولی زورم بهش نمی رسید . دستم رو رسونده بود به کیرش و روی اون فشار میداد . دیگه حسابی داغ کرده بودم احساس می کردم گوشام داره آتیش میگیره . در همین حال صورتشم آورد جلو و و شروع کرد بوسیدن صورتم . دیگه من حالم خراب شده بود و تقریبا تسلیم. اونم که دید دیگه مقاومتی نمی کنم . منو خوابوند رو تخت و دست چپش رو گذاشت زیر سرم و کنارم دراز کشید . منو به خودش فشار میداد و مرتب صورت و گوشمو گردنمو می بوسید و لیس می زد . دیگه اون حالت شرم برای من جاشو به شهوت داده بود. همینجور که میبوسید دست راستشم گذاشته بود روی سینه های کوچولوم و از روی تاپ میمالوند . و مرتب آخ جون آخ جون میکرد و ازم تعریف میکرد. داشتم دیونه میشدم ضربان قلبم رفته بود رو هزار . دیگه هیچ چی دست خودم نبود . مثل مار به خودم می پیچیدم . آه و اوه هر دومون در اومده بود و حسابی تو فضا بودیم. دیگه اونم دستشو از زیر تاپم کرده بود تو و داشت با سینه هام بازی میکرد . می مالوندشون ؛ با نوکشون بازی میکرد .از بالا هم سر و صورت و گردنمو گوشامو می لیسید. وقتی زیر گوشم و میلیسید یه حالی بهم دست میداد که تموم بدنم به رعشه می افتاد و حس شهوت عجیبی بهم میداد و جیغم می رفت هوا. از کنارم بلند شد و در عرض سه ثانیه لخت ماد رزاد شد تاپ منو زد بالا و کلا از سرم کشید بیرون منم هیچ مقاومتی نمی تونستم بکنم فقط دستامو گرفته بودم رو سینه هام و روم رو هم بر گردونده بودم اونطرف .ولی تو دلم خیلی کنجکاو بودم کیرشو بگیرم تو دستمو باهاش بازی کنم . اتفاقا اونم دقیقا همین کار رو کرد و دست منو از رو سینم ور داشت و برد سمت کیرش . یه کم امتناع کردم ولی در نهایت رومو برگردوندمو کیرشو با دستم گرفتم . وای چی بود قشنگ دو برابر کیر دوست پسرم . همیجور که من با کیرش بازی میکردم اونم داشت با نوک سینه هام بازی میکرد . بعدش اومد و خوابید روم و شروع کرد به خوردن صورت و گردنم و یواش یواش میومد پایین تا رسید به سینه هام شروع کرد به لیسیدن و مکیدن نوک سینه هام که وحشتناک منو برده بود فضا . بعدش اومد پایین تر و رسید به شلوارکم یه کم کسمو از روی شلوارک بوسید و لیسید که کاملا خیس شده بود و ترشحاتش شلوارکو کامل خیس کرده بود دوست داشتم زودتر شلوارکمو بکنه و حسابی برام بخوره . کاری که دوستام خیلی تعریف می کردن ولی من تا حالا تجربه نکرده بودم . بعد از روم بلند شد و لای پاهام نشست و دو تا دستاشو گذاشت دو طرف شلوارک که بکشه پایین. یهو یادم اومد که دو سه هفته از آخرین اپیلاسیونم می گذره و کسم پر پشمه. این موضوع باعث شرمم میشد و خجالت میکشیدم . چون دوستام میگفتن پسرا از کسهای پشمالو حالشون به هم میخوره . برا همین دستامو گذاشتم رو ی کش شلوارک و گفتم نه؛ تو رو خدا نه اونو درش نیار .هر کار میکنی از همین روی شلوارک بکن . اونم فکر کرد که می ترسم هی می گفت نترس قول میدم اذیتت نکنم و از این جور حرفا و هی سعی می کرد راضیم کنه ولی من اصلا زیر بار نمی رفتم .بالاخره اونم از خر شیطون اومد پایین و بی خیال شلوارک شد . پاهامو داد بالا و روم دراز کشید و کیرش رو که مثل سنگ شده بود گذاشت رو کسم و شروع کرد به مالوندنش به کسم . با دستاشم سینه هام رو میمالید و با دهن و زبونشم سر و صورت و گردنم رو میلیسید .خلاصه بعد از سه چهار دقیقه آبش اومد و پاشید روی شکم و شلوارکم . گرمای آبشو روی شکمم احساس میکردم . در همون حال روم ولو شد . سنگینی بدنش روم لذت بخش بود . چند دقیقه ای گذشت تا از روم پا شد . دستمال کاغذی رو از پا تختی برداشت و آبشو از روی من و شکم و کیر خودش پاک کرد .


    ادامه...


    نوشته: مهسا

  • 8

  • 1




  • نظرات:
    •   لکات
    • 4 سال
      • None

    • هوووف...چیزی ندارم بگم! فقط کمتر با خودت ور برو


    •   be kirm
    • 4 سال
      • None

    • پشما کست رو بزن من همون جوری که دوستات تعریف کردن میکنمت..............باشه؟


    •   سهراب حاتمی
    • 4 سال
      • None

    • خوب بود اما حیف شد پرده تو زد یا از کون نکردنت من اگه بجاش میبودم از کون میکردمت مهسا جون


    •   کیر طلای اسلامشهر
    • 4 سال
      • 1

    • پیشنهاد میکنم دوستات رو عوض کن خیلی جنده هستن...


    •   دخــــتر بــסِ
    • 4 سال
      • 1

    • اصلا قابل باور نیس که نویسنده دختر باشه...
      من داستان هایی کاملا مشابه و با همین توصیفات توو داستان های دیگه خوندم...
      روایت داستان و موضوع داستان دقیقا شایدم تصادفا توو داستان هایی که مد نظرم هست تکرار شده :)
      ولی سکس با زیره افراد سن قانونی دوراز انسانیت هست...به هر حال ممنون. crazy


    •   فروهــــــر
    • 4 سال
      • None

    • عجب


    •   asgarimahan
    • 4 سال
      • None

    • دوستان از لطف همگی ممنون اگه خوشتون اومده بفر مایید بقیه اش را هم آپ کنم


    •  
    • 4 سال
      • None

    • الکییییییی


    •   اهل عمل
    • 4 سال
      • None

    • کلاه قرمزی هم میاوردی با فامیل دور جفت بشن . منم آقای مجری کیری


    •   AssKiller
    • 4 سال
      • None

    • چه فامیل خوش شانسی


    •   mahan696869
    • 4 سال
      • None

    • استعداد جندگیت خیلی بالاست


    •   Alirezadargeezadeh@gmail.com
    • 4 سال
      • None

    • بدنبود


    •   Saede0089
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • خب مال منکه کلفت بعدشم تاخیرم زیاده سنمم بالانیست


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو