همه ی روابط من (۱)

    زندگی زیبایی ها و لذتهای خاص خودشو داره. بویژه وقتی نیازهایی مثل نیاز جنسی تو، تو اوج نیاز و شهوت با کسی که آرزوشو داری، برآورده میشه. اونهم بدون هيچگونه مسئوليتي بعد از روابط مخفيانه جنسي.
    متولد سال 55 هستم و اهل یه روستا تو شمال کشور.


    اولین رابطه تو 6سالگی
    اولین باری که رابطه با جنس مخالف رو شروع کردم شیش سالم بود. تو باغ پر از درخت پدربزرگمون می رفتیم همراه بچه های همسایه بازی می کردیم بویژه خاله بازی چون دختر و پسر با هم بودیم.
    تو یکی از این روزها توخاله بازی که زن و شوهر بازی هم می کردیم من به همراه دختر پسر عموم راضیه، که از من پنج سالی بزرگتر بود نقش زن و شوهر رو بازی میکردیم. و لای یکی از درختها و بیشه ها که اطرافش بوشیده شده بود مثلا" خونه مون بود روبروی هم توش نشستیم.بعد از خوردن یه بیراشکی راضیه روسریش رو درآورد و گذاشت روی پاهای خودش و من و دستاشو گذاشت زیر روسری و دستمو گرفت و شروع کرد به مالوندن. اولین بارم بود. یه حس خوبی داشتم. همسنطور که چشامون تو چش هم بود راضیه یکی از دستاشو گداشت روی رون پاي چپم و یواش یواش از روی شلوارکم کیرمو دست زد. من که سرمو پایین انداخته بودم دیدم راضیه دست دیگم که دستش بود به سمت خودش کشوند و گذاشت تن پستونای کوچیکش و بهم گفت چنگ بزنم منم همین کار رو براش کردم.
    راضیه دستشو یواش یواش گذاشت تو شورتم و شروع کرد به مالوندن کیرم که دیگه سفت شده بود. اولین بارم بود. حس خوبی داشتم… که راضیه دستمو از رو پستوناش گرفت و گذاشت لای پاش که شلوار پارچه ای پاش بود. به من گفت بزار توش و بمالش. منم همین کار رو کردم و با انگشتام شروع کردم به دست کشیدن کسش که خیلی نرم و در عین حال خيس و ليز بود. اولین بارم بود که کس یه دختری رو دست می کشیدم. خیلی دوست داشتم میدیدمش چیجوریه. تو همین حین صدای یکی از بچه ها اومد و همه چی یهو تموم شد.دیگه فرصت خاله باز ی بین منو راضیه پیش نیومد تا لذت بیشتری ببرم. البته تقصیر خودم بود چون اون فرداش به یکی از بچه ها گفتم که دو سالی ازم بزرگتر بود و تو خاله بازی ها اون با راضیه زن و شوهر بازی می کردن. منم چون تو باغ نبودم زیاد توجه نکردم و پیگیر روابط شون نبودم. راضیه ازدواج کرد و الآن هم یه نوه داره.


    دومین رابطه تو 8 سالگی
    دومین دفعه ای که رابطه با جنس مخالف پیدا کردم تو سن هشت سالگی بود. تو سال 1363. اونهم با دخترهمسایه زن داداشم اینا که دو تا کوچه بالاتر از خونمون زندگی می کردن. دختر مهربون و زیبایی بود خوش هیکل هم بود.نه چاق و نه لاغر که خیلی باهاش راحت بودم و برای گفتن املا و پرسیدن درس و رفع اشکال پیشش می رفتم. شاید هفته ای دو سه بار و هر بار یکي دو ساعت. اسمش شهربانو بود و 15 سال سن داشت.یعنی 7 سال از من بزرگتر بود و سال اول دبیرستان رشته علوم انسانی می خوند. هر دفعه که پیشش می رفتم صمیمی تر و راحت تر باهام برخورد می کرد.تو روستا دخترا همه شون حجاب داشتند یعنی هم روسری و هم دامن و هم شلوار می پوشیدن. یه دو ماهی که گذشت هر دفعه که می اومدم پیشش بهم نزدیکتر میشد و حتی روسریش که از سرش می افتاد دوباره سرش نمی گذاشت. دامنش رو قشنگ می آورد دور کمرش و می نشست طوری که پاهاش با اون شلوار چسبونش به پاهام بخوره. البه من توجه ام جلب میشد اما هیچ انگیزه واسه تحریک شدن نداشتم. خودش رو بهم می چسبوند و وقتی خسته می شدیم صحبت از ازدواج می کرد.سوالاتی از من می پرسید که مثلا" دوست داری چند سالگی و با چه کسی ازدواج بکنم ؟ اگه ازدواج بکنم شب اول چیکار می کنم؟ منم می گفتم نمی دونم و اون برام توضیح می داد.بعضی وقتها هنگام یاد دادن طوری دراز می کشید که چون من نشسته بودم سینه هاش از لای پیرهن گشادش معلوم میشد و شهربانو هم هدفش این بود که توجه منو جلب بکنه و همینطور هم شد. کیف می کردم سینه هاشو نگاه می کردم چون واقعا" بزرگ بود و آویزون نبود. سفت بود و نوکش از بالا مشخص بود. نوک بزرگی داشت. چون سینه های راضیه رو مالونده بودم یواش یواش تحریک شدم که میشه سینه هاشو دست بزنم. اکثر وقت ها که واسه رفع اشکال می رفتم خونه شون ساعت چهار پنج بعد از ظهر بود و من و شهربانو تو خونه شون تنها بودیم مادرش میرفت روضه و پدرش به مغازه و دو تابرادراش هم می رفتند بیرون. یه روز شهربانو بهم گفت که بلند بشم و شونه هاش رو چنگ بزنم و منم همینکار رو کردم و چون از پشت شونه هاش رو می مالوندم سینه هاش تکون تکون که می خورد خیلی برام لذت بخش بود. و وقتی گفت پایین تر رو بمال تا اینکه رسیدم به پستوناش وقتی نرمی سینه هاش رو تو دستای کوچیکم حسش کردم کیف کردم. یه چند دقیقه ای گذشت و گفت کافیه.
    وقتی شهربانو متوجه شد کیرم سفت شده، بهم گفت برو در حیات رو ببند. چون تو روستا دروازه ها همیشه باز بود. منم رفتم در رو بستم و بدو بدو اومدم کنار شهربانو که دیدم دراز کشیده و گفت پیشش دراز بکشم. یه نگاهی بهم کرد و گفت دوست داری بخوریش. من چیزی نگفتم اما اون دو تا از دکمه های پیرهنشو بازکرد و پستونشو گذاشت تو دهنم. منم شروع کردم به خوردنش. خیلی بهم حال داد. کیرم که سفت شده بود شهربانو کسش رو به کیرم می مالوند. البته هر دو شلوار داشتیم.یواش یواش دستشو از پشت گذاشت تو شلوارم و کونمو مالوند و فشار می داد به سمت خودش. یواش یواش دستشو آورد جلو و خایه ها و کیرمو مالوند. حس خوبی داشتم.هم خوردن سینه هاش بهم کیف میداد و هم لذت مالوندن کیر و خایه هام.یکی دو دقیقه هم نگذشت که بهم گفت دوست داری بمالی روش؟ من که داشتم سینه هاشو میخوردم جواب ندادم. شهربانو شلوار و شورتمو کشید پایین و بعد شلوار خودش رو و سپس شورت آبی رنگشو. خودشو بهم نزدیکتر کرد و با جابجا کردن خودش با کمک دستاش کیرمو به کسش چسبومد و کونمو به سمت خودش فشار داد تا کیرم قشنگ بره لای کسش. یواش یواش لذتش بیشتر و بیشتر می شد. خودشو عقب و جلو میکرد تا کیرم رو، به کسش بمالونه و لذت ببره. کسش لیز بود و نرم نرم. کیرم تو کسش نبود فقط روش لیز می خورد. موهای نرمی داشت. یه چند دقیقه ای نگدشته بود که صدای زنگِ در اومد و سریع بهم گفت بلند شو و برو در و باز کن. مواظب باش به کسی چیزی نگی؟
    مادرش بود. وقتی برگشتم دیدم شهربانو، هم روسری سرش بود و هم دامنش پاهاشو پوشونده و همه چیزو مرتب کرده بود.
    هر ماهی فقط یکی دو بار این اتفاق و سکس با شهربانو برام پیش می اومد. چون مادرش خونه بود یا همسایه ها می اومدن خونه شون.منم عادت کرده بودم و دوست داشتم بازم باهاش از این کارا بکنم و شهربانو بیشتر از من. آخرین بار یادم می آد اومدم روش و شروع کردم به تلمبه زدن. با اینکه اولین بارم بود انگار که این کار رو از قبل آموزش دیده باشم، شروع کردم به تلمبه زدن. به نظرم مثل حیوونا رابطه سکسی فطریه.البته چون هشت سالم بود و کیرم کوچیک، تو کسش نمی رفت و روی چوچولش سر می خورد. یه بار شاید یه ربع بیست دقیقه مجبورم کرد تلمبه بزنم و چشاش هم بسته بود اما آبم نمی اومد. یادش به خیر ... این قضیه هم پس از مدتی به دلیل ازدواج شهربانو تموم شد.لذت رابطه جنسی با شهربانو ولم نمی کرد. همیشه دوست داشتم با دختری رابطه برقرار کنم. دوران نامزدیش هم که خونشون می رفتم انگار نه انگار باهم اون کارا رو کردیم. الآن 44 سالشه و دیگه مامان بزرگ شده.
    دو سه سالی در حسرت خلوت کردن با یه دختر و همبستر شدن باهاش بودم تا اینکه ریحانه به عنوان سومین دختر باهاش رابطه برقرار کردم.


    سومین رابطه تو 11سالگی
    اون زمونها تو سال های 1366 تو روستامون هنوز همه مردم حموم نداشتن و خیلی هاشون تو فصل تابستون تو خونه آب تنی میکردن. گاهی مدتها منتظر می موندم تا دخترا و زنای جوون همسایه مون کنار حوض خونه شون شروع به آبتنی بکنن تا از نورگیرها و هواکش های پشت بوم حلبی یا از لای نورگیرهای طویله خوب دیدشون بزنم. کیرم سفت می شد و از روی شلوار دست می کشیدم و فکر می کردم راضیه یا شهربانو دارن می مالنش.
    بعضی وقت ها هم به خونه زن داداشم می رفتم و اونجا درس می خوندم چون صدای بلنگوی مسجد کنار خونه مون نمی ذاشت درس بخونم.اما موقع نهار بیشتر وقت ها می اومدم خونه مون. خونه اونها هم بعضی روزهای تابستون دوستاش می اومدن و آبتنی می کردن. چون برادرم کمک راننده خودروی باری خاور بود زیاد خونه نبود.
    زن داداشم که از من مطمئن بود و اعتماد خاصی بهم داشت و از پسرهای چشم و دل پاک روستا، نگران نبود و نگرانی دوستانش رو هم از اینکه شاید اونهارو لخت ببینم رد می کرد.من هم از فرصت های به دست اومده استفاده می کردم و از پشت شیشه پنجره دید می زدم. هیکل های متفاوت، هم خیلی چاق و هم هیکلی و هم متوسط هیپکدام از دوستانش لاغر نبودن و من لذت می بردم وقتی نگاهشون می کردم. فقط شورت می پوشیدن و سینه هاشون هم متفاوت بود. آبتنی شون حداکثر یه ربع هم طول نمی کشید و زود تموم می شد.
    تو سن ده یازده سالگی بودم که این صحنه ها تو تابستون فقط سه چهار بار برام پیش می اومد. کیرم سفت می شد و می مالوندمش اما هیچوقت آبی ازم خارج نمی شد. لذتش به دیدن زنان لخت و زیبا و تپل روستایی بود.
    یه روز احساس کردم یکی از دوستای زن داداشم متوجه شد که من دارم نگاهشون می کنم. اسمش ریحانه بود و همسایه روبرویی شون. 16 سال سن داشت مجرد و زیبا بود. هرچند اندام متوسطی داشت اما در برابر بقیه دوستانش لاغر تر به نظر می رسید.
    ریحانه سومین نفری بود که در آستانه برقراری رابطه باهاش بودم. مهرماه سال 1366 بود که اتاق پذیرایی خونه زن داداشم داشم درسهام رو می خوندم. ریحانه یه یا اللهی گفت و اومد تو. منم پا شدم و سلام علیک کردم و دوباره نشستم. یه ده دقیقه ای ایستاده صحبت کرد و بهم نزدیک تر شد و اومد کنارم نشست. زن داداشم خونه نبود یه دختر 4ساله داشت که همراش می برد. ریحانه بحث آبتنی کردن رو تو حیاط خونه باز کرد و گفت که متوجه شده دیدشون می زنم. وقتی من منکر شدم اون پافشاری کرد و گفت به کسی نمی گم. بعدش متوجه شدم که اون فقط شک کرده بود مطمئن نبود. چون تو روز آفتابی از بیرون نمیشه داخل اتاق رو پشت شیشه ی پنجره دید. چون پرده اتاق جابجا شده بود و تکون تکون می خورد شک کرده بود.
    بهم گفت نظرت درباره زنها و دخترا چیه؟ کدوم مون رو بیشتر دوست داری؟ وقتی نگاهمون می کردی دوست داشتی با کدوممون بخوابی؟ من هم جوابشو نمی تونستم بدم چون خجالت می کشیدم. با خودکارم روی کاغذ خط های بیربط می کشیدم. که یهو دیدم دستش رو گذاشت رو دستم و گفت نظرت درباره من چیه؟ که بهش گفتم تو خیلی قشنگی. ریحانه گفت تا حالا یه زن و مردی که با هم خوابیدن و مشغول اون جور کارا هستن رو دیدی؟ منم گفتم نه؟ اون گفت من چندباری دیدم. و صحبتهایی از این دست تا شرایط رو واسه رابطه جنسی با خودش فراهم بکنه.
    یه سر رفت بیرون تا سروگوشی آب بده. دوباره اومد تو اتاق و با گرفتن دستم، بهم گفت بلند شو بیا پیشم. تا کنارش ایستادم منو بغل کرد و شروع کرد به مالوندن کونم و یواش یواش دستمو گذاشت رو پستوناش و منم شروع کردم به چنگ زدن. دل تو دلم نبود. بهش گفتم زهرا نیاد؟ زهرا اسم زن داداشم بود. گفت نگران نباش پشت دروازه سنگ گذاشتم درو باز کنه صداش میاد. چون اون موقع تو روستا دروازه حیاط رو غیر از آخر شب نمی بستن.
    ریحانه که 16 سال سن داشت و منتظر خواستگار، خیلی حشری بود و نیاز شدید جنسی داشت. یواش یواش پیرهنشو داد بالا و سینه هاشو گذاشت تو دهنم. کرست نداشت. من هم با چه ولعی می خوردمش. یاد شهربانو افتادم. تو حال خودم بودم که احساس کردم کیرم داره مالونده می شه. ریحانه کیرم و می مالوند و فشار می داد. کیرم سفت شده بود و با اینکه نازک و قلمی بود یه جورایی حس کردم خیس شده. من و ریحانه ایستاده داشتیم لذت می بردیم که بهم گفت صبر کن. دوباره بیرون اتاق رفت و در حیاط رو بست. من که نمی دونستم باید چیکار بکنم فقط به فکر این بودم که میشه رو ریحانه دراز بکشم و کیرم، رو کسش مالونده بشه. که ریحانه اومد و گفت دروازه رو بستم. منو بغل کرد و شروع کرد به بوسیدن و خوردن لبم. یواش یواش هردو دراز کشیدیم روی زمین و چه جور منو می بوسید و لبمو می خورد. بعدش شلوارمو با شورت سفیدم با هم کشید پایین و شروع کرد به خوردنش. یه دقیقه هم نشد که کنارم نشست و دامنشو جمع کرد و شلوارشو تا زانوهاش کشید پایین و من هم چون خجالت می کشیدم، شلوارمو کشیدم بالا. بهم گفت: شورتمو دربیار و بزار روش و تکون تکون بده. مواظب باش توش نذاری. من که فکر اینجاشو نمی کردم تو پوستم نمی گنجیدم. یه جورایی می لرزیدم. شلوار و شورتمو تا زانو هام کشیدم پایین و کیرمو گذاشتم روی کسش که موهای سیاهی داشت. کسش بزرگ بود و شکم و پاهای سفیدی داشت. خوشگل و زیبا بود. همینجور داشتم تلمبه میزدم که ریحانه یواش یواش پاهاشو باز و بازتر می کرد. اولین باری بود که فکر کردم کیرم رفته تو کس یه دختر. با اینکه یه نگاهی به کیرم کردم و مطمئن شدم کیرم تو کسش هست، اما چون کوچیک بود فقط نوکش تو رفته بود و ریحانه هم پاهاشو به اندازه ای باز کرد که تا ته، تو نره.
    ریحانه خیلی لذت میبرد. بهم گفت که مواظب باش منی تو (آبتو ) نریزی؟ یه نگاه خاصی هم میکرد که مثلا" آبم اگه بیاد، خودش، بکشه بیرون . از آب منی خبری نبود و هرچه قدرت داشتم فشار میدادم باورم نمی شد تو سن 11 سالگی، داشتم یه دختر 16 ساله رو میکنم. یه ده دقیقه ای طول کشید. آخرا ریحانه می لرزید و جوری منو بغل کرد و به من چسبید که دیگه نمی تونستم تلمبه بزنم. اون ارضا شد و منو کنار خودش خوابوند و دوباره منو بوسید. یه دقیقه هم نشد که بلند شد و لباساشو مرتب کرد و شلوار و شورتش که از یکی از پاهاش هم در اومده بود دوباره پوشید وسریع رفت بیرون. فکر کردم بر می گرده اما رفته بود خونش.
    من هم که شلوار و شورتم کلا" دراومده بود رو دوباره پوشیدم و رفتم پشت میز مطالعه کوچیکم که روی زمین بود، نشستم و به لذتش فکر میکردم. نمی تونستم درس بخونم. هواسم به سکسی بود که با ریحانه داشتم.بلند شدم وسایلمو مرتب کردم و رفتم خونه مون.
    دو بار دیگه شرایط سکس با ریحانه به همین شکل برام پیش اومد. یه بار عصر که سه ماه بعدش بود و یه بار هم شب، وقتی زن داداشم و داداشم عروسی دعوت بودن و خونه، کسی نبود، اونهم نزدیک عید نوروز سال 1366. اون شب خیلی به من خوش گذشت اما هیچوقت آبم بیرون نیومد. ریحانه هم خیلی لذت برد. اتفاقا" اون شب تو بیست دقیقه دوبار با هم همبستر شدیم. مطمئن نیستم اما فکر می کنم کیرم رو واسه اولین بار اون شب بود که تو سن 11 سالگی کردم تو کس یه دختر. اونهم دختری که ازم 5 سال بزرگتر بود.
    ریحانه هنوز ازدواج نکرد و همچنان مجرده. خيلي خشگلتر شده، باهاش که صحبت می کنم، گرم می گیرم . انگار نه انگار با هم سکسی داشتیم. خونه پدرش زندگی میکنه و خودش آرایشگره و هزینه زندگی خودش رو درمی آره. یادش بخیر....


    ادامه...


    نوشته: امین

  • 2

  • 6




  • نظرات:
    •   rose.hot
    • 8 ماه،2 هفته
      • 0

    • (dash)
      بیاید تحویل بگیرین،اسم دهه هفتاد و هشتادیا خراب شده!!
      این دیوسا کجا بودن انصافا؟
      آقا امین بخوای اینجوری ادامه بدی n صفحه باس داستان واسمون بنویسی...


    •   shahx-1
    • 8 ماه،2 هفته
      • 0

    • ملت از شش سالگی سکس دارن اونوقت ما یازده سالمون بود برای هلیکوپترای اسمون دست تکون میدادیم برامون بوق بزنن!! یا شماها خیلی کارتون درسته یا من خیلی عقب افتاده بودم !!


    •   darvish.khan
    • 8 ماه،2 هفته
      • 1

    • خب اونموقع جنگ بوده جوونارو‌ میبردن جبهه دخترا مجبور بودن با بند انگشت شما بسازن
      ولی فرم‌ داستان جدید بود و جالب


    •   koohyar.meshki posh
    • 8 ماه،2 هفته
      • 4

    • مني تو ( ابتو) يعني اگه اين قسمت داخل پرانتز و نمينوشتي تا اخر عمر تو ظلمت تاريكي به سر ميبرديم و مي پنداشتيم كه مني تو يكي از ضماير ادبيات فارسيه


    •   Bobi_BoobLover
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • Johny خودتی؟! (rolling)


    •   steve2
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • خیلی قشنگ بود


    •   سامان.اصف
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • فک کنم تو تو کمر بابات که بودی ی دور همه اسپرما رو کردی و بدنیا اومدی


    •   DreamDark
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • یجوری از ناکامیای سکسیت گفتی ،انکار ملت تو یسالگی پرده دخترارو میزدن تو جاموندی و تازه تو سن یازده سالگی کس کردی ، دیوث من دبیرستانی بودم فک میکردم این کیر گوست اضافس و فقط من تومور دراورده اینجام اونوقت تو یازده یالگی تلنبه میزدی...


    •   F.h.1986
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • این فکر کنم عمو جانی اسمشو دروغ میگخ


    •   adolf_hittler
    • 3 ماه
      • 1

    • اگه منو کونمون نمیذاری من برم قسمت بعدی داستانتو بخونم.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو