همسرم الهام و اشتباه من

    دوستان عزیز بازم سلام.
    این هم یک ارسال جدید و یادآوری میکنم اصل این داستان هم از انجمن لوتی هستش.
    امیدوارم بپسندید.




    سلام
    مدتها پیش با این سایت آشنا شدم و داستانهای سایت رو خوندم. از آنجایی که متاهل هستم دنبال داستانهای ضبدری میرفتم. اولش برام سخت بود که باور کنم و خودمو جای شخصیتهای داستان بذارم. ولی نمی دونم چه حسی بود که در من بوجود اومد. حسی که خیلی ها تو داستانهاشون بیان کرده بودن. قضیه ضبدری خیلی منو به خودش جذب کرده بود. به خاطر همین من اشتباهی کردم که زندگیمو دگرگون کرد. امروز تصمیم گرفتم ماجرای قبل و بعد از اشتباهمو تعریف کنم. در ضمن من خوب نمینویسم بابت همین ازتون عذرخواهی میکنم...
    من مهران هستم 32 ساله اهل ... استان فارس.
    من توی یه شرکت...تو ... بعنوان مسئول شیفت بخش تولید مشغول بکار هستم.
    الان حدود 5 ساله که اینجا کار میکنم و تقریبا همه منو میشناسن و با همه دوست هستم ، از کارگرای شیفتهای دیگه تا قسمت اداری. با مدیر عامل زیاد آشنا نیستم چون زیاد باهاش سروکار ندارم. با قسمت مالی شرکت که زیاد با آنجا سر میزنم آشنا هستم. آقا آرش (فامیلش رو نمیگم) ، آقای محمدی ، آقای مرادی ، خانم ها صدری و لطیفی. اینکه گفتم آرش و اسم کوچکش رو گفتم چون خیلی باهاش دوست هستم البته بعد از اون ماجرا که بزودی میگم. قسمت های بعدی شرکت هم با خیلیا آشنا هستم ولی با یک نفر تو قسمت روابط عمومی بنام آقا سعید (فامیلی رو بازم نمیگم) بیشتر دوست هستم که اینم بر میگرده به اون ماجرا.
    از خودم بیشتر میگم :
    من کارمند شیفتی هستم ، 2روز صبح میرم سرکار ، 2روز ظهر و 2روز شب ، ساعت کارم هم طبق قانون کاره. شاید خیلی ها بدونن منظورمو. مهم نیست
    وضع مالیم هم بعد نیست با توجه به پولی که میگیرم خوبه.
    یه خونه 160 متری داریم و حدود 4 ساله اونجا ساکنیم.
    یه ماشین هم دارم که نمیشه بگم چیه (به لحاظ امنیتی!)
    از اونجایی که علاقه زیادی به کامپیوتر یا رایانه داشتم و فنی و حرفه ای دوره دیدم خیلی وقته سیستم خونه دارم. چند ماه پیش هم ارتقاء دادم و از اون روز اینترنت هم فعال کردم و وقتای بیکاریم میومدم اینترنت و وبگردی. از آنجایی که یه کم شهوتی هستم و تو شرکت بساط بلوتوث پهنه و کلیپ های اونجوری پره ، اهل حال و عیش و سکس هم هستم. عکس و کلیپ تو سیستم فراوون ، تو گوشیم هم چی بگم!...
    سایت های زیادی هم سر میزنم عکس و کلیپ میگیرم و با خودم خوشم. تا اینکه همون اوایل یکی از دوستام بنام محسن آدرس سایتی رو داد و گفت ایرانیه اومدم و دیدم بله!! از دنیا عقب بودم و خبر نداشتم.
    عضو شدم (به هزار بدبختی) و با زور فیلترشکن صفحات سایت رو میگشتم و عکس و کلیپ ایرانی و داستانها رو میدیدم و باز با خودم حال میکردم. منظورم اینه که دنیایی داشتم با خودم...
    یه روز که الهام خونه نبود...... ای وای یادم رفتم زن و بچم رو معرفی کنم (ببخشید):
    همسرم الهام 27 ساله است. یه خانم خوش هیکل و قدم متوسط با مانتوی مناسب و حجاب خوب که خونه داره یه بچه هم داریم بنام هادی 4/5 سالشه
    یه روز که الهام خونه نبود و مثل همیشه تو این سایته میچرخیدم به داستان ضربدری برخوردم که توش داستان زن و شوهری بود که زنه رو جلوی مردش میگائیدن و مرده تعریف میکرد. اولش علاقه ای نداشتم و میگفتم همش کس و شعره و دروغ محض. آخه کی میاد زنشو بده بقیه بکنن یا ضبدری بکنن اونم تو ایران...
    یه مدتی که گذشت و الهام دوره قاعدگی (پریودش) طولانی شد من با توجه به گشت و گذار در وب سکسی و دیدن کلیپ و عکسها خیلی حشری شده بودم رفتم دوش سرد بگیرم که از کلم بپره ، تو حمام یاد اون داستانه افتادم و احساس کردم درون وجودم یه زلزله ای شد و یه جوری شدم دیدم کیرم دارم سفت میشه احساس خوبی نبود نمی دونم چی بود کیرم تو دستم گرفتم و مالیدم احساس خوبی بهم دست داد چشامو بستمو و داستان رو تو ذهنم مرور کردم رسیدم به قسمتی که یارو آبشو ریخت تو کس زنش یهو یه حسی بهم دست داد چشامو باز کردم دیدم آب شهوتم اومده یه کم دیگه که مالیدم آبم اومد و انگار تا حالا ارضاء نشده بودم تمام وجود لرزید و صدام دراومد و آهی کشیدم که الهام در حمام رو زد و گفت : منو صدا کردی گفت : نه نه ... عزیزم نه داشتم آواز میخوندم. الهام خندید و گفت : خوش میگذره؟ گفتم : نه همینجوری آوازم گرفت... خیلی تعجب کردم با اینکه اصلا دوست نداشتم حتی تصورش رو بکنم که یه مرد دیگه الهام رو بکنه و من زن یکی دیگه رو ولی اون روز تو حمام یه حس غریبی بهم دست داد.
    از اون روز به بعد موقع بیکاری بیشتر دنبال سکس ضبدری و داستان ضبدری میگشتم و بیشتر میخوندم.
    فقط در حد خوندن بود و بس. بعد از یه مدتی تصمیم گرفتم تصورش رو بکنم و ببینم چی میشه! یه داستانی رو پیدا کردم و خوندم حالا راست یا دروغشو نمی دونم ولی در کل خوندم و شروع کردم به خیال بافی و تصور اون داستان. شب پنج شنبه بود و فرداش روز بیکاری و استراحتم بود و طبق معمول زیاد عجله ای برای خواب نداشتم چون فرداش تا ظهر میخوابیدم. شب بعد از شام با توجه به نبودن الهام که رفته بود پیش مادر مریضش دوباره اون داستان رو خوندم چندتا عکس و فیلم سکسی و ضبدری و اینا... رفتن تو تختخواب و چشامو بستمو شروع کردم به فکر کردن. خودمو جای او مرده گذاشتم که قرار بود زنشو بده دست دوستش و زن دوستشو بگیره. طبق داستان پیش میرفتم و تو ذهنم میدیدم زنم لخت تو بغل یه مرد دیگست و زن اون مرده داره برام ساک میزنه. توی ذهنم میدیم زنم داره لب میده به اون مرده و انم داره سینه های الهامو میخوره... یه کم که گذشت احساس کردم دارم حال میکنم با این قضیه ولی باز فقط توی ذهنم و بود و تخیلاتم و حتی اون مرد رو یه آدم ناشناس که چهرش پیدا نبود میدم.
    بعد تصور کردم من دارم با زنه اون یارو ور میرم و اونم داره روی تخت زنمو از پشت میکنه... کیرم سفت شد... تصور کردم من خوابیدم رو زن اون یارو و اونم پاهای الهام رو باز کرده و روش خوابیدم و داره میکنه... کیرم سفتر شد و دستم بردم روی کیرم... تصور کردم زن اون مرده خم شده و من دارم میکنمش و اون مرده هم خوابیده و الهام رو کیرش بالا و پایین میره... کیرم سفت سفت بود و داشتم میمالیدم... تصور کردم زن اون مرده رو خوابوندم رو تخت و دارم از روبروی میکنم و مرده الهام رو بغل کرده و دارم میکنه تو کونش... من شدت مالیدنم رو بیشتر کردم و داشتم حال میکردم... تصور کردم زن اون یارو خوابیده روم و دارم ازش لب میگیرم و اون مرده داره آبشو میریزه تو کون الهام... که یهو احساس کردم داره آبم میاد... از این فکرم دست کشیدم و کیرمو ول کردم ولی باز ذهنم مشغول بود و نمی دونم کی خوابیدم.
    صبح که نه! ظهر با صدای الهام از خواب پاشدم و صبحهانه خوردم و توی این فکرا بودم که تلفنم زنگ خورد جواب دادم. محمد آقا بود (همسایه دیوار به دیوار) که مارو برا شام دعوت کرد بریم خونشون با کلی اصرار و خواهش قبول کردم و به الهام خبر دادم. محمد آقا و خانمشون ندا خانم 2تا بچه داشتن و هم سن و سال خودمون بودن و تقریبا باهاشون راحت بودیم. محمد آقا و خانمش توی یکی از صندوق های اعتباری کارمند هستند و وضعشون نسبت به ما توپه. شب رفتیم خونشون محمد آقا اومد استقبال و احوال پرسی گرم رفتیم تو که ندا خانم رو دیدم که بلوز صورتی و دامن گل دار و طرح دار قرمز و صورتی تنش بود. دامنش بلند بود ولی با توجه به هیکلش کونش یه کم معلوم بود ولی سینه هاش کوچیک بود و زیاد مشخص نبود. یه شال هم انداخته رو سرش که مواقعی که میومد چایی ، میوه ای شیرینی تعارف میکرد زیر گلو و یه کم از بالای سینه هاش پیدا بود و موقعی که به الهام که روبروی من تعارف میکرد کونش مشخص بود و خط شرتش هم پیدا بود.
    البته ما زیاد خونه محمد آقا نیومده بودیم و اینجور تیپی برام جدید بود که از ندا خانوم میدم. محمد آقا هم که سرش به کارش گرم بود زیاد تو باغ نبود و صحبت های الکی باهم میکردیم. اون شب گذشت و بعد از خداحافظی اومدیم خونه. الهام بهم گفت ندا خانم یه دوست داره بنام ساناز که تالار عروس داره و گفته اگه دوست داشته باشی میتونی بری اونجا واسه کار منم گفتم اگه راهش دور نیست و بچه اذیتت نمی کنه برو. گفت نه راهش که با خط میرم و هادی رو میذارم خونه مامان. خونه مادر زنم تو مسیری بود که الهام میخواست بره تالار که از 2 روز بعد اونجا مشغول بکار شد. بعد از چند روز تو روز استراحتم تصمیم گرفتم بره یه سری به تالار بزنم و ببینم اوضاع در چه حاله با الهام هماهنگ کردم که گفت آره بیا اتفاقا ساناز خانم و آقا کامران خیلی احوالتو می پرسند. کامران شوهر ساناز بود. آدرس گرفتم و رفتم مزون. یه جای شیک و باکلاس رفتم تو که الهام رو دیدم سلام کردم و اونم سریع منو معرفی کرد که ساناز خانم اومد جلو و احوال پرسی و از اتاق بقلی کامران اومد و سلام و روبوسی. ساناز یه خانم بلوند و خوش تیپ بود و آقا کامران از این تریپ مهندسیا با هیکلی زیبا و خوش قامت. نشستیم و شروع به صحبت و پذیرایی. بعد از چند ساعتی به اتفاق الهام ازشون خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه...
    از فرداش الهام صبح زود از خونه میزد بیرون و به اتفاق ندا خانم میرفتن تالار... ظهرام ساعت 2-3 میومد خونه... شباهم 6-7 میرفت تا 10-11 شب دیگه کمتر الهام تو خونه بود و منم که وقتی سرکار نبودم همش یا خواب بودم یا پشت سیستم بودم و حال اینکه باهم حالی کنیم نداشتیم... هفته شاید یک شب اونم شبهای جمعه که منم فرداش تعطیل بودیم یه حالی میکردیم وگرنه خبری از حال و کردن الهام جونم نبود... وقتایی که روز خونه بودم هادی پیشم میموند و ازش مراقبت میکردم.
    طبق معمول دوباره میومدم وب و وبگردی و دوباره اون داستانای ضبدری و سکس پارتی و زن و... یه داستان سکس پارتی بود خیلی وقتا پیش که خدابیامرز آویزون بود دقیقا یادم نیست چی بود ولی یه چیزی بنام محمود تو عنوان بود ، نمی دونم سکس پارتی محمود ، ویلای محمود... یه همیچین موضوعی داشت که اونو تا تهش رفتم که بازم میگم یادم نیست چی بود در کل یه مرده تعریف کرده بود که زنی به نام مهشید داشت و مرده اسمش یادم نیست زن دوستشو جلو دوستش کرده بود بعد مهشید رو گم کرده بود تو اون خونه رفت دنبال زنش که توی یکی از طبقات متوجه شد مهشید یا همون زنش با 4-5 مرد دیگه توی یه اتاقن و اینم از سوراخ در نظاره گر ماجرا بود و گائیده شدن زنش و دیده بود و تعریف کرده بود... یه داستان دیگه در مورد خیانت یه زنه به شوهرش بود از این داستانا که هر روز بروز میشد و منم بروز بودم تا داستانی میومد رو وب میگرفتمو می خوندم و بعضی وقتا هم خودمو جای مرده جامیزدم و حال میکردم... ولی فکر نکنم دوست داشتم این به واقعیت بپیونده.
    یه مدتی گذشت که الهام گفت میخواد با ندا خانوم و ساناز خانم میخواد بره خرید و لباس بخره. گفتم خوب برو گفت پول میخوام بشوخی گفتم خوب برو بده و پول جمع کن گفت چی بدم؟ گفتم هر چی دوست داری گفت ناراحت نمیشی؟ گفتم پرو نشو دیگه بی جنبه... برو از جیبم بردار رفت و من به اون لحظه فکر کردم که اون حرفو بهش زدم و عکس العمل خاصی ازش ندیدم و ناراحت نشد... جواب هم میداد راستش اون حرفی که زد « ناراحت نمیشی؟ » توی دلمو بهم ریخت یه احساسی بهم دست داد و شاید هم برمیگشت همون داستانهایی که خونده بودم...
    بعد 2-3 ساعت الهام برگشت خونه و گفت شام بریم بیرون میخوام لباسای جدیدمو بپوشم. گفتم میخوای شیرینی بدی؟ گفت آره گفتم با پول من؟ خندید و گفت میرم لباسامو عوض کنم. منم لباس پوشیدمو منتظر موندم یه کم طولش داد. گفتم نمیای بریم؟ من خسته ام میخوام بخوابم دیدم از اتاقش اومد بیرون... وووووووووووووی چی میدیدم؟! این الهامه؟!!! گفتم الهام این تویی؟ گفت مگه کوری منم دیگه.... یه مانتوی سفید تنگ و کوتاه که اون رونا و کون گوشتیشو قشنگ نمایان کرده بود و تو چشم بود سینه هاشم زیاد بزرگ نبود ولی تنگی مانتو اونارو نشون میداد نازکی مانتوشم هم باعث شده بود تاپ قرمزی که زیر مانتو پوشیده بود معلوم باشه. یه شال صورتی با خطوط تیره و یه شلوار مشکی کوتاه هم پوشیده بود. گفتم داریم میریم عروسی مامانت؟ گفت نخیر بی ادب واسه عروسی هم لباس خریدم بوقتش میپوشم. گفتم با این تیپ میخوای بریم بیرون گفت آره پس چی تازه میخوام با همین تیپ برم تالار تا جلو ساناز و ندا خانم کم نیارم گفتم پس چشم و هم چشمیه گفت نخیر... دست هادی رو گرفت بره لباسشو بپوشه منم یه لحظه رفتم تو فکر دوباره از اون فکرا و اون حس که داشتم درونم رو میسوزوند. گفتم الان که بریم همه میفتن دنبالمون... چشای ملت رومون زوم میشه... همه ما رو با انگشت نشون هم میدن و از این حرفا...
    الهام اومدو گفت بریم منم قبول کردم که الهام با این تیپ باشه و در واقع الهام عوض بشه... بدمم نمیومد ببینم چی میشه... رفتم پاساژ محلمون که طبق معمول شلوغ بود از در پاساژ که رفتیم تو دیدم همه دارن ما رو نگاه میکنن البته ما تنها نبودیم که تیپ خفن داشتیم خیلی های دیگه از ما بدتر هم بودن شاید من حواسم بود و دقت میکردم که ملت داره چیکار میکنن و متوجه نگاهاشون میشدم.
    الهام خیلی عادی رفتار میکرد و قدم میزدیم... در هر مغازه ای که میرسیدیم وایمیستاد و الکی هی نگاه میکرد و قیمت میگرفت منم کنارش بودم و حواسم اینور و اونور بود و متوجه ملت بودم مخصوصا اونایی که از بغل ما رد میشدن و به بهانه ی شلوغی و اینکه حواسشون نیست روشونو اونطرف میکردن و بدن الهام و لمس میکردن و منم مجبور بودم بخودم نیارو آخه الهام هم به خودش نمیورد ، اصلا انگار ما دو تا تنهایی تو این پاساژ بودیم...
    اومدیم بیرون یه جایی کنار پاساژ بساط پهن کرده بودن و دست فروشا مشغول بودن و تا دلتون بخواد آدم اونجا بودن. همه دنبال چیز مفت و ارزون میگشتن. ما هم بدستور الهام خانم رفتیم وسطشون و جنسای آشغال اینا رو دید میزدیم که باز همون داستان لمس و برخورد با الهام بود... یه جا کنار هم بودیم داشتیم لباس بچگونه ها رو میدیدیم که اونطرف الهام یه مردی بود که من فهمیدم الکی اونجا وایستاده و دست چپش که طرف الهامه ثابته که معلوم بود سعی داره بچسبونه به الهام. به روی خودم نیوردم و گفتم اگه دست بندازه حتما الهام عکس العمل نشون میده و دادی میزنه ، حرفی میزنه منم یارو میترکونم. دیدم نه خبری نیست و شاید من دارم اشتباه میکنم. هادی بازیگوش بود و یه لحظه دست الهام رو ول کرد و رفت اونطرف پشت سرمون منم سریع برگشتم و گرفتمش و تا برگشتم متوجه شدم پشت دست یارو چسبیده به رون الهامه... برگشتم کنار الهام نمی دونستم چیکار کنم گفتم بریم این جنساش قشنگ نیست و میخواستم راه بیوفتم که الهام گفت نه صبر کن.... این خوبه؟ خم شد که اون لباس رو برداره که بازم متوجه تماس پشت دست یارو با رون و کون الهام که خم شده بود ، شدم... ای بابا چیکار کنم! گفتم برم و دعوا رو شروع کنم که الهام گفت این خوبه؟ و لباسو داد دست من. منم گفتم نه بریم دستشو گرفتم بردمش... دوباره اون حس شعله ور شد. نمی دونم چرا! چی شد که گفتم برگردیم دوباره ببینم... الهام هم برگشت دوباره کنار همون یارو و شروع کرد به دیدن لباسا. تو اون شلوغی کسی متوجه نبود یعنی نمیشد که پشت سرمون خالی باشه، که اگه کسی از کنارمو رد بشه متوجه ما بشه... حالا من هادی رو عمدا ول میکردم و به بهونه اون میرفتم عقب و خم میشدم هادی رو بغل کنم و نگاه میکردم ببینم چه خبره که میدیدم دوباره اون تماس پشت دست برقراره و انگار نه انگار... یارو مرده خیلی پرو بود... منم نمی دونم چرا! حساسیت نشون نمی دادم و عادی برخورد میکردم...
    یه بار که هادی رو ول کردم به طرف راستمون رفت یعنی طرفی که مرده بود تو اون شلوغی رفتم دنبال هادی و بغلش کردم و برگشتم دیدم الهام نیست! تعجب کردم و برگشتم نزدیک که شدم دیدم خم شده داره لباس برمیداره و اینار دیگه از پشت دست یارو خبری نبود قشنگ کون الهام رو تو دستش گرفته بود سریع اومدم کنار الهام که یارو دستشو برداشت و الهام صاف شد و گفت بیا عزیزم اینم لباس بچمون... گفتم بازم ببین قشنگ تر پیدا کن... گفت چشم عزیزم و لباس و انداخت و شروع کرد به لباس دیدن کیرم سیخ شده بود داشت آب دهنم خشک میشد اون لحظه تو ذهنم تصور کردم. یعنی الهام متوجه نشده بود که کونش تو دست اون یاروست اگه متوجه شده بود چرا هیچی نمیگفت!؟؟!
    دوباره الهام خم شد و لباسی رو برداشت و منم اونجا بودم دیگه یارو جرات نکرد دوباره دست بندازه احتمالا همون پشت دستش فقط بود. گفتم دیگه بسشه الهام گفت این چی؟ گفتم خوبه و خریدیم و راه افتادیم. باز تو شلوغی برخورد و تماس های بعضی ها رو با الهام رو میفهمیدم و باز اون صحنه ای که چند لحظه پیش دیدم و مرور میکردم که دوباره اون حس عجیب رو داشتم... چجوری شدم! دیوونه شدم... مست شدم... عقلم از کار افتاده بود... الهام رو عمدا میفرستادم به غرفه ای که شلوغتر بود و خودم هم وایمیستادم و تماس اونو با مردای دیگه تماشا میکردم... الهام هم خیلی عادی میرفت وسط مردا و نگاهی به اجناس میکرد و میومد. هادی رو ول میکردم و الهام رو میفرستادمش دنبالش. نگاه میکردم و حس میکردم وقتی خم میشه تا هادی رو بغل کنه دست ملت با کونش تماس پیدا میکنه. چون یه بار این اتفاق افتاد و تا الهام خم شد یه پسره پشت سرش بود و خورد بهش و سریع عذر خواهی کرد و الهام چیزی نگفت و پسره رفت... اون آخرای غرفه بساط لباس بود من الهام رو فرستادم میون جمعیت و خودم پشت سرش رفتم. طوری که الهام متوجه من نباشه و منو تو شلوغی نبینه... الهام هم رفت وسط دو تا مرد و لباسارو نگاه میکرد. یکیشون رفت و یه زنه جاشو گرفت حالا فقط یه طرف الهام مرد بود و اونم حواسش به لباسا بود. یه کم که گذشت دیدم خبری نیست گفتم الهام رو صدا کنم تا بریم که یهو یه مرده اومد پشت سر الهام و به بهانه لباسا اونجا وایستاد...
    خیلی شلوغ شده بود و من تقریبا بیشتر بالا تنه اونا رو میدیدم و البته میشد فهمید بین اون مرده که پشت سر الهام بود یه فاصله ای هست... خودمو بردم نزدیکتر و با فاصله 4-5 متری کنارشون قرار گرفتمو منم الکی لباسارو نگاه میکردم. الهام نگاش به لباسا بود و اینور و اونورشو نگاه نمی کرد و متوجه من نمیشد... زنه که کنار الهام بود رفت با خودم گفتم الان یارو میره جای اون و شاید خبری نشه پس برگردم که دیدم یارو اینکارو نکرد و با اینکه کنار الهام خالی بود نرفت کنارش تا یه زن دیگه اومد و اونجا رو پر کرد و مرده همون جا پشت سر الهام موند... یه کم بیشتر دقت کردم و بازم فاصله اون مرده و الهام رو دیدم و با خودم گفتم این مرده قصدی نداشته که اونجاست و خبری نیست که نمی دونم چی شد یه لحظه الهام اومد عقبتر و خورد به مرده و برگشت یه نگاهی کرد به مرده مثل اینکه عذرخواهی کرد که مرده لبخندی زد و یه چیزی گفت! شاید گفت خواهش میکنم... احتمالا کفششو لگد کرده بود... دوباره به حالت قبلیش برگشت... اما طولی نکشید احساس کردم مرده داره سعی میکنه خودشه به الهام بچسبونه و خودشو به الهام نزدیک تر میکرد... بتو اون وضعیت نمی شد فهمید به هم نزدیک هستند یا نه! برا همین مجبور بودم به بهانه هادی گه گاهی بشینم و دید بزنم... چند لحظه بعد دیدم الهام خم شد و لباسی رو برداشت با خودم گفتم با اون فاصله کم حتما موقع خم شدن با یارو تماس داشته... هادی رو گذاشتم و نشستم الکی با هادی حرف زدن و نگاه میکردم یه فاصله کمی بود که یهو الهام دوباره خم شد و دیدم کونش چسبید به کیرم مرد و دوباره الهام صاف شد. دوباره اون حس اومد... دوباره آب دهنم خشک شد... فکر کنم عمدی بود... نمی دونستم چیکار کنم! برم الهام بردارم و بریم خونه یا بذارم تا اون مرده باهاش حال کنه... می ترسیدم... بلند شدم وایستادم دیدم دوباره الهام خم شد لباس دیگه ای گرفت دستش... دوباره نشستم و نگاه کردم... متوجه شدم یارو دستشو اورده جلوش و داره کون الهام را لمس میکنه... داشت خیلی آروم با کون الهام بازی میکرد بلند شدم دیدم الهام خیلی عادی داره لباس رو نگاه میکنه و اینکارش باعث میشد کسی شک نکنه... لباس رو گذاشت و رفت یارو هم پشت سرش راه افتاد سریع خودم رسوندم جلوی الهام و الهام تا منو دید گفت کجایی دنبالت میگردم؟ گفتم هیچی هادی آب میخواست بردمش آبش بدم تو چیکار کردی؟ گفت هیچی لباس خوب ندیدم، بریم؟ گفتم بریم که متوجه شدم یارو داره نگاه میکنه و وقتی که متوجه شد شوهرشم سریع گم و گور شد و ما هم برگشتیم خونه.
    تو راه خیلی دوست داشتم از زیر زبون الهام بکشم که چه اتفاقی افتاده و یه جوری بهش بفهمونم که متوجه پا دادنش به اون 2تا مرد شدم و فکر نکنه خنگم و چیزی حالیم نیست... ولی گفتم بذار باشه شاید بعدا بگه...
    رسیدیم خونه. تو فکر اتفاقاتی که افتاده بود بودم... تماس های ملت با الهام... برخوردش با اون پسره... دست انداختن اون دو تا مرد جلوی غرفه لباس... خم شدن الهام و چسبوندن کونش به کیر اون یارو... خیلی برام عجیب بود... الهام که اونقدر ترسو و پاک بود و حساس بود که تو شلوغی با کسی برخورد نکنه و خودشو میگرفت حالا اینقدر شل باشه و عین خیالش نباشه و این تیپ هارو بزنه تا جلب توجه کنه ، الهامی که حالا جرات پیدا کرده تنها بره میون مردم و دستمالی بشه و آب تو دلش تکون نخوره...
    اون شب نمی دونم چطوری صبح کردم و رفتم سرکار. تو شرکت همش فکرم مشغول اتفاقات دیشب بود که متوجه یه موضوعی شدم ، اینکه الهام بعد از رفتن به اون تالار عروس و کار در اونجا عوض شده بود. یه زنگ بهش زدم واسه احوال پرسی که سر و صدا میومد و گفت یه عروس و داماد با خانوادهاشون اومدن دارن لباسو ، کارت ، و سفره و اینا انتخاب میکنن و سرش شلوغه منم خداحافظی کردم. شیفتم ظهر تموم شد و اومدم خونه رفتم دوش گرفتم و الهام هم نهار و اماده کرد و بعدش یه چرتی زدم. غروب که بیدار شدم دیدم الهام نیست بهش زنگ زدم گفت پیش ندا خانومم میام حالا. شب رفتم بیرون کار داشتم تو کوچه و خیابون به زن و شوهرای دیگه نگاه میکردم... به رفتارشون... به ظاهرشون... بعضیا خشک و سنگین بودن بعضی ها راحت... تصمیم گرفتم برم همون پاساژ اون شب... بازم شلوغ بود... شروع کردم به چرخیدم و سعی کردم اینبار من نقش مرد غریبه رو بازی کنم و دنبال زن و شوهرایی بگردم که مثل خودمون بودن و حال کنم و عکس العمل زن و شوهرای دیگه رو ببینم... خودمو شل میگرفتم و تو شلوغی سعی میکردم از کنار هر زن و شوهری که رد میشه یه تماسی با زنه داشته باشم... 2-3 تایی بودن که دستم به پاهاشون برخورد کرد و خیلی عادی بودن... یکی بود شونه به شونه زدم و مثل اینکه مرده بهش برخورد و من سریع عذرخواهی کردم... رفتم بغل یه زن و شوهر خوش تیپ که روبروی یه اسباب فروشی بودن. رفتم کنار زنه مرده اول یه نگاه بهم کرد منم خیلی عادی خودمو نشون دادم و انگار که حواسم نیست کجام و دارم وسایلا رو نگاه میکنم... ولی مرده با زنش رفت گفتم یه چند لحظه ای بگذره بعد برم که یه زن و شوهر که 2تا بچه هم داشتن اومدن... بچه ها از سر و کول مرده بالا میرفتن و اسباب بازی میخواستن... مرده هم بچه ها رو برد تو مغازه و زنه موند... منم کم کم خودمو نزدیک زنه کردم و مثل اون یارو اون شب منم پشت دستمو به پای زنه رسوندم که زنه جابجا شد و خودشو جمع و جور کرد. دوباره به یه بهونه ای خودمو نزدیک کردمو دوباره تماسی با پاش پیدا کردم که زنه رفت تو مغازه که یهو ترسیدم بره بگه که در رفتم...
    تو ماشین که میرفتم خونه این اتفاق امشب رو با اتفاق دیشب مقایسه کردم... این زنه رو با الهام مقایسه کردم و دیدم چقدر اینا باهم فرق دارن... هر کسی جایه من بود چه فکری میکرد!
    رفتم خونه و الهام رو صدا زدم و گفتم فکر کنم اذیت میشی واسه رفت و آمدت به تالار. مادرت هم اذیت میشه بخواد هادی رو نگه داره بنظر من دیگه نمی خواد بری تالار... سریع پرید وسط حرفم و گفت : نه نه ... اصلا اذیت نمیشم با ندا خانم میرم و میام... مامانم از تنهایی در میاد... گفتم به هر حال ما نیازی به این پولی که قراره از اونجا بگیری نداریم بهتره نری... گفت : چرا؟ چیزی شده؟ نکنه فکر میکنی اونجا خوشگذارنی میکنم! گفتم نه این چه حرفیه من برا خودت میگم گفت : نه من خیلی هم راضیم که میرن اونجا... آدماش خوبن... کارش تمیزه... و از این حرفا. با خودم گفتم تا دعوامون نشده بیخیال بشم.
    شب جمعه اومد و منم فرداش شیفت استراحتم بود... به الهام گفتم واسه امشب آماده بشه... رفت دوشی گرفت و هادی رو زود خوابوند... نشستیم جلوی ماهواره و تو این کانالا چرخی زدیم و یه شو خارجی داشتیم میدیدم... از این موزیک ویدئوهایی که یه کم سکسی هستند. الهام گفت بزن یه کانال دیگه خوب اینارو ببینی... منم گفتم مگه تا حالا ندیدم؟ کنترل رو گرفت و زد یه چرخی زد و مسابقه شنایی بود اورد و خودتون میدونید که مردا با شورت مایو هستند و هم چیشون پیداست... گفتم این چی اشکالی نداره؟ گفت مگه تا حالا ندیدم؟ گفتم باشه تو بردی خاموش کن بریم به کارمو برسیم... گفت بی مقدمه؟ منم دستمو انداختم دور گردنش و شروع کردم به بوسیدن و لب گرفتن ازش... بعد گلوشو لیس میزدمو و نوازش میکردم... آخه این کارو خیلی دوست داره منم دوست دارم... ماهواره که همون شنا رو نشون میداد منم به کارم ادامه میدام و میدیدم که گه گاهی که بازیکنان رو از نزدیک نشون میدم اونایی که کیرشون کلفت بود معلوم بود مخصوصا سیاه پوستای آمریکایی...
    حواسم بود که الهام داره نگاه میکنه و الکی نفس نفس میزنه و آهی میکشه... منم بکار ادامه میدادم... رسیدم به سینه هاش تاپشو دادم بالا... سوتینشو زدن بالا و شروع کردم به لیس زدن و خوردن سینه هاش... الهام هم آهی میکرد و چشاشو میبست و باز میکرد و تلویزیون میدید... شروع کردم به نوازش پاهاش و دستمو بردم لای پاش... داغ بود... دستمو بردم طرف کوسش که یه کم خیس بود... شروع کردم به مالیدن و همونطور سینه هاشو میخوردم... چند دقیقه ای که گذشت الهام سرمو گرفت و به سینه هاش فشار میداد و کمتر حواسش به تلویزیون بود... منم بکارم ادامه میدادم... دستمو بردم زیر شرتش و کوسش که دیگه کاملا خیس بود میمالیدم و با چوچولش بازی میکردم... انگشتمو توی شیار کوسش مکشیدم که آهش بلندتر میشد و میگفت جووووووووون محکم تر مهران...
    ماهواره رو خاموش کردم و بردمش اتاق خواب... خوابوندمش روی تخت و شروع کردم به لیس زدن کوسش... الهام هم چشاشو بسته بود و سرمو محکم گرفته بود... چند دقیقه ای رو همینطور بودیم... بلند شدمو تاپ و سوتینشو در آوردم و شروع کردم دوباره سینه های کوچیکشو خوردن و مک زدن... کم کم اومدم پایین و دامن و شورتش و از کون گندش کندم... شروع کردم دوباره به لیس زدن چوچولش و انگشتمو کردم تو کسش که دیگه حالا خیس خیس بود و داغ!....
    باهاش بازی کردم و عقب و جلو میکردم... انگشتمو در آوردم و خوابیدم کنارش و گفتم برام میخوری؟ اونم بلند شد و شلوارمو دراورد و کیرمو گرفت تو دستش... کیرم نه زیاد بزرگه نه کوچیک اندازاست... شروع کرد به لیس زدن و زبون زدن نوک کیرم... که برای اولین بار بود که میدیدم... قبلا میکرد دهنشو و عقب و جلو میکرد و اینقدر باهاش ور نمیرفت... با دستش تخمامو میمالید و بعد سر کیرمو کرد تو دهنش... احساس کردم داره با زبونم دور کیرم میچرخونه و باهاش ور میره... گفتم : مهربون شدی! تا حالا اینجوری ساک نمی زدی برام؟!! گفت ناراحتی نکنم گفتم نه نه ... ولی اگه همیجوری ادامه بدی آبم میاد... بلند شد و از تو کشو کاندوم تاخیری رو با طعم توت فرنگی بود کشید رو کیرمو نشست که بخوره... گفتم چیکاری میکنی؟ گفت میخوام بهت حال بدم دیگه... گفتم مگه از روی کاندوم هم میخوری؟ گفت آره گفتم مطمئنی؟ هیچی نگفت و کیرمو که کاندوم روش بود کرد دهنشو شروع که خوردن و ور رفتن با کیرم... داشتم شاخ در می آوردم... این الهامه؟!!!!!!!
    چند لحظه بعد بلند شد و اومد روم و کیرمو در کسش تنظیم کرد و نشست روش و شروع کرد بالا و پایین شدن منم دستم و بردم زیر کونش و کمکش میکردم... چند لحظه بعد بلندش کردمو و خوابندمش رو تخت و پاهاشو باز کردمو شروع کردم به تلمبه زدن تو کوسش... آه و نالشو بلند نمیکرد چون هادی خواب بود خیلی آهسته ناله میکرد و میگفت : مهراااااااااان بکن بکنننننننننن جووووووووون منم که داشتم کارمو میکردم بعضی وقتا و صداش اونقدر آروم بود که نمی فهمیدم چی میگه... دستمو گذاشتم رو سینه شو تندترش کردم... گفت تندتر تندتر... منم دوستمو بردم طرف کسش و چوچولشو میمالیدم و مرتب تلمبه میزدم که یهو لرزید و آهی کشید... فهمیدم ارضاء شده... خیلی ارضاء شد!... برام عجیب بود... چند دقیقه بعد محکم گرفتمشو تندتر میکردمش داشت آبم میومد محکمتر میکردمشو آبم اومد و همشو تو کاندوم خالی کردم... یه بوسه از لباش گرفتم و رفتم دستشویی... الهام هم مثل اینکه خیلی حال کرده بود خوابش برده بود... من با فکر اینکه سکسش فرق کرده بود و ارضای به این زودیش و تعجب همیشگیم خوابم برد...
    فرداش دیر وقت بیدار شدیم رفتم دوش گرفتم. الهام هم صدا زدمو صبحانه رو آماده کردم. معمولا روزهای تعطیل خودم صبحونه رو آماده میکنم. بعد از صبحونه الهام گفت بریم بیرون گفتم خوب حاضر شو... اومدم تو حیاط عجب هوایی بود... رو پشت بوم خونه روبرویی ایم همسایمون داشت دیش ماهوارشو تنظیم میکرد... برگشتم تو خونه و آماده شدم و رفتم که ماشین رو ببرم بیرون هادی رو هم با خودم بردم و الهام رو صدا زدم : زود باش... گفت دارم میام... این زنا هم هر جا بخوان برن یک ساعت قبل باید بهشون بگی... ماشین رو بردم تو کوچه و همسایه از او بالا سلامی گفت و منم جواب دادم و تعارف الکی زدم و رفتم که درو ببندم دیدم الهام با تاپ و شلوار و مانتو به دست اومد تو حیاط و خیلی طبیعی در حال راه رفتن مانتوشو پوشید... اومدم تو ماشین و مطمئن بودم همسایه روبرویی ایم نگاه کرده... راستش کمی خجالت کشیدم... راه افتادیم به الهام گفتم عزیزم بدون مانتو اومدی تو حیاط همسایه پیش بوم بود. گفت : محمد آقا؟ گفتم نه همسایه روبرو گفت : من اصلا ندیدمش نفهمیدم چرا بهم نگفتی؟ گفتم اشکالی نداره از این به بعد حواست باشه تو که ملت رو میشناسی عقلشون به چشمشونه یه وقت فکر بد میکنن زشته... گفت ببخشید منم دستمو گذاشتم رو پاش و گفتم اشکالی نداره... کجا بریم؟ گفت نمی دونم بریم باغ ارم... گفتم باشه چشم هر چی شما بگین... رفتم اونجا جاتون خالی نمیدونم اومدین یا نه خیلی قشنگه اون استخر زیباش خیلی دوست دارم اونجا رو...
    1-2 ساعت بعد برگشتیم بریم خونه الهام گفت نمی خوای دعوتی محمد آقا را تلافی کنیم گفتم نمی دونم گفت زنگ بزن بگو واسه شب بیان خونمون... منم زنگ زدم به محمد اقا که ندا خانوم جواب دادم بعد از احوال پرسی و چرت و پرت گفتم شب منتظرتونیم که گفت مزاحمتون نمیشیم باشه یه وقت دیگه... تعارف تیکه و پاره میکرد که قبول کرد و منم خداحافظی کردم و برگشتیم خونه... الهام گفت یه لیست بهت میدم زحمتشو بکشن... هیچی بدتر از گرفتن لیست خرید از زن خونه نیست... لیست رو گرفتمو یه سریشو خریدم و به ظهر خوردم گفتم بعد از ظهر میرم میگیرم... بعد از خرید بقیه وسایل غروب کم کم داشتیم آماده میشدیم الهام گفت حواست به غذا باشه میرم آماده شم... بعد از نیم ساعت اومد با یه بلوز و دامن که یقه بلوز یه کم باز بود دامنشم تنگ و اندازش یه وجب از زیر زانوش بلندتر بود با یه شال سبز... گفتم میخوای تیپ ندا خانوم اون شب رو تلافی کنی؟ گفت نه چرا؟ گفتم هیچی! همینجوری خندید و رفت تو آشپزخونه... نشستم رو مبل... با صدای زنگ اف اف بلند شدمو درو باز کردم گفتم اومدن... رفتم تو حیاط محمد آقا و ندا خانوم به اتفاق ناهید و امیرعلی کوچولو اومدن تو حیاط و سلام علیک و احوال پرسی محمد آقا که مثل همیشه بود ولی ندا خانوم با دامن و مانتو اومده بود و آرایشی تابلو با لبای سرخ... اوفففففف... مانتو تنگ... دامن نازک... شال شل و ول... دیگه سکسی تر از این نمیشد بیاد شب نشینی... رفتم تو خونه الهام اومد و احوالپرسی با محمد آقا و روبروسی با ندا خانوم و بچه ها... نشستیم رو مبل... من و محمد آقا کنار هم روبروی تلویزیون ندا خانوم مبل کناریمون و بچه ها هم اینور... خوب محمد آقا چه خبر... اینو که گفتم کس و شعرای محمد آقا شروع شد و لبخند همیشگی ندا خانوم که گه گاهی منو جلب میکرد تا اینکه الهام چایی اورد که کاش نمی آورد...
    وقتی چایی رو آورد و خم شد که تعارف محمد آقا کنه دیدم اوه اوه تا بالای خط سینش پیداست... تازه من از کنار میدیدم... محمد آقا که از روبروی میدید معلوم نیست چطوری میدید که قرمز شده بود... گفتم الان که بیاد برا من تعارف کنه ببینم اوضاع چجوری بوده که محمد آقا عکس العمل اینجوری داشته!... ولی وقتی نوبت من شد الهام تا تونست سعی کرد زیاد خم نشه برا همین من چیز خاصی ندیدم و نفهمیدم...
    از کنار من رد شد و رفت تعارف ندا خانم کنه... سفیدی پشت پاهای گوشتی الهام نظرمو جلب کرد... صورتمو برگردوندم و متوجه شدم محمد آقا هم داره دید میزنه... بروی خودم نیاوردم... پیدا شدن پای الهام به دلیل خم شدنش بود چون اون دقیقا پشت به ما خم شده بود و تقریبا کنار ندا خانم خم شده نه روبروش...! برام عجیب بود ولی باز اون حسه اومد سراغم و از اینکه محمد آقا داشت پای الهام رو دید میزد لذت بردم...
    بعدش الهام زیاد از جلوی من و محمد آقا رد میشد و معلوم بود عمدا اینکارو میکنه تا خودش جلوی محمد آقا نمایش بده... با توجه به اون دامن تنگش و کون گندش خوب طبیعی بود که از نیروخ کونش بیشتر مشخص بود آدمو وسوسه میکرد... من که شوهرش بودم داشتم راست میکردم البته شایدم بخاطر اون حسه بود که نگاه محمد آقا رو میدم که ول کن کون گنده الهام نیست... بعضا تعارف های الکی و زیادی... آخه 5-6 بار چایی آورد و محمدآقا برا اینکه دید زدنهای الهام ادامه داشته باشه هی چایی ها رو برداشت و بزور خورد... منم 2تا بیشتر نتونستم بخورم... بعد از نیم ساعتی محمد آقا با عجله بلند شد و گفت : ببخشید گلاب بروتون دستشویی کجاست؟ تا اومدم راهنماییش کنم الهام از آشپزخونه پرید بیرون گفت دنبالم بیان بهتون نشون بدم... دوتایی رفتم تو راهرویی که ورودی دستشویی و حمام اونجا بود... منم سری برگردوندم دیدم ندا خانم داره با هادی بازی میکنه و نگاهی بهم کرد و لبخندی زد... منم ازش پرسیدم : چه خبر؟ انگار منتظر همین بود... شروع کرد به کس وشعر گفتن... نزدیک بود بگم من غلط کردم که الهام از راهرو برگشت و بسمت آشپزخونه رفت... یهو یه چیزی نظرمو بخودش جلب کرد... دامن الهام پشتش یه کم بالا بود و خراب شده بود... یعنی چی؟ انگار کسی دامنشو داده بود بالا... شایدم خم شده بوده چیزی رو از روی زمین برداره! آخه دامنش جوری بود که اگه خم میشد تا دستش به زمین برسه بالای کون گندش گیر میکرد و باید درستش میکرد... یعنی ممکنه محمد آقا به کون الهام دست انداخته یا دامنشو داده بالا و بعد خوب درستش نکرده یا الهام خم شده!!! چرا باید خم شده باشه! چیزی که دستش نبود که بگم چیزی رو برداشته... یعنی جلوی محمد آقا خم شده!؟ چرا؟!!
    اینا سوالایی بود که تو ذهنم موند و جوابشو نفهمیدم... محمد آقا اومد... ندا خانم رفت آشپزخونه کمک الهام و شام رو آوردن... سر سفره شام من روبروی ندا خانم نشستم یعنی در واقع کنار هادی و فکر کردم ندا خانم جاشو عوض میکنه... ولی اینکارو نکرد و الهام هم بناچار یا شاید از خدا خواسته روبروی محمد آقا نشست... موقع غذا خوردن هم باید یه ذره خم بشم و غذا بخوره ولی الهام یه کم بیشتر از استاندارد خم میشد شاید هم من اشتباه میکردم و الکی حساس شده بودم... به هر حال محمد اون شب حسابی سینه های الهام رو دید زد و شاید اون موقع تو راهرو یه فیضی از کون الهام برده بود... اون شب تموم شد و فکرای من شروع شد... خیال بافی های همیشگی و تصور اینکه محمد آقا تو راهرو کون الهام رو مالیده داشت دیوونم میکرد اما باز اون حسه میومد و کیرم سیخ میشد... چند روزی گذشت...
    یه روز تو شرکت با خودم دو دوتا چارتا کردم و متوجه شدم که الهام تا حالا از این تیپارو نمیزد ، مخصوصا جلوی غریبه ها... حالا برعکس شده بود... جلوی فامیل خوب بود و جلوی غریبه و محمد آقا راحت بود... عجیبه... باید یه سری به این تالار بزنم ببینم چه خبره که اینقدر رو الهام تاثیر گذاشته... شبش بی خبر هادی رو برداشتم و رفتم بطرف تالار... ماشینو اونطرف خیابون روبروی تالار پارک کردم و هادی رو بغل کردم پیاده رفتم به طرف تالار... تو شب زیبا بود...
    رفتم تو سالن که آقا کامران رو که دم در اتاقش بود دیدم... دوربین بدست بود و میخواست از یه عروس و داماد تو آتلیه عکس بگیره... هادی هم با دیدن دوربین بهونه گرفت که دوربین میخوام... آقا کامران هم گفت اشکالی نداره بیا باهام بریم عکس بگیرم... ازش عذرخواهی کردم و سراغ الهام رو گرفتم... گفت : احتمالا با بقیه رفتن پایین... بعد به اتفاق عروس و داماد رفتن بسمت آتلیه... عجیب بود عروس و داماد تنها بودن... شایدم همجا اینجوریه ولی من که تا حالا ندیدم و نمیدونم کی عکس میگیرن و کسی باهاشون میاد آتلیه یا نه!!
    تشکر کردمو رفتم به سمت پله های مزون در واقع طبقه پایین... پله ها بصورت دورانی است و باید تا 3-4 پله آخر بری تا مزون رو ببینی... رفتم پایین... صدایی نمیومد... کسی پشت ویترین نبود... مثل اینکه تو اتاقی کنجی بودن چون یه صداهای مبهمی میومد... رفتم نزدیکتر... طوری که دیده نشم... صداهارو با دقت گوش کردم... صدای ساناز خانم میومد که انگار یه چیزی رو به بقیه نشون میداد چون میگفت : اینو ببین اوه اوه... اینجا اینجا رو میبینی... بقیه هم میگفتن آره وای... اوه... یعنی چی! دارن چیکار میکنن... ندا خانم پرسید : لب تاپت شارژ داره؟ فهمیدم لب تاپ دارن میبینن... ولی چی میبینن؟ الهام گفت : چقدر نازه... با خودم گفتن لابد دارن شو میبینن یا مدل لباسی چیزی ولی وقتی ساناز خانم گفت : کیرشو ببین... الان زنه جر میخوره... فهمیدم فیلم سکسی میبینند... آره درسته الهام بخاطر دیدن این فیلما اینقدر تغییر کرده و روش تاثیر گذاشته... ساناز و ندا خانم معلوم بود بار اولشون نیست ولی الهام براش تازگی داشت و تاثیر بیشتری روش داشت...
    بدون سر و صدا برگشتم بالا... رفتم طبقه بالا تو راهروی آتلیه نشستم... گفتم چیکار کنم چیکار نکنم... برگشتم دم پله مزون و صداشون کردم ، کسی اینجا نیست... سر و صدایی بلند شد و ساناز خانم رو دیدم که با عجله اومد بالا و احوال پرسی و پرسید : کی اومدین؟ گفتم تازه رسیدم. گفت خوش اومدین... کامران کو؟ گفتم : مشتری داشت رفته آتلیه ، هادی هم با خودش برده. میشه برین بیارینش؟ گفت : آره بیاین باهم بریم اگه در بزنید کامران جواب میده... پرسیدم : الهام خانم کجان؟ گفت پایین پیش ندا خانم هستند دارن پایین رو مرتب میکنن... آره جون عمت...
    باهم رفتیم بالا... تو راهرو که رسیدیم گفتم نمیخواد مزاحمشون نشیم... گفت : باشه هر چی صلاح میدونید... بهم اشاره کرد بشینم... نشستم و اونم کنارم نشست و شروع کرد به چرت و پرت گفتن ، چه خبر؟ چیکار میکنین؟ چرا بهمون سر نمیزنن؟ و.... منم با دقت بهش نگاه میکردم... چشاش خمار بود... یه جوری حرف میزد... با ناز حرف میزد و چشاش آلبالو گیلاس میچید... با خودم گفتم اینکه دفعه اولش نبوده که فیلم سکسی میبینه اینقدر حشری شده چه برسه به الهام... تا حالا زنی که تازه فیلم سکسی دیده رو ندیده بودم... واقعا تحت تاثیر قرار میگیرند... یهو صدای هم همه ای اومد... ساناز خانم بلند شد و گفت : مثل اینکه مشتری اومده من برم جواب بدم... و رفت پایین... منم نشسته بودم... 10 دقیقه ای شد که هادی از آتلیه اومد بیرون... بلند شدم... آقا کامران پشت سرش اومد بیرون... عروس و داماد هم اومدن و از آقا کامران تشکر کردن و رفتن... آقا کامران گفت چرا اینجا وایستادید؟ گفت : مشتری اومده منم گفتم مزاحم نشم... آقا کامران گفت اینا چه حرفیه و منم راهنمای کرد بریم پایین. هادی رو بغل کردم و باهم رفتیم پایین... خیلی شلوغ شده بود... فکر کنم تمام فامیلای عروس و داماد اومده بودن... ساناز خانم و ندا خانم پشت ویترین بودن و داشتن با مشتری ها صحبت میکردن... آق کامران هم عذرخواهی کرد و رفت پشت ویترین واسه کمک به ساناز و ندا خانم... منم خواستم برم پایین پیش الهام که با رفتن عروس و داماد به پایین بیخیال شدم و واسه خودم قدم میزدم... دوتا مرد که معلوم بود پدرای عروس و داماد هستن هم رفتن پایین... دبدم هادی داره اذیت میکنه یه بچه ی کوچیکی مثل خودش بود و داشت اذیتش میکرد... رفتمو دستشو گرفتم و گفت آقا هادی خوب نیست اینکارو نکن... که مادر اون دختر کوچولو اومد و عذر خواهی کرد و منم گفتم نه شما باید ببخشین بچه های امروزی از بچگی همی چی رو بلد میشن که زنه لبخندی زد و گفت : به باباش رفته... چه زبونی داشت زنه... منم لبخندی زدم و دیدم عروس و داماد اومدن بالا و با آقا کامران دارن میرن بالا... احتمالا میخواستن آتلیه رو ببینند... دوباره هادی بازیگوش رفت سر وقت اون بچه... باز مثل نگهبانا رفتم دنبال هادی و گرفتمش ، گفتم اگه میخوای اذیت کنی میبرمت خونه... مادره نگام میکرد و میخندید... مثل اینکه تنش میخوارید...
    رفتم دوباره سرجام نشستم که فهمیدم پدرای عروس و داماد نیستند... اون موقع با عروس و داماد رفتن پایین... ولی عروس و داماد چند لحظه پیش رفتن تو آتلیه... یعنی هنوز پایینند؟!! الهام...! الهام...! کو...! الهام... رفتم پایین...
    دوباره سعی کردم بی سر و صدا برم پایین... تا پله های آخر رفتم طوری که منو نبینن... منم نمی دیدمشون... فقط صداشونو میشنیدم... صدای مردا که کلفت بود و واضح نبود... گه گاهی خندهای آروم و کوتاه الهام رو میشنیدم... یه جا الهام گفت : ااااا جدی! و دوباره خنده ای کرد... آب دهنم خشک شده بود... ترسیده بودم... گفتم چیکار کنم چیکار نکنم... فکری به سرم زد... سریع برگشتمو هادی رو بغل کردمو و رفتم پایین... در حین پایین رفتم طوریکه صدامو بشنون گفتم : مامانی کجاست هادی!؟ اینجاست!؟... رسیدم تو مزون که اون 2تا مرده از کنارم رد شدن و رفتن بالا... الهام یه کم رنگ عوض کرده بود... گفت : هادی جون الهی قربون بشم مادر... قربون صدقه هادی میرفت و ازم گرفت... گفتم : نباید میومدی بالا یه سری بهم میزدی! تو که میدونستی اومد! گفت : مشتری داشتم دیدی که همین الان رفتن بالا... گفتم : چی میخواستن لباس عروس؟ گفت : آره دیگه برای عروس میخواستن... گفتم : مگه عروس و داماد انتخاب نکرده بودن؟ گفت : چرا ولی میدونی که پدرن دیگه میخوان بهترین باشه... دنبال جنس خوب و شیک میگشتن ازم کمک میخواستن... هر چی میگفتم یه چیزی جواب میداد... بیخیال شدم و هادی رو گرفتم و گفتم به کارات برس... اومدم بالا... عروس و داماد از آتلیه اومده بودن و به اتفاق آقا کامران رفتن تو اتاق مدیریت... آقا کامران منو که دید صدام کرد تا برم تو اتاق... منم با هادی رفتم تو اتاق... پشت سرمون پدرای عروس و داماد اومدن... یه جورایی خجالت میکشیدم سرمو بیارم بالا و بهشون نگاه کنم... چون حس میکردم دارن بهم نگاه معنی دار میکنن... به هر حال اونی که اون پایین باهاش لاس میزدن زن من بود...
    با آقا کامران سر قیمت و زمان و اینجور چیزا صحبت میکردن... بعد از پایان صحبتاشون و امضای قراردادی آقا کامران گفت : بریم وسایلایی که انتخاب کرده بودین رو لیست چک کنیم... به منم گفت که از خودم پذیرایی کنم تا برگرده... رفتن بیرون و من و هادی تنها شدیم... یه موز دادم دست هادی که سرگرم بشه... خودمم که تو فکر اتفاقات امشب بودم. کاش میشد میفهمیدم چه حرفایی بین الهام و پدرای عروس و داماد بوده... تو این فکرا بودم که یهو جاخوردم... پشت میز کامران اون کوشش یه مانیتور بود که دوربین ها مدار بسته تالار رو مدیریت میکرد... پس دوربین مدار بسته داشتن و خبر نداشتم... رفتم جلوش...
    یکی ورودی تالار رو نشون میداد ، 2تا تو سالن رو (روبروی ویترین و اون یکی از بالا نشون میداد و پله های ورودی مزون مشخص بود) ، یکی مزون که اینم از روبروی ویترین از بالا بود ، 2تای دیگه هم از پله ها و راهروی آتلیه رو نشون میداد...
    نشستم و الهام رو میدیدم که نشسته و داره چیزی مینویسه ، احتمالا سفارشاتو ، تو سالن هم که شلوغ بود و ساناز و ندا خانم همچنان در حال صحبت با مادرا و خواهر و خاله و... عروس و داماد بودن... آقا کامران هم داشت چیزی یادداشت میکرد و وسایلا رو چک میکرد... عروس و داماد رو دیدم که به اتفاق پدراشون دارن میرن سمت پله های مزون تا برن تو مزون... باز خوبه عروس و داماد هم باهاشونن... خیالم راحت بود... حواسم بود که یه وقت آقا کامران نیاد تو... رفتن پایین و الهام هم بلند شد و عروس و داماد میون لباسا میگشتند... پدراشون رفتن جلوی ویترین و با الهام صحبت میکردن و الهام هم اشاره به لباسا میکرد و مثل اینکه داشت مشاوره میداد... یهو اون حسه اومد سراغم و لاس زدن اون موقع الهام و پدرای عروس و داماد اومد جلوی چشام... خنده ای الهام و ناز و اداهاش جلوی دو تا مرد غریبه... احساس کردم کیرم داره تکون میخوره... دوست داشتم حالا که دارم از تو دوربین میبینمشون باهم تنها بشم و ببینم چی میشه... کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم... در همین حین عروس و داماد اومدن سمت پله ها رفتن بالا... حالا الهام با اون 2تا مرد تنها شدن... داشتن باهم حرف میزدن و الهام که چهره خندانش از تو دوربین پیدا بود... دیدم در حین صحبت الهام داره برمیگرده و کونشو میکنه سمت اونا... کیرم اومد بالا و گفتم الان صحنه ای رو میبینم که نباید ببینم... وای نه نه... اون دوتا مرده قصد داشتن به کون الهام دست بزنند که یهو الهام برگشت... چی شد؟! آقا کامران اومد پایین... نمی دونستم خوشحالم یا ناراحت...
    خوشحال چون آقا کامران بموقع رسید ؛ ناراحت چون اون حسه میخواست اون 2تا مرد به کون الهام دست بزنند و اونو نوازش کنند... نمی دونم کدومش بود... آقا کامران دفتر به دست رفت پشت ویترین و از پدرای هیز عروس و داماد سوال میپرسید و چیزی یادداشت میکرد... دیدم میخواد از پشت سر الهام رد بشه و بره اون طرفش که احساس کردم الهام زیاد خودشو جمع نکرد و تو اون فضای کم آقا کامران موقع عبور با الهام تماسی داشته... دوباره اون حسه که داشت همزمان با کیرم میخوابید بیدار شد... 1-2 بار دیگه آقا کامران اینکارو ادامه داد و احساس میکردم از عمد داره از پشت سر الهام میره اینور و اونور تا کون گنده الهام رو لمس کنه... دوست داشتم دوباره اون دوتا مرده با الهام تنها بشن و آقا کامران اونجا رو ترک کنه که دیدم داره میره سمت پله ها... آخ جون... کیرم سیخ شد... منتظر دیدن صحنه کون مالی الهام شدم... اما آقا کامران نیومد بالا بلکه از لب پله بچه ای رو بغل کرد... هادی بود... چی؟! هادی؟!؟ برگشتم دیدم اوه اوه گاف دادم... بلند شدم و سریع رفتم پایین... اون دوتا مرده رفتن بالا... الهام پرید بهم که حواست کجا بوده... هادی رو چرا ول کردی؟! گفتم : تو شلوغی متوجه نشدم که اون داره میاد پایین... هادی رو از بغل آقا کامران گرفتم و آقا کامران رفت بالا...
    بعد از چرت و پرتای الهام اومدم بالا... مشتری ها رفته بودن... ساناز خانم گفت : ببخشید که نتونستیم ازتون پذیرایی کنیم دیدید که شلوغ شده بود... گفتم : خواهش میکنم این چه حرفیه اگه اجازه میدید من برم خونه!؟ آقا کامران گفت : پس الهام خانم و ندا خانم هم با خودتون ببرین ماهم کم کم میخوایم بریم. رفت دم پله و الهام رو صدا کرد... گفتم : پس میرم ماشین رو بیارم اینور تا الهام و ندا خانم حاضر میشن... رفتیم خونه و از ندا خانم خداحافظی کردیم...
    مجبور بودم زود بخوابم چون فرداش صبح زود باید میرفتم شرکت و بیخیال فکر شدم... فرداش تو شرکت موقع استراحت فکرمو مشغول کردم... از اتفاقات دیشب که الهام با اودوتا مرده لاس زده بود... و اینکه میخواست کونشو بده دستشون... نمی دونم دوست داشتم یا نه ولی این اتفاق نیفتاده بود ولی تو خیالم نقاشیش کردم... وقتی الهام پشت میترین بود و داشت میخندید و اون2تا مرده که احتمالا از زیبایش و بدنش تعریف میکردن و ابزار علاقه کردن ، الهام هم در جواب برگشت و پشتشو کرد بهشون ، اون دو2تا مرده دستشون رو بردن سمت کون الهام و کون الهام رو تو دستشون گرفتن و شروع کردن به نوازش و قربون صدقه رفتنش ، الهام هم دستاشو روی سرش گذاشته بود و داشت لذت میبرد... یهو یکی از دوستام تخیلمو پاره کرد و با صدای کیریش گفت : بیا نهار...!
    بعدازظهر که رفتم خونه بعد از یه دوش آب سرد رفتم و خوابیدم... شب که الهام از تالار اومد گفت : اگه اشکالی نداره به آقا کامران اینا بگم فردا شب بیان خونمون واسه شام... گفت : آره بگو بیان... بدم نمی یومد ساناز و بهتر دید بزنم... هنوز اون غوص کونش یادم نرفته... الهام رفت دوش بگیره... فرداش که روز مهمونی باشه مثل دیروز از سرکار که اومد دوشی گرفتم و چرتی زدم... الهام اومد و صدام کرد... بیدار شدم و با تعجب پرسیدم : مگه نرفته بودی تالار؟ گفت : چرا رفتم ولی آقا کامران بهم اجازه داد بیام خونه. آخه واسه مهمونی امشب کلی کار دارم... گفتم : مگه چه خبره! یه شامی میخوایم بدیم... گفت : نه یه مهمونی ساده نیست میخوام به خودم برسم و اینجا رو بکنم دسته گل ، واسه شام هم باید 2-3 مدل خرشت درست کنم... گفتم : بیچاره من که باید پول خرج کنم... ما مردا همیشه همینیم ، ما خرج کنیم بقیه حال کنند... طبق عادت سنتی خانم ها لیستی آماده کرده بود که داد دستم... رفتم و بعد از حدودا 2 ساعت برگشتم خونه... او چه خبره! بد نشده بود... خونه خیلی تمیز و مرتب شده بود... هادی رو ببین چه لباسی پوشیده... قربونت برم بابایی... مامانی کجاست؟ الهام از اتاق اومد بیرون... اومدی؟ بذار تو آشپزخونه ، حواست به هادی باشه من برم دوش بگیرم و آماده بشم... نشستم پای سیستم و یه سری به سایت زدم... داستان جدیدی نبود... در واقع چیز جالبی ندیدم... رفتم تو قسمت عکسا... عکس های سکسی رو نگاه میکردم و با خودم حال میکردم... با شنیدن صدای الهام سریع همه چی رو بستم و سیستم و خاموش کردم... رفتم تو حال... حوله دور خودش پیچیده بود... گفت کجایی؟ گفتم : پای سیستم بودم چطور؟! گفت : هیچی میرم آماده بشم... بعد نیم ساعتی از بوی آدکلنی که اومد فهمیدم الهام اومده پشت سرم ، برگشتم... چشام از کاسه درآومد... یه شال نارنجی و سفید طرح دار و شل ، بلوز اندامی و یقه باز صورتی با طرح سفید ، دامن تنگ که پایینش نمی دونم کش داشت که زیر زانوش چسبیده بود ، شلوار جورابی سفید با کفش پاشنه دار قرمز براق.
    نمی دونم از کجا اورده بود ولی خیلی سکسیش کرده بود... گفتم : میریم عروسی؟ لبخندی زد و گفت : نه میان عروسی... گفتم : پس یه مهونی ساده نیست! گفت : چرا یه مهمونی ساده هست ولی یه کم خودمونیه... گفتم : این که خیلی ضایع است ، تو با این تیپ باشی و ساناز خانم با لباس بیرونی... گفت : نه قراره بیاد و اینجا لباس عوض کنه گفتم : پس فکر همه جاشو کردین و باهم هماهنگین... لبخندی زد و رفت طرف آشپزخونه... یهو چیزی دیدم که اون احساسه دوباره اومد سراغم... آره درسته با توجه به گنده بودن کونش و مدل دامن که تنگ و کوتاه بود دیگه یه کم چاک کونش پیدا بود... مخصوصا موقع راه رفتنش... با خودم گفتم اگه کامران این کونو ببینه چیکار میکنه!!! صدای زنگ خونه منو از جام بلند کرد... کامران اینا بودن... بی صبرانه منتظر عکس العمل کامران خان بودم...
    رفتم درو باز کردم و با کامران احوالپرسی و روبوسی کردم... اومد تو... ساناز خانم اومد جلو... اون آرایش زیباش منو جذب خودش کرد لبخند همیشگی بعد سلام و احوالپرسی... رفتیم تو... الهام اومد استقبال... با کامران خان خوش و بش گرمی کرد و رفت جلو که با ساناز خانم روبوسی کنه که متوجه نگاه کامران خان شدم که داره هیکل الهام و برانداز میکنه... با خودم گفتم هنوز اولشه... کامران رو هدایت کردم بشینه و نشستیم... حواسم به کامران بود... موقعی که ساناز نشست و الهام گفت میرم نوشیدنی بیارم و رفت طرف آشپزخونه ، همونطور که انتظارشو داشتم کون گنده الهام که حالا موقع راه رفتن داشتن باهات حرف میزدن ، کامران رو جذب کرد... اینقدر که متوجه بازیگوشی هادی نشد که داشت خودشو جر میداد تا کامران بغلش کنه... ساناز گفت کامران بچه با توه ها!!!
    کامران به خودش اومد گفت : چی! ا هادی آقا خوبی عمو... بغلش کرد... ولی زیر چشمی الهام رو دید میزد.
    تلویزیون رو روشن کردم زدم یه کانل مستند و به آقا کامران گفتم این برنامه رو میبینید خیلی جالبه! گفت نه من زیاد تلویزیون نمی بینم... یعنی میخواستم حواسشو ببرم اینور تا بی خیال کون زنم بشه... بازم خوبه آشپزخونه ها یه نیم دیواری داره و فقط بالاتنه الهام پیدا بود وگرنه باید مبل رو می چرخوندیم رو به آشپزخونه و آقا کامران به جای تلویزیون کون الهام رو دید بزنه... خیلی ضایع بازی میکرد... بهم برخورد... گفتم بروی خودم نیارم ولی خیلی سخت بود... وقتی ببینم و بفهمم آقا کامران هیزه و داره کون الهام رو دید میزنه و منتظره از آشپزخونه و اون دیوار کوتاه بیاد کنار تا قشنگ دیدشو بزنه برام سخت بود عکس العملی نشون ندم تو این فکر بودم چطوری میتونم کاری کنم الهام امشب زیاد جلوی آقا کامران قر نده و بیشتر از این ضایع بازی درنیاره... گفتم برم کمکش کنم ، چایی ، شام ، میوه ... رو من بیارم تعارف کنم که یهو آب سردی ریختن روم...
    آب سرد نبود... بدتر از اون شاید هم بهتر... ساناز خانم اومد بیرون و لبخندی زد و رفت تو آشپزخونه... (بذارین از اون لحظه ای که اومد بیرون تعریف کنم) : تا درو باز کرد منم سرمو چرخوندم نه اینکه بگین حواسم بود که ساناز خانم که میاد بیرون ببینمش نه اصلا تو حال و هوای خودم نبودم... از سرتاپا : شال مشکی تور مانند که اگه نبود با حجابتر بود ، بلوز یقه باز بنفش با خطهای سیاه و آستین های تور سفید که بازوهاش پیدا بود ، دامن کوتاه و اندامی مشکی قهوه ای با پولک های رنگی که خیلی زیبا بودن ، یه جوراب شیشه ای سفید اسپورت ساق کوتاه با کفش پاشنه بلند و بندهای مشکی بلند تا زیر زانو. اوه اوه اینکه بدتر از الهامه!!!...
    از روبرو که دیدمش گفتم چقدر لاغره البته کمر باریکه ولی نسبت به الهام لاغره... داشت از کنارمون رد میشد که از کنار دیدمش متوجه غوص کونش شدم... گفتم عجب کونی داره... وقتی بطرف آشپزخونه میرفت پشت به ما بود و هر چند کونش مثل الهام بزرگ نبود ولی اون دامن کوتاه و تنگش باعث شده بود احساس کنم لخته و حرکات روناش و کونش موقع راه رفتن مشخص بود... آههههههههههههههه
    خیلی سکسی بود... نمی دونم چرا این تیپی اومده بود جالبتر از اون بی خیالی کامران در مقابل عکس العمل من موقع دیدن ساناز و دید زدن من که فکر کنم ضایع تر از کامران بود... برام عجیب بود چرا آقا کامران عین خیالش هم نبود و با هادی بازی میکرد... اینو که دیدم متوجه شدم من خیلی سخت گرفتم و بیخیال کمک شدم و مشکلی با اومدن الهام جلوی کامران نداشتم... چند دقیقه بعد ساناز به اتفاق الهام که سینی چایی رو داشت اومدن... یاد اون شبی افتادم که محمد آقا (همسایمون) اومده بودن خونمون و موقع تعارف چایی الهام خط سینش پیدا بود... پس منتظر عکس العمل آقا کامران شدم... مطمئن بودم با تعارف چایی الهام با وجود بلوز یقه باز خط سینش پیدا بود... هادی رو از آقا کامران گرفتمو نگاهمو به چشای از حدقه بیرون زده کامران دوختم... آره حدسم درست بود... موقع تعارف چایی الهام خوب خم شد و خط سینه که سهله وسط سینه و نیمه بالای سینش ، شاید هم نوک سینش هم پیدا شد ، دیدم کامران چشم از وسط سینه های الهام برنمی داره و داره با آرامش کامل استکان چایی رو برمیداره ، تا جایی که تونست معطل کرد و قشنگ دید زد... الهام هم مطمئنا متوجه این موضوع بود چون اونم به چشای کامران نگاه میکرد و میدید نگاه کامران وسط سینه هاشه...
    نمی دونم فهمید که منم متوجه موضوع هستم چون برای من که تعارف کرد زیاد خم نشد که من زیاد یقه بازشو نبینم ولی من زرنگ تر از این حرفا بودم و الهام خبر نداشت که از همه کاراش باخبر هستم... برا هادی هم برداشتم و متوجه نگاه کامران به کون الهام شدم... احتمالا موقع خم شدن الهام داشت غوص کون الهامو دید میزد البته زیاد خم نشده بود ولی خوب بازم بی نصیب نشد... الهام رفت طرف ساناز که روبروی من نشسته بود... الهام تا تونست خم شد و کونشو نشون میداد... منم به بهانه تعویض کانال تلویزیون سرمو به طرف تلویزیون چرخوندمو و نگاه کامران به کون الهامو دیدم... احساس کردم کیرم داره سفت میشه... بناچار هادی رو گذاشتم روی پام... ولی بی فایده بود... مخصوصا موقعی که دیدم ساناز که روبروم بود پاهاشو روی هم گذاشت و اون دامن کوتاهش باعث شده بود لای پاش پیدا بشه... گفتم برم دستشویی آب سرد بریزم روش که بیخیال بشه دیدم نمیشه با این کیر سیخ جلوی همه ضایع میشم...
    گفتم حواسمو پرت کنم و شروع کردم به دیدن تلویزیون و صحبت با آقا کامران و چرت و چرت میگفتیم... خانماهم شروع کردن به صحبت... الهام گفت هادی بده من اذیت میشی... اوه اوه گفتم نه ... نه... خوبه... دوباره شروع کردن به صحبت و متوجه نیم نگاه های کامران به الهام شدم... با من حرف میزد ولی گه گاهی سری میچرخوند و الهام رو نگاه میکرد... 1-2 بار هم الهام بهش نگاهی میکرد و منو که دید دیگه حواسشو جمع کرد و به کامران نگاه نمیکرد... ساناز هم عادی بود و هی پاشو عوض میکرد... منم نگاهی میکردمو و...
    خوشبختانه جو عادی شد و کیرمم خوابش برد... هادی رو ول کردم بره بازی و رفت پیش ساناز خانم... الهام هم شروع کرد جمع کردن استکان ها و رفت که بره آشپزخونه که آقا کامران گفت : کجا میتونم یه آبی به صورتم بزنم؟ تا خواستم بگم دستشویی ته راهرو هست... الهام گفت بیاین تو آشپزخونه مشکلی نداره... کامران هم انگار منتظر همین بود بلند شد و دنبال الهام رفت تو آشپزخونه تا جایی که میرفت چشم از کون گنده الهام برنداشت... ای بابا... چیکار میتونستم بکنم... حواسمو جمع کردم به آشپزخونه. شیردستشویی آشپزخانه کنار من میافتاد یعنی آقا کامران نیمرخ میشد و سمت راستش بطرف من بود... گاز هم که بساط چایی روش بود اونطرف آشپزخونه بود و الهام کنار آقا کامران وامیستاد... آقا کامران سرصحبت رو باز کرد و از فلان مشتری پرسید و الهام هم در حین کار شروع کرد به صحبت... آقا کامران هم در حین شستن دستا به الهام نگاه میکرد و دیدشو میزد... الهام هم گه گاهی در کابنت های بالا رو بازوبست میکرد و حرف میزد... ساناز هم شروع کردن به احوالپرسی از من و سوال در مورد کارمو و منو مجبور کرد حواسمو بیارم پیش خودش و باهاش صحبت کنم... کامران هم شیر و بسته بود و داشت با الهام در آشپزخونه حرف میزد... منم چرت و پرت میگفتم و حواسم نبود چی میگم... حواسم به آشپزخونه بود که متوجه شدم الهام اومد پشت اوپن اینور کامران ، آقا کامران هم که داشت صحبت میکرد چرخید که رو به الهام صحبت کنه ، الهام هم خم شد و در کمد زیر اوپن و باز کرد و وسایلای شام رو میچید رو اوپن... آقا کامران در حین صحبت اومد کنار الهام و کمک میکرد... وسایلای روی اوپن رو جابجا میکرد... الهام وقتی خم میشد پیدا نبود... ولی میشد فهمید که وقتی خم میشه پشت به کامران خم میشه... ولی فاصله ای که بینشون بود معلوم بود برخوردی باهم ندارن واسه همین زیاد زوم نکرده بودم و با ساناز حرف میزدم...
    اما یه چیز حواسمو به خودش جلب کرد... اینکه موقع خم شدن الهام ، آقا کامران در حین حرف زدن دست راستش که طرف الهام بود تکون میخورد... یعنی مشخص بود موقع خم شدن الهام دستشو به طرف کون الهام میبره... حالا اینکه دستشو میزنه به کون الهام یا نه رو نمیتونستم تشخیص بدم... چون فاصلشون موقع خم شدن الهام معلوم نبود... یعنی وقتی الهام صاف میشد و چیزی رو روی اوپن میچید فاصله بینشون مناسب بود... یه جا شک کردم که تماسی باهم دارن یا نه... آقا کامران موقع صحبت و مثلا کمک کردن به الهام جابجا شد و مثلا وسایلایی که ازش دور بودن رو جابجا میکرد و به الهام نزدیک شد طوری که 10-20 سانت باهم فاصله داشتن... با وجود این فاصله الهام سرجاش خم میشد و فاصله رو زیاد نمیکرد... و با وجود هیکل گوشتی الهام مطمئن بودم که موقع خم شدن خواه ناخواه با دست آقا کامران که دیگه ثابت بود برخورد داره و چند لحظه ای که خم شده و چیزی برمی داره و دوباره صاف میشه تماس دست آقا کامران با کون الهام رو متوجه میشدم... کیرم دوباره داشت میومد بالا... ساناز هم ول کن نبود... دیگه طاقت نیوردم... گفتم آقا کامران شما چرا زحمت میکشین؟! ساناز بلافاصله بلند شد و گفت من کمک میکنم... رفت طرف آشپزخونه و جدا شدن آقا کامران از کنار الهام رو دیدم و شکم برطرف شد... حالا دیگه مطمئن شدن دست آقا کامران با کون الهام تماس داشته... منم بلند شدم و رفتم دستشویی... دم و دستگاهمو کردم زیر کمربند و گفتم حالا اگه میتونی خودنمایی کن!
    اومدم بیرون... سفره رو پهن کرده بودن... ساناز داشت وسایلا رو میاورد و کامران هم نشسته بود. هادی هم داشت براخودش اینورواونور میرفت... دستشو گرفتم و اوردمش کنار خودم... شام رو اوردن و الهام اومد کنار من نشست و به هادی میرسید ساناز هم کنار کامران شروع کردیم به خوردن... جاتون خالی... سر سفره اتفاق خاصی نیافتاد که تعریف کنم... بعد شام الهام تخمه و مخلفات اورد و سرگرم شدیم. تلویزیون هم مثل همیشه چرت و پرت داشت. الهام گفت : راستی مهران جان ساناز خانم چندتا سی دی دارن فیلم دارن که تو دستگاهشون نمیاد گفتم بیارن امشب باهم ببینید مشکلش چیه چرا نمیاد... گفتم: باشه و بلند شدم رفتم اتاقم و سیستم رو روشن کردم. قبلا هم یکی از فامیلامون این مشکل رو داشت چون با کامپیوتر رایت کرده بودن و اصطلاحا بهش میگن دیتا رایت کرده بودن تو دستگاه های سی دی نمیاد و باید بصورت وی سی دی با نرو رایت کنن. ساناز و الهام اومدن و ساناز خانم از تو کیفش 3-4 تا سی دی در اورد داد من... الهام گفت میرم چایی بیارم... دوتا صندلی داشتیم. من نشستم و تعارف کردم ساناز هم صندلی رو نزدیک من کشید و نشست هادی بازیگوش هم اومد و از سروکول من بالا میرفت... معمولا هر وقت میام پای سیستم این مشکلات هست... الهام سینی چایی رو اورد و ساناز گفت هادی رو بدین من... هادی رو گرفت و من سی دی رو گذاشتم و دیدم بله همون مشکلی که حدس میزدم... به الهام گفتم سی دی های خام رو کجا گذاشتی؟ گفت اونجاست بالای قفسه کامپیوتر. من بالای سر کامپیوتر یه قفسه شیشه ای نصب کردم که سی دی می دی ها رو میذارم اونجا گفتم باشه... سی دی ساناز خانم رو گرفتمو و پرسیدم : خانوادگی که نیست؟ ساناز هم گفت نه مشکلی نیست موزیک ویدئو هستش... بازشون کردمو و از داغون بودن سی دی معلوم شد بعضیاش خرابه باز نمیکنه... گفتم بعضیاش خش داره باز نمیکنه... گفت میشه اونایی که سالمن رو رایت کنید؟ گفتم : آره فقط زمان بره. گفت اشکالی نداره عجله ای هم نداریم... الهام دوباره رفت و با کاسه تخمه برگشت. منم شروع کردم از همون اول باز کردن فیلم ها... اکثرا خارجی بود و زیبا... میدونید که اکثر موزیک ویدئوهای خارجی شورت و سوتین دارن... منم باز میکردم و چند لحظه اولش رو میدیمو و وسطشاو و آخرش که مطمئن شم سالمه... بعد انتخاب میکردم و آماده رایت میکردم... گه گاهی هم اونایی که دوست داشتمو بیشتر میدیم... در حین تست کردن کلیپها بودم که متوجه چسبیدن پای ساناز به بغل پای خودم شدم... بروی خودم نیاوردم... گفتم شاید بخاطر بازیگوشی های هادی اینم تکون میخوره گفتم هادی خاله رو اذیت نکن... ساناز خانم هم گفت نه اذیت نمیکنه که... خیلی هم پسر خوبیه... ادامه دادم... ولی بازم متوجه تماس پاش با پای خودم شدم... با خودم گفتم عمدی داره پاشو به پام میزنه ولی باز گفت بیخیال شم و اشتباهی نکنم...
    سی دی اولی 2-3 تاش باز نشد بقیش باز شد و آماده رایت بود... چون برای برداشتن سی دی خام که تو قفسه بود باید بلند میشدم و از سمت راستم میرفتم و ساناز هم سمت راستم چسبیده بود به من مجبور شدم ازش بخوام اینکارو بکنه... اونم هادی رو گذاشت رو زمین و بلند شد و دیدم اوه اوه دامنه اومده بالا و زیر خط کونش قرار گرفته... کیرم یهو پرید بالا... با توجه به ارتفاع قفسه برای باز کردن در قفسه و برداشتنش باید یه کم قد میکشید... اینکارو کرد و دامن اومد بالاتر و با دیدن خط زیر گردی کون ساناز کیرم داشت کمربندمو پاره میکرد... یه کون سفید مثل برف... سفیدتر از اونچیزی که فکر کنید... ای وای چی میدیدم
    یه سی دی خام برداشت و دامنشو درست کردو نشست... گفتم : بیشتر میاوردین... گفت حالا اینو رایت کنیم تا بعد... هادی رو دوباره بغل کرد... اون موقع متوجه منظورش نشدم... بعد از رایت سی دی اولی که حدود 20 دقیقه شد سی دی بعدی رو گذاشتم تو سیستم که اینم زیاد خراب نداشت و کارم زودتر تموم شد و گفتم شرمنده باید دوباره سی دی خام دیگه ای بدین... گفت چشم حتماااااااا... چشامو باز کردمو و منتظر بلند شدنش شدم... هادی رو گذاشت و بلند شد... اما ضد حال خوردم مثل اون دفعه دامنش زیاد نیموده بود بالا و وقتی هم که قد کشید تازه داشت زیر خط کونش پیدا میشد... نشست و سی دی رو داد دستم... حال گرفته شد... نشست و هادی رو بغل کرد... بعد از رایت این سی دی نوبت سی دی بعدی شد که خیلی بدتر از اینا بود و نصفش فقط قابل رایت بود... کپی کردم تو کامیپوتر و گفتم اینو باید با یه سی دی دیگه باهم رایت کنم... گفت اشکالی نداره و یه سی دی دیگه داد دستم... حواسم نبود که پاش به پام چسبیده ولی خیلی عادی برخورد میکرد... منم شاید بخاطر گرم شدن اون قسمت پام متوجه نشده بودم شاید از همون اول هم چسبیده بود ولی وقتی حواسم میره تو کامپیوتر متوجه نمیشدم... این یکی سی دی هم تقریبا مثل همین بود و وقتی حجم فایل اندازه سی دی شد گفتم یه سی دی خام دیگه لطف کنید... هادی رو گذاشت و بلند شد... اوه اوه اون دفعه که نشست یادش رفته بود دامنشو درست کنه شاید هم از قصد این کارو کرده بود چون وقتی بلند شد زیر خط کونش پیدا بود... وقتی که رفت و قدی کشید تا سی دی رو ورداره دیگه قسمت از پایین کون سفیدش پیدا شد و شورتشم که قرمز بود یه کم نمایان شد... خیلی ضایع بود... سریع دامنشو درست کرد و سی دی رو داد دستم... منم که فهمیدم نمی خواسته تا اینقدر کونشو نشون بده بروی خودم نیوردم و روم اونور کرده بودم که متوجه نبودن الهام شدم...
    ای دل غافل... الهام کو؟ کی رفت بیرون که نفهمیدم؟ پس بگو چرا ساناز داره با خیال راه قر میاد الهام نیست... منم که حواسم به ساناز جمع شده بود متوجه بیرون رفتن الهام نشده بودم... چیکار کنم حالا به چه بهونه ای رایت سی دی رو کنسل کنم و برم بیرون... به ساناز خانم بگم چی؟ رایت رو که شروع کردم یه کم این پا اون پا کردم و گفتم : ببخشید گلاب بروتون میرم دستشویی و الان میام ساناز خانم هم لبخند زد و شاید فکر کرد دارم میرم جلق بزنم... گفت خوش بگذره... منم که اون موقع متوجه منظورش نشدم لبخندی زدمو اومدم بیرون رفتم به سمت دستشویی... اتاق کامپیوتر درش که تو راهرو بود ولی باید به طرف حال میومدم تا برسم به در دستشویی... رسیدم اونجا و برگشتم ببینم دنبالم نمیان... هادی یا ساناز... دیدم نه... یواش یواش رفتم جلوتر نزدیک ورودی حال شدم...
    صدای تلویزیون که روشن بود میودم... آشپزخونه پیدا شد ولی کسی نبود... گفتم اگه تو حال نشسته باشن و در حال صحبت باشن صداشون چرا نمیاد؟ اگه هم در حال انجام کاری باشن بازم بی صدا که نمیشه! میترسیدم... نکنه اینا نقشه بوده که ساناز من سرگرم کنه و الهام و کامران...!!؟ نه نه... کدوم زنی پیدا میشه مرد یکی دیگه رو سرگرم کنه تا شوهرش زن اونو... سوالها یکی پس از دیگری میومد تو ذهنم و منم دنبال جواب بودم... یواش یواش اومد چسبیدم به دیوار... دهنم خشک شده بود... آرم آرم خم شدم که طرف چپ حالو ببینم که دیدم کسی نیست... تعجب کردم... یعنی چی؟ پس کجان؟ در حالو دیدم که بازه فهمیدم رفتن بیرون... آروم آروم اومدم دم در که برم بیرون... صداشونو شندیم... میخ کوب شدم و گوشامو تیز کردم... صدای کامران رو شنیدم که آروم میگفت : آهههه بخور بخور... الهام هم که معلوم بود چیزی دهنشه هوم هوم میکرد... یهمو آه گفتنای کامران تموم شد و گفت : مهران نیست! فهمیدم جمع و جور کردن دارن میان طرف حال... سریع برگشتم و خودمو انداختم تو دستشویی... قلبم داشت از جا کنده میشد... ای وای یعنی چی؟ یعنی الهام داشت برا کامران ساک میزد؟ باور نمیشد... الهام و خیانت... ای داد... چرا؟ مگه چی براش کم گذاشته بودم... داشت گریم میگرفت... ولی وقتی اون لحظه ای که من داشتم کون ساناز رو دید میزدم یادم اومد کمی آروم شدم و گفتم شاید بخاطر این کار من این اتفاق افتاد... ولی من فقط نگاه کردن دست که نزدم...
    وایستا ببینم... چرا کامران کارشو تموم نکرد و وسط کار گفت مهران نیست؟!!!! آها... یادم اومد... نامرد... اون داشته از پنجره اتاق مارو میدیده و مواظب بوده و با خیال راحت کیرشو داده الهام بخوره... یعنی اون میدیده ساناز داره کونشو به یه مرد دیگه نشون میده... یعنی اینا نقشه بوده و ساناز در جریانه... فکر نکنم وگرنه ساناز نمی ذاشت من بیام بیرون... و دیگه نیازی نبود کامران و الهام مواظب ما باشن... کامران کسخل در حین نگهبانی چشم از من برداشته بوده و همون موقع من از اتاق اومدم بیرون و متوجه شده چه خبره... تو این فکرا بودم که الهام در دستشویی رو زد و گفت : عزیزم چیکار میکنی خوابی؟ با خودم گفتم برم بگم چی دیدم و چی شنیدم و همه چی رو تموم کنم ولی... نمی دونم چی شد! یهو با شنیدن صدای الهام که معلوم بود ترسیده و ملرزه بخاطر شکی که بهش وارد شده و فکر کرده من متوجه شدم اون حس خطرناک دوباره جون گرفت و احساسی بهم دست داد و آروم گفتم : کیرم کامران خوش مزه بود؟ الهام گفت : چی میگی؟ صداتو نمی فهمم... اومدم بیرون و گفتم : چیه؟ آدم دستشویی میره نباید آرامش داشته باشه که صدای خنده بلند و مسخره کامران شدم... ساناز که رفته بود تو حال اومد دم راهرو و گفت : عزیزم بذار راحت باشن و لبخندی زد... ایندفعه متوجه منظور ساناز شدم و لبخندی زدم... الهام رفت طرف آشپزخونه که متوجه خاکی بودن پایین دامنش شدم که بخاطر زانو زدنش جلوی کیر کامران بود و یادش رفته بود تمیز کنه. گفتم دامنت چرا خاکیه؟ رنگش عوض شد و سریع دستی زد و گفت نمیدونم رفت آشپزخونه.
    رفتم به طرف حال و نشستم کنار کامران... کامرانی که کیرشو کرده بود تو دهن زنم و حالشو برده بود هر چند زهر شده بود و آخرش با ترش صحنه رو ترک کرده بود ولی همین که امشب با الهام روی هم ریخته بودن کافی بود که در مواقع تنهایی بعدی تلافی کنه... یعنی امشب باهم دوست شده بودن و باهم رابطه برقرار کرده بودن؟ یا از قبل باهم رابطه داشتن؟!! اگه از قبل باهم رابطه داشتن پس باید همون موقع که من و ساناز تو اتاق رفتیم و اونا رو تنهای گذاشته بودیم کارو شروع میکردن و مطمئنا خیلی زودتر از اینا کارشون تموم شده بود... پس تازه باهم رابطه برقرار کرده بودن چون مثل اینکه تازه رفته بودن تو حیاط و تازه شروع کرده بودن... به هر حال کامران و الهام باهم رابطه برقرار کرده بودن و ترس من از فردا شروع میشد... از فردایی که من میرم سرکار و بدبختیم ، الهام هم میره تالار و خدا میدونه چندبار تا ظهر با کامران تنها میشن... اگه تنها بشن چیکار میکنن؟ یادم اومد دوربین داره و نمی تونن کاری بکنن... بازم یادم اومد که کنترلش تو اتاق کامرانه و مطمئنا میتونه از داخل اتاق خودش به همه جای تالار نظارت داشته باشه و اگه الهام بره تو اتاقش باخیال راحت میتونن کارشونو بکنن و از دوربینای تالار ندا خانم و ساناز رو ببینن... چی بهتره از این!
    از اون لحظه به بعد دیگه الهام زیاد جلوی کامران قر نمیرفت و زیاد کامران حواسش به الهام نبود... خیلی عادی رفتار میکردن... برعکس تازه ساناز توجهش رو من بیشتر شده بود... مخصوصا بعد اون قضیه برداشتن سی دی ها و نمایش کونش جلو من و رفتن من به دستشویی که فکر میکرد رفتم جلق زدم... چون رنگ به چهرم نبود... نمیدونست واسه چی رنگ به چهرم نبود... کاش میشد بهش میگفتم که کامران خان شما چیکار کرده و خدا میدونه چه کارای دیگه ای خواهد کرد... جواب لبخندهاشو با لبخندهای مصنوعی میدادم... تو فکر بودم چیکار کنم... تنها راه جلوگیری از ارتباط بیشتر کامران و الهام نرفتن الهام به اون تالار لعنتی بود... ولی چه جوری؟ به چه بهونه ای؟... یادم از اون روزی اومد که تو اتاق کامران ، پشت مانیتور دوربین های تالار داشتم دست انداختن کامران به کون الهام رو تماشا میکردم... یادتونه؟ اون روز که مشتری اومده بود و کامران و الهام پایین بودن و داشتن جواب عروس و داماد رو میدادن و کامران هی از پشت سر الهام رد میشد و اینور و اونور میرفت... جای به اون کمی چطوری میتونست بدون تماس رد شه؟!! آخرش این تماسها کار خودشو کرد... از حالا باید جلوی این ارتباط رو بگیرم تا بدتر نشده...
    شب که مهمونیمون یا بهتره بگم خوشگذاری من و ساناز و حال کردن کامران و الهام که تموم شد ، ازمون خداحافظی کردن و ما هم برای خواب آماده شدیم...
    طبق معمول هادی رو که خواب بود الهام اورد رو تختش کنار تختمون خوابوند و رفت مسواک بزنه... البته بگم من مسواکمو زده بودم... الهام که اومد چراغ خوابو روشن کرد و بقیه چراغا رو خاموش کرد و منو بوسید و شب بخیر گفت و تو بغل چشاشو بست. منم بوسیدمش و شب بخیری عرض کردم چشامو بستم که بخوابم اما... اما خوابم نمیبرد... چجوری میتونستم بخوابم وقتی کسی که خیلی دوست داری و اونو با دنیا عوض نمیکنی اینکارو باهات بکنه و حالا تو بغلت بخوابه و آب از آسیاب تکون نخوره!!!!!! نگاهش کردم دیدم چشاش بستس و منم سرم رو به بالا کردمو اتفاقاتی که افتاده رو دوباره مرور میکردم... هی نگاهی به الهام میکردم... خواب بود... لبای سرخش و دیدم و اون لحظه که این لبا روی کیر کامران کشیده میشد اومد جلوی چشام... گفتم بیدارش کنم و بهش بگم دیگه نمیخوام بری تالار... که تو خواب برگشت و پشت به من شد... معمولا الهام شبا یا با شورت میخوابه یا با دامن کوتاهش... امشب با دامن کوتاهش بود... موقع خواب دامنش اومده بود بالا... با دیدن خط زیر کونش یادن اون صحنه ساناز افتادم و اون حسه دوباره تو وجودم بیدار شد و احساس کردم کیرم داره میاد بالا... دستمو آروم بردم سمت کون الهام... چشامو بستم... کون ساناز اومد جلوی چشمم... تصور کردم این کونه سانازه... آروم دستمو زیر خط کونش بالا و پایین میکردمو گه گاهی یه فشار کوچیک میدادم... کیرم کاملا سیخ شده بود... داشتم با کون الهام و به تصور خودم کون ساناز ور میرفتم که صحنه ساک زدن الهام برای کامران اومد تو ذهنم... تو تصورم نقاشی کردم... کامران سرش گرفته بود بالا و چشاشو بسته بود ، یه دستش روی سر الهام بود و دست دیگش آزاد بود ، الهام هی سرشو جلو و عقب میکرد و هوم هوم میکرد ، کامران آه میکشید و میگفت مهران عجب ساکی میزنه الهام ، الهام هم کیر کامران رو در اورد رو روشو برگردون و با خنده ای معنی دار بهم نگاه میکرد و دوباره شروع کرد ساک زدن برای کامران که یهو احساس کردم خودمو خراب کردم چشامو باز کردم دیدم بله... آبم اومده بود هر چند زیاد نبود ولی از شدت شهوت از آّب شهوتم گذشته بود و احساس ارضاء شدن کردم... نگاهی به کون الهام کردم که دستم روش بود... تصور کردم این دست کامرانه که روی کون زنمه... با همین فکر و خیالات خوابیدم.
    فرداش سرکار مغزش داشت سوت میکشید... از بس فکر و خیال پردازی میکردم... عین دیوونه ها شده بودم... رفتم تو اتاقمون به جانشینم سپردم که حالم زیاد خوب نیست مواظب بچه ها باشه ، اگه کاری داشت بیاد اتاق دنبالم... همش حواسم پیش الهام بود... با خودم میگفتم الان داره چیکار میکنه... نکنه با کامران تنها شدن و کامران داره... نه نه فکر نکنم الان مشتری اومده و الهام با ساناز و ندا خانم دارن مشتری جواب میدن... البته امیدوارم... گفتم یه زنگی بزنم تالار حال و احوال ، گفتم چی بگم؟!!
    دلو زدم به دریا به تالار زنگ زدم... بعد از چندتا بوق ساناز گوشی رو جواب داد... بعد از اینکه خودمو معرفی کردم شروع کرد به احوال پرسی و گرم گرفت : مهران خان دیشب خوش گذشت ، به من که خیلی خوش گذشت. منم جواب دادم : آره خیلی (الکی) گفت : چیزیتون شده بود ، دستشویی که رفتین و اومدین رنگتون عوض شده بود ، انگار فشارتون افتاده بود؟ گفتم نه چیزیم نبود خودمم نمی دونم چرا اینطوری شده بوده! گفت : شاید به خودتون فشار آورده بودین! من که منظورشو نفهمیده بودم گفتم نه چه فشاری؟ گفت فشار آب بازم منظورشو نفهمیدم و کس و شعر گفتم که آها نه شیرمون خراب بود ولی درستش کرده بودم و فشار آبش خوب شده خندید و حتما با خودش گفت عجب اسکولیه این. بعد از چرت و پرتهای الکی سراغ الهامو گرفتم گفت با آقا کامران رفتن تو آتلیه دارن اونجارو مرتب میکنن و گرد گیری میکنن. یهو پوتکی خورد تو سرم اوه اوه از چیزی که میترسیدم شد این ارتباط دیشب مطمئنا کش پیدا میکنه و تا کامران الهام نکنه ول کن نیست ، الهام هم مثل اینکه بدش نمیاد... گفتم میشه صداش کنید!؟! گفت چند لحظه گوشی بعد 5 دقیقه صدای الهام اومد : الو سلام کردمو و جواب داد دیدم نفس نفس میزنه گفتم : چرا نفس نفس میزنی؟ گفت تو آتلیه داریم دکور رو تغییر میدم این پایه ها رو جابجا میکنم گفت تنهایی اینکارو میکنی؟ گفت : نه با کامران خان گفتم : بقیه کجان گفت ندا خانم و ساناز خانم اگه مشتری بیاد جوابشو میدن و موندن تو سالن. دو هزاریم افتاد و گفتم کاری نداری؟ و خداحافظی کردیم.
    باید یه کاری میکردم... یا باید مانع رفتن الهام به تالار میشدم یا خودمم برم اونجا واسه کار... ولی من کارمو دوست دارم تازه اونجا مگه چقدر بهم میدن که بتونم زندگمو بچرخونم! من که علاقه ای به اینجور کارا ندارم... خواستم بیخیال بشم اما باز فکر الهام و کامران که الان تو آتلیه تنها و معلوم نیست دارن چیکار میکنن منو داشت عذاب میداد. ولی باز بخودم دلداری میدادم که اونا هر کاری بکنن جرات نمیکنن کارو به جاهای باریک بکشونند و فقط در حد بوس و لب و مالیدن خالیه... ولی باز همینم خیلی زیاده... مگه الهام مجرده که راحت بتونه این کارارو بکنه! یعنی چی؟ چیکار کنم... اونروز نمی دونم چطوری ساعت کاریم تموم شد و با سردرد شدیدی که داشتم خونه که رسیدم بدون نهار خوابیدم و غروب با صدای الهام که گفت : چقدر میخوابی بلند شو ، بیدار شدم. سلام کرد و عزیزم خیلی خسته شدی؟ سلام کردم و گفتم نه حالم خوب نیست گفت میخوای بریم دکتر گفتم نه قرص بده بخورم رفت و قرص اورد و خوردم و دوباره خوابم گرفت.
    ساعت حدود 8-9 شب بود بیدار شدم. اومدم بیرون هادی داشت با اسباب بازی هاش بازی میکرد. رفتم یه آبی به صورتم بزنم که الهام تو حمام بود. حمام و دستشویی ما یه جا هستند... بعد یه ساعتی الهام اومد بیرون گفتم ماشالله تا حالا اینقدر طولش نمی دادی. گفت داشتم .... میزدم (یادم نیست چی گفت یه اسم عجیبی گفت) گفتم : چی؟ گفت : هیچی بابا! اینو که میزنی موهای بدنو از ریشه در میاره و 1-2 ماهی در نمیاد... گفتم : ببینم کو؟ حولشو باز کرد... اوه اوه مثل بلور میدرخشید سفید سفید شده بود... گفتم از کجا اینجوری چیزایی رو یاد گرفتی؟ کی بهت داده؟ گفت ساناز جون... یادم افتاد اون شب کون سفید ساناز رو که دیدم همینجوری میدرخشید... پس بگو چرا اینقدر ناز شده بود... گفتم : دستش درد نکنه اونوقت اینقدر هلو شدی کی فیض میبره؟ گفت : دیوونه تو دیگه! گفتم : تا حالا از این کارا نمی کردی؟ اینقدر بخودت نمی رسیدی! گفت : چرا اتفاقا جنابعالی نمی دیدی... حالا ناراحتی برم مو بکارم... خندیدمو گفتم : بی جنبه برو چایی بیار.
    اون شب قبل خواب چون فرداش ظهر قرار بود برم سرکار و چون الهام هم بخودش رسیده بود گفتم یه فیضی ببریم. الهام مخالفت میکرد و میگفت حال ندارم منم یه کم کس و شعر گفتم و راضیش کردم. هادی رو خوابوندیم و رفتیم تو حال تا شروع کنیم...
    اومدیم تو حال... روی مبل نشستیم و شروع کردیم به لب گرفتن... مثل همیشه لبای خوش مزه ای داره و اینکارو خیلی دوست دارم... در حین لب گرفتن و بوسیدن لباش دستمو بردم رو سینه هاش... از روی تاپش یه کم مالیدم و کم کم دو دستی چسبیدم بهش و تاپشم اوردم بالا و همینجور داشتم ازش لب میگرفتم... چشاشو بسته بود و دستشو تو موهای میکشید... تاپشو دادم بالا و سوتین مشکی تورش نظرمو بخودش جلب کرد... گفتم : اینو از کجا اوردی تو که اینجور سوتینی نداشتی... گفت : امروز خریدم. گفتم : مگه مدتی که اونجایی از تالار میری بیرون گفت : اگه کار داشته باشم آره و سرمو کشید سمت سینه هاش که یعنی بخور... منم همون کاری کردم که میخواست... سوتین رو دادم بالا و سینه هاشو گرفتمو شروع کردم به زبون زدن به نوک سینه هاش... اینکارو خیلی دوست داره و میگه بهتر از اینکه بکنم دهنم و بخورم منم معمولا سینه هاشو کمتر میکنم دهنمو و بیشتر نوک سینه هاشو لیس میزنم... ادامه دادم
    دستمو اوردم پایین... از روی دامن کسشو لمس کردم که حسابی باد کرده بود... دستمو بردم زیر دامنش... تعجب کردم شرت پاش نبود... چیزی نگفتم و ادامه دادم... دستم کردم لای چاک کسش... خیس و داغ بود... گفتم چقدر زود رفتی تو حس... چشاشو باز کرد و گفت خیلی بهم حال میده ادامه بده... اولین باری بود الهام رو خمار میدیدم... نه به اون ناز کردنش نه به این التماس و خماریش... شروع کردم به مالیدن چوچولش و دست میکشیدم لای چاک کسش...
    رفتم پایین و یه زبونی به چوچولش زدم که آهی طولانی کشید و گفت بخور عزیزم مال تووووووووووو بیا بیاااااا آههههههههههههه
    ترسیدم... یعنی چی؟ چرا اینجوری میکنه؟ گفتم یواش چته؟ میخوای هادی بیدار بشه... آهی کشید و نفس نفس میزد... دوباره زبون زدم و یه لیسی وسط شیار کسش کشیدم که گفت : آیییییییییییی جووووووووووووووون آه بخور مهران بخور هووووووووووومممممممممممم با اینکارا و حرفایی که برای اولین بار از الهام میشنیدم هم لذت میبردم هم می ترسیدم... چش شد یهو!... لیس دیگه اما طولانی و محکم تر روی شیار و چوچولش کشیدم که آخ جووونی گفت و بلند شد و کیرم از شلوارکم درآورد و بدون مقدمه کرد تو دهنش و شروع کرد به خوردن... منم که شکه شدم... گفتم دیوونه چته یواش یواشششششش هی هوم هوم میکرد و ناله میزد... یه لحظه تماس امروزم به تالار و پی بردن به اینکه الهام و کامران تو آتلیه امروز تنها بودن یادم اومد که فهمیدم زیر سر کامرانه و امروز یه خبرایی بوده تو تالار... فکر کنم حسابی مالوندتش... نمی دونستم به اون قضیه فکر کنم یا حواسمو بیارم اینجا...
    اوه اوه داره آبم میاد... الهام الهام یواش آبم داره میاد... ول کن نبود منو سفت گرفته بود و کیرمو تا میتونست میکرد تو دهنش... الهام الهااااااااااااااام آخ آّبم داره میاد میاد اومد اومد اومدددددد آآآآآآآآآآآآه ه هههههههه... تمام آبمو تا آخرین قطره ریختم تو دهنش و اونم هووووووووووووممممممممممممممم تا آخرین قطرشو خورد و بعد از چند لحظه ولم کرد.... افتادم روی مبل...
    الهام اومد و نشست روم... کیرمو که داشت کم کم شل میشد کرد تو کسش و شروع کرد بالا و پایین شدن... گفتم عزیزم کیرم داره میخوابه نباید ارضام میکردی... هیچی نمی گفت و چشاشو بسته بود و بالا پایین میشد... لباشو گاز میگرفت و سینه هاشو فشار میداد... چند باری کیرم در میومد ولی باز دوباره کیرم خوابیدمو میکرد تو و دوباره بالا و پایین میشد... هر چی میگفتم بذار بالات ور برم تا کیرم بیدار بشه... ولی باز هیچی نمیگفت انگار نمیشنوه و کار خودشو ادامه میداد و نفس نفس میزد و زیر لب آه آخ ای میگفت... مثل این زنای فیلمای پورنو که عدا در میارن تا ببیننده تحریک بشه... و شدم... تحریک شدم و احساس کردم کیرم داره میاد بالا... الهام هم متوجه میشد و هر چی کیرم بیشتر سفت میشد الهام تندتر بالا و پایین میشد و بیشتر ناله میکشید... لباشو بیشتر گاز میگرفت... چشاشو بست و زیر لب آهسته میگفت بکن بکن تندتر آه میخوام همشو بکن آه آی اووووووووووووه... از این حرفا
    خیلی برام عجیب و جالب بود... با دیدن این صحنه ها و شنیدن این حرفا منم کم کم داشتم تحریک میشدم... کمک میکردم که بالا و پایین بره... دستمو بردم زیر کون گندش و بالا و پایین میکردم... حس و حال خوبی داشتم... تو مستی بیشتر تحریک میشدم و اون حسه بیشتر خودشو نشون میداد و دوست داشتم یکی الهام رو بکنه... دوباره اون اتفاقات رو مرور کردم... با خودم صحنه ساک زدن الهام رو برای کامران بازسازی کردم... چشامو بستمو و آتلیه رو تو ذهنم آوردم که الهام لخت خوابیده و کامران افتاده روش و داره الهام رو میکنه... داد و ناله های الهام رو که میگه بکن تندتر محکم تر... داشتم برا خودم حال میکردم که لرزیدن الهام و فشار دادن خودش رو کیرم و متوجه شدم... چشامو باز کردم... بله الهام ارضاء شد... خیلی هم بد ارضاء شد... افتاد روم... کوسش داغ و لجز شد... منم همونجور شروع کردم به کردن الهام... الهام چشاشو بسته بود و نفس نفس میزد... تا حالا اینجوری ارضاء نشده بود... ادامه دادم... منم که با اون فکرا خودمو تحریک میکردم زیاد طول نکشید و آب اومد... کیرمو کشیدم بیرون و خودمو رو کمرش خالی کردم... چند لحظه بعد الهام رو کنار کشیدم و کمکش کردم بلند شد و رفت دستشویی... یه دوشی گرفت و رفت بخوابه... منم گفتم فردا دوش میگیرم الان حسش نیست... رفتم تو تختخواب و بخاطر خستگی سکس خیلی زود خوابیدمو و خیلی هم زود صبح شد... وقتی بیدار شدم ساعت حدودا 9-10 بود و الهام رفته بود.
    بلند شدم و دوشی گرفتم و بعد از صبحانه گفتم برم یه هوایی عوض کنم... هادی رو آماده کردم و باهم رفتیم... توی خیابونا و سطح شهر خانم های زیادی رو میدیدم و طبق عادت غریزی مردا هی به این و اون نگاه میکردم... شاید قصدی نداشتم و بازم اونایی که تیپشون یه کم ضایع تر از بقیه بود رو بیشتر دید میزدم... ماشین هایی که قصد داشتن سوارشون کنن... ترمزها و بوق زدن های فراوان... چه خبره! برا خودم میچرخیدم که از دیشب یادم اومد و عوض شدن سکس الهام و شهوتی شدن بیش از اندازه... الهام... تالار... سریع دور زدم و خودمو به تالار رسوندم... طبق عادت ماشین رو اونور خیابون پارک کردم و هادی رو بغل کردم و رفتم بسمت تالار... ایندفعه فرق میکرد... مشتری داشتند... زیاد شلوغ نبودن و خوب 7-8 نفری بودن... رفتم تو سالن الهام و ندا خانم رو دیدم که پشت میز یا همون ویترین بودن و داشتن با مشتری سر و کله میزدن... سلام و احوالپرسی خلاصه با ندا خانم کردم و متوجه چهره درهم الهام شدم... با خودم گفتم ممکنه به خاطر خستگیش باشه... نشستم رو صندلی روبروشون... عروس و داماد رفتن پایین واسه لباس... الهام اومد پیشم و گفت اینجا چیکار میکنی؟ گفتم حوصلم سررفته بود گفتم یه سری بهت بزنم... چرا ناراحتی؟ چیزی شده؟ گفت : چرا اینقدر میای اینجا؟ خوب نیست مدتی که اینجا بودم محمد آقا یکبارم به ندا خانم سر نزده ولی تو هر روز داری میای اینجا... گفتم : اولا هر روز نه و 2-3 باره که اومدم دوما مگه اشکالی داره بهت سر بزنم؟! اخمی کرد و رفت پایین... خیلی بهم برخورد... رفتم پایین و ساناز خانم رو دیدم بعد از احوالپرسی الهام رو صدا زدم و گفتم : همین الان میریم تصویه کن دیگه هم نمیخوام بیای اینجا... گفت : چرا؟! مگه چی گفتم؟! منم بدون توجه به الهام از ساناز خانم سراغ کامران رو گرفتم که گفت تو اتاقشه... هادی رو ول کردم و اومدم بالا... رفتم تو اتاقش... منو که از دوربین ها دیده بود... سلام و احوالپرسی گرمی باهام داشت... پشت سرم الهام و ساناز خانم اومدن تو اتاق... ساناز خانم گفت چی شده؟ منم که از قیافم معلوم بود ناراحتم چیزی نگفتم... کامران گفت چیزی شده؟ از الهام پرسید... الهام هم گفت من بهش گفتم چرا اینقدر میاد اینجا کامران سریع پرید تو حرفش و گفت : یعنی چی! این چه حرفیه که به مهران گفتید؟ الهام گفت : واااا آقا کامران... کامران گفت : ایشون هر وقت دوست داشتن میتونن بیان اینجا... خانمش اینجا کار میکنه حقش که بیاد ببینه چیکار میکنید. شما اشتباه کردید. ساناز گفت : اینکه منظوری نداشته... الهام هم بغضی کرده بود و هیچی نگفت... دلم سوخت برا الهام... رو کردم بهش و لبخندی زدم و گفتم الهام خانم تو اینجا با این و اون سروکله میزنی من تو خونه تنهام حوصلم سر میره دلم هم تنگ شده بود گفتم بیام ببینمت و اگه کمکی خواستین انجام بدم... الهام آروم شد و لبخندی همراه با بغض کرد... ساناز هم دستشو گرفت و برد بیرون... از این حرکت کامران خوشم اومد... نمی دونم چرا! بهم گفت : از این به بعد موقع تنهایتون بیاین اینجا... اصلا بعضی از کارای بیرونم رو که نمیرسم انجام بدم میدم شما انجام بدین آخر هر ماه هم یه چیزی بیشتر میدم الهام خانم... با خودم فکر کردم که از بیکاری نجات پیدا میکنم و اینجوری بیشتر میتونم اینجا باشم و حواسم به الهام باشه قبول کردم و گفتم : به شرطی که بقیه هم قبول کنن... بهم تعارف کرد بشینم و رفت بیرون... منم خودمو به مانیتور رسوندم... عروس و داماد و بقیه پایین بودن... ساناز و الهام هم رفتن پیش ندا خانم و کمکش کردن... هادی هم یه گوشه نشونده بودن... آقا کامران رفت پایین و الهام رو صدا کرد یه گوشه و داشت باهش حرف میزد... حرفاشون که تموم شد آقا کامران داشت میومد بالا... منم سریع برگشتم و سرجام نشستم... کامران اومد تو و رفت پشت میزش... یه برگه ای رو برداشت و توش یه چیزایی نوشت و داد من گفت امضاش کنم... منم نگاهی انداختم و دیدم منو بعنوان کارپرداز پاره وقت با حقوق !!!!!!! میخوان... امضا زدم و بهش دادم... یه چکی رو بهم داد و گفت از الان کارتون شروع میشه... اینو برام پولش کنید و بیارین مرسی. اوکی... خداحافظی کردم و رفتم بیرون... مشتریاشون هم داشتن میرفتن... رفتم پایین... الهام و بقیه رو دیدم و ازشون در مورد کارم در اینجا پرسیدم که مشکلی دارن یا نه! استقبال کردن و الهام هم بیشتر از بقیه خوشحال شد و بهم تبریک گفت... منم تیکه ای انداختم و بهش گفتم چون خیالت راحته دیگه از اینجا نمیری خوشحالی؟ اخمی کرد و گفت پرو نشو دیگه... ساناز خانم هم سریع گفت : الهام جان اینجوری نگو دیگه از این به بعد با آقا مهران باید مثل همکار رفتار کنیم... لبخندی زدم و گفتم ببین ما همکاریم و تو محیط کاری من و به عنوان شوهر صدا نزن باشه! لبخندی زد و گفت : برو به کارات برس کارپرداز...
    هادی رو بردم خونه مامان الهام و رفتم بانک واسه انجام کارام... بانک شلوغ بود و 1 ساعتی شد تا برگشتم تالار... تو سالن کسی نبود رفتم در اتاق آقا کامران... در زدم... جوابی نیومد... درو باز کردم دیدم نیست... گفتم بشینم تا بیاد... رفتم تو... نمی دونم چی شد رفتم سراغ مانیتور و دوربین ها را چک کردم... ندا خانوم پایین تنها بود و نشسته بود و با گوشیش ور میرفت... بقیه دوربین ها کسی نبود... گفتم برم پایین و از ندا خانم آمار بگیرم ببینم بقیه کجان که از دوربین راهروی آتلیه بیرون اومدن الهام رو مشاهده کردم... سریع از اتاق اومدم بیرون و منتظر شدم الهام از پله ها بیاد پایین... دیدم نیومد... برگشتم تو اتاق و دوربین رو نگاه کنم ببینم چرا نیومد... اون موقع که از آتلیه اومد بیرون من فکر کردم داره میاد پایین... ولی دیدم دم در وایستاده و داره با یه نفر تو آتلیه حرف میزنه... منتظر موندم بیاد بیرون ببینم کیه!... آره درسته کامران بود... اومد بیرون و داشت زیپ شلوارشو بالا میکشید... از دوربین شاهد لب گرفتن الهام و کامران بودم... سر جام نشستم و به مانیتور خیره شدم... مانیتوری که صحنه عشق و حال زنمو با یه مرد غریبه به تصویر کشیده بود... نمی دونستم باید چیکار کنم!!!
    کامران داشت در حین لب گرفتن دستی به کمر و کون الهام میکشید... الهام دستی به سینه کامران زد و چیزی گفت و برگشت که بیاد پایین... دوباره سریع برگشتم و منتظرش شدم... تا منو دید میخ کوب شد و رنگ عوض کرد... گفتم : چیزی شده؟! گفت : نه... ن نه نه... چطور! گفتم : رنگت عوض شده چرا!؟ گفت : هیچی... کی اومدی؟ گفتم : الان آقا کامران اتاقشه... گفت : نمی دونم برو تو ببین... رفتم تو... دیدم الهام سریع رفت پایین و کامران که صدامونو شنیده بود زود خودشو رسوند پایین و اومد تو... بلند شدم و سلام کردم... کامران گفت : ا کی اومدی؟ گفتم : الان اومدم... کارتون هم انجام دادم... تشکر کرد و گفت : قهوه میخوری؟ منم سری تکون دادم و اونم 2تا قهوه ریخت و نشست کنارم و شروع کرد و چرت و پرت گفتن. بعد نیم ساعت ساناز خانم اومد... سلامی کرد و به کامران گفت : بسته بود که!! کامران گفت : الان زنگش میزنم... فهمیدم ساناز رو فرستاده پی نخود سیاه... ساناز برگشت و رفت پیش بقیه...
    کامران نگاهی به ساعت کرد و گفت : الان دیگه خبری نیست میتونید برید...(خلاصه) ازش اجازه گرفتم و الهام هم صدا زدم و رفتیم دنبال هادی و برگشتیم خونه...
    رسیدیم خونه و بعد نهار شیف کارم شروع میشد... رفتم سرکار و دوباره مواقع بیکاری میرفتم تو فکر... به اتفاقات امروز فکر میکردم... اینکه چی گذشته بود توی آتلیه! بدشانسی اینکه تو آتلیه دوربین نیست... یعنی نمی تونن بذارن چون اونجا از عروس و داماد عکس میگیرند طبیعتا نباید دوربینی باشه... احتمالا
    داشتم کم کم نگران الهام و کاراش میشدم... ولی بازم کوتاه میومدم... دلیلشم هنوز هم نمی دونم چیه! چرا از کنار این مسائل میگذشتم... چون بعضی وقتا خودم هم خطایی ازم سر میزده... اینکه تو خیابون و اینور و انور زنای مردم رو دید میزدم ، یا اینکه نگاهم با ساناز و ندا خانم نگاه معمولی نبود ، یا اینکه تو سایت های سکسی عکس و فیلم میدیدم ، یا اینکه بعضی وقتا که خیلی فشار روم بود خودمو ارضاء میکردم ، یا اینکه بعضی وقتا تو شلوغیای بازار سعی میکردم خودمو به بدن برخی زنا بزنم و لمسشون کنم ، یا یا... چندین دلیل متفاوت میاوردم که میشد گفت در حق الهام بدی میکردم... ولی بازم تا حالا اینقدر بهش بدی نکرده بودم که اون داشت برا خودش حال میکرد و خیانت... ممکنه برخی خطاهاشو بخشید و ازش چشم پوشید... دستمالی شدنش تو شلوغی ها ، یا پوشیدن مانتوی تنگ و نمایش کونش به ملت ، یا پوشیدن لباس های سکسی و باز جلوی محمد آقا و کامران خان ، یا یا... ولی دلیلی نبود که اون بخواد برا کامران ساک بزنه... بار اول تو خونه خودمون که مثل اینکه کارشون ناتمام ماند ولی بار دوم تو آتلیه که از دوربین متوجهش شده بودم مطمئن بودم ساک زده و کامران خان هم ارضاء شده... من که 2بارشو متوجه شده بودم... یعنی ممکنه بیشتر از این هم براش ساک زده باشه؟!!
    به هر حال الهام اینکارو کرده بود و کاریش نمیشد کرد... می تونستم ازش بگذرم و می تونستم بهش بگم و... ولی باز بیخیال میشدم مخصوصا موقعی که اون حس لعنتی میومد تو مخم و به الهام اجازه میدادم حالشو بکنه و هر کاری دوست داره بکنه...
    شب شیفتم تموم شد و اومدم خونه... خسته و کوفته بودم... الهام هم اومده بود... رفتم دوشی گرفتم و نشستم جلو تلویزیون... فرداش که قرار بود شب برم سرکار می تونستم تا لنگ ظهر بخوابم... الهام هم طبق معمول چایی اورد و نشست کنارم... هادی هم خوابونده بود... بعد نیم ساعتی که چایی رو خورده بودیم الهام گفت : مهران یه چیزی ازت میخوام قبول میکنی؟ با خودم گفتم یعنی چی میخواد! لابد میخواد من دیگه نیام تالار تا راحتر کارشو بکنه! نکنه باز میخواد لباس بدتر از اینی که داره بخره و تا میتونه سکسی بچرخه! یا... چی میخواد!؟! گفتم : بگو عزیزم گفت : راستش چطوری بگم... یه کم من من کردم گفتم : راحت باش بگو عزیزم... گفت : راستش ازت میخوام تو تالار بذاری من برات ساک بزنم... چییییییییی! یعنی چی عزیزم! مگه جا قحطه تو خونه اینکارو بکن... نه مکان عمومی... کسی میبینه آبروم میره... گفت : آخه بعضی وقتا خیلی داغ میشم دوست دارم تو مکان عمومی که هر لحظه ممکنه کسی بیاد ، با ترس برات ساک بزنم... عجله ای... یعنی چی! اینا چه حرفی بود که الهام میگفت! این دیگه چه حسیه... لابد فیلمایی که میبینه از خودش بیخود شده و حاضر هر کاری بکنه... نکنه بخاطر داغیش برا کامران ساک میزنه... خوب اگه من اینکارو بکنم و اگه اینجوری خودشو خالی میکنه پس بهتره برا من ساک بزنه نه برا کسی دیگه... قبول کردم...
    فرداش ساعتای 9 با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم... کامران خان بود... گفت : ساعت خواب مهندس! کی میاین؟ یه دونه چک هست باید نقدش کنید... گفتم : الان میام... یه چایی و صبحانه ای خوردمو و هادی بردم خونه مامان... رفتم تالار... وارد سالن که شدم ندا خانم و الهام بودن... رفتم اتاق کامران خان... بعد از احوالپرسی و گرفتن چک رفتم بانک... زیاد کارم طول نکشید... برگشتم تالار و رفتم پیش کامران خان... ازم تشکر کرد و منم اومدم بیرون... ندا خانم گفت : الهام خانم گفتن هر وقت اومدین برین پایین پیششون... رفتم پایین... ساناز خانم هم بود... رفتم پیش الهام و شروع کردیم به چرت و پرت گفتن... ساناز رفت بالا و منو الهام رو تنها گذاشت... الهام خندید و گفت : قولت که یادت نرفته؟ گفتم : نه ولی میترسم کسی بیاد و آبرو ریزی بشه... گفت : حواسم هست میریم اون گوشه هر کی بخواد بیاد مطمئن باش بی سروصدا نمیاد... میفهمیم باشه! چیزی نگفتم... راستش بدم هم نمیومد هر چند بیشتر میخواستم باعث بشم که الهام دیگه خطایی ازش سر نزنه...
    دستمو گرفت و برد کنار ویترین و نزدیک ورودی که اگه کسی بیاد متوجه بشیم... سریع جلوم زانو زد و زیپ شلوارمو باز کرد... کیرم هم شروع کرد به حس پیدا کردن و تا وقتی که کیرمو درآورد دیگه کاملا سیخ شده بود... گفت : چته صبر کن شروع کنم... لبخندی زدم... اول سر کیرمو بوسید و زبون میزد... کم کم سرکیرمو کرد دهنشون و مزه مزه میکرد... خیلی با آرامش و با احساس... مثل حرفه ای ها... خیلی خوب یاد گرفته بود... فقط امیدوار بودم کسی نیاد... کیرمو کم کم میکرد تو دهنش و درمیآورد... خیلی فشار بخودم میاوردم که آبم نیاد... کیرمو بیشتر میکرد دهنش و جلو و عقب میکرد... بعد شروع کرد به مالیدن سینه ها... چشاشو بسته بود خیلی آروم هووووووووووووووومممممم...
    دیگه داشت آبم میومد... خیلی حشری شده بود... با خوردن کیرم خیلی روش تاثیر گذاشته بود... گفتم الهام آبم داره میاد... کیرمو بیشتر میکرد دهنش و بیشتر لفتش میداد... دستمو بردم پشت سرش... خیلی آروم نفس میکشیدم تا صدام درنیاد... آههههه هههههههههه ههههههه داره میاد آآآآآآآ آآآآآآآآآآآآ ههآآآههههههههههههههه آبم اومد... خیلی آروم آبمو میخورد و با زبونم کیرمو نوازش میکرد... سینه هاشو ول کرد و چشاشو باز کرد... نگام میگرد و کیرمو میخورد... لبخندی زدمو و گفتم : ولش کن الان یکی میاد... یه کم دیگه که کیرمو خورد و داشت شل میشد ولم کرد و بلند شد... منو بوسید و گفت برو بالا... ضایع نباشه... رفتم بالا... ساناز و ندا خانم تو سالن بودن و داشتن باهم گپ میزدن... پرسیدم آقا کامران کجان؟ اشاره کردن تو اتاقشون... رفتم و خداحافظی کردم و راه افتادم و رفتم خونه... رسیدم خونه و به مادر زنم زنگ زدم و گفتم امروز باید برم سرکار و هادی رو نگه دارن الهام خودش میاد دنبالش... رفتم دوش بگیرم. زیر دوش حمام فکر امروز و کار جدید الهام افتادم... کیرم اومد بالا... چون اون حسه زنده شد و گفت که الهام جونت همینطوری برا کامران ساک زده... کیرمو گرفتم تو دستمو آرم آرم میمالیدم... صبر کن ببینم... کامران که اتاقش بوده ما رو از دوربین میدیده... اوه چه سوتی دادم... گفتم به الهام بگم چه گافی داده که فهمیدم الهام میدونسته و از قصد اینکارو کرده... واسه همین منو اورد کنار ویترین تا نزدیک دوربین باشه... واسه همین موقعی که رفتم واسه خداحافظی کامران خان یه جوری بود... خمار شده بود... ساک زدن الهام رو دیده بود... اوه اوه... الان حتما یه جایی خلوت کردن و دارن... سریع اومدم بیرون و زنگی به تالار زدم... سراغ الهام و گرفتم رفتن صداش کنن... با خودم گفتم اگه بگم کامران مارو از دوربین دیده میفهمن که من متوجه دوربین ها شدم... موقعی که الهام گوشی رو گرفت درمورد هادی بهش گفتم و گفتم : او راستی یادم از آقا کامران بپرسم پولا درست بود... کجاست؟ الهام گفت : رفته بیرون... خیالم راحت شد و خداحافظی کردم...
    دیدن صحنه ساک زدن الهام برا من چه فایده ای داشت!؟ جز خماری... نمی دونم... رفتم سرکار و فرداش اومدم خونه... نوبت استراحتم بود... حس دوش گرفتن نداشتم و گرفتم خوابیدم... ظهر با صدای الهام بلند شدم... رفتم دوش بگیرم... داشتم لباسامو در میآوردم که با دیدن آب منی روی شال الهام سرجام خشک شدم... زیاد نبود شاید یه قطره... متوجه شدم الهام از سرکار که اومده اومده لباس عوض کرده و شالش که مثل اینکه امروز سرش بوده رو دراورده که بشوره... فهمیدم امروز خبری بوده... احتمالا یه ساک مشتی برا کامران زده و موقع ارضاء شدن یه کم از آب کامران روی شالش ریخته و متوجه نشده...
    زیر دوش به اتفاق امروز فکر میکردم و بدبختی خودم... الهام تشنه ساک زدن تو مکان عمومی یا بقول خودش با ترس و لرز نبود وگرنه برا من که ساک زد دیگه نباید برا کامران ساک میزد... شاکی شدم ولی خودم کنترل کردم... نزدیک بود از کوره در برم... ولی باز اون حسه اومد و آب منی رو پاکش کردم... نمیخواستم شک کنه که من اینو دیدم یا نه... با خودم گفتم اینجوری نمیشه باید یه فکر اساسی بکنم... از بعدازظهر همون روز هر وقت خونه بودم با الهام میرفتم شرکت و ندا خانم هم میبردم... تا میتونستم پیش الهام بودم و فقط مواقعی که کامران منو میفرستاد جایی از الهام جدا میشدم که فکر نکنم کامران خان میتونست با الهام خلوت کنه... خیلی زود کارو انجام میدادم و سریع برمیشگتم تالار... بیشتر اوقات که میومد تالار کامران خان تو اتاقش بود و الهام یا پایین بود یا تو سالن بود... فقط موقعی که سرکار بوده تالار نبودم ولی سعی میکردم زنگ بزنم و به بهانه های مختلف با الهام صحبت میکرد و مطمئن میشدم که با کامران تنها نیست... یه روز الهام شاکی شد و گفت : چرا اینقدر زنگ میزنی تالار... موقعی هم که هستی همش بیخ دلمی... نکنه بهم شک داری؟!! گفتم : نه عزیزم دلم برات تنگ میشه... مدتی بود ناراحت بود ولی من خوشحال بودم که بالاخره یه راهی پیدا شد که تونستم الهام رو تا حدی کنترل کنم و این سختی و کنترلم باعث شده بود الهام نتونه کاری رو انجام بده... اگر هم میخواست خیلی سخت شده بود و مثل قبلا راحت نبود و همش با کامران نمیتونست باشه...
    کامران هم گه گاهی که میخواست بره آتلیه رو مرتب کنه یا ساناز رو میبرد یا ندا خانم و دیگه نمی تونست الهام رو صدا کنه چون اکثرا من تالار بودم و تا موقعی که بودم حتی به الهام هم توجهی نمیکرد... دلم براش سوخت ولی چاره ای نداشتم... شاید اگه همینطور ادامه میدادن کار به جای باریک میکشید...
    جشن تولد الهام نزدیک بود و برای اینکه خوشحالشم کنم و بقول خودش زیاد زنگ نزم تالار تا جلوی بقیه خجالت نکشه که بگن شوهرش مواظبشه تصمیم گرفتم یه تلفن همراه براش بگیرم... آره یه خط... براش گرفتم و یه گوشی... براش کادو کردم... شب تولدش قرار بود یه جشن کوچیکی بگیریم که بقیه متوجه شده بودن و قرار بود بیان خونمون... محمدآقا و کامران خان قرار بود بیان خونمون و یه جشن کوچیک بگیریم... شب اولین نفر کامران خان و ساناز اومدن و نیم ساعتی شد تا محمدآقا و ندا خانم اومدن... یه آهنگ ملایمی گذاشته بودیم... هادی هم با خودش حال میکرد... از سروصدا خوشش میومد بچم...
    یه کیک هم گرفته بودم... جاتون خالی... خانما که لباس عوض کرده بودن و تیپاشون تقریبا مثل قبلنشون بود و زیاد فرقی نکرده بود واسه همین دیگه توضیح ندادم... ولی چون امشب کامران و محمد خانماشون هم بودن و تیپ زده بودن ، تیپ الهام که تقریبا مثل تیپی بود که جلوی کامران خان زده بود ناراحتم نمیکرد... شالشو عوض کرده بود ، دامنش همون قبلیه بود تنگ و کوتاه ، بلوزش هم یقه باز و خشکل بود... بازم من مشکلی نداشتم... موقع فوت کردن شمعا رسید... شعر خوندیمو و دست میزدیم و... الهام شمعا رو فوت کرد و نوبت باز کردن کادو شد... آقا کامران و ساناز خانم دوتا کادو اورده بودن : یه قهوه ساز شیک و باکلاس و یه دست لباس مجلسی زرد و مشکی... تشکر کردیم و نوبت کادو محمد آقا اینا شد... اینا هم دوتا کادو بود : یکیش سرویس غذا خوری بود و اون یکیشم یه مجسمه دکوری عروسکی بزرگ بود... نوبت من شد... همه دست میزدن و منم کادو رو دادم... بازش که کرد خیلی خوشحال شد... همه دست میزدن و میگفتن مهران رو ببوس... الهام بلند شد و منو بوسید منم بوسیدمش...
    بعد از پذیرایی الهام با گوشیش برا ندا خانم و ساناز تک زنگ زد تا شمارشو داشته باشن... کامران خان پرسید : میتونم شماره الهام خانم رو داشته باشم یه وقت باهاشون کار داشته باشم راحت پیداشون کنم؟ منم جلوی جمع چیزی نگفتم و شماره الهام رو گرفت... مشکلی نبود... شب که همه رفتن و خونه رو جمع و جور کردیم 2-3 تا پیام برا الهام اومد... گفتم : اوه اوه اس ام اس ها شروع شد... گوشی رو نگرفتم که با دوستات اس ام اس بازی کنی. از این به بعد به گوشیت زنگ میزنم. خندید و گفت حسودیت میشه دوستام برام پیام میدن و تو هیچکی رو نداری؟ گفتم : حالا ببین کیه! نگاهی کرد و گفت اولیش سانازه متن عشقی فرستاده... دومیشم... دومیش ندا خانمه پیام ادبی و تولدمو تبریک گفته... اون یکی شم نمیشناسم... شماره رو برام خون منم چون آشنا بود تو گوشیم زدم و گفتم کامرانه... لبخندی زد و گفت : ا !؟! تولدمو تبریک گفته...
    از فرداش هر وقت که تالار بودم که هیچی ، وقتایی که سرکار بودم به موبایلش زنگ میزدم یا پیام میدادم و حواسم بهش بود... با این دیگه مشکلی نداشت... یه روزم تو خونه کارش شده بود خونه فامیلا زنگ زدن و شمارشو به مادر و پدر و خواهر برادر ، خاله عمه دایی عمو دختر عمه دختر خاله و.... همه ی فامیل... گوشیشو یه بار نگاه کرده مخاطباش از من بیشتر بود و صندوق پیامش پر... اون وسطا شماره های ناشناس هم بود که میگفت ماله دوستاشه یادش رفته ذخیره کنه... منم زیاد حساسیت نشون نمی دادم... اکثرا پیام های عشقی و احساسی بود... صندوق ارسالشم خالی بود... گفتم : حسود تو برای بقیه پیام نمیفرسیتی؟ گفت : چرا ولی عادت کردم پیامهای ارسالی رو پاک میکنم... باشه هر جور راحتی... مدتی گذشت... ندا خانم یه روز اومد در خونه واسه خداحافظی. میخواستن برن مسافرت... ما هم سفربخیری گفتیم و بعدازظهرش رفتن... از فردا صبحش دیگه منو الهام تنهایی میرفتیم تالار و هادی رو میزاشتیم خونه مامان...
    یه روز تو شرکت یکی از دوستام گفت مشکلی برای خانمش پیش اومده باید شب رو بیمارستان باشه و مواظب خانمش باشه... ازم خواهش کرد شب بجاش شیفت وایستم و اونم بعدا بجام بمونه... قبول کردم و به الهام و کامران اینا خبر دادم امشب نمیام تالار... رفتم شرکت... بعد از نیم ساعتی دوستم اومد و کلی ازم عذرخواهی کرد و گفت مادرزنش اومد و قراره اون پیش خانمش باشه... منم برام فرقی نمیکرد و برگشتم برم تالار... مثل همیشه ماشینو اونور بلوار پارک کردم و رفتم تو... ساناز خانم داشت جواب مشتری میداد... سلام و احوالپرسی کردیم و ازم پرسیدم : مگه امشب نمیخواستین شرکت بمونید؟ گفتم: قرار بود ولی دوستم اومد و منم برگشتم... گفت: الهام خانم که نیومدن ، گفتن میخوان برن خونه مامانشون... گفتم : بهم چیزی نگفته بود... خب آقا کامران کجان؟ گفت : رفتن جایی گفتن کار دارن... با خودم گفتم حالا که ساناز تنهاست یه لاسی باهاش بزنم... این همه کامران با الهام حال کرده یه بارم من با زنش حال کنم و تلافی کنم...
    منتظر شدم تا مشتری بره... بعدش خسته نباشید گفتم و سرصحبت و باز کردم... گفتم : آتلیه چجوریه؟ من تا حالا ندیدم... لبخندی ملموسی زد و گفت : دنبالم بیا... رفتم دنبالش... موقعی که از پله میرفت بالا تا میتونست آروم میرفت و قر میداد... کونش تو اون مانتوی تنگش مشخص بود مخصوصا که از پله میرفت بالا... میدونید که چی میگم... اوف چه قری میداد... منم چشمامو کرده بودم لای پاش... انگار عمدا اینکارو میکرد و متوجه کارای من بود... رسیدیم در آتلیه... تعارف کرد و گفتم : من که راهشو بلد نیستم شما بفرمایید... جلو شد... انصافا زیبا و شیک بود... پر از گل و تزئینات... در کل خیلی قشنگ بود... گفتم کاش میشد دوباره دوماد میشدم... خندید و گفت: میتونید دوباره با الهام ازدواج کنید و بیاین عکستونو بگیریم. خندیدمو گفتم حتما... یه چرخی زدم و نگاهی انداختم و گفتم بریم... برگشتیم و رفتیم پایین... گفت : راستی میخواستم پایین رو مرتب کنم یادم رفته یعنی ندا خانم نبود که کمکم کنم... منم که دنبال بهونه بودم باهاش حال کنم گفتم : من که هستم بریم پایین... تعارف تکه پاره کرد و بالاخره رفتیم پایین... گفتم اگه کسی بیاد متوجه میشیم؟ گفت: کسی نمیاد کسی هم بیاد صدامون میکنه... منم گفتم به تخمم بیاد... ساناز رفت طرف اتاق کنار پرو که حالت انباری داشت. بزرگ نبود ولی کلی خرت و پرت توش بود... گفت :اینارو میریزیم بیرون بعد مرتب میچینیم تو... رفت و تو من رفتم تو کنار هم وایستادیم... اون وسایلا رو میداد دستم و منم میزاشتم بیرون... در حین دست به دست کردن وسایلا دستمون با هم تماس داشت که خیلی عادی رفتار میکرد... با خودم گفتم اینکه با این چیزا مشکلی نداره... خودمو بهش نزدیکتر کردم... فکر کنم متوجه شد... چون از اون لحظه به بعد اونم هی جابجا میشد و گه گاهی باهم یه تماس کوچولو داشتیم... یه طرف رو که خالی کردیم نوبت خرت و پرتای روی زمین شد و طبیعتا باید خم میشد ولی اون بطور طبیعی خم نمیشد... منم که نزدیکش بودم یه تماسی داشتم... وقتی دیدم عکس العملی نداره جراتم بیشتر شد و دستمو شل انداختم و موقع خم شدنش دستم به کون ساناز میخورد... اووووف چه کون نرمی داشت... کون زن دیگه ای رو لمس کردن چه حالی میده... بیخود نبود آقا کامران اون روز پشت ویترین هی از پشت سر الهام رد میشد و دستی میکشید... منم رو حساب تلافی شاید ، سعی میکردم بیشتر حال کنم ولی دیگه بیشتر از این ضایع بود و میترسیدم... کمی فاصله گرفتم و عادی تر ادامه دادم... نوبت چیدن وسایلا تو اتاق بود... یکی بهم میگفت کدوم رو بدم بهش و اون هم بچینه... منم هر چی میگفت برمیداشتم و میدادم دستش و باز اون دوباره خم میشد و روی زمین مرتبشون میکرد... باز خودمو نزدیکتر بردم و گفتم آخرای مجلسه بذار فیض ببریم... دوباره دستمو شل میگرفتم و اووووووف دوباره کون خش تراش ساناز به دستم میخورد... یه بار دستم خورد وسط چاک کونش... کیرم سیخ شد... گفتم الانه که ببینه و سعی میکردم درستش کنه... سانازم کارشو میکرد و انگار نه انگار... نمی دونم متوجه میشد یا نه ولی من ادامه میدادم... هی اون خم میشد و هی دستم به کونش میخورد... یه جا نمی دونم چی شد پشت بهم خم شد و آهههههههههههههههههه کونش خورد به کیرم... وای الانه که فحش کشم بکنه... دیدم نه اصلا بروی خودش نیاورد و ادامه داد... منتظر بودم دوباره اینکارو بکنه و خودشو به کیرم بماله... اصلا حواسم نبود که موقعی که خم میشه و صاف میشه مانتوشو درست نمیکنه... مانتوش اومده بود بالا و صحنه جذابی رو بوجود آورده بودم... گفتم دستمو ببرم و کونشو لمس کنم ببینم چیکار میکنه ولی ترسیدم و اینکارو نکردم و همون تماس موقع خم شدنش با دستم بود... کار که تموم شد کلی ازم تشکر کرد... گفت بریم بالا نوشیدنی چیزی بخوریم... بازم اون جلو رفت و اووووووووووف جای همتون خالی... دوباره بالا رفتن از پله ها و ناز و قرش شروع شد... تا تونستم نزدیک بهش میرفتمو چشامو به کون ساناز دوخته بودم... وسط راه یهو وایستاد و برگشت و در مورد ندا خانم پرسید که به شما گفتن کجا میرن واسه مسافرت؟!! به خاطر توقف یهویی و برگشتنش و بخاطر اینکه من حواسم به کونش بود و نزدیکش بودم یه لحظه تو بغلم جا گرفت و کونش بین شکم و کیرم لحظه ای حس کردم... یه کم اومدم پایین تر... خیلی ضایع شدم... ولی چیزی نگفت فقط لبخندی زد... من من کردم و گفتم : نه نه چیزی نگفتن... دوباره راه افتاد... خدا رو شکر رسیدیم بالا... اگه میخواست 2-3 طبقه دیگه همینجوری پشت سرش باشم آبم میومد...
    با خودم گفتم برم که وقتی کامران خان برگشت منو اینجا با ساناز تنها نبینه... بهتره... یه شربتی خوردمو و خداحافظی کردم... راه افتادم بطرف خونه مادرزنم... تو راه تو فکر کون نرم و ناز ساناز بودم... شهوت زده بود به سرم... مست مست شده بودم... بیخیال خونه مادرزن شدم و گفتم برم خونه یه حمامی و جلقی بزنم به رگ... رسیدم در خونه که شاخ درآوردم... بله ماشین کامران در خونه پارک بود... اوه اوه الهام و کامران... ای وای... نه... یعنی...!؟!


    فقط امیدوار بودم اشتباه فکر کرده باشم... درو آروم باز کردم و رفتم تو... راستش شاکی شدم و رفتم واسه دعوا و میخواستم همه چی رو تموم کنم... دیگه برام مهم نبود چی میشه... آینده هادی چی میشه... میخواستم قید الهام رو بزنم... رفتم پشت در حال... چراغا خاموش بود... تو حال کسی نبود... کفشهای اون نامرد رو دیدم... یه لحظه تصویری از سکس الهام و کامران اومد جلوی چشام... نمی دونم چرا ترسیدم برم تو... قفل شده بودم... نمی تونستم برم تو... صدای مجهولی اومد... فکر کنم صدای کامران بود که داشت چیزی میگفت!... احساس کردم کیرم داره میاد بالا... تو این وضعیت وقت بالا اومدنه!؟! چرا کیرم اومد بالا... چشم به پنجره اتاقم افتاد که چراغش روشن بود... مثل اینکه توی اون اتاق بودن... همون اتاقی که من اون شب با ساناز عشق و حال میکردم و کامران و الهام از پشت همین پنجره مواظب ما بودن و داشتن حال میکردن... آروم خودمو رسوندم پشت پنجره... نشستم... چون تو حیاط چراغی روشن نبود و تو اتاق روشن بود اونا خوب نمی تونستن بیرون رو ببینن و جرات پیدا کردم از گوشه پنجره سرمو بیارم بالا و تو اتاق رو نگاه کنم... کم کم اومدم بالا و چشامو باز باز کردم... کسی نبود... یعنی چی؟ کجان؟ سریع برگشتم و آروم در حال رو باز کردم... خیلی تاریک نبود... متوجه چراغ اتاق خواب شدم که روشن بود... مطمئن شدم تو اتاق خوابن و روی تخت... صدای تخت میومد... رفتم پشت دیوار راهرو... سرک کشیدم... دنیا رو سرم خراب شد... میخواستم داد بزنم... ای وای ای وای
    من از پشت اونا رو دیدم... الهام به کمر خوابیده بود و پاهاشو داده بود بالا... کامران افتاده بود روش و دستشو برده بود زیر کون الهام... هی تلمبه میزد و ناله های الهام که گوشم میپیچید... هی میگفت : اوه اوههه یواش یواشتر... آه ا اهههه... و صدای نفس کشیدن های تند تند کامران... فکر کنم دیر رسیده بودم... بدن کامران خیس عرق بود و معلوم سری اول نیست و احتمالا برای بار دوم افتاده به جون الهام... مونده بودم چیکار کنم... ولی باز اون حسه اومد... ایندفعه فرق میکرد... دیگه لمس الهام یا دیده شدن بدن الهام نبود... ایندفعه خود الهام لخت مادرزاد زیر کامران بود که داشت تکون میخورد... یهو تلمبه زدنای کامران سریع شد... اوه اوه اه آه ههههههههه هووووومممممم... صدای الهام درآمد... آخ جووووووون چیه کامران... وووووووووی... یهو کامران کیرشو بیرون کشید و رفت بالا سرش و کنار دراز کشید و کیرشو گرفت جلوی صورت الهام... زاویه دید من بد نبود و میشد فهمید چی به چیه... الهام هم دهنشو تا تونست باز کرده بود... کامران تند تند کیرشو میمالید... داشت آبش میومد... ناله های کامران بلند شد... دستشو برد زیر سر الهام و سرشو نگه داشت... کیرشو با فاصله از دهن الهام نگه داشت و... آبش اومد... آههههههه آه آهههههه هههههههههههه... آبشم زیاد نبود... معلوم بود قبلا ارضاء شده و دفعه دومی بود که الهام رو میکرد... آبشو خالی کرد... الهام هم سرش برد جلو و کیر کامرانو کرد تو دهنش و همونطور کثیف شروع کرد به خوردنش... شاید هم آبشو خورد... دیگه کم کم باید میرفتم... با دقت تمام برگشتم بیرون و رفتم تو ماشین... راه افتادم... کجا برم؟!! چیکار کنم؟!! رفتم تو کوچه بغلی و یه بغل وایستادم... ماشین رو خاموش کردم و سرمو رو فرمون گذاشتم... تو فکر اتفاقات امشب بودم... یعنی اگه من اون موقع که رفتم تالار با ساناز سرگرم نشده بودم و میومد خونه مطمئنا خیلی زودتر میرسیدم سر صحنه... آره دیر رسیده بودم... ولی بازم اگه یه ربع دیگه میومدم مطمئنا همین رو هم نمیدیدم و متوجه سکس الهام و کامران نمیشدم... تکیه زدم و به روبروی خیره بودم... نمی دونم چه حس و حالی داشتم... ناراحت و عصبانی بودم!! خوشحال بودم!! مست بودم!! اون حسه هم تو داشت جیز جیز میکرد... من سکس الهام رو با یه مرد دیگه دیده بودم... از آینه وسط متوجه رد شدن ماشین کامران از سرکوچه شدم... چند دقیقه ای رو صبر کردم و گفتم میرم خونه و به الهام میگم تازه از شرکت اومدم تا شک نکنه و مطمئن باشه چیزی نفهمیدم... سعی میکنم خیلی عادی رفتار کنم...
    برگشتم خونه... درو باز کردم و با سروصدا رفتم تو تا متوجه اومدم بشه... چراغا خاموش بود! تعجب کردم... شک کردم نکنه کامران نبود؟! ولی ماشینش نبود... رفتم تو چراغ حال و روشن کردم... نیستن... الهام هم نبود و مثل اینکه با کامران رفته... احتمالا بردتش خونه مامان... رفتم تو اتاق خواب و چراغو زدم... بوی عرق و گرمی اتاق هنوز بود... حسابی باهم سکس داشتن... لباس زیرای الهام رو زمین بود... برداشتم... خیس عرق بودن... حتما لباس عوض کرده... اون دامنی که اون شب جلوی کامران اینا پوشیده بود هم رو زمین بود... یه کم خیس بود و بوی کس الهام رو میداد... فهمیدم قبل از سکس باهم کلی عشق بازی کرده بودن و الهام برا کامران عشوه اومد و با این دامن تنگش دل کامران رو آب کرده... رو تخت اثرات آب منی کامران بود... مخصوصا رو بالشت... که مال همین آخرین بار ارضاء شدن کامران بود که دیده بودم... چند لحظه ای نشستم...
    الهام بخیال اینکه امشب نمیام همینجوری ول کرده و رفته... احتمالا وقتی بیاد میخواد جمع و جور کنه... برای اینکه ضایع نشه از خونه زدم بیرون و به گوشیم تماس گرفتم... سلام الهام خوبی؟ سلام عزیزم خسته نباشی. تو خوبی؟ (تو دلم گرفتم تو خسته نباشی) امشب قرار بود جای دوستم باشم یادته؟! اون بنده خدا اومده من رفتم تالار ساناز خانم گفت رفتی خونه مامان بیام دنبالت؟ چی!! شرکت نیستی!؟! ا نه نه چیز کن ا من دارم میرم خونه مامان احوالتو میگرفت ا ا یه سری ا بهش بزن از تنهایی در بیاد بعد بیا خونه باشه من دارم میرم ا آژانس اومده باشه برو من یه سری بهش میزنم و میام خونه خداحافظ خداحافظ
    بعد مدتی رفتم خونه مادرزن و احوالپرسی که گفتن اون موقع که زنگ زدی الهام رفت خونه هادی رو گذاشته که تو ببریش... باشه... هادی رو برداشتم و رفتم تو خیابونا دور زدن تا معطل بشم و الهام هم خونه رو جمع و جور کنه... نمی دونم با این قضیه کنار اومده بودم یا نه! ولی داشتم آروم میشدم و از اینکه الهام لذت برده ناراحت نشدم... شاید هم حق داشته... چون من کمتر بهش میرسیدم... بهش زنگ زدم و گفتم رسیدی خونه گفت آره عزیزم تو کی میای؟ گفتم دارم میام امشب حال داری بریم عملیات خندید و گفت اگه میشه امشب نه من خیلی خستم کلی لباس شستم و باید بشورم... گفتم باشه فعلا...
    رسیدم خونه... ماشین رو بردم تو... هادی جلو جلو رفت... الهام اومد پشت در حال... از دور میدیدمش و رفتم بطرف حال... خیلی عوض شده بود... خیلی شاد و شنگول بود... وقتی رفتم تو بغلم کرد و سرتاپام رو میبوسید و داشت ستایشم میکرد... خیلی مهربون شده بود و آغوش گرمشو بروم باز کرده بود... راستش با اینکاراش فهمیدم حسابی بهش خوش گذشته... و منم خوشحال بودم... هادی رفت تو اتاقش و با اسباب بازیاش شروع کرد به بازی... گفتم چته مهربون شدی؟ چیزی میخوای؟ منو حل داد و نشوند رو مبل... جلوم نشست و دست برد سمت کیرم و خواست زیپمو باز کنه... دستشو گرفتم و گفتم چیه! چیکار میخوای بکنی!؟ فقط لبخند میزد... یه جوری شده بود... دستشو ول کردم و لم دادم... شاید میخواست گناهشو جبران کنه و احتمالا وجدانشو راحت کنه... بهش اجازه دادم کیرمو دراره... باز مثل اون روز... خیلی حرفه ای... از بوسیدن سر کیرم شروع کرد... لیس زدنش.. بعد خوردنش... تمام مدت چش تو چشم بود... منو نگاه میکرد و با لبخندی که داشت کیرمو میخورد... منم نگاه میکردم و... آب داشت میومد... گفتم آبم داره میاد... کیرمو بیشتر کرد تو دهنش و آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآییییی آبم آّب آب آّبم اومد... کیرمو تو دهنش نگه داشت و آبمو خورد و همونطور داشت نگام میکرد... خیلی صحنه عجیبی شده بود... ولم کرد و گفت حالا برو دوش بگیر... بلند شد و رفت سمت آشپزخونه... دوباره گفت بلند شو تا شام رو میارم دوش بگیر و بیا... بلند شدم و رفتم سمت حمام... نگاهم به اتاق خواب افتاد... ملافه نبود و اتاقم هم مرتب کرده بود... رفتم تو حمام و ملافه رو دیدم که تو سفید کننده خوابونده بود... زیر دوش به سکس الهام و کامران فکر میکردم... به عوض شدن و مهربون شدن الهام... یعنی الهام پشیمون شده بود از کارش! یعنی دیگه خطایی ازش سر نمیزنه!
    بعد از دوش و شام ازش پرسیدم... ملافه رو چرا شستی؟ گفت خیلی کثیف بوده و باید میشسته... اون شب الهام زود خوابید... معلوم بود حسابی خسته شده... منم که خوابم نمیبرد دوباره فکرمو بکار انداختم... کاش میشد از اتفاقات افتاده امشب باخبر میشدم... من فقط لحظه ی آخر رسیده بودم خونه... با خودم میگفتم کاش با ساناز لاس نمیزدم و بیخیالش میشدم و میومدم خونه و... صبر کن ببینم... نکنه بخاطر اینکه من با ساناز شیطونی کردم الهام هم... آخه شنیده بودم اگه مردی یا زنی خطایی انجام بده طرف مقابلش هم این اتفاق براش میفته و جبران میشه... ولی من که در حد لاس و تماس کوچولو بود... ولی الهام سکس داشته و کامران هم اونو گائیده... نمی دونم... ولم کن... با همین فکرا خوابم برد... فرداش مثل همیشه الهام صدام کرد و گفت برسونمش... گفتم خستم و حال ندارم... اونم گفت ندا خانم که نیست چجوری برم... گفتم زنگ بزن آژانس یا با تاکسی برو... خیلی خوابم میومد دیر خوابیده بودم... متوجه رفتن الهام نشدم... دم دمای ظهر بیدار شدم... رفتم دستشویی که متوجه آب شهوتم شدم که از کیرم آویزون شد... احتمالا بخاطر فکرای دیشب بود... یعنی از اینکه الهام با مردی دیگه سکس داشته لذت میبردم؟!!...
    دیگه مثل قبل حساس نبودم و نمی خواستم برم تالار و مواظب الهام باشم... اونا دیگه کار خودشونو کرده بودن و از دست من کاری ساخته نبود... اون مدتی که سخت گرفته بودم اوضاع داشت خوب پیش میرفت ولی اون موبایل لعنتی رو گرفتم اشتباه کردم و این اتفاق افتاد... شبش با هادی رفتم تالار... مشتری اومده بود... ساناز و الهام تو سالن بودن... سراغ آقا کامران رو گرفتم که به اتاق اشاره کردن... رفتم تو اتاق... کامران داشت با مشتری صحبت میکرد... سلامی کردم و رفتم تو... امضای قرارداد که تموم شد با آقا کامران رفتن واسه چک کردن وسایلا که آقا کامران گفت الان برمیگرده... هادی رو ول کردم برا خودش بگرده...
    رفتم سراغ مانیتور و دوربین ها رو نگاه میکردم... همه تو سالن بودن... آقا کامران و عروس و داماد و یکی دوتا دیگه رفتن پایین... الهام و ساناز هم تو سالن بودن... خبری نبود واسه همین منم اومدم بیرون... آقا کامران اومد بالا و بقیه هم اومدن... کامران خان رو به الهام کرد و گفت میتونید آتلیه رو به عروس و داماد نشون بدین... الهام هم اومد و راهنماییشون کرد و خودم رفت بالا... عروس و داماد هم پشت سرش رفتن بالا که برن آتلیه رو ببینند. یه ربع ساعتی شد یه عروس و داماد دیگه ای اومدن... خیلی شلوغ شد... حالا که ندا خانم نبود سرشو شلوغ شده بود... منم برا اینکه مزاحمشون نباشم رفتم تو اتاق آقا کامران و هادی رو هم بردم و سرگرمش کنم... کسی متوجه من نشد که رفتم تو اتاق... احتمالا... رفتم صاف سراغ مانیتور... الهام و عروس و داماد اولی از آتلیه اومدن بیرون... الهام با دیدن شلوغی خواست سریع بیاد به ساناز کمک کنه که مثل اینکه ساناز گفت بره پایین تا عروس و داماد دومی به اتفاق خانوادهاشون برن پایین... کامران و ساناز هم تو سالن با مشتری اول سروکله میزدن... پایین چون زیاد بزرگ نیست خیلی شلوغ بنظر میرسید... الهام بنده خدا تنهایی داشت جواب مشتری ها رو میداد... یه ساعتی شد که همه مشتری ها رفتن و منم اومدم بیرون... کامران خان منو که دید گفت: منکه امشب خیلی خسته شدم تعطیل کنیم بیریم... ساناز هم تایید کرد و الهام رو صدا کردم... هادی رو برداشتیم و خداحافظی کردیم... چون هنوز دیروقت نبود گفتم بریم یه جایی دوری بزنیم ، بستنی چیزی بخوریم... تو راه یه بستنی فروشی بود که میشد توش نشست و دو طبقه بود... بالاش واسه خانوادگی... قبلا رفته بودیم... رفتیم و جاتون خالی طبقه بالاش زیاد شلوغ نبود... بستنی ها رو اوردن و شروع کردم به خوردن و هادی هم کنار الهام بود گه گاهی میخورد... چشم به یه گوشتی افتاد که اونورتر ما بودن... عجب چیزی بود... آریش کرده و بدن ورزیده با مانتوی تنگ و... لامسب کیرمو سیخ کرد... ولی شوهرشم بود و نمیشد زیاد دید زد... هر چند الهام هم بود ولی کارش به خودش گرم بود... با خودم این مرده چی میکشه با همچین زن تابلویی... آخ اگه این زن من بود چه دلی میبرد از کامران... تو دلم کس و شعر میگفتم که الهام گفت میره هادی رو ببره دستشو بشوره و آبش بده... طبقه پایین... گفتم برو... منم سعی کردم اون مادرمرده رو دید بزنم... کیرم تو این شانس... بلند شدن برن... ولی وقتی بلند شد... وای وای وای... چشای همه مردای دوروبر از حلقه زد بیرون... این مانتوی تنگ و کوتاهش بالای کون بیرون زدش گیر کرده بود... وقتی بلند شد زاویه دید من نیمروخ بود و غوص کونش آتیشم زد... تا نگاه زنه بهم افتاد که دارم بدجوری دیدش میزنم لبخندی زد و مانتوشو درست کرد... شوهرش خیلی بیخیال بود و باهم رفتن... البته همه مردای اونجا نگاش میکردن ولی فکر کنم من ضایع بازی درآورده بودم... بلند شدم و رفتم پایین که بریم دیگه... الهام نبود... حساب کردم و نشستم... گفتم لابد رفته دستشویی... اونجا سرویس بهداشتی داشت... دیدم خبری نشد... اومدم بیرون که دیدم الهام داره با موبایل صحبت میکنه و هادی رو دستشو گرفته... رفتم نزدیکتر و صداش کردم... جا خورد و سریع خداحافظی کرد و قطع کرد... گفتم کی بود! چرا جاخوردی؟! گفت هیچکی دوستم بود... ترسیدم یهو دیدمت... به هر حال راه افتادیم بسمت خونه...
    فرداش صبح الهام صدام کرد و گفت بلند شو مارو برسون ، ندا خانم اینا اومدن... ا؟ بلند شدم و بعد از چایی رفتیم و بعد از احوالپرسی با ندا خانم راه افتادیم بسمت خونه مامان و هادی رو تحویل دادیم... رسیدیم تالار... کامران خان نبود... واسه همین بعد از سلام و علیک رفتم اتاقش... مانیتور دوربین ها خاموش بود... روشن کردم... بیکار بودم نمی دونستم چیکار کنم... ساناز و ندا خانم داشتن باهم صحبت میکردن و از مسافرت براش میگفت... الهام هم وایستاده بود و گوش میکرد... موبایلش زنگ خورد... فاصله گرفت و صحبت کرد... تلفن رو قطع کرد و رفت پایین... رفت تو اون اتاق انباریه... نمی دیدم چیکار میکنه انگار خرت و پرتا رو جابجا میکرد... یه عروس و داماد اومدن و انگار لباس اورده بودن تحویل بدن... که ساناز اشاره کرد برن پایین تحویل بدن... رفتن پایین و الهام از اتاقه اومد بیرون و دفترشو درآورد و امضا گرفت از دوماد و تحویل میگرفت... کامران خان اومد... بعد از احوالپرسی با ندا خانم داشت میومد سمت اتاق... سریع مانیتور رو خاموش کردم و نشستم... بعد از سلام و علیک جکی بهم داد و گفت بی زحمت نقدش کنید... منم گرفتمو رفتم دنبال کارا... بانک شلوغ بود و معطل میشدم... رفتم یه شعبه دیگه و نقدش کردم... برگشتم تالار... مشتری اومده بود و منم رفتم تو اتاق... کامران نبود... مانیتور هم خاموش بود... انگار یه کسی بهم گفت مانیتور رو روشن کن بدون معطلی سریع روشنش کردم... اولین چیزی رو که دیدم جا خوردم... الهام تو راهروی آتلیه داشت برا کامران ساک میزد... باورم نمیشدم... ساناز خانم طبقه پایین داشت با گوشیش ور میرفت... داشتم شاخ درمیآوردم... چقدر نترس بودن... الهام تو راهرو آتلیه زانو زده داره ساک میزنه... چقدر راحتن اینا... انگار نه انگار الهام شوهر داره و کامران زن داره... ممکن یکی بره بالا و اینا رو ببینه... قبلا تو آتلیه اینکارو میکردن حالا تو راهرو... ترسشون ریخته بود... بعد از اون سکس حسابی باهم راحت شده بودن و خیلی راحت شده بودن... کامران سرشو گرفت بالا و مثل اینکه آبش اومد... الهام بدون حرکت موند چند لحظه و داشت آب کامرانو میخورد... چند لحظه بعد بلند شد و خودشو مرتب کرد و اومد پایین و رفت پیش ندا خانم... کامران هم برگشت تو آتلیه... مانیتور رو خاموش کردم و از تالار زدم بیرون... با خودم گفتم اینجوری نمیشه... باید یه فکر اساسی بکنم...
    فکری بنظر رسید... مادر الهام یه دایی داره بنام رمضون که توی یکی از روستاهای اطراف شیراز هستند و کشاورزی میکنه... گفتم به بهانه دیدن و عوض کردن حال و هوا چند روزی بریم اونجا تا از دست کامران دور بشیم... شاید بیخیال بشن و دیگه شورشو در نیارن... هر چی من کاری نمیکردم اینا بدتر میکردن...
    ظهرش موضوع رو به الهام گفتم و اونم قبول کرد... فرداش من رفتم شرکت و شیفت شبم رو مرخصی گرفتم که با دو روز استراحتم میشد 4 روز...
    روز دوم شیفت ظهر که از سرکار اومدم رفتم دوش گرفتم و آماده شدم... ماشین هم برده بودم سرویس... تا روستای دایی رمضون حدود 3-4 ساعتی راه بود... الهام هم داشت چمدونا رو آماده میکرد... گفت چی بردارم و چی بپوشم... اونجا خوب روستاس و کوچیک الهام مجبور بود چادر سر کنه... لباس راحتی هم نمی تونست ضایع بپوشه و تو خونه ی دایی رمضون که پسری داشت حدودا 22 ساله بنام سجاد نمیشد الهام بدون چادر و لباس راحتی باشه... تازه دایی رمضون دایی خودش نبود دایی مادرش بود و خوب با توجه به سنش که حدودا 48 سالش بود دیگه الهام اونو دایی صدا میکرد و مثل دایی خودش باهاش رفتار میکرد...
    چمدونا رو بستیم و از محمدآقا اینا و کامران اینا خداحافظی کردیم و حرکت کردیم...
    منم خوشحال بودم که دوباره یه راه دیگه ای پیدا کردم و الهام رو از این محیط به یه محیطی با جوی سنگین و مذهبی میبردم تا شاید تغییری کنه و به خودش بیاد...
    بعد از طی کردن اون مسافت خسته کننده رسیدیم به روستا (اسمشو اگه بگم تابلو میشه)
    چون از قبل خبر داده بودیم با رسیدن به در خونه دایی رمضون ، سجاد رو دیدیم که دم در بود... پیاده شدیم و بعد از احوالپرسی با سجاد ، الهام خیلی سنگین منگین با سجاد برخورد کرد که خوشم اومد... زن یعنی این... فکر کنم الهام داره حجب و حیاشو بدست میاره... خیلی خیلی خوشحال بودم و تو دلم روشن بود... سجاد هادی رو بغل کرد و رفت برای بازی و نشون دادن گوسفندای معروف دایی رمضون... معروف چون رنگ آمیزی بودن و علامت داشتن... خیلی جالب بود... رفتم تو حیاط که دیدم دایی رمضون داره میاد... با اینکه سنش بالا بود ولی خیلی سرحال بود... بخاطر همون روغن حیونی بود که هر روز میخورد... پیاده روی های روزانه و بیل و کلنگی که میزنه اونو سرپا نگه داشته بود... من که از دایی رمضون خیلی خوشم میاد و خاطره زیاد دارم مخصوصا اوایل ازدواجم با الهام... رفتم جلوش و همدیگرو بغل کردیم و یه احوالپرسی و روبروسی گرمی باهم داشتیم... الهام هم مثل همیشه که دایی رمضون رو مثل دایی خودش میدونست و خیلی هم دوسش داشت باهاش دست داد و روی دایی رمضون رو بوسید... من اصلا با موضوع مشکلی نداشتم... دایی رمضون الهام رو مثل دختر خودش میدونست و میگفت خوش آمدی بابا... آخه دایی رمضون دختر نداشت ، دوتا پسر داشت که اولی حسین ازدواج کرده بود تو یکی از شهرای اطراف شیراز زندگی میکرد ، سجاد هم که مجرد بود عاشق دامداری بود و همش دنبال گلش بود ، و متاسفانه دایی رمضون خانمشو از دست داده بود. فکر کنم مریضی داشته... بگذریم...
    رفتیم تو خونه... اون خونه کاه گلی که بوش آدمو شاداب میکرد... اکسیژن خالص بود لامسب... خیلی دوست داشتیم واسه همیشه میومدیم اینجا ولی زندگی های الان این اجازه رو نمیده... خونه دایی رمضون خونه که نیست ، باغه... حیاط بزرگ که واسه فوتبال ایام نوروز عالیه و هرسال همه دور هم جمعیم... کنارش که یه باغ بزرگ پر از میوه... تراکتورش که هنوز پابرجا بود... یه آخور بزرگ که توش پر از گاو و گوسفند بود... اون گوشه حیاط لونه مرغ و خروسا... وااااااااااااااااااای خیلی حال میده اینجا... دایی مارو دعوت کرد بریم تو... رفتیم تو و پنکه سقفی که داشت باد خنک میداد... نشستیم و الهام تو آشپزخونه بساط چایی رو بیاره... آشپزخونه کوچیک اما دلنشین... بعد از نیم ساعتی عمه فاطی اومد... خواهر دایی رمضون... کلی خوش و بش و احوالپرسی... اینقدر پرحرفه که نگو... داشت مخم صوت میکشید... الهام هم با عمه فاطی رفت و گفت میره به فامیل سری بزنه... دایی رمضون هم گفت زود برگردی میخوایم شام بخوریم و بخوابیم... ایجور جاها هم لابد میدونید 9 شب میخوابن... سجاد هادی رو اورد که حسابی باهم بازی کرده بودن... الهام هم اومد گفت همه سلام رسوندن... بعد از شام منکه دیگه طاقت نداشتم و رفتم خوابیدم و نفهمیدم کجام...
    واسه نماز بیدارمون کردن به هر بدبختی بود نمازو خوندم و دیدم دایی رمضون داره میره صحرا... گفتم این دیگه چه کسخلیه... واقعا همیجوری بود... دوباره خوابیدم... صبح با صدای داغون خروسا بیدار شدم... خیلی میرن تو اعصاب وقتی خوابی و مجبوری به خاطر صدای اینا بلند بشی... بلند شدم و سفره صبحانه که خبری ازش نبود یادم اومد اینجا هر کی دیر بیدار بشه خبری از صبحونه نیست... هیچکی خونه نبود... مثل همیشه... سجاد ، هادی رو باخودش برده بود آخور و احتمالا دنبال گله... دایی رمضون هم که یا صحرا بود یا باغ... الهام هم مثل همیشه ؛ سخت میشد پیداش کرد یا باغ بود ، یا خونه عمه بود ، یا با مرغ و خروسا بود ، یا لب استخر ده بود یا... همه جا میتونست باشه... اینجا دیگه خبری از کامران و کسی مثل کامران نبود... مردا بعد از اذان صبح میرفتن تو صحرا و باغشون تا لنگ ظهر... بعد از ظهر هم میرفتن تا غروب... فکر کنم تنها مردی که این موقع تو روستا بود من بودم...
    بعد از خوردن چایی از گشنگی مجبور شدم مثل همیشه برم خونه عمه... خونشون خیلی فاصله نداشت و پیاده رفتم... تو راه بجای صدا بوق ماشینا صدای مروغ و خروسایی که تو کوچه پرسه میزدن میومد و صدای خرو گاو و گوسفند... صفایی بود برای خودش... نزدیک خونه عمه که رسیدم بوی نان خانگی تازه منو دیوونه کرد و بطرف خودش کشید ؛ رفتم تو یالله... عمه اومد جلوم سلام و علیک ، فامیلایی که اونجا بودن و نان میچختن یکی یکی اومدن جلو... الهام هم بود... خیالم از بابت اینجا و الهام راحت بود... اینجا احساس کردم الهام عوض شده و یکی دیگه شده... با چادر زمین تا آسمون فرق کرده... اون الهام که برا کامران ساک میزد و اخیرا بهش کوس داده بود کجا ، این الهام که محجبه نشسته بود و داشت کمک میکرد واسه پخت نان کجا...!!!
    جاتون خالی نشستم و نان تازه زدم به رگ... الهام گفت بریم یه دوری بزنیم... رفتم و تو کوچه های روستا قدم میزدیم... هر کی که بهمون میرسید آشنا بود و یه ساعت احوالپرسی... منکه خسته شدم و گفتم بریم خونه... برگشتیم خونه... سجاد هم اومده بود... الهام رفت دنبال پخت غذا ، منم رفتم تو حیاط زیر سایه درخت انار معروف دراز کشیدم و چرتی زدم... با صدای کیری تراکتور دایی رمضون بیدار شدم... دایی گفت : خواب بودی دایی؟ گفتم نه دایی مگه میشه تو این هوا آدم خوابش ببره... بعد از نهار نمی دونید چه قدر خواب میچسبه... من که همش اینجا خوابم... غروب با صدای هادی بیدار شدم... سجاد اومده بود و هادی هم اومده بود سراغ من... سجاد گفت آقا مهران حواستون به هادی باشه من برم یه سری به مرغا بزنم تخم مرغ بیارم واسه شام. سراغ الهام رو گرفتم که گفت با دایی رفته باغ... طولی نکشید که صدای تراکتور دایی اومد... رفتم تو حیاط... جالب بود الهام سوار تراکتور... چقدر خنده دار شده بود... از خندهای من فهمید و به دستش علامت داد... که یعنی مگه دستم بهت نرسه...
    شب من که خوابم نمیومد ولی مجبور بودیم دراز بکشیم و چراغا خاموش بود... به هر بدبختی بود خوابم برد و دومین شب هم گذشت و فرداش مثل دیروز... انگار ضبط شده بود... ولی صبح که بیدار شدم سفره و نان تازه بود... الهام بیدارم کرد و گفت میره باغ... منم بعد از صبحانه گفتم برم باغ... رفتم باغ... چه باغی... تهش پیدا نبود... رفتم سرغ درخت دوست داشتنیم... سیب قرمز... عجب درخت تنومند و بزرگی بود... چندین ساله که اینجاست و پر از خاطره است... رفتن ازش بالا خیلی سخته ولی من راشو بلدم... رفتم بالا... خیلی شاخه و برگ داره... زیر پامو نمیدیدم... یه سیب ناز چیدمو پاکش کردم... همونجا شروع کردم به خوردنش که با دیدن یه مار درختی نمی دونم چطوری پریدم پایین و گفتم کیرم تو این شانس... رفتم سراغ بقیه درختا و میوه ها... آخ جون هلو... وااای چه حالی میکنم من...
    خیلی زود ظهر شد و باید برمیگشتم... اومدم بیرون و گله رنگین گوسفندای دایی رمضون رو دیدم... سجاد که هادی رو بقل کرده بود داشت میاوردشون آخور. رفتم کمکش... مثل اینکه زیاد بد نبود... ظهر الهام با دایی رمضون با اون تراکتور اومدن... دوباره نتونستم جلوی خندمو بگیرم... خیلی جالب بود... با خودم گفتم سری بعد فیلمشو میگیرم...
    خلاصه ظهر و شب کردم و واقعا دیگه خوابم نمیومد... گفتم بذار یه حالی بکنم و رفتم سراغ الهام... اولش ناز کرد و میگفت زشته... اینجا جای اینکارا نیست... اون زمان هم که میومدیم روستا نمیذاشت بکنمش... ولی گفتم بذار تنوع بشه و بزور راضیش کردم... گفت همینجوری خوابیده باید بکنی و بلند نشی که تابلوست... راست میگفت... ما توی اتاق که میخوابیدیم در باز بود و تو حال معلوم بود... همونطور دراز الهام پشتشو بهم کرد و منم مجبور بودم بدون مقدمه چینی و لب و بوس و ور رفتن باهاش بکنمش... گفت فقط آروم... خودم میدونستم که نمیشه همینجوری بکنم توش و دربیارم... همونطوری شروع کردم به مالیدن کون و کوسش... دستمو بردم لای پاش و کوسشو ماساژ میدادم... اونم یه کم پاشا باز کرد که راحتر بتونم بمالم ولی زیاد بالا نمی تونست بیاره... چند لحظه ای که گذشت کوسش داغ شده بود و احساس کردم میتونم شروع کنم... کیرم هم داشت آماده میشد... شلوار و شورتشو از کون گنده کشیدم پایین... خودشم کمکم کرد... دیگه کیرم سیخ شد... مخصوصا وقتی دستم به کون لختش میکشیدم... خودمو کشیدم جلو و کیرمو خیس کردم و دم کوسش میکشیدم... خیس خیس شده بود... سعی کرد تا میتونم آروم آروم بکنم تو... زیاد اذیت نشدیم چون کیرم بدون دردسر رفت تو... تو کوسش خیلی لجز بود و کیرم توش بازی میکرد... انگار به کیرم کرم زده بودم که اینقدر نرم و لیز شده بود... خیلی راحت کیرمو تا دسته کردم تو... شاید بخاطر اینکه مدتی بود نکرده بودم و الهام هم حالی نکرده بود مست شده بود و اینقدر خودشو خیس کرد بود... خیلی چرب بود و تا حالا ندیده بودم کوس الهام اینجوری لیز باشه... حتی مواقعی که خیلی شهوتی میشد هم اینجوری نبود... مثل اینکه توش کرم کرده بود... میخواستم ازش بپرس که مگه کوسشو کرم زده که بیخیال شدم... با خودم گفتم اینجا که الهام نمیتونه کاری بکنه... همه میشناسنش... سجاد هم همش صحرا بود و دنبال گله پس نمیتونه باهاش شیطونی کرده باشه... شاید هم اصلا من اشتباه میکردم و الکی شک کرده بودم... الهام دستشو آورد پشت سرم و فشار میداد یعنی محکم بکن... منم ادامه دادم و تا میتونستم کیرمو تو کوسش فشار میدادم... هر چی بود خیلی خوب بود و کوسشو آبدار کرده بود و تر و تازه کرده بود... به خاطر این تازگی کوس الهام احساس کردم آبم داره میاد کشیدم بیرون و شرتمو گرفتم جلوش... الهام متوجه ارضاء شدنم شد و برگشت و شلوارشو پوشید... منم آروم بلند شدم و رفتم دستشویی... تو دستشویی و زیر نور چراغ متوجه براق شدن کیرم شدم... آره واقعا روغنی شده بود و انگار کرم زده بودم... ولی باز چیزی یه عقلم نرسید و گفتم بعدا ازش بپرسم...
    صبح روز سوم گفتم زودتر از خواب بیدار بشم که وقتی فردا شب بخوایم برگردیم شیراز حسرت اینجا رو نخورم... بلند شدم و چایی و نونی خوردم و زدم بیرون... مثل همیشه کسی خونه نبود... صاف رفتم تو باغ و رفتم سراغ درخت سیب... یادم اومد دیروز مار روش بود... ترسیدم برم بالا... رفتم جلوتر... وسطای باغ یه درخت دیگه مثل همین بود... ولی چون دوروبرش چندتا درخت دیگه هم بود و شاخه هاش تو هم بود خیلی سخت بود برم بالا... دوروبر رو نگاه کرده ببینم درخت بهتر هست که برم بالا... نبود... تصمیمو گرفتم و با هزار بدبختی خودمو رسوندم بالا... تا تونستم رفتم بالا...
    آخه هرچی میرفتم بالا میوه ها تازه تر میشد... به خاطر اینکه شاخه های درخت های کناری باهم قاطی شده بود و درهم بود دوسه مدل میوه میتونستم بخورم و انگار بهشت بود... یه جای مناسب پیدا کردمو لم دادم... البته دوروبرو خوب نگاه کردم که ماری چیزی نباشه... به دور دستا نگاه میکردم... به کوهها و تپه های اطراف روستا... متوجه گله گوسفندی شدم که دو نفر مرد و زن داشته میبردنشون... گله آشنا بنظر میرسید چون معلوم بود رنگی هستند... آره گله دایی رمضون بود... آره درسته اونم هادیه داره دنبال گله میره... اونم که سجاده... پس اون زنه کیه؟ یعنی ممکنه الهام باشه؟... بهش نمیخوره الهام باشه... در حال دیدن و وراندازی اون زنه بودم ببینم کیه که با شنیدن صدای تراکتور دایی رمضون ریدم به خودم... اگه منو اینجا میدید بیچارم میکرد... گفتم برم پایین... یه کم اومدم پایین که متوجه شدم نزدیک شده و باید همینجا قایم بشم تا رد بشه بعد فرار کنم...
    من تقریبا فقط زیر درختو میدیدم و نمی دونستم از کدوم سمت داره میاد... دل تو دلم نبود... گفتم الان منو میبینه و فحش کشم میکنه... خیلی بد میشد... خدا خدا میکردم منو نبینه و رد بشه... خیلی به درختی که من بالاش بودم نزدیک شد... احساس کردم داره متوقف میشه... گفتم اوه اوه منو دید... نکنه پشت سرمه... برگشت دیدم نه نیست... صدای تراکتور و از زیر درخت احساس کردم... بله اومد دقیقا زیر درخت سیب توقف کرد... کیرم تو این شانس...
    با خودم فکر میکردم چی بهش بگم که یهو با دیدن تراکتور دایی رمضون شکه شدم...
    شکه بخاطر اینکه یه زن داشت اونو میروند و دایی رمضون کنارش نشسته بودم... این دیگه کیه؟ دایی رمضون گفت : همینجا خوبه دایی ترمز کن... زنه همونطور که دو دستی فرمون رو چسبیده بود ترمز کرد و دایی رمضون تراکتور رو خاموش کرد و گفت : خوب دایی بسه؟ بریم ... زنه تا گفت : باشه بریم از صداش فهمیدم الهامه...!!!
    نزدیک بود بزنم زیر خنده... تا حالا ندیده بودم زن تراکتور برونه... ماشالله الهام... تراکتور هم بلد شده... چرا تراکتور رو خاموش کرد؟ نکنه میخوان از درخت میوه بچینند؟! بیچارم اگه منو اینجا ببینن... جلوی الهام بدجوری ضایع میشم... الهام پیاده شد و زیراندازی از عقب تراکتور برداشت و کنار تراکتور پهن کرد... نمی دونستم گریه کنم یا بخندم... از یه طرف اگه منو ببینند آبروم میره ، از یه طرف دیدن الهام با چادر پشت تراکتور خنده داره...
    دایی رمضون هم پیاده شد... یه قوطی دستش بود... نمی دونم چی بود؟ فکر کردم برا تراکتورشه میخواد بزنه جایی... الهام چادرشو درآورد و گذاشت رو صندلی تراکتور و گفت : دایی زود باش دیر شد... دایی رمضون هم گفت : من آماده دایی... یعنی چه؟! چرا آماده بشن واسه چی آماده بشن الهام داره چیکار میکنه؟!!!!
    یهو قلب وایستاد... زمین و زمان جلوی چشام تیره و تار شد... دست و پام سست شد... داشتم از اون بالا میافتادم... کاش میافتادم و میمردم... الهام شلوار و شورتو تا زانو کشید پایین و به شکم خوابید... داره چیکار میکنه؟ الهام الهام... قلبم داشت کنده میشد... دایی رمضون اومد بالا سر الهام و شلوارشو کلا درآورد... اوه اوه یه خبریه... خودمو آماده دیدن بدبختی و بیچارگی کردم... میخواستم داد بزنم و بگم این دنیای نامرد رو نمی خوام... اشکم داشت در میومد... ولی با دیدن کیر سیاه و داغون و واقعا گنده دایی رمضون که گرفته بود تو دسش و تکون میداد احساس دیگه ای پیدا کردم... چه بخوام چه نخوام تا چند لحظه ی دیگه اتفاقی خواهد افتاد که هیچ وقت فکرشو نمیکردم... کیر دایی رمضون از این بالا وحشتناک بود و پهن... تا حالا اینجوری کیر داغون و پهنی ندیده بودم... این چیه دیگه؟!! دایی رمضون نشست روی پای الهام... کیرش یه کم سفت شده بود و داشت میمالید... الهام هم سرشو برگردونده بود و داشت به کیر دایی رمضون نگاه میکرد و... قربونش برم ... چقدر گنده است ... دایی تو رحم نداری که میخوای با این دسته بیل منو بکنی ... میترسم ها! به مهران میگم دایی میخواد جرم بده ... اگه ولم نکنی جیغ میزنم ... دایی میخندید و کیرشو میمالید... الهام هم ادامه میداد : ووووووووویییی چه کیر سیاهی میترسم دایی چقدر گندس اینو میخوای چیکارش کنی دایی واییییییییی چقدر بده ... با این حرفا و اداهای الهام کیر دایی رمضون آماده شد و سفت بود... دایی رمضون کیرشو میکوبوند روی کون الهام و میگفت : سزای زنی که جلوی داییش با شورت برقصه همینه باید تنبیه بشی... فهمیدم برنامه ها داشتن باهم و دفعه اول نیست... الهام هم جواب میداد : غلط کردم دیگه جلوت نمیرقصم... هی دایی با کیر گنده که فکر کنم سه تایی من بود محکم میزد روی کون الهام... یه صدای شلپ شلوپی راه انداخته بود که نگو... الهام با هر ضربه آخی میگفتم که داشت آبم میومد... یهو اون حسه زد تو مغز کونم... کیرم داشت شلوارمو پاره میکرد... دستمو گذاشتم روی کیرم... حالا دیگه داشتم لذت میبردم وقتی میدیدم الهام زیر دایی رمضون خوابیده و دایی رمضون میخواد با اون کیر عجیب و غریبش جرش بده... الهام : آخ ووووووووییی بکن بکن دایی کیر میخوام وووووووووویییییی آخ آخ اووووووووووووووووووووو دایی قوطیه دستشو روی کیرش خم کرد و مایع ای که از قوطی در اورد مالید به کیرشو دو کوس الهام میمالید... از برقش فهمیدم داستان اون شب و لجزی کوس الهام بخاطر چی بوده... خدا می دونه دفعه چندمه داره کوس میده به دایی رمضون... اوه اوه
    دایی رمضون کیر گنده روغنیشو میمالید دو کوس الهام و و گه گاهی فشاری میداد... الهام داشت دیوونه میشد هی سروصدا میکرد... من میترسیدم کسی صداشو بشنوه... الهام : اااااوووووووووووووووووو آهههههه هووووووووم بکن دایی داییییییییییییییییییی آهههههههههههه وووووویییییی... دایی قوطی رو گذاشت کنار و یه کم بلند شد و شلوار الهام رو پایین تر کشید... خودشو تنظیم کرد و با دستاش لای پای الهام رو باز کرد و سر کیرشو فشار میداد... با خودم گفتم عمرا این کیر بره توش... الهام هی سروصدا و آه و ناله میکرد و میگفت بکن دیگه دارم میمیرم... دایی داشت عذابش میداد... هی فشار میداد و سرش رفت تو... الهام آهی آروم کشید و دایی شروع کرد آروم آروم تکون خوردن و کیرشو فشار میداد... با وجود اون روغنی که زده بود ولی بازم کوس الهام برای این کیر تنگ بود...
    دایی کیرشو آروم درآورد و اون قوطی روغن رو برداشت و دم کوس الهام خم کرد و مقداری رو ریخت اونجا... دوباره قوطی رو گذاشت و دوباره خودشو تنظیم کرد و کیر گندشو گذاشت دم کوس الهام... اینبار زودتر سرش رفت تو... داشتم چهار چشمی وارد اون کیر داغون رو به کوس زنم نگاه میکردم و واقعا داشتم لذت میبردم... دایی تکون تکون میخورد... الهام هم هی ناله و آخ میزد و آدمو دیوونه میکرد... دایی دوباره لای پای الهام رو باز کرد و فشار داد... کم کم داشت میرفت تو... یه کم کشید بیرون و دوباره فشار داد که صدایی از کوس الهام بیرون اومد... (نمی دونم به این صدای چی میگن ولی خیلی شبیه صدای گو. بود... اگه کسی میدونه بگه چون خیلی حشری کننده است) دوباره یه کم اومد عقب و فشار داد... صدایی نداد ولی الهام آخی کشید... دایی رمضون دوباره کشید عقب و فشار داد... جووون دوباره کوس الهام صدای گو. داد... با هر بار که دایی اینکارو میکرد کیرش بیشتر میرفت تو و جا باز میکرد... یه کم تکون تکون خورد و کشید بیرون و محکم فشار داد که ایندفعه هم صدای کوس الهام بیشتر بود هم داد الهام درآمد... یکی دوبار دیگه اینکارو کرد ولی صدا نداد... من منتظر شنیدن صدای کوس الهام بودم...
    چند لحظه ای که از تکون خوردن دایی گذشت دایی آروم آروم کیرشو درآورد... با دیدن سوراخ گشاد شده کوس الهام فهمیده اون پایین چه خبره و اون صداها برای چیه... دایی رمضون یه کم دیگه از اون روغنا رو توی کوس الهام ریخت و دوباره شروع کرد... اینبار تا نصفه کیر گنده دایی رفت تو و انگار گیر کرد... دایی دوباره شروع کرد به فشارهای یه دفعه ای تا راه کوس الهام باز بشه... جوووون یه بار که محکم اینکار کرد کوس الهام چنان صدای گو. بلندی کرد که گفتم جر خورد... واقعا هم داشت جر میخورد... ولی الهام آخ نمی گفتم و همش میگفت جووووون ووووووووووووووووی محکمتر دایی محکمتر... دایی هم دوباره میاورد عقب و دوباره فشار میداد... یه جا دایی با دستم محکم به کون الهام زد که دلم آب شد... چند لحظه ای که گذشت و دایی سعی داشت تلمبه بزنه روی الهام خم شد و احتمالا داشت با تمام وجود فشار میداد چون الهام دادش در آومد و وقتی دایی برگشت یک سوم ازش باقی مونده بود و بقیش رفته بود تو... یه کم دیگه که فشار داد خسته شد و آروم آروم کیرشو کشید بیرون... این دفعه سوراخ الهام گشادتر شده بود و دیگه همونجور موند... خیلی حشری کننده بود... حسابی گشاد شده بود... ولی با وجود این گشادی بازم کیر دایی رمضون نمیرفت تو...
    دایی رمضون بلند شد و متکایی که پشت صندلی تراکتور میذاشت واسه کمرش و آورد داد الهام و گفت بذار زیرت دخترم... الهام گذاشت زیرش شکم و کوسش... حالا دیگه کوس و کون الهام اومد بالا و باز باز شده بود... کوس الهام آماده جر خوردن بود... دایی لباس الهام رو بالا زد و الهام لخت تر شد... خیلی جذاب شده بود... دایی رمضون دوباره یه مقدار روغن دیگه ریخت رو کوس الهام و نشست روی رونهای الهام... هی روی کون الهام دست میکشید... نوازش میکرد و داشت با دقت نگاه میکرد... گفت: دایی بزنم به تخته عین مامانتی!!!!!!!!!!!!!!! چی؟ چی گفت؟ مامانت؟ مادرزنم و میگه! یعنی!!! نکنه!!! اوه اوه ماشالله پس خانوادگی آره...
    شاخ درآوردم... پس الهام از مامانش یاد گرفته... پس بگو چرا تقریبا هر دو هفته پدرومادر الهام میان ده... پدرزن بدبخت من که از هیچی خبر نداره و وقتی میان ده اون با سجاد میره صحرا یا میره دنبال گاو و گوسفندای عموش... مادر الهام هم اینجا به دایی حال میده... واسه همین دایی رمضون اینقدر جوونه... حالا دیگه کیرم بیشتر سیخ شده بود با فهمیدن اینکه مادرزنم هم به دایی کوس میده خیلی حشری شده بودم... داشتم با دقت رفتن کیر گنده دایی رمضون به داخل کوس الهام نگاه میکردم... تا جایی که قبلا توش بود بی دردسر رفت تو... و بعد انگار گیر کرد... الهام هم شاید درد زیادی نداشت و واسه همین داشت لذت میبرد... چون فقط صدای آه و اوووووی گفتناش بود که به گوشم میرسید... دایی رمضون هم بدجور نفس نفس میزد... شاید به خاطر سنش بود... دایی دوباره شروع کرد به عقب و جلو رفتن آروم و فشارهای یهویی... ولی اینبار داستان فرق میکرد... اینبار الهام کون و کوسش رو داده بود بالا و باز بود واسه همین اون صدای حشری کننده گو. بیشتر شده بود و دایی گه گاهی با شنیدن این صدا میگفت جوووون... بعد از چند لحظه دایی با دستش پهلوهای الهام رو گرفت و خم شد روش و شروع کرد به فشار دادن... الهام کم کم داشت صداش درمیومد... آخ آخ آآآآآخ آه وووووووی یواش آاهههههه آوووو یواش دایی دایی یواشتر... آیییییییییی... دایی صاف شد... و من آب دهنم خشک شد... اون کیر داغون و کلفت دایی رمضون کاملا رفته بود تو و دیگه پیدا نبود... سوراخ کون الهام باز شده بود... لبه های کوس الهام قرمز بود... از سروصداهای الهام متوجه شدم داره درد میکشه... واقعا هم درد داره... انصافا کیر دایی رمضون به کیر آدمیزاد نمی موند... باز تکون ها دایی رمضون شروع شد... سعی میکرد دیگه کیرشو عقب نکشه و همونجور که توش بود تکون تکون میخورد و بیشتر فشار میداد... دیگه از اون بیشتر نمی تونست بکنه تو وگرنه...
    بعد از چند لحظه ای صدای گو. که از معلوم بود از کوس الهامه بلند شد... و الهام با هر بار که اون صدا بلند میشد یه آخی میگفت و ناله میزد... فهمیدم دیگه داره جر میخوره... الهام هی التماس میکرد : بکش بیرون دارم جر میخورم... نکن... دایی... و دایی فقط نفس نفس میزد و میگفت باشه... ولی بکارش ادامه میداد... الهام هی میگفت دایی دیروز اذیت نکردی حالا داری امروز اذیت میکنی ها! حدسم درست بود ، بار اولشون نبود.... ولی دایی توجهی نمیکرد و هی روی کون الهام دست میکشید و گه گاهی یه سیلی به کون گنده الهام که حالا موج داشت میزد... دایی رمضون با دستاش الهام رو میاورد بالاتر تا کوس و کون الهام بازتر بشه و شروع کرد آروم آروم تلمبه زدن... من که داشت آبم میومد... با اون حسی که داشتم و دیدن کوس دادن الهام اینم اینجوری و اینکه داره جر میخوره و التماس دایی میکنه داشتم ارضاء میشدم... دست از مالیدن کیرم برداشتم و با دقت داشتم نگاه میکرد و واقعا لذت میبردم... شاید اولین و آخرین باری بود که از کوس دادن الهام لذت میبردم...
    چند دقیقه شد که احساس کردم تلمبه زدنای دایی رمضون معمولی شد و سروصداهای الهام به آه گفتنای الهام تغییر کرد... گفتم شاید دایی رمضون رحمش اومده و زیاد نمیکنه توش ولی وقتی دیدم کیر گنده و پهن دایی رمضون تا دسته میره و میاد فهمیدم کوس الهام باز شده و حسابی گشاد شده... گه گاهی هم اون صدای گو. میومد... دیدن کوس و کون بالا اومده الهام و مخصوصا سوراخ کونش که خیلی حشری کننده شده بود لذت منو از دیدن کوس دادن الهام بیشتر میکرد... دعا میکرد دایی رمضون هوس کون نکنه وگرنه باید از کوس و کون الهام خداحافظی کنم... بعد از چند لحظه همینطور که دایی رمضون داشت تلمبه میزد یهو تا ته که رفت نکه داشت و سریع کشید بیرون... همزمان با بیرون کشیدن کیر گندش از کوس الهام ، یه صدای عجیبی داد که مثل اون صدای گو. نبود و صدا بخاطر گشاد شدنش بود... دایی رمضون تا کیرشو کشید بیرون کیرشو گرفت رو کمر الهام و خودشو خالی میکرد... هی قطره قطره از کیره میومد... غلیظ بود... رنگشم زیاد سفید نبود... 7-8 قطره ای شد... چندتا ضربه با کیرش به کون الهام زد و کیر گندشو که آب منی بهش چسبیده بود و انگار هنوز قطره ای از کیرش در حال خارج شدن بود دوباره آروم آروم کرد تو... چه حالی داره میکنه دایی رمضون... باز فشار های یهویی و جلو و عقب شدنای آهسته و باز اون صدای گو. که از کوس الهام میومد... داشت با کوس الهام بازی میکرد و حال میکرد... الهام هم داشت حسابی لذت میبره... حالا دیگه کوس گشاد شده بود و درد زیادی نداشت... اوووووووووی آه ه ه ه ه دایییییی اوووووووووووو آه ه هه.... دایی یه فشار دیگه ای داد و چند ثانیه ای نگاه داشت و آرم دراورد و خواست بلند بشه که دیدن آب منی که داخل کوس الهام پیدا بود یه حس خوبی بهم دست داد... آب شهوتم اومد... یعنی من لذت بردم از اینکه دایی چند قطره ای رو تو کوس الهام خالی کرده؟!!
    بلند شد و شروع کرد پوشیدن شلوارش و به الهام میگفت: بلند شو زود بریم تا کسی نیومده. الهام هم بلند شد تا لباسشو بپوشه که باز اون صدا گو. دوباره اومد... الهام جر خورده بود... واقعا دست خودش نبود... تکون که میخورد صدا میداد... شلوارشو کشید بالا و لباسشو درست کرد و خودشو تکوند و زیرانداز رو برداشت... دایی رمضون کیرشو دستمالی میکرد و سوار تراکتور شد و روشن کرد... دست الهام رو گرفت و کمکش کرد تا سوار بشه... همین که الهام خواست سوار بشه دوباره اون صدای گو. اومد و دایی خنده ای کرد و گفت: چته دختر نکنه جلوی مهران هم میخوای صدا بدی... الهام هم تقصیر شماست دیگه اون همه روغن ریختی... راه افتادن... دایی: خوب اگه روغن نمیزدم که نمیتونستم بکنمت. الهام میخندید... و ازم دور شدن... مطمئن شدم که منو نمیبینند... اومدم پایین... همونجایی که الهام کوس داده بود نشستم... رد زیرانداز هنوز بود... رفتم تو فکر و صحنه هایی رو که از بالای درخت دیده بودم و دوباره تو ذهنم مرور کردم... چه کیر گنده و عجیبی داشت... چه کوس گشادی داشت الهام... دست این پورن استارهای فیلمهای سکسی رو از پشت بسته بود... باورم نمیشد الهام چنین استعدادی داره که اینقدر گشاد شد و اون کیر داغون رو تو خودش جا داد... امیدوار بودم بره دستشویی و آب دایی رو که تو کوسش ریخته بود رو خالی کنه...
    نیم ساعتی نشستم و با خودم حرف میزدم و فکر میکردم... از شیراز بلند شدیم اومدیم ده که الهام مثلا از کامران و خطرهای دیگه ی احتمالی دورش کنم اوردم و بدتر هم شد... حالا کیری سه برابر کیر کامران کوس الهام رو دریده بود... چرا اینقدر کیر دایی رمضون کلفت و عجیب بود... بخاطر غذاهای حیوانی که اینجا میخوره و کارهایی که میکنه!؟! چرا اینجوری بود؟!! بلند شدم و به طرف در باغ حرکت کردم که برم خونه... تو مسیر با خودم گفتم ما که قراره فردا شب برگردیم شیراز ، با این اوضاع حتما فردا صبح هم همین داستان و دارن و باید یه جوری دیگه نذارم الهام با دایی تنها بره... گفتم اگه بگم امشب بریم اولا قبول نمیکنه و دایی هم نمیذاره بریم ، شایدهم شک کنن... آخه من گفته بودم کاش بیشتر میشد بمونیم... پس بهتره خودمو به الهام بچسبونم و همه جا باهم باشیم.... فردا صبح هم منم مثل الهام زود بلند میشم و میگم منم میام... یا دایی هیچکدوم از مارو نمیبره یا باهم میبره... اینجوری بهتره و دیگه نباید بذارم الهام بیشتر از این از کنترلم خارج بشه... رسیدم خونه... تراکتور جای همیشگیش پارک بود... از چراغ حمام و صدای آب فهمیدم کسی حمامه... دعا کردم باهم حمام نرفته باشن... فکر نکنم همچین ریسکی کنند... رفتم تو الهام رو دیدم و متوجه شدم که دایی رمضون تنهایی رفته حمام... خیالم راحت شد... بعد از سلام و سوال که کجا بودی... گفتم: رفتم تو ده چرخیدم و استخر و اینور و اونور... شما کجا بودین... الهام: ما که از صبح رفتیم تو این باغ و اینور و اونور... علف هرز میکندیم و آبیاری میکردیم و میوه خراب رو جم کردیم و خلاصه کونمون پاره شد... با خودم گفتم کونت نبود و کوست پاره شد... چایی برام اورد و از راه رفتنش که مثل همیشه نبود فهمیدم داره سعی میکنه صدا مدا نده... میخواستم یه جوری بفهمم چقدر گشاد شده و اون صدا رو از نزدیک خودم بشنوم گفتم: حالا که کسی نیست و دایی حمامه یه حالی بده... گفت: نه عمرا الان دایی میاد بیرون و هر لحظه ممکنه سجاد بیاد... چسبیدم بهش و اونم مقاومت میکرد... گفت: شب بهت میدم قول میدم الان نه... با شنیدن صدای در حمام ولش کردم و گفتم وای به حالت اگه شب ندی... امیدوارم تا شب تنگ نشه و یه چیزایی رو حس کنم... الهام هم که معلوم بود ترس تو صورتش بود که اگه دایی نمیومد و مجبور بود بده ، اونوقت که من کوس گشاده و جر خوردشو نشونش میدادم ، چه جوابی میخواست بده با دیدن دایی روحیه گرفت و رفت سراغ نهار...
    بعد نهار منکه یه چرتی زدم و به انتظار شب بودم... بعدازظهر الهام گفت میره خونه عمه فاطی و رفت... سجاد و هادی هم دنبال مرغ و خروس بودن... دایی رمضون که داشت خودشو میساخت و روغن حیوانی با نون محلی نوش جان میکرد و تعارف کرد... منم کمی که خوردم داشتم بالا میوردم... نتونستم زیاد بخورم ولی دایی همیجور میخورد... واسه همین سرپاست... خلاصه شب فرا رسید... بعد از خاموش شدن چراغا و گذشت یه ساعت که الهام خواسته بود و میگفت بذار بخوابن من خودمو به الهام چسبوندم... مجبور بودم مثل اون شب دراز و یه ور و بدون حرکت کارمو انجام بدم... کیرمو که سیخ شده بود و منتظر چشیدن کوس الهام بود که ببینم چه خبره چسبوندم به کون گنده الهام... دستمالی کردمو و دیگه طاقت نداشتم... شلوارشو کشیدم پایین... کیرمو دم کوسش تنظیم کردم... الهام دستشو اورد و کیرمو دم کونش گذاشت و برگشت گفت: هوس کون دادن کردم... منکه از نقشش باخبر بودم گفتم نه کون نمیخوام و دوباره دم کوسش گذاشتم... الهام هم میدونست چاره ای نداره و بهونه ای برا کوس دادن نداره خودشو سفت گرفت تا چیزی نفهمم... چیزی نگفتم و کیرمو خیس کردم و گذاشتم دم کوسش و فشاری دادم... تا فشار دادم...
    تا فشار دادم کیرم یهو چپید تو و تا نصفه بیشتر رفت تو... اوه اوه با اینکه خودشو سفت گرفته بود ولی کیرم راحت رفت تو... فشاری دادم و کیرم تا دسته رفت تو... هی میکشیدم بیرون و یهو میکردم تو که صدایی بده و لذت ببرم ولی کیرم تا دسته میرفت تو و اصلا نمیفهمیدم دارم میکنم تو کوسش... حسابی جر خورده بود و روغنی بود... دیدم خیلی ضایع است بروی خودم نیارم... دم گوشش گفتم: چرا اینقدر گشادی؟ برگشت گفت: تقصیر عمه فاطیه هی این روغنای چرت و پرت حیوانی داد من بخورم اینجوری کوسم وا رفته و شل شده... چیزی نگفتم و ادامه دادم... ولی هیچ حسی نداشتم... واقعا کیرم داشت تو کوس الهام بازی میکرد... دوباره اون حسه بیدار شد... گشاد بودن کوس الهام باعث شد صحنه سکسش با دایی رمضون و جر خوردنش بیاد جلو چشام... احساس کردم کیرم داغ شد... الهام یه لرزی گرفت و خودمشو شل کرد... آره ارضاء شد... مثل اینکه خیلی حشری شده بود... بعد از اون سکسش با کیری کلفت و داغون که معلوم بود حسابی بهش خوش گذشته بود حالا با چند بار جلو و عقب شدن کیرم که مطمئنا زیاد احساسش نمیکرد ارضاء شد... منم که دلیل گشادی کوس الهام و ارضاء شدن زود هنگامشو میدونستم الهام رو سفت گرفتم و محکمتر میکردمش... الهام که شل شده بود و دیگه سفت نگرفته بود گشادی کوسش رو بیشتر احساس کردم... چند لحظه ای طول کشید تا احساس کردم دارم ارضاء میشم... چشامو بستم...
    رفتم تو حس... لحظه ای که دایی رمضون داشت روغن میریخت دم کوس الهام... لحظه ای که کیر گندشو بزور تو کوس الهام فشار میداد و کوس الهام صدا میداد... سیلی زدنهای دایی رمضون به کون گنده الهام که داشت موج میزد... موقع ارضاء شدن دایی رمضون که چند ثانیه ای تو کوس الهام نگه داشت و بعد بیرون کشید تا چند قطره ی اولشو تو کوس الهام خالی کنه... یهوه کوس الهام صدا داد... همون صدایی که انتظارشو داشتم... خیلی صدای حشری کننده ای بود.. احساس کردم با شنیدن صدای گشادی الهام تحریک میشم... سعی کردم محکمتر بکنم تا دوباره صدا بده ، همینطور هم شد ، صدا داد ، همزمان با صدا دادن کوس الهام منم ارضاء شدم... ولی اینبار از شدت لذت قادر نبودم کیرمو بیرون بکشم و تا آخرین قطره آبمو تو کوس گشاد الهام خالی کردم... الهام برگشت و نگاهم کرد... گفت: چبکار کردی؟ سوختم... خندیدمو چیزی نگفتم... الهام کیرمو بیرون کشید و برگشت و بغلم کرد و شروع کرد به بوسیدن و ستایش کردنم... نمی دونم چرا اینکارو میکرد از اینکه فکر میکرد خیلی لذت بردم... یا از اینکه آبمو خالی کردم توش و اون از داغی آبم لذت برده بود!...
    هر چی بود گذشت و منم از شدت خستگی و لذت خوابم برد... صبح ساعتای 7 بود که گوشیم زنگ خورد... گذاشته بودم رو ساعت که بیدار بشم و نذارم الهام با دایی رمضون تنها بره... دیدم الهام کنارم خوابه و خبری نیست... واقعا خوابم میومد... خوابیدم... بیدار که شدم ساعت حدودا 11 بود و از الهام و بقیه خبری نبود... ای کیرم تو این خواب که نگذاشت روز آخر نقشمو عملی کنم و مانع از اتفاق مثل دیروز بشم... آماده شدم و پریدم بیرون... تراکتور نبود... یعنی چی؟ چطور تراکتور رو بردن که من احمق نفهمیدم... با خودم حقته زنتو جر بدن... اینقدر بی عرضم... خیلی از دست خودم و بخصوص الهام ناراحت شدم که اینقدر راحت خیانت میکنه و از اعتماد من و سادگی من شاید سوء استفاده میکنه... این واقعا کمال نامردیه...
    با اعصبانیت رفتم تو باغ و بدو بدو اینور و انور باغ میرفتم... گوشمو تیز میکردم که ببینم صدای تراکتور میاد یا نه! خبری نبود... گفتم لابد مثل دیروز تراکتور رو خاموش کردن و کنارش دارن کارشونو انجام میدن... فکر اینکه الان داره الهام چه غلطی میکنه و دایی رمضون خرکیر داره کوس و کون زنمو یکی میکنه داشت دیوونم میکرد... تقریبا تمام باغ رو دویدم و مطمئن شدم تو باغ خبری نیست... نیم ساعت شاید بیشتر شد... نا امید اومدم بیرون... رفتم تو کوچه و اینور و اونور رو نگاه میکردم... راه افتاد تو کوچه و پس کوچه ها دنبال نشونی... بوی تنور و نان تازه خونه عمه فاطی منو امیدوار کرد که الهام اینجاست و داره کمک میکنه... بدو بدو رفتم تو... یالله یالله سلام خوب هستین؟ دوباره عمه فاطی و فامیلا که اونجا بودن احوالپرسی کردن و دیدم الهام نیست... نیم ساعتی هم اونجا معطل شدم... سراغ الهام رو گرفتم که عمه گفت با دایی رفتن صحرا... اوه اوه انگار چیزی کوبیدن تو سرم... همه جا تیره و تار شد... صحرا؟ صحرا دیگه کجاست؟ عمه گفت: صحرا همون مزرعه دیگه... دایی میخواست بره صحرا سراغ زمیناش و محصولش اومد اینجا نون گرفت که الهام خانمم هم گفت منم میام و باهم رفتن... خب چه ساعتی رفتن؟ حدودا ساعتای 10 اینا بود... از کدوم طرف باید برم... منم میخوام برم صحرا و زمین دایی رمضون رو ببینم... الان میگم جواد بیاد باهم برین (داماد عمه)... نه نه نمیخواد مزاحم ایشون بشیم... شما بگید از کجا باید برم و چقدر راهه... عمه راهنماییم کرد و گفت با ماشین نیم ساعتی میشه...
    برگشتم خونه و ماشین رو برداشتم و راه افتادم... امیدوارم دیر نشده باشه... تو راه با گله گوسفندی برخورد کردم و مجبور شدم منتظر بشم تا این گله گوسفند رد بشن... دست رو بوق و آهای چوپون ردشون کن کار دارم... بعد 5 دقیقه ای دوباره حرکت کردم... نزدیک زمینای کشاورزی که شدم متوجه تراکتور دایی رمضون شدم که داره از وسط زمینا میاد بیرون. الهام هم بود... گفتم نکنه خبری نیست و من بیخودی فکر بد کردم! یا... نزدیک که شدم توقف کردم و اونام داشتن به طرف من میومدن و مثل اینکه داشتن برمیگشتن... پیاده شدم... نزدیکتر که شدن وقتی درد توی چهره الهام رو دیدم فهمیدم امروز حسابی کوس داده و مطمئن شدم دایی تا تونسته الهام رو جر داده... خیلی شاد و شنگول بود دایی... اونام توقف کردن و... سلام مهندس ظهربخیر سلام دایی صبح شماهم بخیر... خجالت نمیکشی تا این موقع میخوابی؟ حداقل میومد یه بیلی چیزی میزدی! میخواستم بیدار بشم ولی باز خوابم گرفت ببخشید... تو چته الهام! قیافت یه جوریه... دایی جواب داد: هیچی دایی جنابعالی که نبودی الهام بجای تو کار کرده و خسته شده... آره میدونم چقدر هم خسته شده...
    الهام پیاده شد و گفت با مهران برمیگردم و سوار شد... دایی هم لبخندی زد و گفت: بریم و راه افتاد... منم نشستم تو ماشین و یه خسته نباشید به الهام گفتم و راه افتادم بطرف مزرعه... الهام گفت: کجا میری؟ گفتم: من زمینای دایی رمضون رو ندیدم میخوام ببینم... الهام نه برگرد ظهره میخوام نهار درست کنم... کنار زمینا که رسیدیم متوجه موتور خونه شدم که تقریبا وسطای زمین بود و دوروبرش درخت بود... گفتم: اونجا چیه؟ گفت: موتور خونه است دیگه... از اینجا به زمینا آب میدن... اگه اشتباه نکرده باشم اینجا باید جایی باشه که دایی رمضون با الهام وداع کرده... اونم چه وداعی...
    برگشتیم خونه... بعد نهار دیگه نخوابیدم و گفتم تا آخرین لحظه که میخوایم برگردیم شیراز نباید چشم از الهام بردارم... خلاصه موقع رفتن که شد وسایلا رو چیدم تو ماشین که دایی داشت میومد طرفم و لبخند رو چهرش بود... اومد جلو یه کارت عروسی داد دستم و گفت ماله عباسه... برادر زادش... گفت فردا شب مراسم عروسی دارن و شما هم دعوتید... تشکر کردم و گفتم: من مرخصی ندارم و به هیچ عنوان نمی تونم بمونم و شرمنده... گفت: پس الهام خانم میمونند... هم به عمه کمک میکنه هم تو عروسی هستش... من خودم میارمش شهر یا خودم بیا دنبالشون... با خودم گفتم اگه الهام بمونه باید بیاد جنازشو ببرم... مطمئنم اگه بمونه و منم نباشم هر روز صبح با رفتن سجاد و هادی ، دایی رمضون دمار از روزگار کوس الهام درمیاره ، بعدازظهر هم همینطور ، لابد شب هم کنار هم میخوابن و تا صبح یه کله دیگه میرن و روزی 3بار دایی رمضون کوس الهام رو با کونش یکی میکنه...
    نه نه دایی دیگه بیشتر از این زحمت نمیدیم... چه زحمتی دایی... الهام خودشم دوست داره... الانم گفته بهت بگم که نمیاد... چی! رفتم تو... از این پرویی الهام ناراحت شدم... الهام الهام یعنی چی نمیای! بلند زود باش... من تو رو تنها بذارم برم خونه بگم چی! بدو بریم به شب نخوریم... مهران جان میخوای من بمونم! خیلی دوست دارم تو عروسی باشم و اینجا کمک دست دایی و عمه باشم... ثواب داره... نه لازم نکرده مگه تا الام چیکار میکردن و که بعد از رفتمون نمیتونن؟ ازت خواهش میکنم از قضیه رو بیشتر از کش نده... به هر شکل ممکن مانع از موندن الهام و جر خوردن بیشتر از اینش شدم و راه افتادیم... تو راه اون حسه شیطنت میکرد و میگفت بذارم الهام بمونه و کوسشو در اختیار دایی رمضون قرار بده و اشک الهام رو در بیاره... ولی میگفتم دور شدیم و نمیشه برگردم... شاید اگه اون موقع که دایی گفت بمونه این حسه میومد سراغم و کیرمو سیخ میکرد قبول میکردمو کوس الهام رو دو دستی تقدیم کیر کلفت و پهن و داغون دایی رمضون تقدیم میکردم و کون لخت برمیگشتم شیراز... خلاصه رسیدیم شیراز و رفتیم خونه و گفتم قبل از دوش میخوام یه حالی بکنم... الهام مقاومت کرد و هر کاری کردم نذاشت و ناامید رفتم حمام... زیر دوش به این فکر کردم که تو اون موتور خونه چه اتفاقی افتاده که الهام نذاشت کاری بکنم... احتمالا این دفعه اوضاش بدتر از دیروز بوده... با همین فکر و خیالا که چی به سر کوس الهام افتاده جلقی زدمو اومدن بیرون و رفتم بخوابم... الهام گفت میره دوش بگیره... فکر کنم زیاد طول کشید دوش گرفتنش چون من متوجه اومدن الهام نشدم و صبح بیدار شدم و رفتم سرکار...
    بعدش هر وقت خواستم الهام رو بکنم با مقاومت شدید الهام روبرو میشدم... تو این چند روزی کاری به تالار نرفتم چون کامران رفته بود مسافرت و فقط صبحا تالار باز بود و ساناز و ندا خانم بودن... منم بیشتر بخاطر کامران میرفتم و درواقع مواظب الهام بودم... بعد از روزای کاریم و تو روزای استراحتم گیر دادم به الهام و گفتم باید بکنمت... اونم دید بیشتر از این نمیتونه ازم دوری کنه و ممکنه شک کنم و... موافقت کرد و قرار شب یه حالی بکنیم... بعدازظهر گفت میره پیش ندا خانم... منم یه سری به اینترنت و سایت زدم و میخواستم خودمو حشری کنم و آماده سکس با الهام بشم که با عنوان سکس مرد سن بالا و دختر جوان برخورد کردم... با دیدن این عکسای یاد سکس دایی رمضون مسن و الهام که جوانتر از او بود افتادم... خیلی حشری شدم و خودمو سرزنش میکردم که کاش میزاشتم بمونه و منم اینجا با ذهنیت سکس دایی رمضون کیر گنده و الهام خودمو ارضاء کنم... تو همین دنیا سیر میکردم که صدای در اومد و متوجه اومدن الهام شدم... سریع جمع و جور کردم و سیستم رو خاموش کردم... خلاصه بعد از شام و خوابوندن هادی رفتیم تو تختخواب و... شروع کردم به بوسیدن الهام و ناز کردنش... چه ناز و عشوه ای میومد... مطمئن بود که دیگه گشاد نیست و شکی نمیکنم واسه همین با خیال راحت داره حال میکنه... چند لب آبدار و صدادار ازش گرفتم... میدونید که چی میگم... با همه این اتفاقات و صحنه هایی که دیده بودم ولی بازم الهام رو دوست داشتم و ازش لذت میبردم... رفتم سراغ گردنش... اینکارو خیلی دوست دارم فکر کنم الهام هم دوست داره... بعد از بوسیدن گردن دست انداختم رو سینه های کوچیک و تودستش... مالیدم... لباسشو دادم بالا و سوتین رو بالا زدم ولی خودش بازش کرد و لباسشم درآورد تا من راحت باشم... شروع کردم به خوردن و مکیدن سینه هاش... خیلی زود حشری شد... شاید هم بود... هنوز هیچی نشده آه و نالش دراومد... معلوم بود خیلی حشری شده بود... من که دیدن نیازی نیست زیاد باهاش ور برم دستمو بردم تو شرتش که حسابی داغ بود و احساس کردم چربه... یه کم مالیدم و دیدم خیلی چربه و انگار تازه روغن زده... شلوارو و شرت رو پایین کشیدم دیدم انگار کرم زده و ماده سفید دوروبر کوسش مالیده و دم کوسش هم زده...
    پرسیدم: اینا چیه! سرشو بالا اورد و نگاهی کرد گفت: به خاطر اون روغنایی که عمه فاطی به خوردم داد و کوسم شل شده بود از ندا خانم ژلی گرفتم که ماهیچه ها را منقبض میکنه و کوسمو تنگ میکنه. اصلا اونجوری دوست نداشتم... منم میدونستم چرا گشاده پرسیدم: چرا اینکارو کردی؟ مگه هنوز گشاد بود چند روزه که اومدیم و تو دیگه روغنی حیوانی نخوردی نباید گشاد باشه ها!... گفت: نمیدونم میخواستم مطمئن بشم تازه تو هم بیشتر لذت ببری... بیخیال شدم و دیدم نمیشه کوس لیسی کرد با این اوضاع ، هر چند آماده بود... با دستمال ژلا رو پاک کردم چون خیلی زیادی زده بود... همونطور که به کمر خوابیده بود رفتم روش و کیرمو دم کوسش تنظیم کردم... فشاری دادم... تنگتر از اون شبی بود که تو ده کردمش... شاید به خاطر اون ژلا بود... البته چند روزی بود که گذشته بود و طبیعتا تنگ شده بود... ولی بازم میشد فهمید که یه کم گشادتر از قبلشه... شروع کردم آروم آروم جلو و عقب کردن... الهام هم داشت تو چشام نگاه میکرد... احتمالا میخواست عکس العملمو ببینه... وقتی مطمئن شد چیزی نفهمیدم و عادی دارم برخورد میکنم خیالش راحت شد و چشاشو بست و رفت تو عالم خودش... منم شروع کردم به تلمبه زدن... چند لحظه ای که گذشت یه پاشو انداختم دور گردنم و حالا کیرم تا ته میرفت تو و میومد... لجز بودن کوسش و اون ژلا باعث شده بود که رفت و امد کیرم تو کوسش راحتتر بشه... یاد اون صحنه سکس دایی رمضون افتادم که الهام رو دمر خوابونده بود و صدای کوسشو درآورده بود... به الهام گفتم دمر بخوابه... اون برگشت و رفتم و مثل دایی رمضون روی پای الهام نشستم... با دیدن کون گنده الهام فهمیده دایی رمضون چه حالی میکرده... کوفتش باشه!
    کیرمو دم کوسش تنظیم کردم و دوباره فشار... تا دسته رفت تو و الهام یه آخ کوچیک زد... وووووووو نمیدونید با اون ژلا و لیز بودن کوسش چه حالی میداد... منم مثل دایی رمضون روی کون گنده الهام دست میکشیدم... چون هادی خواب بود نمیشد سیلی بزنم... مثل دایی رمضون هی میوردم بیرون یهو فشار میدادم ولی صدایی نمیداد... احتمالا به خاطر کوچیکی کیرم نسبت دایی رمضون بود... با خودم گفتم ممکنه شک کنه بگه کارایی که دارم میکنم براش تازگی داره و چون خیلی شبیه کارای دایی رمضون بود ممکنه دردسر ساز بشه... گفتم به پهلو بخوابه و مثل اون دو شب که تو ده کردمش ، امشب هم کردمش...
    با دست کونشو باز نگه داشتم و ادامه میدادم... الهام هم که معلوم بود داره لذت میبره آه و ناله های یواش میکرد... کونشو ول کردم و دستم دور شکمش حلقه زدم و ادامه دادم... این حالت خیلی لذت داره... متاهلا میفهمن چی میگم!
    زیاد طول نکشید که احساس کردم آبم داره میاد... قبل از ارضاء شدن منم مثل دایی رمضون تا ته فشار دادم و چند لحظه ای نگه داشتم و بعد بیرون کشیدم و گرفتم روی کونش و خودمو خالی کردم... بلند شدم که دستمال بیارم... دستمال رو از روی میزکناری برداشتم و برگشت بسمت الهام... همینکه برگشتم متوجه آب منی شدم که از کوس الهام اومده بود بیرون... فهمیدم اون فشار آخری و نگه داشتم چند ثانیه ای کیرم تو کوسش کار خودشو کرده و چند قطره ای رو ریختم تو کوسش... نمی دونم چقدر ولی زیاد از کوسش آب نیومده بود... پاکش کردم و بقیه آبمو از روی کون گندش پاک کردم و گفتم تموم شد... لبخندی زد و رفت دستشویی. منم سرجام دراز کشیدم. برای یه لحظه حرکت دایی رمضون اومد تو ذهنم که اونم همین کارو کرده بود چند قطره ای تو کوس الهام خالی کرده بود... برای یه لحظه احساس خوبی بهم دست داد و با وجود اینکه تازه ارضاء شده بودم احساس کردم کیرم میخواد سفت بشه ولی چون خیلی خسته بودم و حس و حالی نداشتم زود پنجر شد و با اومدن الهام اونو تو بغل گرفتمو خوابیدیم...
    بخاطر فشار کاریم و خستگی بیش از اندازه تقریبا یه هفته ای شد که نتونستم برم تالار و حواسم به الهام باشه... نمی دونم چرا ولی دیگه مثل قبلا حساسیت بخرج نمی دادم و شاید هم لذت میبردم از اینکه الهام آزاد باشه و هر کاری دوست داره بکنه شاید هم نه! شاید هم چون فکر میکردم کاری از دستم برنمیاد بیخیال الهام و کارهای احتمالیش شدم... تو این مدت که من نمیرفتم تالار و الهام رو نمیدیدم رفتارش تغییری نکرده بود و منم شکی نکردم و گفتم احتمالا با کامران خلوت نمیکنه یا شاید هم تکراری شده دیگه!؟!! فکر کنم چهارشنبه بود آخرین شیفت کاری شبم بود و پنجشنبه و جمعه روزای استراحت و بیکاریم بود که الهام اومد و گفت: فردا شب قراره با ندا خانم اینا بریم لونا پارک. مشکلی که نداری؟ بریم؟! منم موافقت کردم... فردا شبش که میشد شب جمعه قرار شد بریم لونا پارک و من رفتم لباس بپوشم و آماده بشم... 5دقیقه بیشتر نشد... ما مردا همینجوری آماده میشیم... الهام هادی رو آماده کرد و سپرد به من و گفت میرم آماده بشم... از اون جایی که میدونستم حالا حالا کار داره تا حاضر بشه نشستم پای تلویزیون و سرگرم شدم... نمی دونم لونا پارک شیراز اومدید تا حالا یا نه! ولی یه پارک کوهستانی بسیار زیبا و وسایلای بازی عالی... انشاالله بیاین و یادی از من بکنید...
    یه کم خرت و پرت بود گذاشتم تو ماشین... الهام هم آماده شده بود و داشت میومد... مانتوش که فکر کنم مانتوی کارش بود و همون سفید کوتاه و تنگ پاش بود ، با شلوار سفید که با مانتوش ست بود و یه شال قرمز و آرایشی تمیز و ملایم در کل ناز شده بود مثل همیشه... رفتیم بیرون و زنگ خونه محمدآقا رو زدیم... اونا هم معلوم بود حاضر بودن اومدن بیرون و قرار شد با یه ماشین بریم... با ماشین ما رفتیم... محمدآقا جلو نشست و خانما عقب... خیابونا شلوغ بود... شب جمعه بود ملت همه ریخته بودن تو خیابونا... نزدیکای پارک که رسیدیم از شلوغی و ترافیک راه فهمیدیم حسابی شلوغه... به هر شکل ممکن رسیدیم پارک و ماشین و پارک کردم و رفتیم تو... منو محمدآقا کنار هم جلوتر از خانما بودیم... خانما هم میدونید که چطوری راه میرن مخصوصا اگه باهم باشن و در حال صحبت کردن باشن... چندباری مجبور بودیم توقف کنیم تا خانما به ما برسن... انصافا شلوغ بود... مخصوصا دوروبر وسایلای بازی... ناخواسته با ملت برخورد میکردم... مرد و زن... البته من یه کم شیطونی میکردم و زنایی که یه کم مناسب بودن و شل بودن و تا میتونستم خودمو بهشون میزدم طوری که ضایع نباشه و کسی متوجه نشه... اوناهم نمی دونم میفهمیدن یا نه ولی عکس العملی از کسی ندیدم...
    قدم میزدیم و کنار بعضی از وسایلای باز وایمیستادیم و نگاه میکردیم... کنار یکی از وسایلا که طرفدار هم زیاد داره ملت کیپ در کیپ وایستاده بودن... ما هم وایستادیم جیغ و داد ملت رو تماشا میکردیم... هادی بغل من بود و محمدآقا کنار من بودن ، ندا خانم هم کنارش بود و اونورشون الهام بود... بعد از چند لحظه ای میخواستم بگم بریم ، سرمو که چرخوندم که به محمدآقا بگم متوجه یه چیزی شدم که برام تازگی داشت...
    همه حواسشون به دیدن بازی گرم بود به غیر از نداخانم... آخه یه پسره پشت سر نداخانم بود... خیلی بهش نزدیک بود... نداخانم گه گاهی یه تکونی میخورد و عقب میومد و به اون پسره میخورد و کاملا مشخص بود عمدی هست... چون ضایع نباشه سرمو برگردوندم و مثل قبل خیلی عادی به اسباب بازی ها نگاه میکردم... یاد اون روزی افتادم که با الهام رفته بودیم بازار و یه یارو به الهام گیر داده بود ولی با این تفاوت که من متوجه بودم ولی اینجا محمدآقا تو بهر تماشا بود و متوجه شیطنت نداخانم نبود... نداخانم هم ماشالله بدن خوبی داشت... مخصوصا با این مانتو تنگ و کوتاهش که اگه نمی پوشید بهتر بود... فکرم مشغول بود و دنبال راهی میگشتم که دید بزنم و ببینم چه خبره... فکری به سرم زد... هادی رو گذاشتم رو زمین و زیرچشی نگاهی انداختم... هنوز پسره پشت نداخانم بود و فاصلشون رو متوجه نشدم... هادی هم بازیگوش رفت اونور... منم به بهونه هادی رفتم دنبالش و بغلش کردم... موقع برگشت نرفتم سرجای قبلیم... هر چند جامو گرفته بودن!
    اومدم با فاصله و عقبتر از اونا وایستادم طوری که دیگه نیازی نبود سر بچرخونم و اونا رو در حالت عادی میدیدم... هر چند به خاطر شلوغی و جمعیت نمیشد فاصله اونا رو دید ولی احساس میکردم که پسره به خاطر حرکات نداخانم و عکس العملی که داره جرات پیدا کرده بود و چسبونده بود ندا خانم... نه اینکه خودشو بچسبونه به نداخانم فقط یه کم به جلو خم بود و سعی میکرد کیرشو که احتمالا بالا اومده بود رو بچسبونه به کون نداخانم... محمدآقا هم اصلا تو باغ نبود و شاید سادگی محمدآقا و اینکه فکرش بد نبود حواسش به دوروبرش نبود و نداخانم هم داشت سوء استفاده میکرد و گه گاهی یه تکونی میخورد و عقب میومد و خودشو به پسره میزد...
    حواسم به پسره و نداخانم بود و حرکاتشون رو زیر نظر داشتم... یه چیزی نظرمو جلب کرد و کیرمو تکونی داد... با دیدن فرم ایستادن پسره و حالتش احساس کردن دستش هم بیکار نیست و احتمالا کون نداخانم رو لمس میکنه... خواستم مطمئن شم... جابجا شدم... ولی باز به خاطر جمعیت و شلوغی نمیشد پایین تنه رو دید... ولی دست پسره ثابت و غیرطبیعی بود... یه جورایی میشه گفت حشری شده بودم و داشتم لذت میبردم ولی خودمم تو کف بودم و خیلی دوست داشتم جای اون پسره باشم... ولی خب نمیشد من برم پشت سر نداخانم وایستم و کسی نفهمه... مخصوصا که هادی بغلم بود... چند دقیقه ای شد متوجه محمدآقا شدم که انگار داشت دنبال من میگشت... با حرکت محمدآقا نداخانم خودشو جابجا کرد و پسره که مثل اینکه متوجه شد خبریه بیخیال شد و جیم شد... سریع رفتم نزدیکتر و گفتم: بریم!؟ نداخانم از دیدن من تعجب کرد. اون فکر میکرد من کنار محمدآقام... ازم پرسید: کجا بودین؟ مگه اینجا نبودید؟ گفتم: چرا نداخانم رفتم دنبال هادی جامو گرفتن و مجبور شدم اینجا وایستم... نداخانم که متوجه شد من دیدمش یه رنگی عوض کرد و چیزی نگفت... راه افتادیم... تو شلوغیای یه گوشتی دیدم که نمی دونید... فکر نکنم شیرازی بود... یه زن حدودا 23 ساله با یه اندام بیست ، سینه های کاملا مشخص و کون خوش استیل که جالب اینجا بود شوهر هم داشت یه پسر 5-6 ساله هم داشت... مرده که معلوم بود مثل محمدآقای خودمونه خیلی عادی بود و به عکس العملای ملت توجهی نداشت... رفتن جلوی یکی از وسایلا وایستادن... منم سریع گفتم بریم اینو ببینیم خیلی باهاله... رفتیم و اونجور که میخواستم شد... من پشت سرش افتادم و محمدآقا کنار من پشت سر مرده... اینور یه خانواده بودن و نداخانم و الهام هم مثل قبل اونور محمدآقا... با توجه به جمعیت تو یه خط نشدیم... منو محمد آقا که کنار هم افتادیم ، ندا خانم جلوتر و تقریبا کنار مرده که چشم دنبال زنش بود و دوباره یه مرده کنار نداخانم که دوطرف نداخانم مرد بود ، الهام جلوتر از نداخانم و وسط دوتا زن... حواسمو به دوروبرم بردم مطمئن شم کسی حواسش به من نباشه...
    چند لحظه ای که گذشت خودمو نزدیکتر کردم... با توجه به اینکه هادی بغل بود نمیتونستم از اون نزدیکتر بشم... زنه یه لحظه روشو برگردون و نگاهی بهم کرد و دوباره برگشت... نفهمیدم چرا ولی فکر کنم متوجه نزدیک شدنم شد... ولی منکه رفتم نزدیکش جاییم بهش نخورد... مطمئنم... یه کم ترسیدم نکنه از کوره دربره آبروریزی کنه!؟!!! خواستم بیخیال بشم که متوجه شدم همینطور که هادی رو بغل کرد پای هادی با کون زنه تماس داره... اوه اوه بخاطر این زنه برگشت و نگام کرد... پس بگو... احتمالا مطمئن شد که پای بچه به کونش خورده چیزی نگفته... منو سعی کردم پای هادی رو بگیرم تو دستم و همونطور که به وسایلای بازی نگاه میکردم دستمو بردم که پای هادی رو بگیرم... از اون جایی که نگاه نمیکردم و دقت نداشتم پای هادی رو که گرفتم دستم با کون ناز زنه برخورد داشت... چقدر نرم بود... یه تکونی خورد ریدم به خودم و رنگم عوض شد... ترسیدم... چون اتفاقی نیافتاد همونطور که پای هادی رو تو دستم داشتم ، با پشت دست کون زنه رو لمس کردم... عکس العملی نشون نداد... دوباره اینکارو کردم... بازم خبری نشد... دوباره پشت دستمو به کونش رسوندم ولی نگه داشتم... عکس العملی نشون نداد... دل زدم به دریا و برای اطمینان بیشتر کمی فشار دادم... یه تکونی خورد و چیزی نشد... دوباره اینکارو کردم هیچ تکونی نخورد و چیزی نشد... خیالم تقریبا راحت شد... پای هادی رو ول کردم و دستمو چرخوندم... انگشتامو باز کردم و خیلی آروم کف دستمو به کون زنه رسوندم... عکس العمل نشون نداد هیچ یه خورده هم احساس کردم اومد عقب... با این حرکت جراتم بیشتر شد و مطمئن شدم چیزی نمیگه... کیرم اومد بالا... دستمو راحت بهش چسبوندم... وای چه حالی میده.. فکر کنم اینجوری بیشتر لذت میبرم تا بخوام بکنمش... تو اون شلوغی دست گذاشتن به کون زن مردم و لمس کردن کون یه زن دیگه غیر از زن خودت چه لذتی داره...
    چند لحظه ای گذشت که دیگه کون زنه تو دستم بود گه گاهی تکونی میخورد و من که جراتم بیشتر شده بود دیگه دستمو برنمیداشتم و پرو شده بودم... یهو یادم اومد اون روز تو بازار که الهام لباس برا هادی میخواست برداره و خم میشد و مرده که کنارش بود داشت با دستش کون الهام رو لمس و اون موقعه ای که رفتم دنبال هادی و موقع برگشت متوجه کون الهام شدم که تو دست مرده بود و الان دقیقا این اتفاق داشت میوفتاد و حالا برعکس بود... کون زنه تو دست من بود منم داشتم کون زنه رو نوازش میکردم... هر چی بگم کم گفتم اصلا نمی تونم بگم چه لذتی داشت... خیلی عادی داشتم با کون زنه ور میرفتم و انگار نه انگار... داشت آبم میومد... ولی حواسم به اطرافم بود بخصوص محمدآقا که کنارم بود...
    چند لحظه ای که گذشت و من که دیگه داشتم حسابی کون زنه رو میمالیدم و کون زنه رو فشار میدادم احتمالا بخاطر زیادی روی من زنه یه چیزی به شوهر گفت و از اونجا رفتن و موقع رفتن و گذشتن از روبروی ما یه لبخندی زنه بهم تحول داد که یعنی بسته پرو... خیلی ناراحت شدم و پشیمون که چرا اینقدر زیاده روی کردم و کونشو میمالیدم... هر کس دیگه ای هم جای این زنه بود بهش برمیخورد و میرفت... مثل سگ پشیمون شدم و برگشتم و نگاه میکردم که ببینم کجا میرن و اگه امکانش هست دوباره این برنامه رو پیاده کنم... ولی از شانس ما مثل اینکه داشتن از پارک میرفتن... خیلی ناراحت شدم که چنین کونی از دست رفت اونم بخاطر جو گیری الکی من... ای بابا!
    چند لحظه ای که گذشت یه چیزی باعث شد تمام لذتی که داشتم از دماغ بیرون بیاد... آره بازم الهام و شیطنت... مثل اینکه وقتی من داشتم با کون زن مردم بازی میکردم الهام هم بیکار نبوده... اونو ندا خانم تقریبا کنار هم افتاده بودن... یه مرده کنارش بودن... در نگاه اول میگفتی خب چه اشکالی و چیزی نیست، ولی از اونجایی که خودم آخر این بازی ها بودم شکی نداشتم که مرده سعی داره پشت دستشو احتمالا به الهام برسونه... مثل اینکه الهام مثل آهنرباست و هرجایی که میریم باید حتما یکی باشه و بهش گیر بده!!! ای بابا... راستش داشتم عادت میکردم به این قضیه ها... مخصوصا که چند لحظه پیش خودم داشتم با یه زن دیگه حال میکردم و بخاطر همین شاید مشکلی با حال کردن الهام نداشتم... نمیدونم زیر سر اون حسه بود یا... هر چی بود الان بیخیال بودم و زیاد توجهی به اتفاقات اونجا نمی کردم و مثل قبل زیاد زوم نمیکردم... ولی بازم حواس و نگام اونجا بود... هر چند چیز خاصی نبود و میشد فهمید یه خبری هست... ولی چی!؟! مدتی گذشت که محمدآقا گفت بریم یه جای دیگه... و من هم رفتم که الهام و نداخانم رو صدا کنم... رفتم تقریبا پشت سرشون و دیدم پشت دست یارو به رون الهام چسبیده... ندا خانم رو صدا زدم و اشاره ای کردم که الهام هم رو صدا کن بریم... اونم اینکارو کرد... الهام نگاهی به پسره کرد و برگشت... راه افتادیم...
    تو پارک همینجور برا خودمون میچرخیدیم که نداخانم گفت: یه جایی پیدا کنیم بشینیم... من مخلاف آوردم بخوریم و استراحت کنیم... جایی رو پیدا کردیم و زیراندازی که برداشته بودیم رو پهن کردیم و... بعد از چند دقیقه ای گفتم: من یه کم فشار روم اومده گلاب به روتون میرم دستشویی... الهام هم گفت: من میخواستم برم از تو ماشین تخمه ها رو بیارم! چیکار کنم؟ سریع محمد آقا جواب داد: من باهاتون میام... چیزی نگفتم، ندا خانم گفت پس من هادی رو نگه میدارم... بلند شدم و قبل از اونا رفتم... از یه جایی باید میرفتم سمت راستم و دیگه دید نداشتم به محل نشستنمون... از پشت درختا عبور الهام و محمدآقا رو دیدم که داشتن میرفتن بطرف بیرون... یهو اون حسه اومد سراغم و شیطنت الهام از اولین شبی که محمدآقا اومده بودن خونمون و دید زدن محمدآقا اومد تو ذهنم... با خودم گفتم محمدآقا چطور آدمیه؟! اون دید زدناش همینجوری بوده و قصدی نداشته و اهلش نیست! ذهنم بدجور مشغول شد و مجبورم کرد برگردم و دنبالشون برم طوری که نفهمند... با توجه به شلوغی کار سختی نبود... فقط دوست داشتم ببینم الهام و محمدآقا تنها که باشن میشه بهشون اعتماد کرد... از الهام که تقریبا مطمئن بودم که با توجه به شیطنت اون شبش و سابقه ای که پیش من داره بدش نمیاد با محمدآقا یه رابطه ای داشته باشه ولی محمدآقا رو هنوز نشناخته بودم و برام سوال بود!
    تو مسیر کنار هم میرفتن و چیزی نبود... گه گاهی بخاطر جمعیت مجبور بودن کمی بهم نزدیک بشن... چند باری مشخص بود الهام موقع نزدیک شدن محمدآقا بهش خودشو به محمدآقا میزنه و برخوردی باهم پیدا میکنن و هیچ کدوم عکس العملی نشون نمیدن... تو مسیر الهام مثل اینکه با دست به یکی از وسایل بازی ها اشاره میکرد و احتمالا میگفت بریم اونو ببینیم؟! چون بعدش باهم رفتن اونجا و به تماشا وایستادن... منم که دیگه یادم رفته بود چیکار داشتم رفتم دنبالشون و تقریبا پشت سرشون با فاصله 7-8 متری وایستادم و حواسم بهشون بود... چند لحظه ای همینجور بود... بعدش احساس کردم محمدآقا داره سعی میکنه خودشو به الهام نزدیک و در حین صحبت باهم بخاطر سروصدا مجبور بودن سرشونو بهم نزدیک کنن تا صدای همدیگه رو بفهمند... نمی دونم چی میگفتن ولی در مورد وسایل بازی ها و افراد اونجا بود که بهم نشون میدادن... برا چند لحظه دوروبرشون شلوغ شد و جمعیت اومد... فقط سرشون رو میدیدم که مثل قبل باهم صحبت میکردن... یه کم که گذشت و جمعیت خلوتتر شد میتونستم بدنشون رو ببینم و با دیدن دست محمدآقا که حالا پشت دستش به رون گوشتی الهام چسبیده بود احساس کردم خبریه و محمدآقا هم مثل اینکه به الهام نظر داره... محمدآقا یهو رفت طرف باجه بلیط و بلیط خرید و برگشت... فهمیدم قصد دارن باهم سوار این وسیله بشن و سوار بشن... اسمش یادم نیست ولی مثل قطار بود و دونفری میشستن و اینم هی دور میزد و کج و راست میشد... دقیقا یادم نیست... برای سوار شدنش باید تو صف میرفتن جلو و بخاطر شلوغی و سوار شدن تک تک واگن باید منتظر باشن... رفتن تو صف... منم رفتم جلوتر تا بهتر ببینمشون... عین یه زن و شوهر بودن خیلی طبیعی...
    الهام جلو میرفت و محمدآقا پشت سر الهام و انگار خیلی بهم نزدیک بودن... نه... آره... محمدآقا از پشت مثلا هوای زنشو داره و به الهام چسبیده بود و اون کون گنده زنم حالا یه تماسی با کیر مرد همسایمون داشت و همینطور کم کم میرفتن جلو... تا نوبتشون میخواست بشه و سوار بشن 2-3 دقیقه ای شد و اینا همونجور بهم چسبیده بودن... سوار شدن و حدودا 10 دقیقه ای الهام و محمدآقا بغل هم تو اون واگنها مثل زن و شوهر بهم چسبیده بودن و میگفتن و میخندیدن... بعد از اینکه دیدم دستگاه خاموش شد و اینا میخوان پیاده بشن سریع برگشتم عقب تا منو نبینند... از دور صحنه ای دیدم که کیرمو تکونی داد... موقع پیاده شدنشون محمدآقا دست الهام رو گرفت و کمکش کرد پیاده بشه...
    بعد دوباره راه افتادن بطرف در خروجی ولی اینبار دیگه ترس و حراسی نداشتن و مثل یه زن و شوهر شونه به شونه هم راه میرفتن و تماسشون باهم خیلی طبیعی بود... منم پشت سرشون با فاصله میرفتم و الهام رو نگاه میکردم که حالا داشت نقش زن یه مرد دیگه رو بازی میکرد... رفتن بیرون از پارک و بطرف پارکینگ رفتن... رسیدن به ماشین و الهام از داخل ماشین تخمه ها رو برداشت... زیاد شلوغ نبود ولی من پشت این ماشینا مخفی شده بودم و دید میزدم... بعد از اینکه در ماشین رو بست محمدآقا اومد جلوش و داشت یه چیزی بهش میگفت و الهام هم یه چیزی جواب میداد و میخندیدن... یه اتفاقی افتاد که اصلا انتظارشو نداشتم ، آره... الهام و محمدآقا یه لبی از هم گرفتن و برگشتن طرف پارک... همونجا خشکم زد... الهام داره چیکار میکنه!...
    برگشتم دنبالشون... تو مسیر پارک و برگشتنشون مثل قبل و مهربونتر از قبل باهم قدم میزدن و کپ میزدن... مهربونتر بخاطر اینکه دست همدیگه رو گرفته بودن و عین زن و شوهر باهم قدم میزدن... منم با چشای گرد شده دنبالشون با فاصله میرفتم و این چیزی که جلوی چشام بود و باور نمیکردم ولی واقعیت داشت...
    نزدیکای محل نشستنمون دست همو ول کردن و بهم لبخندی زدن و فاصله ای از هم گرفتن و رفتن پیش نداخانم... منم که دستشویی از سرم پریده بود بعد چند لحظه رفتم و بهشون ملحق شدم... رفتار الهام خیلی طبیعی بود ولی محمدآقا معلوم بود یه جوریه... شاید برای اولین باری بود که با زن غریبه رابطه برقرار میکنه و شاید هم عذاب وجدان... در هر صورت اونو الهام امشب باهم خوش بودن و خوش گذشته بود بهشون... اون تماسا و شونه به شونه نشستن و راه رفتنشون تا اون لب و عشق بازی تو پارکینگ... بهتر از این نمیشد... بعد یه ساعتی گفتیم یه قدم دیگه ای بزنیم و برگردیم خونه... رفتم و هادی گیر داد میخواد بازی کنه و مجبور شدیم سوار یکی از این وسایلاش بکنم... این اسباب که دور میزنه و بالا و پایین میره... منم مجبور بودم باهاش باشم و بگیرمش... با هر بار دور زدن و عبور از روبروی نداخانم ، محمدآقا و الهام که محمدآقا وسط وایستاده بود احساس کردم محمدآقا دو تا زن داره و الهام من هم الان واسه محمدآقا شده... با هر بار دیدنشون یاد کاراشون افتادم و نمی دونم ناراحت میشدم یا لذت میبردم!!!
    بعد از پایان بازی هادی راه افتادیم بطرف در خروجی... با رسیدن به پارکینگ یاد اون صحنه عشق بازی زنم با محمدآقا افتادم... رفتیم خونه و اون شب عجیب به پایان رسید...
    فرداش جمعه بود و الهام هم خونه بود... معمولا جمعه تا ظهر الهام لباسا رو میشوره و خونه رو تمیز میکنه ، بعد نهار خسته و کوفته میره میخوابه تا غروب... منم یا باهاش میخوابم یا میرم پشت سیستم... این جمعه خوابم نمیومد آخه تا 10-11 خواب بودم... بعد از نهار رفتم پشت سیستم و اینترنت... عکس و فیلم و کس چرخ تو اینترنت... دوباره خودمو مست کردم و بلند شدم که برم حموم و دوشی بگیرم... الهام که خواب بود و مجبور بودم خودمو ارضاء کنم... آخه معمولا بعضی وقتا که فیلم میبینم خیلی خیلی حشری میشم و نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و هر کاری بگین انجام میدم تا ارضاء بشم... بیشتر وقتا الهام ارضاء میکرد... ولی الان خواب بود... از جلوی در اتاق خواب که رد میشدم دیدم الهام بخاطر گرما لباساشو درآورد و لخت مادرزاد رو تخت دمر خوابیده و یه پاشو جمع کرد و چسبونده به شکمش که باعث شده کوس و کونش باز بشه و پیدا بشه... الهام عادت داشت و بیشتر وقتا اینجوری میخوابید... با دیدن این صحنه کیرم که سیخ بود داشت شلوارمو پاره میکرد... رفتم تو... هادی هم رو تختش خواب بود... هر چی جلوتر میرفتم بهتر کوس و کون باز الهام رو میدیدم... این صحنه باعث شده بود کسخل بشم... یه فکری به سرم زد... گفتم تو خواب بکنمش ولی گفتم ممکنه بیدار بشه... تصمیم جالبی گرفتم... برای اولین بار گفتم جلق میزنم و موقع ارضاء کیرمو دم کوسش میزارم و آبمو خالی میکنم... بیدارم بشه میگم تقصیر خودت میخواستی لخت نخوابی... رفتن پشتش وایستادم... نرفتم رو تخت چون ممکن بود بیدار بشه و نقشه هامو خراب کنه... شروع کردم به مالیدن کیرم... همونطور که میمالیدم کوس و کون الهام رو برانداز میکردم... بخاطر حشری بودنم و این ابتکار جدید احساس کردم داره آبم میاد... خودمو به جلو خم کردم طوری که سر کیرم روبروی کوسش بود... داشت آبم میومد... کیرمو نزدیکتر بردم... خورد به کسش... آبم اومد و تا آخرین قطره همونجا خالی کردم... در حین ارضاء کیرمو تکون میدادم و آبمو هم دم کسش خالی کردم هم دم کونش... کارم که تموم شد صاف شدم و فاصله ای گرفتم... یه صحنه سکسی دیوونه کننده و حشری کننده بیست بوجود اومده بود...
    جووووووووووونننننن... فکر کنید! الهام لخت لخت خوابیده بود ، دمر و پا جمع ، کوس و کونش عقب داده بود و باز ، دم کوس و کونش پر از آب منی... خیلی دیدنی بود... دلم نیومد ولش کنم... دوباره رفتم جلو... بیچاره از بس خسته بود اصلا متوجه کارام نشد... با کیرم شروع کردم آروم مالش دادن دم کوس پر از آب منی... کیرم زیاد شل نشده بود شاید به خاطر لذت جدیدم... الهام تکونی خورد ولی برنگشت... تو همون حالت سرشو برگردون و گفت: چیکار میکنی مهران! چیزی نگفتم... گفت: عزیزم چرا خیس کردی! وووووووی... خودشو شل کرد و کونشو داد عقب... کیرم که دم کوسش بود را گرفتم تا سفتتر بشه... یه فشاری دادم... با وجود آب منی کیرم سرخورد تو... درآوردم و آب منی ها رو جمع میکردم و کیرمو میکردم تو کوسش و دوباره درمی آوردم... چند بار اینکارو کردم... کیرم دیگه شل شده بود و کاریش نمی شد کرد... الهام هم معلوم بود حوصله بیدار شدن رو نداره و تو خواب و بیداریست ، اذیتش نکردم و برگشتم و رفتم حموم... دوشی گرفتم و اومدم بیرون...
    وقتی اومدم بیرون الهام همونجوری خواب بود و تکونی نخورده بود... هادی فقط چرخیده بود... قربونش بشم خیلی قشنگ میخوابه... رفتم نزدیک الهام که بیدارش کنم... متوجه آبم شدم که از کوس الهام دراومده بود و از روی رون پاش ریخته بود رو تخت... زیاد نبود و مشکل خاصی برای روکش تخت پیش نیومده بود.. دستمال کاغذی رو برداشتم و نشستم پشتش و پاکش کردم... الهام دوباره تکونی خورد... گفتم: بیدار شو عزیزم شب نمی خوابی و فردا صبح اذیت میشی واسه رفتن به تالار!... بعد نیم ساعتی بلند شد... خلاصه شب بعد شام رفتیم بیرون یه چرخی تو خیابونا زدیم و برگشتیم... شنبه و یکشنبه که شیف صبح بودم نرفتم تالار... دوشنبه صبحش با الهام و نداخانم رفتیم تالار و اینبار سر راه هادی رو گذاشتیم خونه مامان... صبحش یکی دوتا کار کامران بهم داد واسش انجام دادم... و اتفاق خاصی نیوفتاد...
    شبش که برگشتیم خونه گوشیم زنگ خورد... جواب دادم... کامران بود... بعد از سلام و احوالپرسی بهم گفت: فردا شب خونشون مهمونیم و محمدآقا اینا هم هستند... منم موافقت کردم و به الهام گفتم... سریع اون شبی رو بیادم اوردم که کامران اینا اومده بودن خونمون و برای اولین بار الهام با مرد غریبه رابطه پیدا کرد... خواستم بیخیال بشم و بگم نمیایم که باز اون حسه اومد و گفت بذار لذت ببریم... فرداش تو تالار شلوغ شده بود... عروس و دامادی بودن که واسه آخر هفته فکر کنم مراسم داشتن... منم طبق معمول تو اتاق آقا کامران بودم و نظارگر اوضاع از مانیتور بودم... الهام و ساناز خانم تو سالن بودن و آقا کامران و نداخانم پایین بودن... عروس و داماد لباس انتخاب میکردن... متوجه رفت و آمدهای آقا کامران از پشت سر نداخانم شدم و اون روز یادم اومد که اینکارو با الهام میکرد... پس اون تازگی نداشت و روش خوبی برای حال کردنش بود... نامرد هم به الهام من بند کرده بود هم به ندا... سانازم عین خیالش نبود که شوهرش با نداخانم اون پایینه و داره مثلا جواب مشتری میده... به هر حال صحنه تکراری بود و زیاد نظرمو جلب نمیکرد... ولی یه اتفاقی افتاد که نظرمو به خودش جلب کرد...
    اون چیزی که نظرمو جلب گرچه ربطی به الهام نداشت ولی برام جالب بود... موقعی که عروس و داماد لباسی رو انتخاب کردن و عروس رفت واسه پرو تو اتاق ، به طبع داماد هم باهاش رفت تا پشت در اتاق پروه که انتهای راهرویی بود... در واقع نه اونا تو مزون رو میدیدن نه کامران و ندا اتاق پرو رو میدین... در واقع یه جورایی میشه گفت تنها شدن... دیدم کامران اومد کنار ندا و همونجور که دوتایشون مواظب بودن و نگاشون به راهرو بود که داماد برگرده آقا کامران داشت با دست کون ندا خانم رو نوازش میکرد... گه گاهی نداخانم سرشو بطرف صورت کامران میچرخوند و انگار میگفت مواظب باشه و کامران سری تکون میداد... نداخانم به راهرو نزدیک شد و احتمالا گوش میکرد ببینه کجان! و همونطور که ندا خانم بطرف راهرو رفت و برگشت دست کامران هم چسبیده بود به کون ندا و داشت با کون ندا ور میرفت... یهو دستشو کشید... چون داماد از اتاق پرو اومد و چیزی به نداخانم گفت ، نداخانم بطرف پرو رفت و بعد چند ثانیه ای برگشت... داماد هم برگشت سمت پرو... دوباره ندا اومد کنار کامران و کامران دستش برد زیر مانتوی ندا... مشخص بود دستشو برد زیر مانتوی ندا و از زیر مانتو حال میکرد... چند ثانیه بعدی ندا نگاهی به کامران کرد و چیزی گفت ، کامران دستشو برداشت و خم شد نگاهی به راهرم کرد و اشاره ای کرد...
    اوه اوه اینجا رو باش... ندا خانم از زیر مانتو شلوارشو کشید پایین طوری که مانتو میرفت روش و پیدا نبود... ماشالله کار بلد بود... دوباره کامران دست برد زیر مانتو... اینبار دیگه احتمالا کون لخت ندا رو میمالید... چه حالی میکردن این دوتا... داماد مثل اینکه صداشون کرد... ندا خانم بدون اینکه شلوارشو بکشه پایین رفت طرف اتاق پرو... چون مانتو روش بود معلوم نبود شلوارش پایینه... البته زیاد پایین نکشیده بود... احتمالا تا حدی که فقط دست کامران بره تو شلوار و کون لختشو ماساژ بده...
    چند لحظه بعد با داماد برگشت و لباس هم دستش بود... عروس هم اومد بیرون... کامران و داماد باهم صحبت میکردن و ندا و عروس هم باهم... چند لحظه بعد عروس و داماد اومدن بالا... سریع نداخانم مانتوشو داد بالا... درسته شلوارشو کمی داده بود پایین... کامران دستشو برد سمت کوس ندا و میمالید و از لب میگرفتن... چقدر اینا باهم راحتند... مطمئنا بار اولشون نبود... بیچاره محمدآقا... سرکاره و خبر نداره زنش داره چه حالی میده به کامران... البته یاد بیجارگیه خودم هم افتادم... که همین کامران چطور زنمو تو خونه خودم گائید... تو همین تالار چند بار زنم برای همین کامران ساک زد... بعد چند لحظه کامران ندا رو ول کرد و خودشو درست کرد و اومد بالا... نداخانم هم خودشو جمع و جور کرد و نشست سرجاش... فکر کردم کامران داره میاد بالا اتاقش... سریع مانیتور رو خاموش کردم و نشستم... چند لحظه ای شد خبری نشد... صداشو شنیدم که داشت عروس و داماد رو راهنمایی میکرد آتلیه و میبرد بالا...
    مانیتور رو روشن کردم و نگاه کردم... تو راهرو دیدمشون که رفتن تو آتلیه... الهام و ساناز کماکان تو سالن بودن و داشتن با مشتری ها سروکله میزدن... ندا هم... ندا کو؟! ندا وقتی وارد راهرو آتلیه شد دیدمش... ساناز با چندتا از مشتری ها رفتن پایین... الهام هم با یکی دوتا زن داشت صحبت میکرد... ندا پشت در آتلیه منتظر موند...
    چند دقیقه بعد در آتلیه باز شد و عروس و داماد اومدن بیرون و با راهنمایی کامران اومدن پایین... کامران و نداخانم رفتن تو آتلیه... ولی باز گفتم فکر نکنم بتونن کاری کنن و احتمالا در حد همون عشق و حال باشه... عروس و داماد که اومدن پایین رفتن طبقه پایین تو مزون یعنی پیش ساناز... عروس و احتمالا مادرشو مادرشوهرش رفتن بطرف لباسی که عروس خانم انتخاب کرده بودن... داماد و احتمالا پدرش داشتن با ساناز خانم صحبت میکردن... اون بالا هم خبری نبود و الهام هنوز داشت با مشتری حرف میزد... حواسم به در آتلیه بود ببینم کامران و ندا کی میان بیرون و چجوری... خیلی دوست داشتم ببینم چه خبره ولی لامسب نمیشد... گفتم به یه بهونه ای برم بالا مچشون رو بگیرم و منم شریک بشم ولی باز گفتم آخه به چه بهونه ای... آخه این نداخانم بدن خوبی داره و دست کمی از بقیه نداره... کونش شبیه کون الهام بود و سینه هاش شاید مثل ساناز... درواقع ندا ترکیبی از الهام و ساناز بود...
    چند دقیقه ی دیگه هم گذشت دیدم خبری نشد... حوصلم سر رفت... پایینیا اومدن بالا... ساناز و پدر داماد و خود داماد تنها شدن و داشتن باهم صحبت میکردن... نمی دونم چی! مهم نبود... اوه اومدن بیرون... کامران اومد بیرون و داشت شلوارشو درست میکرد و دستمالی دستش بود... اوه اوه ندا هم اومد بیرون از آتلیه و شلوارش تا نصفه پایین بود... دستمالو از کامران گرفت و داشت کوسش پاک میکرد... کامران اومد سمت پله ها که بیاد پایین سریع مانیتور رو خاموش کردم و بلند شدم... چند لحظه بعد کامران در اتاق رو باز کرد و گفت: شما اینجایین!؟ نگاهی به مانیتور کرد و برگشت... پدر داماد و داماد رو صدا زدن... اون پایین با ساناز تنها بودن و معلوم نبود چی بهم میگن... کامران اومد تو اتاق و منتظر اونا شد... احتمالا میخواست قرارداد بنویسه... اومدم بیرون... ساناز هم با اونا اومد بیرون... تقریبا 4-5 نفری رفتن تو اتاق کامران... ساناز بهم گفت: فرداشب یادتون نره بموقع بیاین ها! گفتم: چشم حتما مزاحم میشیم... داشتیم تعارف تکه پاره میکردیم که نداخانم از بالا تشریف آوردن... ساناز پرسید: کجا بودی عزیزم... نداخانم گفت: هیچی با مشتری رفتم تو آتلیه رو دیدن که یکی از پایه ها رو تغییر دادیم و داشتم مرتب میکردم... عکس العمل الهام جالب بود... انگار شک کرده بود... ولی تابلو نکرد... منکه فهمیدم... آخه خودشم با همین بهونه با کامران خلوت میکرده و حال میداده...
    مشتری ها که رفتن کامران گفت میرم جایی برمیگردم و رفت... منم رفتم تو اتاق کامران و مانیتور رو روشن کردم... همشون تو سالن بودن... چند لحظه بعد دیدم الهام داره بطرف اتاق کامران میاد... سریع مانیتور رو خاموش کردم... الهام درو باز کرد و گفت: ما میریم پایین حواست به سالن باشه... گفتم: باشه پس درو باز بذار بفهمم... رفتن پایین... مانیتور رو روشن کردم... دیدم رفتن تو اتاق گوشه... شرط میبندم رفتن فیلم ببینن... اولین باری که فهمیدم فیلم میبینن تو همین اتاق بود... من درست نمیدیدمشون از دوربین... شاید ورودی اتاق که تو راهرو بود معلوم بود... چند دقیقه ای که گذشت دیدم الهام اومد بیرون و انگار نگهبانی میده و بغل ویترین وایستاد... نگاش به در اتاق بود ولی حواسش به پله ها بود و گه گاهی نگاه میکرد... شک کردم... نمیشد برم پایین... باید منتظر میموندم ببینم بعدش چی میشه! چند لحظه بعد الهام رفت سمت در و از دید من خارج شد... چند لحظه ای طول کشید... نداخانم با سینه های لخت اومد تا جلوی ویترین و سرکی کشید و برگشت... مطمئن شدم خبریه... اوه اوه لز 3 تا زن! چی بشه! مغز کونم داشت میسوخت که نمی تونم ببینم و براتون بگم... یکی دوبار دیگه الهام اومد و سرک کشید ولی لباساش درست بود... هر چی بود بین ندا و ساناز بود... چون ندا که با سینه لخت دیدمش اومد جلوی دوربین ساناز هم بعد نیم ساعتی که کارشون تموم شد داشت شلوارشو بالا میکشید که اومد جلوی دوربین...
    مغزم داشت صوت میکشید... یعنی اینا باهم لز دارن... اوه اوه... الکی نیست کامران راحت مخ زده... اینا مست و خمارن و منتظر اشاره... الهام اونجوری ، ندا هم که اینجوری ، مونده ساناز ، هرچند ساناز اون روز خیلی بهم پا داد... در کل سه تاشون حشری بودن و خمار... همشم بخاطر فیلم هایی بود که میدیدن... نمی دونم چرا ولی خیلی جالب بود... زندگی منو الهام بکلی تغییر کرده بود... بعد اومدن به تالار عوض شد و این خطاهارو کرده بود... تا الان فکر میکردم الهام کارش تمومه و داغونه ، ولی امروز با دیدن و فهمیدن رابطه کامران و نداخانم فهمیدم نداخانم هم آره... ساناز هم از قیافش پیدا بود اهلشه ، اون حال دادنش اون روز که مثلا کمکش میکردم و برخورداش با من که عادی جلوه میداد ، اینم از لزش که معلوم بود الهام و ندا دارن با ساناز بازی میکنن پس احتمالا ساناز حشریتره... شکی نیست... اون شب بعد از رفتن به خونه ذهن بیشتر از همیشه مشغول بود... در واقع با دیدن اتفاقات امروز و پی بردن به رابطه کامران و ندا به الهام امیدوار شدم... هر چند الهام هم کارنامش سیاه بود ، سکس با دایی رمضون و کامران ، عشق و حالش با محمدآقا و شیطنتش تو پارک و بازار... ساناز هم پا دادنش اون شب تو خونه ما و نمایش کونش که هنوز اون خط زیر کونش یادم نرفته ، برخورداش با من که داشتم کمکش میکرد و لحظه ای که از پله ها میرفت بالا و قر میداد ، توقف ناگهانیش که کونش اومد تو بغلم ، لاس زدنش با مشتری ها و حالا هم لز... اوه اوه داره جنده خونه میشه... الان هر سه تاشون کارنامه سیاهی داشتن و هر کدوم به نحوی خطا کرده بودن... اون شب عجیب تموم شد... فرداش شیفت ظهر بودم و بعدازظهر رسیدم خونه...
    الهام آماده شده بود... با یه آرایش معمولی و ناز همیشگی و یه پاکت دستش... گفتم این چیه؟! گفت: لباسه اونجا قراره عوضش کنم... گفتم: پس امشب هم مثل اون شب یه مهمونی ساده نیست! گفت: آره دیگه، ساناز که خونه خودشون آماده است و شیک کرده ، منو ندا خانم هم اونجا که رسیدیم شیک میکنیم... گفتم: پس روکم کنیه! گفت: حالا برو دوش بگیر بیاد تا دیر نشده... رفتم دوش گرفتم و آماده شدم... رفتیم بیرون و طبق قرار محمدآقا اینا رو خبر کردیم و باهام رفتیم... البته اونا با ماشین خودشون تشریف آوردن و از اون جایی که نداخانم آدرس خونه کامران اینا رو می دونست اونا جلو رفتن و ما هم پشت سرشون...
    رسیدیم در خونشون... یه خونه شیک و باکلاس توی یکی از محله های بالا شهر... نمی گم کجا... زنگ رو که زدیم در باز شد یعنی ماشین ها رو بیارین تو... از ایت برقیا بود... رفتیم تو... گل و شیرینی هم خریده بودیم و یه چیزای دیگه تا دست خالی نرفته باشیم... کامران خان از در حال بیرون اومد و احوالپرسی... محمدآقا جلو رفت من پشت سرش ، کامران خان تا با ندا و الهام احوالپرسی کنه... یه هلویی اومد جلومون... آره ساناز... اوف که با غوص کون چطور کامران اجازه میداد این تیپی بزنه!... شال سفید تور مانند که پشتش پیدا بود ، که همون جمله معروف اگه نپوشیده بود بهتر بود... یه بلوز قرمز طرح دار آستین حلقه ای که دیگه بازوش پیدا بود ، یقه هم نفهیدم داره یا نه چون خط سینه اش رو با کمی دقت میشد دید ، دامن دامن... دامنش برام آشنا بود... آره همون دامنی بود که اون شب خونه ما پوشیده بود و اون شیطونی ها رو کرد... یادتونه! دامن کوتاه و اندامی مشکی قهوه ای با پولک های رنگی... با یه جوراب شلواری مشکی ناز و کفش شیشه ای مانند...
    بعد از احوال پرسی مارو به طرف پذیرایی راهنمایی کرد و رفت بطرف در... با محمدآقا رفتیم نشستیم و کامران اومد به ما ملحق شد... خانما چند دقیقه ای نشستن و با صدای ساناز که گفت بیاین اینجا بلند شدن و رفتن بالا... خونه کامران اینا دوبلکس بود و احتمالا اتاق خواب و سرویس اختصاصی بالا داشتن... ما مردا میدونستیم چرا رفتن... محمدآقا هم مشکلی نداشت ، کامران که زنش تا تونسته بود سکسی پوشیده بود ، منم که فکر نکنم برام فرقی میکرد ، اینورم کامران بود که الهام رو گائیده بود و نیازی به پوشیدگی الهام نبود ، اینور هم محمدآقا که چند وقت پیش با الهام عشق و حال کرده بود...
    تو این فکرا بودم که دیدم از پله ها الهام داره میاد پایین... همه بلند شدن... منم بلند شدم و نمی دونستم چیکار کنم... یادم رفته بود ازش بپرسم واسه امشب چی میخواد بپوشه و اگه خیلی ضایع است نذارم بپوشه... ولی مثل اینکه دیر شده بود... آخه الهام لباس عوض کرده بود و اومد جلومون... آره همون لباس مجلسی که کامران و ساناز واسه تولدش آروده بودن... لباس مجلسی زرد و مشکی شیک که بلوز و دامن یکه تیکه است... اسمش یادم نیست... یقه معمولی ، آستین کوتاه ، اندازه لباسش تا زیر زانو و بغلاش هم چاک داشت و موقع راه رفتن از نیروخ مشد تا بالا زانوش و قسمتی از رون پاهای گوشتیشو دید با کفش پاشنه دار سفید ، شال مشکی طرح دار با همون جوراب اسپرتی که داشت. تنگی لباسش زیاد نبود ولی خب جوری بود که کون الهام توش پیدا باشه... کامران با دیدن الهام تبریک بهش گفت بخاطر لباس نو ، محمدآقا گفت که چقدر زیبا شدین... الهام تشکر کرد و نشست...
    نداخانم و ساناز باهم اومدن... انگار نمایش لباسه که اینجوری جدا جدا اومدن! فکر کنم رو کم کنی بود... نداخانم شالش که که معلوم نبود چه مدلیه رنگ مشکی بود ، بلوز آبی رنگی پوشیده بود با آستین مدلدار مشکی ، دامن کوتاه و تنگی پوشیده بود که همرنگ بلوزش بود و ست بود با جوراب اسپرت قرمز و کفش بندی قرمز... کامران با دیدن ندا لبخندی به لب داشت و تبریک گفت و منم تلافی کردم حرف محمدآقا رو و گفتم خیلی زیبا شدید... تشکر کرد و نشست کنار الهام... ساناز هم گفت میرم شربت بیارم... موقع رفتنش به آشپزخونه داستان قر دادن کونش برام تکراری بود... در واقع مثل اون روز تو پله ها بود و تنگی دامنش کونشو نمایان کرده بود...
    در کل همشون به نوعی سکسی پوشیده بودن و نمیشد گفت کدومشون سکسی تر بودن...
    ساناز با سینی شربت اومد... از کامران شروع کرد ، بعد نوبت من شد ، همونطور که انتظارشو داشتم با خم شدم جلوم من خط سینه و بین سینه های بلوریش پیدا شد ولی ضایع بازی درنیاوردم ، نوبت محمدآقا شد و زیر چشی دیدی زدم و حواسم به محمدآقا بود که چشش به سینه های ساناز دوخته بود... نوبت خانما شد و طبیعی بود که موقع خم شدن و تعارفش دامن کوتاش میاد بالا و زیر روناش پیدا میشه... سفید بود مثل اون شب... تعارفشاش که تموم شد و نشست ، دید زدنای منو محمدآقا هم تموم شد...
    به هر حال ما الان دور هم جمع بودیم... روبروی من سانازخانم نشسته بود ، کنارش سمت چپ الهام که روبروی کامران بود ، کنارش نداخانم که تقریبا بغل دست شوهرش محمدآقا بود... الهام و ساناز طرز نشستنشون مثل شبیه به هم بود... پاشونو انداختن بودن روی هم... در حین شربت خوردن من زیر چشی پاهای بلوری ساناز رو ورانداز میکردم و با خودم میگفتم من باید اینو بکنم ، هم بخاطر اینکه خیلی بهم پا میده ، هم بخاطر اینکه تلافی کار کامران رو دربیارم... نداخانم زیاد تو دیدم نبود... کامرانم طبق معمول ضایع داشت الهام رو دید میزد... الهام ولی بروی خودش نمیاورد و همه داشتن تلویزیون میدین که هادی جلوش داشت بازی میکرد... فکر کنم پلی استیشن بود... هادی سرگرم ور رفتن با دسته بازی بود هر چند چیزی نمیفهمید و الکی براش روشن کرده بودن ولی فکر کنم میخواستن هادی سرگرم بشه و مزاحممون نباشه... حس خوبی نداشتم و فقط ظاهرم خوشحال بود... یه جوری ترس داشتم... آخه خاطره خوبی از شب نشینی با کامران اینا ندارم... البته اینبار محمدآقا اینا هم بودن و دلم به همین خوش بود ولی بازم ترس وجودمو گرفته بود و حس خوبی نسبت به امشب و اتفاقات احتمالیش نداشتم... بعد از شربت و جمع کردنشون توسط ساناز ، خانما با درخواست ساناز رفتن آشپزخونه واسه کمک کردن و آوردن بساط شام... کامران هم که خونه خودشون بود و اونم رفت که کمک کنه... من و محمدآقا باهم چرت و پرتی گفتیم و آوردن بساط شام رو توسط بقیه تماشا میکردیم... همه یه چیزی میاوردن جز ساناز...
    چیزی خاصی نبود و سر سفره منو الهام و هادی کنار هم بودیم و کامران بغل من نشسته بود ، ساناز بغلش ، نداخانم و محمدآقا هم بغلش بودن و روبروی من... سرسفره جز شیطونی و اذیت کردن هادی چیز دیگه ای نبود... بعد شام معجون اوردن... بعد از اون تعارف های مورددار ساناز و نمایش سینه هاش ، ساناز خانم به محمدآقا گفت: من یه برنامه حسابداری واسه تالار خریدم میتونید برام نصب کنید و کار باهاشو بهم یاد بدید؟... آخه محمدآقا تو اون صندوق اعتباری کار میکنه و کار با حسابداری رو بلده... محمدآقا هم سری تکون داد و با راهنمایی ساناز رفتن بالا... با خودم گفتم ای کاش من بلد بودم و من الان میرفتم بالا آخه قبلا با ساناز تنها شده بودم و... خیلی کونم داشت میسوخت... البته بهتر الان میتونم مواظب الهام و کامران باشم... نداخانم گفت منم میرم بالا... احتمالا نتونست طاقت بیاره محمدآقا و ساناز تو اتاق تنها بشن مخصوصا که خوب ساناز رو میشناخت... خیلی دوست داشتم بدونم اگه من جای محمدآقا رفته بودم بالا الهام هم مثل نداخانم غیرتی میشد و میومد بالا یا نه!
    کامران شروع کرد به حرف زدن ، الهام هادی رو که اذیت میکرد بغل کرد ، کامران سریع گفت: الهام خانم اگه هادی داره اذیت میکنه بدین من! الهام: نه مرسی الان آروم میشه کامران: تو حیاط یه تاپ هست میتونید ببرینش اونجا و سرگرمش کنید. الهام تشکر کرد و رفت تو حیاط... منم با خیال راحت با کامران صحبت میکردم که نداخانم اومد پایین و سراغ الهام رو گرفت ، با راهنمایی من اونم رفت تو حیاط... حالا دیگه محمدآقا و ساناز تنها شدن... نگام و گوشا با کامران بود ولی تمام حواسم اون بالا بود... خیلی دوست داشتم ببینم اون بالا چه خبره و محمدآقا و ساناز دارن چیکار میکنن... موبایل کامران زنگ خورد ، جواب داد ، انگار مشتری سوالی پرسید و کامران برای گرفتن جواب گفت باید از الهام خانم بپرسه و رفت تو حیاط... مونده بودم چیکار کنم! برم تو حیاط و مواظب الهام باشم ، نه نداخانم هست و فکر نکنم خودشون از رابطشون با کامران چیزی بدونن ، برای اطمینان بیشتر رفتم پشت در و دیدم هادی رو تاپ داره بازی میکنه و کامران داره با تلفن صحبت میکنه و گه گاهی سوالی از الهام میپرسه و جواب میده... با شنیدن صدای خنده ساناز سریع برگشتم و خواستم برم بالا که محمدآقا اومد دم پله ها و منو صدا زد ، مهران خان بیاین ببینید این چشه! از خدا خواسته پریدم بالا... جانم چی شده؟ رفتیم تو اتاق ، ساناز لبخند رو لباش بود و کنار میز کامپیوتر... نگاهی به سیستم انداختم... ویروسی بود و پیغام های الکی میداد... گفتم: فکر کنم ویروسی باشه و نشستم... محمدآقا از ساناز خانم سراغ سرویس بهداشتی رو گرفت و با اشاره ساناز رفت بیرون... حالا منو ساناز تنها شدیم ، اون بیرون هم خبری نبود چون هم هادی بود هم نداخانم... از ساناز خانم سی دی حسابداری رو خواستم... اونم برگشت و از کشوی کناری خواست برداره ، حالا یا نمی دونست کجاست یا عمدا از کشوی پایینی شروع کرد گشتن... چون پشت به من خم میشد منم چشامو باز کردمو دید میزدم... کشوی چهارم و گشت ، کشوی سوم ،... از کشوی اول سی دی رو برداشت و بهم داد... شروع کردم به نصبش... کمی طول میکشید... ساناز شروع کرد به صحبت و چرت و پرت... پرسید: پرینترمون چطوره؟ نگاهی کردمو گفتم: مارکش که خوبه چرا پس کاغذ نداره! گفت: ا؟ تموم شده تو طبقه بالای کمد هستش الان میارم... دوهزاریم افتاد که میخواد برای برداشتن کاغذ قد بکشه ، مثل اون شب تو خونمون.
    جاتون خالی... در کمد که اینور بود رو باز کرد و خودشم جلوی کمد وایستاد و قد کشید... آخ با قد کشیدنش دامنش مثل اون شب اومد بالا وای با دیدن خط زیر کونش سیخ کردم عجیب ، چون انتظار دیدن چنین صحنه ای رو داشتم از قبل کیرم آماده شده بود ، کمی تلاش کرد نمی تونست... سریع بلند شدم و گفتم: بذارید کمکتون کنم... وووی رفتم پشت سرش و سعی کردم بسته کاغذ رو بردارم ، کیرم داشت کونشو لمس میکرد... تصور اینکه کیرم الان داره کون ساناز رو که دامنش اومده بالا و خط زیر کونش پیداست رو لمس میکنه دیوونه ترم میکرد... کاغذارو برداشتم و برگشتم و اونم برگشت و درارو بست و دامنشو درست کرد...
    بعد 10 دقیقه ای نصب برنامه تموم شد و ساناز کنارم نشسته بود... داشتم حرارت بدنشو حس میکردم... گفتم: خب برنامه نصب شد حالا باید محمدآقا بیان و یادتون بدن... بلند شد که بره محمدآقا رو صدا کنه گفتم من میرم... از اتاق اومدم بیرون و چراغ خاموش سرویس بهداشتی رو که دیدم فهمیدم محمدآقا اینجا نیست... با خودم گفتم اگه هم رفته باشه تو حیاط پیش بقیه مطمئنا کسی نمیتونه خطایی بکنه... فکری به سرم زد، گفتم حالا وقتشه... وقتی چی؟ بیا بریم بالا تا بگم!
    رفتم بالا و گفتم بادا باد هر چی میخواد بشه... ساناز تا منو دید گفت: محمدآقا کجان؟ گفتم: تو حیاطن من خودم اومدم یادتون بدم... خنده ای تحویلم داد و گفت: مگه شما هم بلدین؟ گفتم: نه اینو بلد نیستم یه کار دیگه رو بلدم. یجوری شد و گفت: چه کاری؟ دیدم گند زدم سریع گفتم: اون سی دی هایی که رایت کردم درست شد؟ باز کرد؟ ساناز: آره مرسی خیلی خوب شده بود... راستی یکی دوتا دیگه دارم میتونید نگاهی کنید؟ گفتم: آره آره... رفت دوباره سمت کمد و دوباره خواست سی دی رو از بالا برداره... دوباره قد کشید ، منم سریع رفتم پشت سرش طوری که یه سانتی متر بینمون فاصله بود... اول متوجه من نشد... یه سی دی رو برداشت و تا اومد پایین و صاف شد با برخورد کیرم به کونش متوجه شد... عکس العملی نشون نداد... نگاهی به سی دی کرد و گفت: این نیست! مطمئن بودم خودشه و الکی گفت... دوباره قد کشید و دوباره فاصله ای بیمون بوجود اومد... سی دی رو گذاشت و یه سی دی دیگه برداشت و دوباره صاف شد و کیرم دوباره به کونش چسبید... نگاهی کرد و گفت: نه اینم نیست... دوباره قد کشید و دامنش هم میومد بالا ولی من چیزی نمیدیدم چون از بالا بود فقط غوص کونش مشخص بود که با دیدنش دیوونه شدم... نمی دونم چی شد که سریع زیپ شلوارمو پایین کشیدم ولی کیرمو بیرون نیاوردم... دوباره که اومد پایین و صاف شد بهم بیشتر نزدیک شد و باعث شد کیرم تکونی بخوره... دوباره نگاهی به سی دی کرد دوباره رفت رو پنجه پا... ولی ایندفعه همزمان با بالا رفتنش کیر سیخ شدم از زیپ شلوارم دراومد و اومد بالا و چسبید به بین رون پاش... سریع کیرمو با دست گرفتم و دادم تو شلوارم... فکر کنم فهمید... اومد پایین و احساس کردم تنش داغه... خیلی حشری شده بود... منم مونده بودم چیکار کنم... میترسیدم کسی سربرسه... همونطور که کیرم از تو شلوار با کون ساناز تماس داشت یه تکونایی میخوردم که مثلا منم دارم سی دی دستشو نگاه میکنم... دوباره رفت بالا و قد کشید... هم میترسیدم هم خجالت میکشیدم... تمام این مدت هیچکدوممون حرفی نزدیم... درواقع معلوم بود اونم خجالت میکشه...
    با خودم گفتم اگه کامران بیاد با کمال پرویی میگم تو هم الهام رو کردی و من دیدم و هیچ غلطی نمی تونه بکنه ، اگه محمدآقا بیاد خب اونم میاد شریک میشه ، اگه سانازخانم بیاد اونم میارمش شریک بشه ، اگه الهام بیاد دیگه کارنامشو بهش میگم و اونم چیزی نمی تونه بگه پس دیگه نباید بترسم... کیرمو تو دستم گرفتم و همونجور که ساناز رو پنجه پا بود و مثلا داشت دنبال سی دی میگشت کیرمو بردم لای پاش و کیرم حالا رون پای لخت ساناز رو که دامنش اومده بود بالا رو لمس میکرد... هیچ عکس العملی نشون نداد... کیرمو دادم پایین... اونم سریع اومد پایین و نگاهی به سی دی کرد و دوباره رفت بالا منم مجددا کارمو تکرار کردم و کیرم دادم بالا و کیرم دوباره بین پاهاشو لمس کرد... چون معلوم بود نمی تونه زیاد سرپا وایسه منم اذیت نمی کردم و کیرمو میدادم پایین که بیاد پایین... همینکارو کردم... اومد پایین و انگار نه انگار و دوباره قد میکشید و منم سر کیرمو دوباره دادم بالا که حس کردم کیرم به دو کوسش خورد... آره... پاهاشو باز کرده بود و دیگه کیرم لای پاش گیر نمیکرد و به دم کوسش میخورد... با اینکارش جراتم بیشتر شد... ولی جالب این بود که هیچ کدوممون حرفی نمی زدیم و عکس العملی نشون نمی دادیم...
    یکی دوبار اینکارو تکرار کردیم... من واقع از شدت لذت داشتم میلرزیدم و کلم داغ شده بود... ساناز رو نمی دونم! دوباره رفت بالا و قد کشید... اینبار که کیرمو دادم بالا و به کوسش رسید حس کردم خیسه و از شدت لذت خودشو خیس کرد... شورتشم فکر کنم از این بندیا بود چون چیز خاصی رو احساس نمیکردم و کوس لختشو حس میکردم... دوباره کیرمو دادم پایین... اومد پایین... دوباره نگاهی به سی دی کردو رفت بالا... کیرمو دادم بالا و مطمئن شدم شورت پاش نیست... بخاطر لختیه کوسش و حس کردن چوچولش که آویزون بود و خیسیه زیادش... با این اتفاق کیرم بیشتر سفت شد و تحریک شدم... حس کردم آب شهوتم اومد... کیرمو دادم پایین... اومد پایین... حس کردم چیزی داره از کیرم بیرون میاد... آره... حدسم درست بود... اینبار که ساناز رفت بالا و من سر کیرمو دادم بالا اتفاق عجیبی افتاد... اووووووووف... با کیرم دم کوسشو حس کردم و احساس کردم سر کیرم یه ذره رفته تو دهنه کوسش و احساسی بهم دست داد که سریع کیرمو دادم پایین... آبم داشت میومد... گفتم بادا باد بذار هر چی میشه بشه... اومد پایین... شاید باورتون نشه ولی تا رفت بالا و من کیرمو دادم بالا سر کیرم تو دهنه کوسش قرار گرفت و داغی اونجا و شهوتم باعث شد آبم بیاد و از دستم در رفت... با فشار آبم خالی شد... خودشه یه دفعه سفت گرفت... منم تا آخرین قطره که خالی شد کیرمو دادم پایین... اونم اومد پایین... البته مطمئن بودم که آبم فقط دم کوسش ریخته شده و توش نبود... دوباره رفت بالا... کیرمو که دادم بالا مطمئن شدم... کاملا لجز شده بود و آب منی دهنه کوسش و لبه هاشو گرفته بود... کیرمو دادم پایین... اومد پایین... سی دی دستشو بدون اینکه برگرده داد عقب و گفت: اینه... گرفتم و اونم سریع رفت بیرون... فهمیدم داره میره دستشویی... چه حالی داد ساناز...
    خودمو جمع و جور کردم و اومدم بیرون... رفتم پایین کسی نبود... فهمیدم تو حیاطن... سعی کردم خودمو هادی بگیرم... رفتم دم در حال که برم بیرون ولی صدایی از اتاق کنجی کنار آشپزخونه اومد منو به اونجا کشوند... گفتم ای دل غافل پس الهام هم بیکار نبوده... رفتم و خودمو آماده دیدن سکس الهام و کامران کردم... مطمئن بودم تو این مدت کارشون به جاهای باریک کشیده... رفتم نزدیک و چسبیدم به دیوار اتاق... سرکی کشیدم... اوه اوه اینجارو ببین... من اشتباه کردم.. کامران بود ولی با ندا نه الهام! ندا داشت براش ساک میزد... بیخیالشون شدم رفتم پشت در حال... الهام و محمدآقا رو دیدم که داشتن هنوز باهم صحبت میکردن و شاید لاس میزدن و هادی کماکان رو تاپ سرگرم بود...
    برگشتم و رفتم بالا که ساناز نیاد پایین و اتفاقی بیفته... ساناز از دستشویی اومده بود بیرون... رفتم دم در اتاق دیدم پشت به دره و داره شرت میپوشه... درست بود اون موقع شورت نداشته... چرا! کی درآورده که حالا میپوشه!؟ مهم نبود... برگشتم تا نفهمه... تو پله ها که رسیدم متوجه شدم کامران و نداخانم از اتاق اومدن بیرون و نداخانم داشت میرفت تو حیاط و کامران داشت میومد بالا... تو پله بهم رسیدیم... پرسید: کجایی مرد؟ خبرت نیست! با صدایی گفتم که ساناز متوجه بشه... گفتم: سیستمون ویروسی بود تا الان داشتم درستش میکردم و تازه برنامه حسابداری رو نصب کردم... میرم محمدآقا رو بگم بیاد. ندیدیشون؟ کامران: چرا بیرونن منم از بیرون میام... و رفت بالا... آره جون عمت از بیرون میای... رفتم دم در حال... محمدآقا رو صدا زدم (دیگه ول کن لاس زدنت رو) بیا برو بالا پیش سانازخانم کارت داره... محمدآقا رفت و منم برگشتم نشستم رو مبل... پاهام درد گرفته بود و بعد از اون ارضاء شدن شهوتی و باحال نا نداشتم...
    نیم ساعتی شد که ساناز اومد و رفت تو حیاط... تو مسیری که داشت میرفت نگاه معنی داری بهم داشت... دنبال فرصت بودم که رک بهش بگم میخوام بکنمت... مطمئن بودم قبول میکنه و دیگه هیچ ترسی نداشتم... یه لبخندی زدم که اونم جواب لبخندمو داد و شکلکی درآورد... بلند شدم و دنبالش رفتم... رفتیم تو حیاط... الهام و ندا داشتن باهم حرف میزدن... رفتم پیششون... الهام: چی شد؟ درست شد؟ ساناز: آره عزیزم... راستی فلانی گفت کی میاد لباس رو تحویل بده؟ الهام: فکر کنم فردا میاره... چشم به هادی بدبخت افتاد که روی تاپ خوابش برده بود... گفتم: خسته نباشی همینطوری میخوای مادری کنی؟ هادی رو ببین ، الهام: الهی بمیرم هادی جان کی خوابیدی؟ بغلش کرد و رفت تو خونه. من موندم و ندا و ساناز... ساناز نشست رو تاپ و به ندا گفت تاپم بده... ندا خندید و گفت بچه شدی؟ راه افتاد بطرف در حال... من سریع تاپش دادم... تشکر کرد... هنگام تاپ دادن موقعه ای که میومد سمت من از بالا تمام سینه هاش پیدا بود جز نو سینه هاش...
    ساناز که مطمئنا میفهمید از بالا سینه هاش پیداست و من دارم دید میزنم در حین صحبت و چرت و پرت گفتناش سعی میکرد خوب تکیه بزنه و یغه لباسشو شل بگیره تا بهتره پیدا باشه... چه سینه های ناز و سفیدی داشت... جون میداد واسه خوردن... کاش میشد دستی میانداختم و یه فشاری میدادم... نگاه به در حال کردم و پنجره ها رو دیدی زدم تا مطمئن بشم کسی مراقب ما نیست... داشتم نقشه ای میکشیدم که دستی به سینه هاش برسونم... موقع تاپ دادن سعی میکرد دستمو بهش بزنم و در واقع از پشت دستم به کمر و دوشش بخوره... چند باری اینکارو کردم و عکس العملی ندیدم... همین باعث شد دستمو ثابت بذارم... حواسم به دوروبرم بود... اون همونطور داشت حرف میزد ولی تن صداش جوری بود که انگار تحریک میشه. دستمو آروم گذاشتم رو دوشش... چیزی نگفت و صداش بیشتر میلرزید... یه نگاه دیگه ای به دوروبرم انداختم و گفتم دیگه فیلم بازی بسه و دستمو بردم تو یغه بلوزش... تا دستمو بردم آهی کشید و نفس نفس میزد... دیگه وقتش رسیده بود تلافی کنم... شروع کردم آروم آروم مالیدن سینه های نرمش... نگاهم به در حال و اطراف بود که کسی نیاد... خدا خدا میکردم کسی نیاد... معطل نکردم و سوتین رو دادم بالا و جوووووووون نوک سینه هاشو که گرفتم ناله های ساناز بلند شد...
    خیلی حشری شده بود... ساناز که اون همه باهاش بازی کردم و آبمو دم کوسش ریخته بودم حالا دیگه داغ داغ بود... محمدآقا هم احتمالا کاری کرده بود و بی نصیب نبود... چند لحظه ای که گذشت گفتم نباید وقت رو از دست بدم و فرصت رو باید غنیمت بشمرم... کیرمو که داشت سیخ میشد درآوردم و گفتم: بیا عزیزم دوست داری؟ ساناز سرشو بگردون و با دیدن کیرم مثل چیز ندیدها کیرمو گرفت و بدون هیچ توجهی به دوروبرش و اینکه ممکنه کسی بیاد شروع کرد مثل حرفه ای ها ساک زدن... الهام هم احتمالا از ساناز یاد گرفته بود... ساناز بهتر ساک میزد... در حین ساک زدن برا من کوسشو میمالید... دیوونه شدم و بدون هیچ ترس و واهمه ای رفتم نشستم کنارش و شروع کردیم به لب گرفتن... دست بردم و کسشو میمالیدم... اونم کیرمو میمالید... چشاشو بسته بود و خودشو ولو انداخته بود رو تاپ... چند لحظه ای که گذشت خودشو انداخت رو من لرزید و انگار خوابش برد... ارضاء شد؟؟؟؟ چقدر راحت!!!!
    معلوم بود خیلی اوضاع خراب بود... بلندش کردم و رو تاپ درازش کردم... گفتم چیکار کنم... اولش ترسیدم و کیرم خوابید فکر کردم طوریش شده... ولی داشت آروم نفس میکشید انگار خواب بود... گفتم چیکار کنم چیکار نکنم بلند شدم برم آب بیارم بهش بدم یا بپاشم روش که با خودم گفتم کسی نیاد بیرون و اینو اینجوری ببینه... ترسیدم... سر و وضعشو درست کردم و رفتم سمت حال... تو راه هی نفس عمیق میکشیدم تا حالت عادی پیدا کنم و خیلی طبیعی برم تو... درو آروم باز کردم... هادی رو مبل خواب بود و کسی نبود... گفتم خدا رو شکر کسی نیست... رفتم آشپزخونه تا آب بردارم و برم بیرون که باز صدایی که از اتاق بغلی میومد منو کشوند سمت اتاق... رفتم پشت دیوار و سرک کشیدم...
    اوه اوه...


    اینجا رو ببین چه خبره... چه قدر پوست کلفت و نترس... واقعا اینا دیگه کی هستند! لنگه ندارن!
    دیدم نداخانم به پشت خوابیده و پاهارو داده بالا و کامران داره مثل خر تلمبه میزنه و ناله های خفیفی سرمیده... خیلی نترس بودن... اگه محمدآقا بیاد چیکار میکنن... دقیقا همونجوری که الهام رو گائیده بود داشت حالا نداخانم رو جر میداد... دست برده بود زیر کون نداخانم و لب میگرفت و تلمبه میزد... چه کوس و کونی داشت نداخانم... خیلی حشری کننده بود... سوراخ کونش باز شده بود... گفتم برم و کیرمو بکنم توش... ولی ترجیح دادم تماشا کنم... به من ربطی نداره که نداخانم داره به کامران کوس میده... بیچاره محمدآقا خبر نداره... سرش بی کلاه مونده بود... نمی دونم لذت میبردم یا ناراحت بودم... دلم به حال محمدآقا میسوخت... محمدآقا کجاست؟! الهام کو پس؟!
    اوه اوه... بدو بالا... رفتم بالا...
    داشتم سکته میکردم... رفتم نزدیک در...صدای محمدآقا میومد که داشت چیزی میگفت... ای وای... نکنه... الهام... رفتم نزدیکتر... جوری که منو نبینن... تا دیدمشون خیالم راحت شد... محمدآقا و الهام پشت سیستم و پشت به در نشسته بودن و مثل اینکه محمدآقا داشت چیزی یاد الهام میداد... آروم برگشتم پایین... رفتم دوباره پشت دیوار اتاق و آروم سرک کشیدم... نداخانم چرخیده بود و دمر خوابیده بود و کامران داشت تلمبه میزد... گفتم یه سری به ساناز بدبخت بزنم... رفتم پشت در حال... هنوز رو تاپ بود... مثل اینکه خواب بود... ساعت حدود 10-11 شب بود... دوباره برگشتم سمت اتاق... هنوز همون حالت بودن و کامران کماکان داشت کوس نداخانم رو... نه فکر کنم کونش بود... به هر حال داشت نداخانم رو میگائید و ول کن نبود... گفتم یه سر دیگه به بالا بزنم... تو پله ها یه حسی بهم میگفت برگرد و برو سکس نداخانم و کامران رو ببین ، عکسی ، فیلمی چیزی که بعدا ازش استفاده کنم و نداخانم رو بکنم... تو این فکرا بودم و هی میگفت برم نرم برم نرم... که رسیدم بالا... چندتا نفس کشیدم و گفتم برم تو و نذارم کسی بیاد پایین و اون دو تا کسخول لو نرن... یهو خشک شدم... در بسته بود!!!!! یعنی چی؟!!!؟ سریع خودمو رسوندم پشت در خواستم درو باز کنم گفتم بذار ببینم چه خبره! چرا درو بستن! مگه چه غلطی میکنن! خم شدم و سوارخ درو نگاه کردم و ولو شدم...
    آره... نامرد... الهام زانو زده بود و داشت... خیلی نامردی محمدآقا زنت داره به کامران کوس میده ، چیکار به زن من داری... خواستم برم تو ولی نمی دونم چرا میترسیدم... از نیمروخ میدیدمشون... اوه اوه چه کیری داشت محمدآقا... از کیرم من کلفت تر و شاید بلندتر بود... انصافا بزرگ بود... ولی چرا الهام داشت براش ساک میزد... چرا هیچکی نمی ترسید امشب... انگار که خودشون تنهان... اصلا انگار نه انگار... یه درصد هم احتمال نمیدادن ممکنه یکی سر برسه... مثل الان که من سر رسیدم... تو این فکرا بودم که یه اتفاق افتاد و باعث شد مست بشم و اون حسه بیدار بشه... در حین ساک زدن الهام ، محمدآقا به الهام سیلی میزد و میگفت: بخور کون گنده بخور بخورررر آههههههههه هههه... البته نه که سیلی محکمی بزنه نه سیلی آروم و خوب یه کم از آروم محکمتر و صدا میداد... الهام: هووووووووووومممم آخ هووووووووم آخ... با هر سیلی محمدآقا الهام یه آخ شهوتی میکرد...
    این کارشون منو از خودم بیخود کرده بود و اون حسه داشت بامن بازی میکرد... احساس کردم خوشم میاد و دوست داشتم محمدآقا محکمتر بزنه تو صورت الهام... چند لحظه ای که گذشت محمدآقا سر الهام رو محکم گرفت و تو دهن الهام تلمبه میزد... اون صدایی که بعضی وقتا تو فیلم های پورنو شنیدم و موقع ساک زدن زنا که کیر یارو رو میکرد تو حلقش و محکم عقب و جلو میکرد ، میدونید که چه صدایی رو میگم! اون صدا به گوشم میرسید که باعث میشد بیشتر لذت ببرم... چند لحظه ای بیشتر طول نکشید که دیدم محمدآقا کیر کلفتشو درآورد و گرفت جلوی دهن الهام... الهام تا تونست دهنشو باز کرد... محمدآقا با فشار تمام آبشو تو دهن الهام خالی کرد... الهام آب محمدآقا رو قورت داد و کیر محمدآقا رو که آغشته به آب منی بود رو تو دهنش کرد و عقب و جلو میکرد و نگاش به بالا بود و حتما چشم تو چشم محمدآقا... احساس کردم دیگه باید از اونجا برم...
    برگشتم پایین... اونا هنوز تو اتاق بودن... خواستم برم دوباره دید بزنم که فهمیدم کارشون تموم شده و کامران میگفت زود باش بریم... سریع خودمو انداختم بیرون... رفتن پای تاپ... ساناز هنوز خواب بود... بوسیدمش و تکونش دادم... چشاشو بزور باز کرد... گفتم: پاشو عزیزم الان یکی میاد ها! خندید و گفت: ببین چیکارم کردی؟ با این حرفش خیلی حال کردم و یه کم باهاش لاس زدم و از صحنه چند دقیقه پیش چیزی یادم نبود و فراموشی لحظه ای گرفتم... وقتی رفتیم تو خونه کامران داشت میومد بیرون و نداخانم تازه از اتاق اومد بیرون و سریع نشست رو مبل... کامران: تا الان بیرون بودین ساناز: آره داشتیم درد و دل میکردیم کامران: خوش بحالتون ساناز: تو کجا بودی؟ من داشتم حساب کتابا رو چک میکردم و نداخانم هم کمک کردن (آره جون مامانت) ساناز: بقیه کجان؟ کامران: بالان فکر کنم... محمدآقا الهام خانم محمدآقا الهام: بله بله داریم میایم اومدن پایین... صورت الهام کمی سرخ بود... تازه یادم اومد که چرا سرخه... کامران: کجایید؟ الهام: محمدآقا داشتن کامپیوتر بهم یاد میدادن (آره جون عمت) اونشب همه بهم دروغ گفتن و آب از آب تکون نخورد خیلی عادی از هم خداحافظی کردیم و رفتیم خونه... الهام رفت دوش بگیره... منم نشستم و اتفاقات افتاده و مرور کردم... ولی زیاد از دست الهام ناراحت نبودم... چون خودمم شیطنت کرده بودم و امشب با ساناز رابطه برقرار کرده بودم و خیالم راحت بود که کارای کامران رو تلافی کرده بوده و فقط مونده یه بار بکنمش... البته مطمئن بودم این اتفاق میوفته... دیر یا زود...
    مدتی گذشت و الهام که تو دوره قاعدگی بود امنیت داشت و مطمئن بودم حال هیچ کاری رو نداره و اتفاقا یکی دوروز خونه موند و نرفت تالار... یه روز مادرزنم اینا خونمون بودن و گفتن فردا میریم ده و از ما خواستن ماهم باهاشون بریم که من گفتم تازه مرخصی گرفتم و فکر نکنم مرخصی بهم بدن... الهام هم هنوز دوره قاعدگیش بود حس و حالشو نداشت... از خوشحالی مادرزن و روحیش یاد اون حرف دایی رمضون افتادم و فهمیدم چرا خوشحاله... یهو فکری به سرم زد... اگه الهام رو بفرستم بره ده خونه خالیه و ساناز رو میارم خونه... اوووووف
    الهام جان میخوای تو برو حال و هوایی عوض کن... منم شیفت استراحتم میام دنبالت... الهام این پا اون پا کرد و مادرزنم گفت آره بیا بیرم خیلی حال میده... منکه میدونستم منظورش چیه... ولی نمی دونست الهام دوره قاعدگیشه... الهام قبول کرد... فرداش خداحافظی کردن و الهام رو با خودشون بردن... منم رفتم تالار... ساناز خانم تو سالن بود... سلام و احوالپرسی... سراغ بقیه رو گرفتم که گفت کامران رفته بیرون نداخانم هم پایینه... گفتم: الهام امروز با مامانش اینا رفت ده و من موندم چون مرخصی نداشتم... ساناز: خب بسلامتی تا کی؟ من: قراره من شیفت استراحتم برم دنبالش 2-3 روزی میشه ساناز: خب بسلامتی امیدوارم بهشون خوش میگذره من: به ما هم خوش میگذره ساناز: به ما؟ منظورتونو نمی فهمم! من: بابا منظورم من و توییم دیگه ساناز: یعنی چی! من و شما؟ چجوری؟! (عجب خریه این) من: بابا خونه خالیه تو میایی بریم خونمون و عشق و حال ساناز: من بیان خونتون و باهم عشق و حال کنیم؟ من: آره دیگه عزیزم ساناز: اصلا حرفشو هم نزن در مورد من اشتباه کردین (ریدم به خودم) یعنی چی! چی داره میگه! نکنه کسی پشت سرمه! برگشتم دیدم نه... خبری نیست... من: معلوم هست چی میگی! مثل اینکه یادت رفته اون شب تو خونتون عشق و حال کردیم حالا بریم خونمون و بهتر حال کنیم ساناز: آها اون شب... اون شب من ویسکی خورده بودم عزیزم... مست بودم... هر کاری که کرده بودم یادم رفته و فقط واسه همون شب بود و تموم شما هم باید فراموش کنی اون شب چی شده... عین کسخولا داشتم نگاش میکردم... چه کلاه گشادی رفته بود سرم... کاش همون شب ترتیبشو میدادم ولی میترسیدم لامسب کسی سربرسه... چیزی نگفتم و برگشتم خونه... تو فکر حرفای ساناز... باورم نمیشد کیر خوردم... اونم چه کیری... الهام و فرستادم ده تا دایی رمضون جرش بده به این امید که ساناز رو بیارم خونه اینم که اینجوری رید بهم... یعنی چی ویسکی خوردم... یعنی چی مست بودم... یعنی چی اتفاقات اون شبو فراموش کنم... یعنی چی...!!!!!!!!!!!!!
    از بس فکر کردم و کونم سوخت سردرد شدم... تا 2-3 ساعت دیگه باید برم سرکار و نمیتونستم برم ده تا فردا صبح... معلوم نیست تا فردا صبح چه اتفاقاتی بیفته برا الهام... دلم مثل سیر و سرکه میجوشید... گفتم قید کارو بزنم و برم ده... ولی کسرحقوق رو چیکارش کنم... اونا نمی پرسن چرا نرفتم سرکار و اومدم ده! بگم نقشه هام نگرفت و پشیمون شدم الهام رو تنها فرستادم!!!!!!!!!!
    رفتم سرکار... این سرکار رفتنم با همه سرکار رفتنای قبلیم فرق داشت... داشتم ثانیه شماری میکردم تا تموم بشه وصبح بشه و برم ده و الهام رو بیارم... بازم خدا رو شکر دوره قاعدگیش بود... ولی بدشانسی آخراش بود و ممکنه اصلا تا الان خوب شده باشه یا دارویی روغنی گیاهی چیزی بهش بدن خوب بشه و آماده کس دادن به دایی رمضون بشه... این فکر داشت مغزمو میخورد و ساعتا باور کنید نمیگذشت... هی نگاه ساعت میکردم یه ربع گذشته بود... کونم جر میخورد نگاه ساعت میکردم نیم ساعت گذشته... میخواستم داد بزنم بگم کیرم تو این شانس... که یهو گوشیم زنگ خورد... شماره تالار بود... اوه اوه نکنه ساناز چیزی به کامران گفته! ترسیدم جواب ندادم... دوباره زنگ خورد... ضایع بود جواب ندم... گفتم جواب میدم اگه چیزی گفت میگم من بخاطر اتفاقات اون شب این حرفا رو زدم و همه چی رو لو میدم... به کیرم... جواب دادم... ساناز بود...
    ساناز: الو
    من: الو سلام
    ساناز: سلام عزیزم خوبی؟
    من: بله بله خوبم شما خوب هستین؟
    ساناز: مرسی چه خبر؟
    من: س سلامتی شما چه خبر؟ کامران خان خوبن؟
    ساناز : آره خوبه سلام داره ، الهام خانم کجان نیومدن از ده؟
    من: نه قراره خودم برم دنبالش
    ساناز: یعنی کسی نیست بیارتش؟
    من: نه مامانش اینا احتمالا یه هفته ای باشن من میرم که زودتر بیاد
    ساناز: آها مطمئنی؟
    من: آره چطور مگه؟
    ساناز: هیچی میخواستم بیام ببینمش
    دوهزاریم افتاد
    من: خب من که هستم منو الهام نداریم
    ساناز: نه به تو اطمینانی نیست
    من: نه مطمئن باش قول میدم
    ساناز: چند ساعت پیش بهم پیشنهاد عشق و حال دادی چطوری بهت اطمینان کنم
    خندید
    من: ای ناقلا اون حرفایی که زدی شوخی بود؟
    ساناز: آره دیوونه میخواستم حرصت بدم
    من: مگه دستم بهت نرسه
    ساناز: چیکار میکنی؟
    من: جرت میدم
    خندید
    ساناز: مگه اینکارو هم بلدی؟
    من: تو بیا اون با من...
    ساناز: باشه فردا صبح بهت زنگ میزن هر وقت کامران نبود به یه بهونه ای تالار رو میدم دست ندا و میام فقط باید زود برگردم تا کامران نفهمه
    من: نوکرتم باشه عزیزم تو فقط بیا هر چی تو بگی
    ساناز: خوب حالا جو گیر نشو... چیز ندیده
    من: چیز دیده هستم هلویی مثل تو رو ندیدم جیگر
    ساناز: باشه ببینیم و تعریف کنیم من باید برم فردا بهت زنگ میزنم
    من: باشه عزیزم فدات بشم
    ساناز: قربونت خداحافظ
    من: خداحافظ...
    آخ جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون
    نمی دونم تو کون و کیر و همه جام عروسی بود... میخواستم به الهام زنگ بزنم بگم تا هر دلت میخواد ده بمون و تا میخوای کوس بده... ساناز جور شد و دیگه هیچی برام مهم نبود...
    نمی دونید چقدر زود صبح شد لامسب... این کوس چه کارا که نمیکنه... دنیا رو بهشت میکنه... تا چند ساعت پیش از زندگی سیر شده بودم و میخواستم خودمو بکشم ولی حال بال درآورده بودم و تو شرکت پرواز میکرد... همه میگفتن چیه از اول شیف غمگین بودی و حالا اینقدر شنگولی؟!!! فرداش ساعتای 6 رسیدم خونه... شروع کردم مرتب کردن خونه و رفتم دوش بگیرم و خودمو تمیز کنم... تو حموم با خودم میگفتم خیلی نامردی واسه الهام اینکارو نمیکنی و به خودت نمیرسی و اینقدر خوشحال نیستی حالا برا زن مردم اینقدر بخودت میرسی و خوشحالی و همه کار میکنی! ولی خودم جواب میدادم که نامرد الهامه که بهم خیانت کرده و عین خیالش نیست بذار یه بار من خیانت کنم و ببینم چه مزه ای میده... نمی دونم چرا ما مردا البته نه همه بیشتر دوست داریم زن یکی دیگه رو بکنیم تا اینکه یکی دیگه زن مارو بکنه... من با این موضوع امروز کنار اومدم و مشکلی نداشتم که مرد دیگه ای الهام رو بکنه بشرطی که منم کسی دیگه ای رو بکنم... که حالا داشت این اتفاق میفتاد و هم تلافی سکس کامران با الهام رو درمیاوردم هم لذت خوابیدن با زن مردم رو میچشیدم...
    خیلی خیلی خوشحال بودم... نمی تونم وصفش کنم...
    رفتم بیرون و میوه و شیرینی و شربت و هر چی که فکرشو کنید خریدم و اومدم خونه و منتظر تماس ساناز... نکنه این کامران کونی از تالار نره بیرون و ساناز نتونه بیاد... این همه نقشه کشیدم و مقدمه چینی کردم... اگه این اتفاق بیفته همین الان میرم ده و الهام رو میارم... شاید هم برم تالار و موضوع سکس کامران و الهام رو فاش کنم و کامران رو مجبور کنم ساناز و بده بیارم خونه... ساعت حدودا 9:30 بود که گوشیم زنگ خورد... مثل گربه پریدم روش... من: الو الو ساناز: الو سلام خوبی؟ من: سلام عزیزم مرسی چیکار کردی؟ ساناز: دارم میام فقط زیاد وقت ندارم ها! من: باشه قربونت بشم تو بگو نیم ساعت... فقط بیا ساناز: باشه دارم میام خداحافظ... خداحافظ
    آخ جووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون
    ساناز داره میاد... قلبم شروع کرد به تپیدن... داشت روده هامو پاره میکرد... نا حالا اینقدر هول نشده بودم... مثل کوس ندیدها شده بودم... یعنی بدترین لحظات زندگیم بود... نمی دونید چقدر سخت بهم میگذشت... همچین انتظاری داشت از پا درم میاورد... چه خبره! چرا اینجوری میکنم! زنگی به الهام زدم تا سروگوشی آب بدم... بعد از احوالپرسی گفت: سر درد شده و کمر درد بخاطر همین دوره قاعدگیش... بعضی وقتا اینجوری میشد... گفت عمه و بابا پیششن... سراغ مامانشو گرفتم گفت رفته باغ... فهمیدم چه خبره... ایوال مادرزن... خداحافظی کردم و صدای زنگ در اومد... کیه؟ ساناز بود...
    انتظار پایان یافت... با عجله رفتم تو حیاط استقبال...
    ساناز اومده بود تو حیاط... با آرایش معمولی و لطیف... همون تیپ محل کارش... سلام کرد منم سلامی کردمو دستمو دراز کردم... اونم دستمو رد نکرد و برای اولین با باهم دست دادیم... کیرم بیدارم شد... اینقدر روم تاثیر گذاشت... تعارف کردم اومد تو... نشست رو مبل و لبخندی که بر لباش بود... شربتی رو که آماده کرده بودم و اوردم... شربت آناناس... نشستم روبروش... گفتم: راستش من پذیرایی زیاد بلد نیستم ببخشید دیگه... خندید و چیزی نگفت... شربت رو کمی خورد... اون لبخندش و نگاش هنوز تو ذهنمه... گفتم: چیه؟ برخوردتون یه جوریه!! خندید ساناز: هیچی فقط من باید زود برم. من: هنوز تازه رسیدی عزیزم کجا میخوای بری؟ ساناز: نه دیگه کامران رفته بود بیرون منم باید نیم ساعته برگردم که کامران نیاد من: خب چیکار کنیم؟ ساناز: هیچی باهم صحبت کنیم و من بعدش برم دیگه من: همین! ساناز: پس چی؟ من: عشق و حالمون چی میشه؟ ساناز: همین دیگه باهم کپ خودمونی میزنیم بسه من: این که قبلا هم بود نیازی نبود بیای اینجا (بلند شد و با خنده گفت) پس من با اجازتون میرم شما بیان تالار اونجا صحبت کنیم... منم بلند شدم و رفتم نزدیکش... گفتم: یعنی اینقدر عجله داری! چیزی نگفت... چش تو چشم هم بودیم... صورتمو نزدیکش کردم... فقط لبخند رو لباش بود... به لبم نگاه کرد... فهمیدم به خاطر کم بودن وقت نباید مقدمه چینی کنم و سریع برم سراصل مطلب... آروم لبم رو نزدیک لباش کردم... لباشو بوسیدم... چشاشو بست و اونم لبامو بوسید... چشاشو باز کرد و لبخندی زد گفت: چیه! چرا اینجوری نگام میکنی! من: عاشق این لبخنداتم... ساناز: مهران جان زیاد وقت ندارم ها! زود باش... اشارش کردم بطرف اتاق خواب... اونم راه افتاد و منم پشت سرش... تو مسیر اونروزی اومد سراغم که تو پله های عشوه میومد و دلمو آب میکرد... حالا قراره اون کون نازشو امروز تو بغل بگیرم... نشست رو تخت... منم کنارش نشستم و شروع کردم به بوسیدن لباش... چشاشو بسته بود... دست بردم رو سینه هاش و زیر گلوشو بوسه میزدم... بوی عطر دلنشینش منو محو خودش کرده بود... شالشو درآوردم... موهای بسته و مش زده... گوشواره حلقه ای زیبا... گوشو میبوسیدم و لوپشو میبوسیدم... شروع کردم به باز کردن دکمه های مانتوش... یه تاپ صورتی تنش بود... با شلوار بیرونی مشکی ولی کمی تنگ... مانتوشو درآوردم...
    ووووووویییییی سینه هاشو ببین... دست بردم تو یغه گشادش و سینه های بلوریشو میمالیدم و لباشو میبوسیدم... داشت کم کم نفساش تندتر میشد... دست بردم پشت سرش و تاپشو درآوردم... سوتین سفید و طرحدارش چشاشو برق انداخت... دراز کشید... کنارش خیمه زدم... از روی سوتین سینه هاشو میبوسیدم و میبوئیدم... نوک سینه هاش سفت شده بود... با دندون آروم گازی گرفتم... چشاشو بسته بود و لباشو گاز میگرفت... نفس نفس میزد... سوتین رو دادم بالا... اووووف... سر سینه قهوه ای و جذاب... وووووووی یه بوسه از سر سینش گرفت چپوندم تو دهنم... وای چه حالی میده لامسب... شروع کردم مک زدنش و با زبونم باهاش بازی میکردم... ساناز نالش دراورمد... آهههههههه آههههههه هه ه ه ه ههههههه...
    سینه هاشو تو دست گرفتم و در حین لیس زدن و خوردنش میمالیدم... چه نرم بود... از سینه های الهام گنده تر بود... واسه همین برام جدید و جذاب بود... سینه زن دیگه ای رو مالیدن هم دنیایی داره که هر چی بگم کم گفتم... کم کم خودمو میبردم پایین و تو مسیر رسیدن به کوسش زبون میزدم و میبوسیدم... سعی میکردم از زمان بهترین استفاده رو ببرم و سعی کنم بهش خوش بگذره... چشاش بسته بود و ناله هاش فضای اتاق رو گرفته بود ، مخصوصا موقعی ای که از روی شلوار کوسشو میبوسیدم و هی خودشو تکون میداد... دیگه بسه... دکمه و زیپ شلوارشو باز کردم و آروم کشیدم پایین... درخشش سفیدی کوسش چشمو زد... آره شورت پاش نبود... ساناز نیمه لخ رو تخت خونم خوابیده بود... همون تختی که الهام بهم خیانت کرده بود و با شوهر همین زن سکس داشته بود... فکر و خیال اون روز اومد سراغم... خودمو جای کامران میدیدم و ساناز رو الهام میدیدم... پس نامرد چه حالی میکرده... واقعا حال کردن با زن یکی دیگه که میشناسیش لذت چند برابر داره... اوووووووی... بوسه به کوس لخت ساناز زدم... داغ داغ بود... زبونمو دوروبر کوسش میکشیدم... ناله های ساناز بلندتر شد... آهههههههههههههه آههههههههه نکن دارم میمیرم ووااااااااااای بکن دیگه بکن نمیتونم طاقت بیارم آههههه اذیت نکن آه مهران تو رو خدا بکن تو رو جون هادی بس کن آههههه آیییییی... داشت التماس میکرد... خیلی تمیز و صاف بود... نه خالی نه مویی نه جوشی نه لکه ای نه چیزی... عین ماه میدرخشید... گوشت خالص بود... زبونمو تو شیار کوسش میکشیدم و ساناز اشکش داشت میومد و التماس میکرد... دلم براش سوخت... خیلی خیلی حشری شده بود... خیلی بیشتر از الهام مست بود... خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم تسلیم بود... کامران خیلی نامرده معلومه دست به ساناز بدبخت نمی زنه و همش دنبال این و اونه تا خودشو ارضاء کنه... منم بخاطر جبران کارش به زنش آویزون شدم... مجبور بودم... حداقل کمی وجدانم راحت میشد که چرا اینقدر راحت از الهام میگذشتم... چون دوسش داشتم! چون آینده هادی برام مهم بود!!!
    با دستم لای شیار کوسشو باز کردم و زبون میکشیدم... چوچولشو ببین... میکردم دهنم و لیش میزدم... هی باهاش بازی میکردم... چقدر نازو کوچیکه... چند لحظه ای گذشت... چشاشو باز کرد... خمار خمار بود... منو کنار زد... هلم داد رو تخت... اومدم روم... دکمه های پیرهنمو باز کرد... با زبونش روی سینم میکشید و با موهای سینم بازی میکرد... رفت پایین... مثل دیوونه ها... شلوار و شورتمو تا نصفه کشید پایین... سر کیرمو لیس میزد و زبونشو دور کلاه کیرم میچرخوند... چشاشو بست و با تخمام بازی میکرد و کماکان نوک کیرمو لیس میزد... از پایین کیرم زبون میکشید و میومد بالا تا نوک کیرم... چند باری اینکارو کرد... داشتم میمردم... حالا من التماس میکردم... ولی دهنش نمیکرد و کماکان زبون دو کلاه کیرم میچرخوند و فقط لیس میزد... منم سرمو بالا گرفته بودم و کاراشو نگاه میکردم... وووووووووییییییی روی رگ عصب کیرم زبون میکشید و میبوسید... آخخخخخخخ ساناز نکن الان آبم میاد دیوونه... چیزی نمیگفت و چشاش بسته بود... به کارش ادامه میداد... واقعا داشت آبم میومد... گفتم: تو رو خدا داره آبم میاد دیگه نمی تونم بکنمت... بازم به کارش ادامه داد و با دور کلاه کیرم بازی میکرد و زبون میچرخوند... آه آه داره میاد آبم داره میاد اومد اومد آههههههههه... تا آبم اومد سریه سر کیرمو کرد دهنش و از یه ذرشم نگذشت... تا آخرین قطرشو خورد و میمکید...
    چند لحظه ای که گذشت چشاشو باز کرد و بهم لبخندی زد... بلند شد و نشست رو کیرم... کیرم نیمه جونمو دم کوسش تنظیم کرد و هدایتش کرد... آروم رفت توش... چقدر تنگ بود... اصلا بهش نمیخورد... یعنی چی؟ مگه کامران باهاش سکس نداره که اینقدر تنگه... کیر نیمه جونم هم براش درد داشت و آروم آروم بالا و پایین میشد و فقط نصف کیرمو میکرد تو... کنجکاو شدم و ازش پرسیدم چرا اینقدر تنگی؟ ساناز: عزیزم 1ماهی میشه سکس نداشتیم... من: مگه باهم قهرین> ساناز: نه 1-2 ماهه حاملم... اووووووووووووووووووووووه اووووووووووووووووووه... با این حرفش احساس کردم کیرم داره جون میگره... ساناز: چته! جنبه داشته باش... فهمیدم واسه همین منو ارضاء کرد تا کیرم شل بشه و بتونه بکنه توش تا کم کم باز بشه... منم کمکش کردم... دستمو بردم زیر کون سفیدش... اندازه کونش از الهام کمی کوچیکتر بود ولی خوش فرمتر بود... چند لحظه ای که گذشت آروم بلند شد... کیرم هنوز نیمه جون... کنارم خوابید گفت: نوبت تو شد... بلند شدم... پاهاشو انداختم رو دوشم... کیرمو محکم تو دستم گرفتم تا سفتتر بشه و بتونم بکنم بره توش... آروم آروم کردم تو... شروع کردم آروم تکون خوردن و کیرمو تو کوس ساناز جلو و عقب میکردم... چند لحظه ای که گذشت اون روزی یادم اومد که کامران پاهای الهام رو داده بود بالا و دستشو برده بود زیر کون گنده الهام من... منم همینکارو کردم... پاهاشو انداختم دور کمرم و روش خوابیدم... اونم پاهاشو رو کمرم قفل کرد... دستمو بردم زیر کون نازش... با دستام کمی اوردمش بالا... لباشو میبوسیدم... احساس کردم کیرم داره بلند میشه و جون میگیره... چشاشو بست... میگفت: مهران یواش آروم بکن به خدا دردم میاد... منم تا میتونستم آروم میکردم... فقط تا نصفه کیرم توش میرفت... کیرمو کامل سفت نشده بود واسه همین زیاد اذیت نمیشد...
    چند لحظه ای که گذشت احساس کردم کیرم راحت تر میره و میاد... کوسش لجز شد و انگار خیس شده بود... چشاش بسته و لباشو گاز میگرفت... انگار داشت کوسش کم کم باز میشد و کیرم جا باز میکرد... هر چی میگذشت کیرم بیشتر میرفت تو و هی سعی میکردم کیرمو بیشتر بکنم توش... دستمو از زیر کونش دراوردم... شونه هاش گرفتم و لباشو بوسیدم... بیشتر فشار دادم... کیرم داشت بیشتر میرفت تو و ناله های ساناز بیشتر میشد... احساس کردم کیرم داره سفت میشه... سعی کردم قبل از اینکه کاملا سیخ بشه تا آخر بکنمش تو... همینکارم کردم... کیرمو تا آخر کردم تو و کیرم تو کوس داغ و ناز ساناز کاملا سیخ شد و جا باز کرد... آروم آروم شروع کردم تکون خوردن و کیرمو تکون میدادم... ناله های ساناز جذابتر شد: آهههههه ههههه هووووووووم آخ اهههه هههههههه...
    من ادامه میدادم... خیلی بهم خوش میگذشت و البته به ساناز هم همینطور... آروم آروم سرعتمو بیشتر کردم... کمی که گذشت احساس کردم بازم کوسش لجز شد و حرکت کیرم راحتتر شد... دیگه شروع کردم تلمبه زدن... صاف شدم و پاهاش تو دستم گرفتم و باز نگه داشتم... کوس سفید و جذابشو نگاه میکردم و تلمبه میزدم... کیرمو تا آخر میکردم تو و تا نصفه بیشتر نمیورد بیرون... ساناز هی ناله میکرد و داشت حسابی لذت میبرد... فکر کنم بیست دقیقه ای گذشته بود ولی مهم نبود... ساناز هم فکر نکنم بخواد حساسیت بخرج بده و وقت دیگه براش مهم نبود و اینکه ممکنه کامران بیاد تالار... هر چند میرفت تالار و ساناز نبود ، دنبال ساناز نمیگشت مطمئنا ندا رو میبرد اتاقشو از دوربین ها مراقب اوضاع بود و ترتیبشو میداد... پس براش نباید مهم باشه ساناز کجاست!
    گفتم بذار تنوع بشه و بیشتر لذت ببرم... ازش خواستم دمر بخوابه... بعد نشستم رو پاش و کیرمو دم کوسش تنظیم کردم... آروم آروم کردم تو و دوباره آه ساناز بلند شد... شروع کردم آروم آروم تلمبه زدن... کون سفیدش کوچیکتر از الهام بود و پاهاش مثل الهام پر نبود و غوص کونش و فرم کونش باعث شده بود وقتی من روی کونش دست میکشید و باهاش بازی میکرد حسابی بهم حال بده... یاد اون روزی افتادم که دایی رمضون همینجوری داشت الهام رو میکرد و فکر کردم الان دایی رمضون داره چیکار میکنه!...
    خلاصه تلمبه زدنمو و دست مالی کردن کون سانازو ادامه دادم تا جایی که احساس کردم داره کارم تموم میشه... بهش گفتم داره کم کم آبم میاد اونم گفت اشکالی نداره بریز تو کوسم بذار تو بچه تو هم سهیم باشی... منم ازش تشکر کردم و با ذوق و شوق ادامه دادم... آبم اومد... کیرمو تا آخر کردم توش و نگه داشتم... هر چند زیاد نبود چون قبلش ارضاء شده بودم ولی بازم چند قطره ای رو خالی کردم و چند لحظه ای کیرمو نگه داشتم تا شل شد... آروم آروم درش آورم... سرشو چرخوند و با لبخند ازم تشکر کرد... گفت: خیلی وقت اینقدر لذت نبرده بودم... گفت دوبار ارضاء شده... منم ازش تشکر کردم و گفتم واقعا سکس با تو زیبا بود و با تو خیلی بهم خوش گذشت... لباشو بوسیدم و بلند شدم و رفتم آشپزخونه... یه لیوان شربت دیگه ریختم و براش بردم... داشت لباساشو میپوشید... لیوان شربت رو بهش دادم... مقداری خورد و بهم داد... منم مقداری خوردم و لباس پوشیدنشو تماشا میکردم... با لبخند بهم گفت: چیه باز! الان که کردی دیگه چی میخوای؟ خندیدمو گفتم: هیچی عزیزم واقعا ازت ممنونم امروز رو هیچ وقت فراموش نمیکنم... خلاصه منم لباس پوشیدم و زنگ زدم آژانس... کرایه رو حساب کردم و از هم خداحافظی کردیم... برگشتم تو... هنوز بوی ساناز تو اتاق خواب بود... رفتم رو تخت دراز کشیدم... چشامو بستم و دوباره از همون لحظه ای که اومد و تا الان که رفت رو مرور کردم و بخواب رفتم... یکی از بهترین روزای زندگیم بود... هم خوشحال بودم که تلافی کار کامران و الهام رو درآوردم هم ناراحت که حالا من بهش خیانت کرده بودم...
    فرداش با روحیه ای مضاعف به تالار رفتم. روز استراحتم بود. ساناز تو سالن بود و داشت یه چیزایی مینوشت. منو که دید بلند شد. بعد از یه احوالپرسی گرم و متفاوت بهم تعارف کرد بشینم. همون مانتوی زیبای سفیدش تنش بود و با اون شال صورتیش واقعا زیباش کرده بود و عین هلو شده بود... سراغ کامران رو گرفتم و گفت رفته بالا الان صداش میکنم. از پشت ویترین اومد کنار و رفت سمت پله های طبقه بالا (آتلیه)... تنگی مانتوی سفیدش اون کون خوش تراششو بدجور نمایان کرده بود... مثل همیشه... منم که این کونو لخت تو دستام داشتم و مالیده بودم و دیگه زیاد برام تازگی نداشت و تحت تاثیر قرارم نمیداد اما... ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست... حالا من دیگه ساناز رو کرده بودم و هیچ وقت اون لبای شیرین ساناز رو فراموش نخواهم کرد... نگاه های معنی دار و تازه ساناز خیلی منو به خودش جذب میکرد و حالا دیگه انگار منتظر اشارم بود تا عکس العملی نشون بده... امتحانش کردم... با چشمکی که زدم لبخند زیباشو بهم داد و دلم برد... قند تو دلم آب شد...
    با اومدن کامران جو عوض شد... بعد از احوالپرسی از من و الهام گلایه ای کرد که به تالار نمیرفتیم. از مریضی و ناخوشی الهام گفتم و گفتم الان هم شیرازی نیست و نمیتونه بیاد ، منم که سرکار بودم امروز هم که اومدم شیفت استراحتم بوده و باید منم برم ده دنبال الهام... عذرخواهی کردم و اونم پذیرفت و گفت اشکالی نداره... منو به اتاقش دعوت کرد... چند دقیقه بعد ساناز خانم برامو چایی آورد... کامران چکی بهم داد و ازم خواست براش نقد کنم... منم رفتم دنبال کارش... تو سالن از ساناز خداحافظی کردم و اونم چشمکی زد که با خنده جوابشو دادم... خیلی خوشحال بودم... از اینکه ساناز رو تور کرده بودم سرم بی کلاه نمونده بود... دیگه از کامران بدم نمیومد و دیگه کامران رو جلوتر از خودم نمی دیدم... به قول ما سر به سر شده بودیم... از وقتی که ساناز رو کرده بودم روحیه خوبی پیدا کرده بودم... به دنبال انتقام و جبران کارهای الهام بودم... سکس و عشق و حالش با کامران رو به نوعی جبران کرده بودم ، سکسش با دایی رمضون رو که دیگه نمیتونستم جبران کنم و باید فراموشش کنم ، عشق و حالش و ساک زدنش برا محمدآقا رو باید جبران کنم ، شیطنتش تو بازار و مشتری اون روز تو مزون رو باید جبران کنم...
    تو خیابون به هر زن یا دختر خوشکل و جیگر که میرسیدم چراغ میدادم و بوقی میزدم ، بعضیاشون متوجه نمی شدن ، اونایی که میفهمیدن اکثرا خنده ای تحویل میدادن و برخی بخودشون نمی یاوردن... برام جالب بود... زن و شوهری کنار خیابون وایستاده بودن ، اصلا حواسم نبود یا شاید بخاطر اینکه لحظه ای عادت کرده بودم به هر زنی میرسیدم اشاره ای میکردم ، یهو نگاهم به نگاه زنه افتاد و بوسه ای براش فرستادم و اونم خنده ای کرد که فکر کنم شوهرش فهمید ، سریع جیم شدم ، گفتم این دیگه کی بود! من حواسم نبود ولی اون که دیگه بغل شوهرش بود... رفتم تو بانک... نوبت گرفتم... از شانس کنار یه زنه افتادم که از این باکلاسا با... خوش تیپ و خوشکل... همونطور که رو صندلی قسمت انتظار نشسته بودم پامو بهش نزدیک میکردم... با تماس پام به پاش عکس العملی نشون داد و تکونی خورد... دوباره امتحان کردم باز هم جمع و جور شد... بیخیال شدم... هر زنی که میومد تو سربه هوا بود ، بهش ظل میزدم و منتظر نگاش بودم و هر کی نگام میکرد لبخندی ، اشاره ای چیزی نشونش میدادم و برخی پاسخ میدادن... با این کارام سعی در جبران شیطنتهای الهام میکردم... موقع برگشت هم تقریبا همنطوری برخورد میکردم...
    رسیدم تالار... مشتری اومده بود... ساناز و کامران تو سالن بودن... کامران از مخواست برم پایین و کمک نداخانم بکنم... رفتم پایین... بعد از احوالپرسی با نداخانم قضیه کمک رو بهش گفتم... رفتم پشت ویترین و کنار نداخانم سعی در کمک کردن بهش میکردم... این چیز و اون چیز بهش میدادم... یه باز ازم خواست که از اون طرفش تاج عروسی براش بیارم... من دو راه داشتم: میتونستم از پشت ویترین بیام بیرون و دور بزنم بهش بدم ، هم میتونستم از پشت سرش مثل کامران خان رد بشم و بهش بدم... یهو تصمیمی که گرفته بودم تو ذهنم اومد و عشق و حال شوهر همین زن با الهام خودم شدم... از پشت سرش رد شدم... جاتون خالی... با پشت دست یه فیض از کون نداخانم بردم... تاجو بهش دادم و دوباره برگشتم سرجام ، موقع برگشتم که سعی داشتم این دستم هم فیض ببره با جمع و جور شدن نداخانم و بی فیض ماندن دستم روبروشدم... رید بهم... عجب!!!!! الان اگه کامران بود مطمئنم بیشتر کونشو میداد عقب تا بیشتر فیض ببره ، پس چرا برا من اینجوری کرد؟!! از من رو میگرفت... فهمیدم برای رسیدن به ندا کار سختی رو پیش رو دارم... ساناز خودش تنش میخارید که پا داد و ما هم استفاده کردیم... برای رسیدن به ندا باید راه دیگه ای رو پیدا کنم... چیکار کنم یعنی!؟!
    مدتی گذشت و با رفتن مشتری ها منم خواستم برم بالا که گفتم بذار حالا که کسی نیست دوباره شانسمو امتحان کنم... دوباره الکی از پشتش رد شدم و یه تماس کوچیک باهاش داشتم... درواقع مثل اون موقع جرات نکردم دستی به کونش بکشم و طبیعی تر از پشتش رد شدم... با نگاهی که بهم کرد فهمیدم این با ساناز فرق میکنه... جرات نکردم برگردم... همونجا موندم... داشت سفارشات مشتری ها رو یادداشت میکرد... حوصلم سر رفت و نمی تونستم از پشت سرش رد بشم و برم بالا ، آخه اینور ویترین بسته بود و از همون طرفی که اومدم باید برگردم ، تازه جرات نمیکردم دوباره از پشت سر نداخانم رد بشم مخصوصا الان که خم شده بود و داشت یادداشت میکرد... چند لحظه بعد از خواست برم اونطرف ویترین و کد لباسی که عروس و داماد پسندیده بودن رو براش بخونم... صاف شد تا من رد بشم ، گفتم این آخرین فرصته و موقع رد شدن پشت دستمو به کونش کشیدم و گفتم الانه که صداش دربیاد ، چیزی نگفت ، رفتم و کد رو براش خوندم... از لبخندی که موقع نوشتن رو لبش بود فهمیدم از کارم زیاد بدش نیومده و دوباره میخواستم برم پشت ویترین تا شاید فرجی بشه ولی گفت بریم بالا تا لیست رو به کامران خان بده... ضدحال خوردم... رفتیم بالا... اون جلو رفت... منم تا تونستم به کون ندا که تو این مانتوی مشکلی و نسبتا تنگش مشخص بود ، ولی مثل ساناز قر نمیداد و شیطنت نمیکرد... رفتیم بالا تو سالن... با رفتن مشتری ندا و کامران خان به داخل اتاق کامران رفتن تا اطلاعات مشتری و سفارشات مشتری رو ثبت کنند... خیلی دلم میخواست تو اتاقو میدیدم و ببینم موقع تنهایی و مخصوصا الان که ما رو از مانیتور میبینن و خیالشون راحته ، چیکار میکنند! شاید هم من زیادی دور برداشتم و خبری نباشه... دوباره با ساناز تنها شدم و چرت و پرت های همیشگی ساناز دوباره شروع شد ولی اینبار در حین صحبتهاش بهش چشمک میزدم و اونم لبخندی میزد و اشاره میکرد که یعنی مواظب باش کامران نیاد و در کل منظورش این بود بیخیال بی جنیه...
    به یه بهونه ای رفتم جلوی ویترین و بهش گفتم:
    من: یه چیزی ازت بخوام قبول میکنی؟
    س: تا چی باشه!
    من: چیز خاصی نیست یعنی زیاد سخت نیست
    س: خب حالا بگو تا نیومدن
    من: امشب یا فردا صبح میتونی بیای خونمون؟
    خندید
    س: نه دیگه بسته عزیزم
    من: آخه نامرد با یه بار که چیزی دستگیرم نشد ، دوباره میخوام
    س: نه مهران فعلا نه
    من: پس کی میتونی بیای؟
    س: گفتم که فعلا نه الانم زیاد گیر نده ممکنه پشیمون بشم از اینکه باهات رابطه دارم ها!
    من: باشه باشه... چه منتی هم میذاره
    خندید
    س: به کامران میگم ها!
    من: چی میخوای بگی؟ میخوای بگی جرت دادم؟
    س: پرو نشو دیگه فعلا بیخیال شو
    من: شوخی کردم... چشم باشه
    س: خبر از الهام داری؟ کی میری دنبالش؟
    من: خوب شد گفتی میخواستم براش زنگ بزنم...
    شروع کردم تماس گرفتن... چند باری که زنگ زدم بالاخره گرفت... الو الو سلام خوبی؟ الهام: سلام مرسی چه عجب یادت اومد زن و بچه ای هم داری! من: خیلی خب حالا لوس نشو چه خبر؟ چیکار میکنی؟ الهام: هیچی تو خونم دارم نهار درست میکنم من: بقیه کجان؟ الهام: مثل همیشه هادی و سجاد رفتن دنبال گله بابا رفته به رفیقای قدیمیش سر بزنه مامان هم یا خونه عمه فاطیه یا با دایی رفته باغ (مامان رو بچسب) من: باشه خوب شدی؟ الهام: آره امروز خوب شدم رفتم دوش گرفتم من: پس آماده ای بیام باهم... الهام: بی ادب اینجا جای اینکارا نیست اون سری هم چون تنها بودیم دادم الان مامان و بابا هستن حرفشو نزن کی میای ده؟ من: نمی دونم یا امروز میام یا فردا بنظرت کی بیام الهام: فرقی نمی کنه اگه میتونی امروز رو برو تالار کمکشون کن و جبران این چند روز رو که نبودم بکن اگه خواستی فردا بعدازظهر بیا دنبالم یا اگه حال نداشتی من خودم فرداش با مامان اینا میام (معلوم بود کاری نتونسته بکنه که اینقدر التماس داشت نرم دنبالش) من: حالا ببینم چی میشه ، امروز که اومدم تالار و الانم تالارم ساناز خانم هم اینجاست میخوای گوشی رو بهشون بدم؟! الهام: آره آره دلم براش تنگ شده بده بهش من: از طرف خداحافظ خداحافظ...
    گوشی رو دادم ساناز و بعد مدتی کوس و شعرای زنانه قطع کرد... ندا و کامران هم اومدن بیرون... ظاهرشون چیزی رو نشون نمیداد ، مهم نبود... ازشون خداحافظی کردم و برگشتم خونه... تو خونه تو فکر بودم چیکار کنم! برم دنبال الهام یا نه! اگه میرفتم ده مانع از شیطنت احتمالیش میشدم و میتونستم کنترلش کنم از طرفی میترسیدم برم ده و ساناز بخواد بیاد خونمون و کونم آتیش بگیره... گفتم بهتره یه جوری مطمئن بشم از اینکه ساناز ممکنه دوباره بیاد یا نیاد!!! صحبتای امروزش منو یه کم مطمئن کرده بود ولی باز باید یه جوری مطمئن میشدم... باهاش تماس گرفتم... الو الو سلام سانازخانم خوب هستین؟ سلام مهران خان مرسی شما خوبین؟ ممنون کجایید! میتونید صحبت کنید؟ گوشی یه لحظه... ... بگو میشنوم الان تنهام... خب عزیزم میخواستم بدونم چیکارم! میای نمیای!؟!! نه دیگه گفتم که نمیتونم بیام فعلا بیخیال شو و با همون روز خوش باش و بمون تو خماریش... خیلی نامردی حرف آخرته؟ آره ببین من نمی تونم زیاد صحبت کنم فعلا هم نمی تونم بیام باشه واسه یه وقت دیگه... خداحافظی کردیم و قطع کردیم...
    نمی دونستم خوشحالم یا ناراحت ولی به هر حال مطمئن شدم که خبری نیست و ساناز فعلا نمی تونه بیاد و خونه خالی بی فایده است... بهتره برم سروقت الهام و مامانش ببینم حرفای دایی رمضون صحت داشت یا نه! بعدازظهرش بدون اطلاع قبلی زدم به جاده و رفتم ده... ساعتای 12-1 ظهر بود که رسیدم خونه دایی رمضون... کوچه خیابونای ده کمی خلوت بود و معمولا این موقع از روز همه خونه هستند و وقت نهاره و بعدشم استراحت ، چون از صبح سر زمین و دنبال گله بودن همه خسته و کوفته هستند... زنگ زدم... سجاد اومد درو باز کرد... بعد از سلام و احوالپرسی ماشین رو بردم تو... ماشین پدرخانم اینا هم بود... سجاد گفت داریم نهار میخوریم... همه از دیدن من شکه شدن... مخصوصا مامان که تیپش یه کم با قبلناش فرق میکرد... تا حالا جلوی سجاد سرلخت نبوده... الهام هم... ماشالله... مثل اینکه من نبودم خوش میگذشته... الهام هم که سرلخته و بلوز دامنه... سجاد که سن و سالش جوریه که دیگه باید ازش رو بگیرن و نامحرم هستند... با دیدن من الهام سریع پرید تو اتاق و چادر سر کرد... تا دیدمش گفتم از من رو میگیری؟ فهمید دیر شده خندید و گفت: فکر کردم یکی دیگست... قرمز شد و شاید هم ترسید... چادرشو درنیاورد ولی مثلا شل گرفت... مامان هم کمی جمع و جور شد و اون یغه بازشون سعی میکرد زیاد باز نگه نداره... نمی دونم چرا از من رو میگرفتن.... من نبودم خیلی باهم راحتتر بودن و اومدن من ضدحال اساسی بهشون زده بود چون بعدش مامان الهام رو دعوا میکرد که چرا از مهران خبر نداشتی و نفهمیدی داره میاد چرا گذاشتی بیاد و جلوشو نگرفتی و از این حرفا... خیلی بهم برخورد... از چهره ام معلوم بود که چقدر ناراحتم و از اینکه خوشحال نشدن که من اومدم... خیلی سخته وقتی مادرزن و از همه مهمتر زنت از دیدنت خوشحال نشه و برعکس ناراحت بشه و تو رو مانع آزادیش بدونه...
    اوضاع بکلی عوض شده بود طوری که پدرزنم هم فهمیده بود و از مامان و الهام گله میکرد که چرا اینجوری باهام برخورد کردن... دایی رمضون هم ازم خواست باهاش برم صحرا و روحیمو عوض کنه که باهاش نرفتم و گفتم میخوام برگردم شهر کار دارم... واقعا داشت گریم میگرفت... چرا اینقدر الهام عوض شده بود و چشم دیدن منو نداشت... شاید هم من اشتباه میکردم... ولی از نبود من سوء استفاده کرده بود... از تیپش معلوم بود خیلی راحت بوده و نبود من خیلی براش خوب بوده... هادی هم که خواب بود ، بوسیدمش و به پدرزنم گفتم من برمیگردم شهر شما هم لطف کنید هر وقت خواستید برگردید الهام و بچه رو بیارین... که با مخالفت های شدید پدرزنم مواجه شدم... از اون طرف الهام اومد بیرون و پشت سرش مادرش که مثلا میخواستن منو از رفتنم پشیمون کنن و منو نگه دارن... الهام گفت: چی شده واسه چی میخوای بری؟ منم میگفتم کار دارم باید برم... از اونا اصرار از من انکار... به هر حال بخاطر پدرزنم قبول کردم بمونم و رفتم تو اتاق بخوابم... الهام هم اومد کنارم خوابید ولی من محلش نذاشتم و خوابیدم... غروب بیدار شدم... الهام تو آشپزخونه بود... بقیه نبودن... هادی هنوز خواب بود... الهام با سینی چایی اومد و شروع کرد به عذر خواهی بابت رفتار مادرش...
    منم گفتم اشکالی نداره حق با اون بود من باید خبر میدادم تا شما ظاهرتون رو درست کنید... الهام: منظورت چیه؟ بخدا منظوری نداشت... از این حرفا... باز هم گذشت بخاطر دوست داشتنش... بوسیدمش... منو بوسید و گفت: امشب میخوام بدیمو جبران کنم... گفتم: مگه پریود نیستی؟ گفت: امروز صبح خوب شدم و خندید و رفت...
    زدم از خونه بیرون و رفتم تو باغ... صدای تراکتور دایی رمضون از دور به گوش میرسید... صدا رو دنبال کردم و سعی کردم پیداش کنم... یهو صدای تراکتور قطع شد درواقع تراکتور خاموش شد... فکر کنم خبریه... مامان الهام یا بقول خودمون مامانی رو پیدا کن... سرعت و دقتمو بیشتر کردم... نباید چیزی رو از دست میدادم... فکر اینکه الان دایی رمضون و مامانی (مادرزنم) قراره چیکار کنند داشت مخمو درد میاورد... اینور و اونورو نگاه میکردم و بدنبال تراکتور بودم... چون خاموش بود خیلی سخت میشد پیداشون کرد... چند دقیقه ای گذشت که تقریبا کل باغ رو گشتم و خبری از تراکتور نبود... ناامید شدم و گفتم یا صدای تراکتور یکی دیگه بوده یا اصلا تو باغ نبوده و از اینور و انور میومده... گفتم حالا که تا اینجا اومدم یه میوه ای چیزی بزنم به رگ... رفتم بالای درختی و نسبتا ارتفاع داشت و به اطراف دید داشتم... کوه و ونه ها و... رو نگاه میکردم که با دیدن یه چیزی سریع از درخت اومدم پایین... سر لوله اگزوز تراکتور رو از پشت دیوار باغ دیدم... رفتم پشت دیوار و با نزدیک شدن به اونجا از سروصدای و ناله های مامانی (مادرزنم) فهمیدم دیر رسیدم و دایی رمضون مامانی رو اورده بیرون باغ و جایی که کسی نفهمه داره ترتیبشو میده... اگه میخواستم برم و از در پشتی بخوام برم اونور دیوار و دید بزنم اونا حتما متوجه میشن و ممکنه حواسشون به در باغ باشه و با رفتنم به اونجا منو ببینن و چیزی دستگیرم نشه... دیوار باغ ارتفاعش زیاد کوتاه نبود و رفتن بالای دیوار کاری سخت بود و میخواستم بیخیال بشم... اما با شنیدن صداهای ناله مامانی باید به هر قیمتی که شده اونارو میدیدم... رفتم بالای نزدیک ترین درخت به دیوار پشتی باغ... لامسب کوتاه بود و چیزی دیده نمیشد... اومدم پایین و رفتم بالای یه درخت دیگه نسبتا بلندتر... رفتم بالا... اوه اوه...
    درسته نگاشون به در خروجی باغ بود و من میتونستم با خیال راحت اونا رو از بالا دید بزنم... همون کنار تراکتور مامانی (مادرزنم) دستاشو گذاشته بود رو تراکتور و کون
    گندشو داده بود عقب و دایی رمضون هم معلوم نبود کجاش میکنه داشت تلمبه های آروم و بافشار خودشو میزد... چادر مامانی رو روی تراکتور دیدم ، با بلوز شلوار بود و
    شلوارشو تا زانو داده بود پایین... ناله های آرومی که میزد معلوم بود مثل الهام تنگ نیست و درد زیادی نمیکشه... دایی رمضون راست میگفت کون مامانی گنده و سفید
    بود... یه کم پهلوهاش چربی داشت ولی بد نبود... اون لرزشی که کون و کمرش داشت آدمو حشری میکرد... گه گاهی هم روشو برمیگردون و به چهره دایی رمضون نگاه
    میکرد و آخی میگفت... عین جنده های فیلم های پورنو... میفهمید که چی میگم؟!
    دایی رمضون هم پهلوهای مامانی رو گرفته بود داشت کارشو میکرد... چند لحظه ای که گذشت معلوم بود خسته شده و شاید هم بخاطر سنش بود... کیرشو بیرون کشید
    و به مامانی گفت بخور... مامانی هم زانو زد و مثل قحطی زدها هووووووووووممممممم میخورد... من تقریبا از پشت سر میدیدم و نیمروخ دایی رمضون یه کم معلوم بود...
    تقریبا پایین تنه زیاد پیدا نبود و موقع ساک زدن مامانی برای دایی رمضون من سر مامانی رو میدیدم... چند لحظه ای طول کشید که مامانی برا دایی رمضون ساک زد...
    دوباره بلند شد و همون حالت قبلی رو گرفت... دایی رمضون کمی کیرشو دم کوسش یا کونش کشید و کم کم دوباره شروع کرد به جلو و عقب شدن... زیاد طول نکشید که
    دایی رمضون آهی کشید و کیرشو درآورد و گرفت اینور و احتمالا آبشو خالی میکرد... مامانی هم به کیر دایی رمضون و ارضاء شدن داییش ظل زده بود... بعد به کمک دایی
    رمضون و دستمالی که داشت خودشو تمیز کرد و شلوارشو بالا کشید و چادرشو سر کرد... دایی رمضون هم داشت میرفت و تراکتور و آماده میکرد تا راه بیافتن... منم سریع
    پریدم پایین و قایم شدم... ولی داخل باغ نیومدن و باغ رو دور زدن و بطرف خونه رفتن...
    حیف شد دیر رسیدم و چیز زیادی ندیدم... ولی خب از رابطه مامانی و دایی رمضون باخبر بودم و از زبون خود دایی رمضون شنیده بودم ولی باز شنیدن کی بود مانند
    دیدن... تو راه سیبی کندم و میخوردم و تو فکر صحنه هایی که دیده بودم ، بودم... گفت چیکار کنم! یعنی برم تو نخ مامانی و بکنمش! ولی دلم زیاد نمی خواست... شاید
    چون مادرزنم بود یا هیکلش که زیاد خوشم نمیومد یا... به هر حال زیاد دلم نمی خواست بکنمش... برگشتم خونه... دایی رمضون و مامانی هنوز نیومده بودن... شاید رفتن
    جایی! الهام داشت خونه رو جمع و جور میکرد... منو که دید گفت کجا بودی؟ گفتم هیچی تو باغ. تعجب کرد ، کجای باغ؟ مثل اینکه خبر داشت گفتم: همین اول باغ
    نشسته بودم چطور؟ هیچی هیچی همینجوری من میرم خونه عمه فاطی خواستی بیا. باشه برو. فعلا خداحافظ بای...
    حوصلم سر رفته و داشتم چرت میزدم... خیلی خسته کننده است آدم بیکار باشه و ندونه چیکار کنه... خلاصه شب بعد شام رفتیم واسه خواب و عملی کردن وعده الهام...
    حدودا یه ساعتی گذشت و مطمئن شدیم بقیه خوابن... ولی مجبور بودم مثل قبل تو ده با الهام حال کنم... همونطور دراز که به پهلو خوابیده بود و پشتش به من دست
    بردم و کونشو تو دستم گرفتم و میمالیدم... کیرم آماده بود و فقط منتظر آماده شدن الهام بودم... دست بردم تو شلوارش و از زیر شورتش شروع کردم مالیدن کون و
    کوسش... یه کم که گذشت شلوار و شورتشو کشیدم پایین و رفتم نزدیکش... کیرمو دم کوسش مالیدم و با خیس شدن کوسش کیرمو دم کوسش تنظیم کردم و آروم
    فشار دادم... مثل قبلناش بود و گشاد نبود... خوشحال شدم... چون مطمئن شدم خبری نبود و شانس آوردم پریود بوده و مادرزنم هم بوده و دایی رمضون کاری به الهام
    نداشته...
    دستمو بردم جلوش و شروع کردم مالیدن چوچولش و کیرمو بیشتر میکردم تو... هی فشار میدادم و هی میومدم عقب... چند باری این کارو تکرار کردم تا مسیر برا کیرم
    هموار بشه... چند لحظه ای که گذشت شروع کردم سرعتمو بیشتر کردن و همونطور که الهام تو بغلم بود و داشتم کوسشو از جلو میمالیدم تو کوسش تلمبه میزدم... الهام
    هی خودشو شلتر میکرد و هی خودشو میداد عقب و تا میتونست کوسشو باز میکرد و من راحتتر و تندتر تو کوسش تلمبه میزدم... احساس کردم کوسش لجز شده و
    خیلی راحت تا ته کیرمو میکنم تو و فشار میدم... از داغی کوسش احساس کردم دارم ارضاء میشم... الهام تو بغلم بود و بهش چسبیده بودم... تنش داغ داغ بود... اصلا
    نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با فشار آبمو تو کوسش خالی کردم... انگار جونمو ازم گرفته بودم... نای بیرون کشیدن کیرمو نداشتم... چند لحظه ای همونطور کیرم تو
    کوس پر آبش بود... آروم درآوردم... بلند شد رفت دستشویی تا خالی کنه... وقتی اومد من بلند شدم و رفتم دستشویی... گفتم اگه کسی بیدار باشه حتما متوجه میشه
    چه خبره... از اتاق که اومدم بیرون و رفتم تو حال که برم دستشویی سفیدی کون مامانی (مادرزنم) که از زیر پتو بیرون اومده بود منو به خودش جذب کرد... نفهمیدم چی
    شد که رفتم طرفش و نشستم پشت سرش و دستمو بردم سمت کونش... اصلا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم... انگار چیزی پاش نبود یا شاید شلوارشو کشیده بود
    پایین... ولی آخه چرا؟ داشتم با کون نرم و گوشتیش ور میرفتم که تکونی خورد... سریع دستمو کشیدم... ریدم به خودم... تازه فهمیدم دارم چه غلطی میکنم... سریع بلند
    شدم و خودمو انداختم تو حیاط... با دیدن چنین صحنه ای و اون کون مالی کیرم سیخ شده بود... یه جلقی زدم و اومد بیرون... موقع رفتن تو اتاق متوجه شدم خودشو جمع
    و جور کرده... یعنی بیدار شده بود و فهمیده بود دامادش کونشو میمالیده؟!!!!
    رفتم تو اتاق و دراز کشیدم... الهام خواب بود... منم سعی کردم بخوابم ولی این اتاقی رو که افتاده بود از ذهنم نمیرفت و اینقدر ذهنمو مشغول کرده بود که تا دیر وقت
    نتونستم بخوابم و دیر خوابیدم... واسه همین فرداش دیر بلند شدم... ساعت حدود 11 بود و هیچکی خونه نبود... قرار بود بعدازظهرش برگردیم شهر که فرداش میخواستم
    برم سرکار... گفتم بذار روز آخری حسابی بخوابم ولی فکر اینکه مامانی و الهام کجان؟ بقیه کجان؟ دارن چیکار میکنن؟ منو از جا بلند کرد و خواب از سرم پرید... یه جورایی
    مطمئن بودم روز آخری الهام نمی خواد دست خالی برگرده شهر و داره یه کاری میکنه... یه آبی بصورتم زدم و چایی خوردم و رفتم تو باغ... صدایی نمیومد پس باید تمام باغ
    رو میگشتم... همینکارو کردم و نیم ساعتی گذشت و مطمئن شدم تو باغ خبری نیست... بدو بدو رفتم طرف اون جای دیروز و گفتم لابد امروز هم اومدن بیرون باغ و دارن
    کارشون رو انجام میدن... اونجا هم خبری نبود... نکنه رفتن صحرا! ای بابا... بدو بدو برگشتم و ماشین رو برداشتم و زدم بیرون... در خونه عمه فاطی پدر زنم وایستاده بود...
    ای بخشکه این شانس... پیاده شدم و سلام... گفت: کجا میری؟ نمیای کمک؟ گفتم: هیچجا داشتم میرفتم صحرا کمک دایی رمضون ، فکر کنم با مامان و الهام رفته اونجا
    گفت: نه مامان که اینجاست و داره تو نون پختن به بقیه کمک میکنه دایی رمضون هم فکر کنم تنها رفته صحرا ، الهام هم احتمالا یا رفته دنبال گله ، یا تو باغه ، با خونه
    آشناهاست داره خداحافظی میکنه یا مسجدی جایی رفته... هر جا باشه پیداش میشه بیا تو حالا. نه نه ممنون من میرم یه دوری بزنم شاید پیداش کردم بعداز ظهر باید
    برگردیم کلی کار داریم فعلا خداحافظ...
    راه افتادم... تو ده چرخی زدم و الهام رو ندیدم... یه جایی تو ده هست که از اونجا میشه کوه های اطراف و قسمتی از دشت رو دید که بعضی وقتا سجاد گله رو میبره
    اونجا... رفتم و دیدم کسی جز هادی با سجاد نیست... برگشتم و راه افتادم بطرف صحرا... از دور متوجه تراکتور دایی رمضون شدم که کنار زمینش پارک بود... گفتم برم
    ببینم چه خبره شاید هم خبری نباشه چون پدرزنم گفته بود الهام با دایی رمضون نرفته... ولی باز گفتم نباید که جلوی همه با دایی رمضون رفته باشه و شاید الان خبری
    باشه... نزدیکای زمین دایی رمضون که شدم ماشین متوقف کردم و پیاده شدم... باید بقیه راه رو پیاده میرفتم تا متوجه نشن... همون کنار جاده زیر سایه درختی پارک
    کردم و بدو بدو راه افتادم... 5 دقیقه ای شد تا به سرزمین رسیدم... با توجه به اون سری که دایی رمضون با الهام اومده بودن صحرا و موتورخونه رو دیده بودم حدس زدم باید
    تو موتورخونه باشن... شانس من موتورخونه روشن بود و داشت آب به زمینا منتقل میکرد... با توجه به صدای موتورخونه من راحتتر رفتم تا پشت در موتورخونه... سرک
    کشیدم... خبری نبود... متوجه اتاقی شدم که کنج موتور خونه بود و درش بسته بود... ولی میترسیدم برم تو تازه اگه هم میرفتم با وجود در بسته چیزی که پیدا نبود...
    موتورخونه رو دور زدم و دنبال پنجره موتور خونه بودم... حتما باید پنجره ای چیزی داشته باشه... درسته اونطرف موتور خونه پنجره داشت که مربوط به همون اتاقه بود...
    نزدیکتر که شدم با شنیدن ناله های الهام کیرم سیخ شد... گرفتمش تو دستم و پشت پنجره و میخواستم با دیدن کوس دادن الهام به دایی رمضون خر کیر جلق بزنم... اما
    کیرم یهو خوابید و ترس تمام وجودمو گرفت...
    متوجه موتوری شدم که اون طرف موتورخونه پارک بود و من عقبشو دیدم... یعنی چی؟ این مال کیه؟ نکنه... نکنه... سرکی کشیدم و دنیا رو سرم آوار شد... ای خدا! چی
    میدیدم... این الهام منه یا... دایی رمضون که مثل اینکه کارش تموم شده بود داشت خودشو تمیز میکرد... الهام به حالت چهاردست وپا شده بود و یه مرد سبیل کلفت و
    چهارشونه داشت جرش میداد... مرده قیافه سیاه سوخته و آفتاب دیده ای داشت و از نیمروخ دماغش ضایع بود... میخواستم داد بزنم و برم تو ولی باز میترسیدم و جرات
    نکردم... نمی دونم چرا و با دیدن صحنه ای اون حسه اومد سراغم و کیرمو بلند کرد و باعث شد لذت ببرم... مرده با دو دست گندش کون الهام رو باز میکرد و تا میتونست
    فشار میداد و اون صدای دوست داشتنی گو. که از کوس الهام بلند شد منو از خودم بیخود کرد... سریع کیرمو درآورد... نگاهی به اطراف انداختم ببینم کسی نباشه... خبری
    نبود... صدای ناله های الهام و موتورخونه باهم قاطی شده بود... یه صحنه خیلی جذاب بوجود اومده بود... همشون لخت مادرزاد بودن... دایی رمضون با کیر داغون و
    خوابیدش بالا سرشون وایستاده بود و نظارگر کوس دادن الهام به اون مرده بود که بعدا اسمشو فهمیدم... چند لحظه ای که گذشت میون ناله های الهام که معلوم بود درد
    داره هی میگفت: آهههههه آخ هووووووووو دایی اااااا.... انگار التماس دایی میکرد و دایی هم مرده رو صدا میزد و میگفت: عباس یواشتر دردش میاد... درواقع الهام از دایی
    میخواست یه چیزی به عباس آقا بگه تا اذیتش نکنه... دایی میگفت بابا امروز که میره برا همیشه نمیره میاین دوباره بسه ولش کن دیرمون میشه ها!... مرده (عباس) بی
    توجه به حرفای دایی و ناله های الهام به تلمبه زدناش ادامه میداد و با دست هی کون الهام رو باز میکرد تا راحتر بکنه تو کوسش... هی نفس نفس میزد و با حرص و طمع
    به کوس و کون الهام نگاه میکرد و تلمبه میزد... منم داشتم با خودم ور میرفتم... خیلی لذت داره وقتی ببینی زن نازت که مثل هلو و بلوره داره به یه مردتیکه زشت و سیاه و
    داغون کوس میده... الهام هی میگفت زود باش تمومش کن دیگه... و مرده هم هی تلمبه میزد... دایی گفت چند بار میخوای ارضاء بشی؟! فهمیدم بار اولش نیست و
    احتمالا با دایی کارش تموم شده و الان بخاطر اینکه میخوایم بریم شهر و الهام دیگه نیست داره مثلا تلافی میکنه و وداع میکنه... هی با دستش بیشتر کونشو باز نکه
    میداشت و بیشتر فشار میداد... یه بار دیگه صدای گو. کوس الهام رو شنیدم... واقع لذت بخش بود... ولی چرا وقتی من میکردمش اینجوری نمیشد!!!
    بخاطر اینکه مرده (عباس آقا) قبلا ارضاء شده بود طبیعی بود باید طول بکشه... موجی که رو کون الهام موقع تلمبه زدن عباس آقا ایجاد شده بود دلمو آب میکرد... قلبم
    داشت تند تند میزد... آب دهنم خشک شده بود... داشتم کیرمو میمالیدم و کوس دادن زنمو تماشا میکردم... چه کوسی هم میداد... کاری جز این ازم بر نمیومد... چند
    دقیقه ای که گذشت متوجه شدم یارو داره کیرشو فشار میره تو کوس الهام و مکثی میکنه و دوباره تکون میده... نکنه داره خودشو خالی میکنه! ای نامرد... حدسم درست
    بود... یارو ارضاء شده بود و داشت با این کارش لذت میبرد چون الهام که متوجه نمیشد یارو داره آبشو خالی میکنه... حرکات یارو طوری بود که انگار داره هنوز میکنه و ارضاء
    نشده... اگه میخواست ثابت نگه داره معلوم بود داره خالی میکنه ولی در حین ارضاء شدنش تلمبه میزد و ثابت نمی موند... احتمالا میخواست تابلو نشه که یهو کیرشو
    کشید بیرون و روی کون الهام گرفت... یه کیر سیاه و پرمو که دست کمی از دایی رمضون نداشت... اینا چیکار میکنن که کیراشون اینجوریه؟!!! بزور و با ناله های کیریش یه
    قطره آب غلیظ و زرد رنگی از کیرش خارج شد و مالید روی کون الهام... درد تو چهره الهام داشت داد میزد... این چهره و ظاهر برام آشنا بود... قبلا الهام رو اینجوری دیده
    بودم... اون سری که اومده بودیم ده و دایی و الهام از صحرا برمیگشتن و من اومدم جلوشون... یادتونه! نکنه اون سری هم...؟!! اوه اوه... الهام داره چیکاره میکنه با خودش!!!
    دایی گفت: زود باش زود باش بلند شید باید سریع برگردیم... منم سریع برگشتم و کیرمو جمع کردم... بدو بدو خودمو به ماشین رسوندم... نشستم و تو ماشین و دور زدم و
    رفتم خونه کسی نیومده بود هنوز... رفتم دستشویی و کار نیمه تمام رو تمام کردم... تو فکر اتفاق افتاده بودم و با همون حس و حال جلقی زدم و اومدم بیرون...
    رفتم تو خونه افتادم و زیر باد پنکه دراز کشیدم... تو فکر عباس آقا بودم... کیر سیاه و پر موش که یه جوری بود... آب منی زرد رنگش که خیلی حال بهم زن بود... اینکه با
    زیرکی مقداری از آبشو تو کوس ناز زنم خالی کرده بود... کاش میفهمیدم دفعه قبل که ارضاء شده چجوری ارضاء شده... دایی رمضون چجوری الهام رو کرده... چجوری اصلا
    اینا با سکس داشتن... چجوری شده اصلا که الهام به عباس آقا کوس داده... آیا دفعه اولش بوده؟ یعنی اینقدر من بدبخت بودم و خبر نداشتم... چرا لذت بردم از اون حرکت
    عباس آقا که با دستاش کون الهام رو باز کرده بود و با فشار صدای گو. کوس الهام رو درآورده بود؟ اینا سوالایی بود که باید جوابشو پیدا میکردم و خودمو راحت میکردم...
    باید چیکار کنم؟!
    بعد از اون اتفاق و سکس الهام با عباس که بعدا فهمیدم اهل اونجا نیست و کلا شیرازی نیست و با دایی رمضون شریک بوده تو کشاورزی ، اتفاقات عجیبی افتاد و من از
    همه نظر فرق کردم طوری که الان ممکنه برخی از اقوام منو نشناسن... الان که دارم اینا رو تایپ میکنم در شیراز نیستیم و ما از اونجا رفتیم... چرا! گوش کنید
    بعد از اون ماجرا من رفتم خونه و تو فکر بودم و داشتم تصمیمی میگرفتم که از این وضعیت خودمو خلاص کنم... صدای تراکتور دایی رمضون رو که شنیدم رفتم تو حیاط...
    الهام هم بود... الهام چهرش مثل اون سریش بود و فهمید اون سری هم عباس کارشو ساخته... اصلا دوست نداشتم و ناراحت بودم که الهام اینقدر راحت بهم خیانت
    میکنه... الهام رفت دوش بگیره... (اینکه میگم ده یا روستا اونجوری که شما فکر میکنید نیست و این موضوع که میگن هر روز و هر شب بفکر سکس هستن هم اینجوری
    نیست من اینجوری تعریفش کردم وگرنه مال ایرانه و مثل خیلی جاهای دیگه است و اصلا عجیب نیست)
    با توجه به تصمیمی که گرفته بودیم قرار بود بعدازظهرش برگردیم شیراز... بساط و جمع کردیم و از همه خداحافظی کردیم... تو راه تصمیمی که گرفته بودم رو عملی
    کردم... اولین پارکینگی که رسیدم توقف کردم... الهام با تعجب پرسید: چرا اینجا وایستادی؟ چیزی یادت رفته برداری؟ گفتم: نه پیاده شو میخوای یه چیزی نشونت بدم...
    هادی صندلی عقب بود و داشت برا خودش بازی میکرد... پیاده شدم و جلوی ماشین تکیه زدم... الهام با تعجب اومد روبرم و گفت: چیزی شده؟ کسی چیزی گفته؟ از
    چیزی ناراحتی؟ چته؟ حرف بزن... دست خودم نبود بغض گلومو گرفته بود... رو بهش کردم و گفتم: الهام میدونستی چقدر دوست دارم؟ گفت: آره گفتم: چند بار بهت
    بدی کردم؟ یا کتک زدم یا کمتر از گل بهت گفتم؟ گفت: اینا چه حرفیه میزنی؟ مامان و بابام چیزی گفتن؟ گفتم: نه گفت: پس چی؟ بگو نصف به عمرم کردی... گفتم: ازت
    میخوام هیچی نگی و فقط گوش کنی... سفره دلم و باز کردم... گفتم: الهام من امروز تو رو تو موتورخونه دیدم... رنگش سفید شد و چشاش از جاش دراومد و زبونش
    بند اومد... ادامه دادم: دیدمت چطوری با مرده سکس داشتی و از رابطه قدیمیت با دایی رمضون هم مطلع هستم. اون سری قبل که اومده بودیم ده من تو و دایی رمضون
    رو از بالای درخت تو باغ دیدمتون. از رابطت با کامران هم باخبرم ، سکسی که تو خونه خودمون داشتین ، کارایی که تو تالار بشار کردی ، ساکی که اون شب تو مهمونی
    برای محمدآقا زدی ، شیطنت هایی که تو تالار و بازار و... کردی ، از همون اول از همه چی باخبر بودم و دیدم... اشک تو چشاش جمع شد و با ترس و لرز گفت: من من...
    نمی دونم چی بگم من اشتباه کردم یعنی... دستشو گذاشت روی سرش و همونجا نشست و زد زیر گریه... چند دقیقه ای گذشت و تو همون حالت بودیم... من بالا
    سرش بهش ظل زده بودم و تو ذهنم داشتم تصمیمی رو که گرفته بودم رو بررسی میکردم و درست نتونستم تصمیم بگیرم و بفهمم که درسته یا نه! به هر حال تصمیممو
    گرفته بودم... تصمیمی که مطمئنم هیچ ایرانی جراتشو نداره... هر کی میگه دروغه مهم عملی کردن اون تصمیم که من عملیش کردم...
    الهام بهم نگاه کرد و با چشمهای اشک آلود و صدای گرفتش شروع کرد به قسم دادنم و فحش دادن به خودش... الهام: مهران گه خوردم منو ببخش مهران غلط کردم تو رو
    جون هادی به کسی نگو بخدا هر کاری بگی انجام میدم مهران تو رو جون مادرت اذیتم نکن... و از این حرفا... التماسم میکرد... افتاد به پام و گریه و زاری... گفتم: م
    تصمیممو گرفتم هر چی گفتم باید بگی چشم... بهم نگاه کرد و دوباره صدای گریش بلند شد و دوباره التماس که از تصمیمم صرفنظر کنم... با عصبانیت دادی زدم که
    سوار شو (مجبور شدم) یهو سرش و آورد بالا و با ترس و لرز از جاش بلند شد و سریع رفت تو ماشین... رنگش سفید شده بود و داشت میلرزید... راه افتادم بطرف
    شیراز... گفتم: تا نگفتم صدات در نمیاد و هر کاری بگم باید انجام بدی وگرنه اون روی سگم بالا میاد و کاری که نباید انجام میدم... تا خود شیراز جیک نزد و فقط هادی رو
    بغل کرده بود و حق حق میزد...
    خلاصه رفتیم دفتر سند و ازدواج و با مقدمه کارهایی که انجام دادم و طبق خواسته من الهام مهرشو بخشید و حق طلاق هم به من داده شد... از لحظه ای که از دفتر
    اومدیم بیرون الهام مظلوم شد و جز گریه کار دیگه انجام نمیداد... رفتیم خونه... هادی خواب بود... بردمش تو اتاق و خوابوندمش... رفتم تو حال نشستم و به الهام گفتم
    زود یه شربت برام درست کن و بیار... سریع این کارو کرد و نشست جلوم... مثل برده ها شده بود و منتظر دستور بود... دوباره تصمیمی که گرفته بودم رو بررسی کردم...
    به الهام گفتم زنگ بزن و به ساناز بگو دیگه هیچکدوممون نمیایم تالار ، دلیلشم بگو از داریم از شیراز میریم... تا میخواست حرفی بزنه گفتم خفه کاری که گفتم بکن... با
    بغضی که داشت این کارو کرد و گفتم گوشیشو خاموش کنه و تلفن خونه رو قطع کنه و بره شامو حاضر کنه... خلاصه اون شب من پادشاهی کردم و با الهام بد برخورد
    کردم... فرداش که میخواستم برم سرکار در خونه رو قفل کردم و بهش گفتم وای به حالت اگه بفهمم با کسی صحبت کردی یا جواب کسی رو دادی... ظهر که از سرکار
    برمیگردم خونه باید عین دسته گل باشه و نهارم آماده باشه... رفتم شرکت و طبق تصمیمی که گرفته بودم تسویه کردم و رفتم دنبال کارام و قرار بود از شیراز بریم...
    نمیگم کجا... خلاصه از شیراز اسباب کشی کردیم و به شهر..... رفتیم... تا جابجایی کامل و مرتب شدن خونه جدید 2-3 روزی طول کشید... تو این مدت تا تونستم الهام
    رو اذیت کردم و کار ازش کشیدم... جوری شده بود که شب مثل جنازه میافتاد و تا صبح تکون نمی خورد ولی چون تو محضر اون تصمیمات گرفته شده بود بناچار باید هر
    کاری میگفتم انجام میداد...
    من رفتم سرکار جدیدم و ساعت اداری شدم... هادی هم که 6 سالش بود بردمش مهد . صبح به صبح میبردمش و ظهر برش میگردوندم... چند روزی گذشت و ادامه
    تصمیممو عملی کردم... یکی از تصمیماتی که گرفته بودم این بود که از الهام لذت ببرم و ازش سوء استفاده کنم... بهش موضوع رو گفتم و اونم مجبور بود فبول کنه یا
    شاید هم بدش نمیومد... تصمیمی که گفتم هیچ ایرانی جراتشو نداره و الانم که بگم شاید باور نکنید... اگه یادتون باشه دوتا همکار بنام های آرش و سعید داشتم که تو
    شرکت قبلیم تو قسمت مالی و روابط عمومی کار میکردن. ما باهم رفت آمد خانوادگی نداشتیم ولی باهم دوست بودیم و یبار شریکی یه خانم رو برده بودیم و ترتیبشو
    داده بودیم. حالا ازشون دعوت کردم تنهایی بیان خونه جدیدم و شهرمون که زیاد از شیراز دور نیست... آرش 29 ساله و سعید 31 سالش بود... به الهام گفتم تو باید
    امشب با آرش و سعید جلوی من سکس داشته باشی... با تعجب به من نگاه میکرد ، گفت: یعنی تو میخوای بهشون بگی بیاین زنمو بکنید؟ گفتم: خیر اونا که تو رو
    ندیدن و نمی دونن زنمی بهشون گفتم یه جنده آوردم خونه بیان و باهم ترتیبشو بدیم... بهش برخورد و اخمی کرد ، گفتم: چیه یعنی جنده نیستی با چند نفر غیر من
    سکس داشتی! هیچی نگفت... گفتم برو دوش بگیر و هادی رو ببر پیش مریم خانم (زن همسایمون) و بهش بگو مهمون داریم و امشب نگهش دارن... یکی دوبار دیگه
    هادی رو قبلا گذاشته بودیم اونجا واسه کارهایی که داشتیم آخه اونا یه دختر هم سن و سال هادی دارن و باهم سرگرمن... غروب که شد آرش و سعید تنهایی با ماشین
    آرش اومدن... رفتم درو باز کردم و بعد از سلام و احوالپرسی راهنمایشون کردم بیان تو... الهام هم طبق نقشه من با لباس سکس زرد و مشکی خودش و سر لخت اومد
    تو حال و با آرش و سعید دست داد و خوش و بش آرش و سعید که به چشم جنده بهش نگاه میکردن... از نگاه های مرموزشون که داشتن هیکل الهام رو برانداز میکردن
    لذت میبردم... من تصمیممو گرفته بودم چه خوب چه بد!
    بعد از شربت و مخلفات به خواسته آرش الهام شروع به رقصیدن کرد (البته قبلش به الهام گفته بودم که هر چی گفتن و خواستن منتظر من و تایید من نباشه و مثل یه
    جنده رفتار کنه) بعد 10 دقیقه ای آرش بلند شد و با الهام که اونو مهشید معرفی کرده بودم رقصید... بعد چند دقیقه سعید بلند شد و گفت: بسه بریم پی کارمون... رو به
    من کرد و گفت: زود باش آمادش کن دیگه. گفتم: جاتون خالی قبل شما یه کله رفتم و نا ندارم میخوام فقط نگاه کنم و عکس بگیرم... راهنمایشون کردم تو اتاقی که قرار
    بود برای اولین بار الهام جلوی من و با اطلاع خودش و خودم سکس داشته باشه و نقش یه جنده بنام مهشید رو بازی کنه... هنوزم مطمئن نبودم از تصمیمی که گرفته
    بودم... در واقع دیر شده بود چون آرش با دست حلقه زده دور کون الهام اومدن تو اتاق... الهام چهره ناراحتی نداشت یعنی زیاد براش سخت نبود جلوی من کوس بده...
    شاید هم عادی شده بود براش که با کسی دیگه سکس داشته باشه... به هر حال من خودم دو دستی الهام رو برا سکس آماده کردم و لباساشو درآوردم... آرش و
    سعید هم خودشون آماده شده و با شورت دو طرف الهام نشستن و شروع به دستمالی زنم جلوی چشام کردن... اونا که نمی دونستن زنمه و واقع فکر میکردن جندست
    و الهام هم خیلی خوب نقش بازی میکرد جوری که خودمم شک میکردم که این زن منه؟!!
    اون شب الهام با توجه به اینکه تازه از قاعدگی خلاص شده بود و هنوز جوشهای کونش و روناش که بخاطر حساسیتش به نوار بهداشتی بود خوب نشده بود زیاد نمی
    تونست جایی بشینه و اومد جلوشون رو زمین نشست و خیلی زود شروع با بازی کردن با کیرای دوستام کرد... الهام پشست به من نشسته بود... منم دوربین برداشتم
    و شروع به عکاسی کردم (همه عکسا رو نمی تونم بذارم) مثل اینکه از آرش خوششم اومده بود چون بیشتر با آرش و کیرش ور میرفت هز چی باشه اون جوونتر بود و
    بدنش کمتر مو داشت... چند لحظه ای که گذشت سعید ژل تاخیری رو آورد و دوتایی مالیدن به کیراشون... الهام رو به کمر خوابوندن و آرش شروع به مالیدن و لیس زدن
    کوس الهام شد ، سعید هم با سینه های الهام بازی میکرد و منتظر اثر ژله بود... چند دقیقه طول کشید که آرش کوس زنمو ول کرد و میخواست شروع کنه که از الهام
    خواستم پاشو بده بالا و قبل از سکسش از کوس و کونش عکس بگیرم (عکس اولی) بعد رفتم نزدیک کنارشون و کوس دادن زنمو از نزدیک ببینم... آرش کیرشو دم کوس
    الهام (مهشید) تنظیم کرد ، کمی مالید و عقب و جلو کرد و فشار داد. با توجه به اینکه گفته بودم جندس دیگه زیاد دل سوزی نمیکردن و آرش کیرشو یهو تا نصفه داد تو،
    صدای الهام بلند شد و ناله ای زد، کیرم سیخ شد و واقعا داشتم لذت میبردم و هنوز نمی دونستم کارم و تصمیمم درسته یا نه! تصمیمم که زندگیمو دگرگون کرد... در
    ادامه خواهم گفت چجوری شده زندگیم
    آرش فشارشو بیشتر کرد و حالا تمام کیر آرش تو کوس زنم بود... آروم آروم شروع کرد به جلو و عقب کردن کیرش تو کوس الهام (مهشید) از اونطرف هم الهام همراه با
    ناله هاش کیر سعید رو لیس میزد... با هر لیسش دلم یه جوری میشد... اون حسه که همیشه میومد سراغم اینبار من رفتم سراغش و نمی دونم داشتم لذت میبردم
    یا... یه حس ترسی هم داشتم... اینکه با این تصمیمم چه اتفاقاتی خواهد افتاد و اونجوری که میخوام خواهد شد یا نه!
    زیاد نمی خوام سکسشون رو توضیح بدم چون از عکس کاملا مشخصه... بعد از چند دقیقه ای سعید ازشون خواست اونو دریابند و آرش جاشون با سعید عوض کرد...
    سعید یه کم بی رحمتر عمل میکرد و محکمتر تلمبه میزد... بیشتر بلد بود نسبت به آرش ، ناله های الهام حاکی از این بود که از این وضع راضیست و داره نهایت لذت رو
    میبره و از طرفی من هم واقعا داشتم لذت میبردم و دیگه احساس نمی کردم که الهام داره نامردی میکنه و بهم خیانت میکنه... چند لحظه ای که گذشت سعید به الهام
    گفت برگرده ، الهام دمر خوابید و دوباره با کیر آرش ور میرفت... سعید اومد نشست رو پای الهام ، یاد اون روز خودم و دایی رمضون افتادم... رفتم جلو و منتظر اون صدای
    دلنشین شدم ولی کیر سعید مثل دایی رمضون نبود که صدای کوس الهام رو درآره... سعید با دستاش کون الهام رو گرفته بود باز نگه داشته بود تا بتونه بهتر بکنه تو
    کوسش... زیاد طول نکشید که متوجه شدم سعید بدجور داره سوراخ کون الهام رو دید میزنه... فهمیدم چه نقشه ای داره... کیرشو از کوس الهام درآورد و دم کون الهام
    تنظیم کرد... الهام سریع بهم نگاه کرد و میخواست بگه که من اونو از این کار بازدارم ولی چون اینجا نقش جنده بازی میکرد بناچار باید تحمل میکرد...
    سعید کمی با آب دهنش سوراخ کون الهام رو خیس کرد و کیرشو آماده کرد... کمی دم کون الهام (مهشید) مالید و شروع کرد فشار دادن... معلوم بود تنگه و الهام مثل
    اینکه از کون نداده... سعید هم تعجب کرد و گفت چه جنده تمیزی از کون نداده... گفتم: زیر خاکیه بابا! سعید به کارش ادامه داد و ناله های الهام بلند شد... همراه با ناله
    های الهام من داشتم لذت میبردم ولی همینکه سعید با بی رحمی کیرشو یهو تو کون الهام فشار داد و الهام جیغ زد دلم برا الهام سوخت و از تصمیمم لحظه ای
    پشیمون شدم تا میخواست حرفی بزنم کاری کنم با نگاه الهام فهمیدم که بناچار نباید جیک بزنم... کمی که گذشت و الهام درد کونش تموم شد و کیر سعید تو کون
    الهام جا باز کرد دیگه رفته رفته اون دردش به لذتش تبدیل شد و چهره الهام تغییر کرد... خیالم راحت شد و داشتم از صحنه سکس الهام و دوتا مرد دیگه عکس میگرفتم و
    لذت میبردم... صدای آرش درآومد و مجبور شدن حالت رو تغییر بدن ولی سعید مخالف بود و میگفت کیرم بی حس میشه اگه بکشه بیرون و نکنه... که الهام پیشنهاد داد
    دو نفری بکننش... با این حرف الهام یهو حس عجیبی بهم دست داد و مست شدم... خیلی با این حرفش حال کردم... اینکه زنت پیشنهاد بده به کسی و بگه دو نفری
    منو بکنید... سعید طبق خواسته خودش اول خوابید و الهام رو کیر سعید نشست و کرد تو کونش و آرش رفت لا پای الهام و کرد تو کوسش و تلمبه زدناش شروع شد...
    الهام چشاشو بسته بود و داشت نهایت لذت رو میبرد... واقعا هم باید لذت میبرد ، جلوی شوهرش دارن دو نفری میکننش و منم واقعا لذت میبرد که جلوی چشام دارن
    زنمو جر میدن.
    سعید اون زیر وول میخورد و کیرشو تو کون الهام بازی میداد و گه گاهی با دست به کون الهام میکوبید و همزمان با صدایی که تو اتاق میپیچید دلم منم آب میشد...
    خیلی لحظه جذابی بود... درکش برا همتون سخته و باور نمیکنید ولی من این لذت رو چشیدم... رفتم و از پشت سر عکس گرفتم (عکس3) و از نزدیک شاهد رفت و آمد
    دوتا کیر دوستام تو کوس و کون الهام بودم... دلم نمیومد اون جا رو ترک کنم و دوست داشتم همونجا همه چی رو ببینم ولی آرش گفت داره آبم میاد و کیرشو بیرون
    کشید... الهام هم که حالا دیگه باورش شده بود جندست و مطمئن بود من میخوام که اینجوری باشه آرش رو بوسید و گفت بخواب آبتو بخورم... دوباره اون حالته بهم
    دست داد و از رفتار و گفته های الهام لذت میبردم... آرش خوابید و الهام به حالت سگی خم شد و شروع کرد ساک زدن برا آرش... سعید پرید و رفت پشت سر الهام و با
    حرص و ولع تو کوس الهام تلمبه میزد... صدا تلمبه زدناش فضای اتاق رو گرفته بود خیلی صحنه ی جذابی بوجود اومده بود که هیچ وقت از یاد نخواهم برد... آرش سینه
    های الهام رو میمالید و چشاشو بسته بود... سعید روی کون و کمر الهام دست میکشید و آهی میکشید و تلمبه میزد... آرش گفت داره آبم میاد رفتم نزدیکتر و عکسی
    گرفت و شاهد خوردن آب منی آرش توسط زنم شدم... چه خوش مزه میخورد... قطره ای هدر نداد و با تمام وجود آب آرش رو خورد... در حال تماشای خوردن آب منی
    آرش و کیر پر از آبش توسط الهام بودم که الهام کیر آرش رو درآورد و سرشو برگردون و رو به سعید گفت: جووووووون بریز عزیزم بریز وووووووووی چه داغه همشو خالی کن
    وووووویییییی.... نگاه به سعید کردم دیدم چشاشو بسته و سرشو بالا گرفته... آره... داشت حرف الهام رو گوش میکرد و آبشو تو کوس زنم خالی میکرد... بهتر لحظه
    همین لحظه بود... چند ثانیه ای همینجور بود و آروم کیرشو درآورد و دستی به کون الهام زد و تشکر کرد و بلند شد... از الهام خواستم پاشو بده بالا و کوسشو نشون بده
    تا از کوس و کون بازش و احتمالا آب منی سعید عکس بگیرم... اوه اوه... چه خبره انگار عمری بود سعید ارضاء نشده بود... تا پاشو داد بالا آب داشت از کوسش بیرون
    میومد سریع عکسی گرفتم (آخرین عکس) و نشستم و خالی شدن آب منی سعید از کوس زنمو تماشا کردم...
    خلاصه بعد از رفتن سعید و آرش و دوش گرفتن الهام من رفتم و هادی رو آوردم... هادی خوابیده بود... بردمش سرجاش و اومدم تو حال... الهام با چهره ای خندان و رضایت
    نشسته بود... منم نشستم روبروش و شروع کردیم صحبت کردن:
    الهام: مهران من واقعا ازت معذرت میخوام بخاطر تمام خطاهایی که کردم نمی دونم چرا اون کارارو کردم با وجود اینکه تو خوب بودی و بهم محبت داشتی من دست به این
    کارا زدم و بهت خیانت کردم... (اشک تو چشماش جمع شد) واقعا نمی دونم چی بگم تو اینقدر خوبی که برای ارضاء شدنم اینکارو کردی و اجازه دادی با دیگری سکس
    داشته باشم و بهم ثابت کردی زندگی همش سکس نیست و الان از کارهای خودم پشیمونم و از اینکه تو این برخورد رو با من داشتی خیلی ازت ممنونم... ولی چرا
    همون اول که دیدی خطا کردم باهام برخورد نکردی و الانم منو طلاق ندادی و منو کتک نزدی یا مثل مردای به حساب خودشون باغیرت منو نکشتی...
    صحبتشو قطع کردم و گفتم:
    من: راستش اینکه فقط تو خطا کردی نیست و منم خطا کردم. اینکه چرا همون اول باهات برخورد نکردم چون دوست داشتم و نمی خواستم از دستت بدم فقط دنبال
    راهی بودم که خودت پشیمون بشی و خودت نخواسته باشی از این کارا بکنی وگرنه مطمئن باش نمیشه زوری کاری رو از کسی خواست. من اگه ازت میخواستم کاری
    نکنی و بزور تو خونه نگهت میداشتم و مواظبت بودم مسلما تو دنبال فرصتی میگشتی تا خودتو خالی کنی که اتفاقا همینطور هم شد و تو از کوچکترین فرصتها استفاده
    کردی و برای کامران ساک زدی. ولی باز امیدوار بودم از راهی که رفتی برگردی ولی نشد تا اینکه آخرین بار تو اون موتورخونه اون کارو کردی و برام عجیب بود چرا اونجا تو
    اون ده به اونجور آدم داغونی کوس دادی و همه چی رو زیر پات له کردی! مجبور شدم بهت بگم که همه چی رو میدونم و این تصمیم رو گرفتم و امشب به خواسته خودم و
    جلوی خودم تو رو در اختیار دیگری قرار دادم.
    الهام: واقعا نمی دونم چی بگم هنوزهم باور نمیشه من این همه خطا کردم و تو میدونستی و چیزی نمیگفتی. من خیلی بد شدم مهران. الان همه منو به چشم جنده و
    هرزه میبینند.
    من: نه اینجوریا نیست. همه غلط میکنن. قبل از اینکه بری تالار اینجوری بودی! نه... پس چرا اینجوری شدی! بخاطر محیط و دوستات! الانم اگه بخوای میتونی برگردی به
    حالت قبلیت و بشی همون الهام قبلی منم اصلا بهت نمیگم چیکار کن چیکار نکن از الان آزادی هر کاری دوست داشتی بکنی ولی من باید در جریان باشم و دیگه بهم
    خیانت نکنی وگرنه مجبور میشم کاری که دوست ندارم رو بکنم...
    الهام اومد کنارم منو بوسید و درآغوشم شروع به گریه کرد... منم اشکم درآومد و اون شب با دیده گریان به تختخواب رفتیم و شب رو صبح کردیم... فرداش که از سرکار
    برگشتم الهام دیگه رو دیدم... خونه تمیز و مرتب مثل آینه... بوی غذای مورد علاقم تمام خونه رو گرفته بود.(آش انار) یه آرایش تمیز و ساده ، تاپ و دامن کوتاه ، بوی
    ادکلنش که خیلی دلنشین بود منو دیوونه میکرد ، رفتارش و کردارش شده بود همون الهام اولی تازه خیلی هم بهتر از اون ، خیلی خیلی عوض شده بود...
    رفتم تو اتاقم لباس عوض کنم که رفتم تو فکر که این تصمیمم خوب بود یا نه!؟ دیر تصمیمم رو گرفته بودم یا نه!؟
    مدتی گذشت با تغییرات اساسی الهام واقعا خوشحال شدم چون جدا بیشتر ترسم از این بود که الهام به جنده تبدیل بشه و همتون میدونید از راهی که الهام میرفت راهی بود که دیگه نمیشد برگشت و خدا شکر میکنم راه خوبی رو پیش روم گذاشت. بگذریم که شاید برخی خطاها و خیانت های الهام بخاطر خطاهای خودم بوده و شاید بی اعتنایی به اتفاقات افتاده ولی در کل احساس نمیکردم که الهام زیاد بهم خیانت کرده چون خودمم شیطنت کرده بودم و غیر از ساناز یکی دوتا جنده دیگه رو با همین آرش و سعید گائیده بودم و الان فکر کنم در برابر الهام مساوی شده بودیم. این بازی زندگی بود و ما نتونستیم سکس فاتزی نداشته باشیم و تنوع در سکس رو باید امتحان میکردیم. خوب یا بدش بستگی به خود آدم داره. اگه الهام بی جنبه تر از این بود مطمئنا فقط به عشق و حالش با اطرافیانش وقت رو سپری نمیکرد و ممکن بود تو دروهمسایه و کوچه بازار انگشت نما بشه ولی خوشبختانه الهام فقط در تالار با کامران جور بود و یه کم هم با محمدآقا ، در ده هم با دایی رمضون که معلوم شد مال قبل از ازدواجشه و اون مرده عباس آقا که بخاطر دایی رمضون این کارو کرده بود و دوبار فقط با اون مرده سکس داشته و با سه چهار مرد نزدیکی داشته و منم با 2-3 تا زن نزدیکی داشتم و برای من بیشتر راه باز بود و میتونستم بازم به الهام خیانت کنم...
    رفتار من و برخورد من با الهام و تصمیمی که گرفتم روی الهام اونقدر تاثیر گذاشته بود که خواست چادر سر کنه ولی من مخالف بودم و به اصرار خودش مانتوشو عوض کرده و یه مانتو معمولی میپوشید... بیرون هم که میرفتیم اویل حواسم بهش بود و دیگه اون تماس ها و برخوردهای قدیمش رو نمی دیدم و دیگه خودشو شل و ول نمیگرفت ، جالبه بدونید یه باز یه مغازه بود پوشاکی بود ازش خواستم بره تو و قیمت یه لباسی رو بپرسه که بخاطر شلوغی مغازه نرفت و خودم مجبور شدم برم ، دیگه خیالم راحت شد از بابت شیطنت های الهام که مثل اینکه ترک کرده بود... برام خیلی جالب بود که بعد از اون تصمیم و سکسش با آرش و سعید دیگه سراغی از اونا نگرفت و خواهان سکس با کسی نبود و اصلا بعد از اون شب یه کلمه هم در مورد اون شب و اتفاقات اون شب و حتی عکسایی که گرفته بودم هم نزد و چیزی نگفت!!!
    الهام از نظر اعتقادی هم خیلی فرق کرده بود ، خیلی کم با همسایه های و مریم خانم زن همسایمون رفت و آمد داشت و کمتر میرفت تو کوچه و خیابون ، اگر هم میرفت با لباس بیرون میرفت و مثل قبل با یه چادر خالی و سر لخت و تاپ و شلوارک یا دامن نمیرفت بیرون... این اتفاقات باعث شده بود من از کارهای گذشته الهام چشم پوشی کنم و بکل فراموش کنم... زندگی خیلی برام شیرین شده بود و مواقعی که سر کار بودم منتظر بودم ساعت کاریم تموم بشه و سریع برگردم خونه و الهام رو تو آغوش بگیرم... چند وقتی بود عادت کرده بودیم و تقریبا هرشب و برخی مواقع ظهرها اگه هادی میذاشت ، سکس داشتیم و همش حموم آب گرمش آماده بود...
    سکسمون هم زیباتر شده بود بنظر خودم...
    الهام به خواسته ی من تو یه باشگاه ورزشی بانوان ثبت نام کرد و اونجا به ورزش و بدن سازی و شنا و اینجور چیزا روی آورد و سخت مشغول بود... 2-3 ماهی که گذشت از تغییر شکل و فورم بدنش بخاطر بدن سازیش هر دومون تعجب کرده بودیم... پاهاش و کونش کمی کوچکتر شد و کمر باریکتر قدشم کمی رشد کرده بود ، واسه تولدش از این دستگاه های بزرگ کننده و حالت دهنده سینه گرفتم و الهام استعداد خوبی داشت و جواب داد و سینه هاش الان درشت شده و مثل قبلش نیست راستشو بگم الان سکسی تر از قبلش شده بود... موهاشو بلند گذاشته و رنگی زده ، به خودش هم خوب میرسه و در کل خیلی فرق کرده...
    ادامه دارد...


    فرستنده: نسرین

  • 22

  • 2




  • نظرات:
    •   Aber11
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • کس خواهر شاهنامه... اين چيه نوشتی؟ عمرا اگه بخونم


    •   hamid.looloo
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • بابا مجبور نبودی شاهنامه مینوشتی
      چند قسمتش میکردی
      راستی منهم بیام بکنمشون همه رو


    •   ساینا جون4
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • داستان تکراریه من قبلا تو همین سایت خوندم ، در ضمن نسرین خانوم شما خیلی داری سکس ضربدری و خیانت و این جور چیزها رو تو سایت رواج میدی ، انگیزت چیه ؟؟؟؟


    •   hjh
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • سکس ضربدری. خیانت. سکس بامحارم و...واقعا به کجاداریم میریم


    •  
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • چه طولانی بود. اه.


    •   mehran821
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • kose madaret cheghad ziade


    •   lal_agha
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • اینو که یک سال طول میده تا بخونیش


    •   شاهى
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • اول داستان ديد زدن كس و كون زنت توسط دوست و همسايه و ملت و ... رو خيلى كش دادى.اين سه تا نقطه (...) هم بد جور اعصاب آدمو خراب مى كرد.مى تونست خيلى از قسمت هاى اضافش حذف بشه و خلاصه تر بشه.اونجا كه گفتى ايرانى ها جرأتشو ندارن از اين كارا بكنن بهتر بود مى گفتى اين قدر پست نيستن كه از اين كارا بكنن ضمنا من تو اين داستان سكس ضربدرى نديدم همش خيانت بود


    •   am@s
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • نسرين خانوم خواهش مي كنم ديگه ننويس اينجور كس شعرا رو حالم بهم خورد سكس ضربدري قابل باور نيست حيوانات اجازه نميدن به جفت خودشان حيوان ديگه اي دست بزنه چه برسه به انسان نوشتن داستانت هم خيلي مسخره بود >:)


    •   mahoor.sex
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • من خوندم تا اخرش کس شعر بود فقط


      اخه لاشی زنتو فروختی ب چه قیمتی؟


      کیرم تو هرچی مرد لاشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییه


    •   david k
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • تا وسطای داستان کیری تخیلیتو خوندم.لپ تاپم هنگ کرد تا برسم پایین صفحه.من فکر میکنم تو یه آدم منزوی وخیال پردازی هستی که نشستی و یه مشت خزعبلات بهم بافتی.ولی از حق نگذریم دست میزاد خیلی کون تنگی داری که نشستی اینهههههههههههههههههمه کس شعر بهم بافتی.چطور نوشتی نمیدونم؟من که کونم نگرفت بشینم تا آخرشو بخونم..


    •   shahin 59
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • tof to on sorakhet


    •   Somy561
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • میشه بگی نسرین خانم هدفت از گذاشتن این چرت و پرت های خیانتی چیه ؟؟فکر کنم بدجوری کونت از خیانت سوخته و داری تلافی میکنی جالبه همه آدمات روشن فکرن وخوب خیانتشونو توجیه میکنند مطمئنی ایرانی هستند فکر کنم مریخی باشند چون ایرانی 99درصد هم بیشعور باشه باز 1درصد غیرت و شعور داره دلم میسوزه که قشنگ مینویسی ولی دور موضوعات آشغال میری یه موضوع عاشقانه فانتزی سکسی بذار اینا چی هستند


    •   Nasrin.t.73
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • قابل توجه ادمین سایت(admin)
      و امادوستان عزیز...
      1) اگه طولانیه یا خوشتون نیومده عذر میخوام اما من هیچ وقت داستان رو در چند قسمت ارسال نمیکنم که کسی خمار ادامش نمونه ولی مکرر از ادمین جان خواهش کرده ام که ارسالهای طولانی منو در چند قسمت آپ کنه!
      2) این داستان اولین بار هستش که توی این سایت قرار میگیره و اصلا تکراری نیست چون حدود یک ماه پیش در سایت اصلی قرار گرفته ، اونهم بصورت قسمت بندی شده!!!
      3) اگه دوستان داستان رو تا انتها دنبال کنند، متوجه میشن که اصلا ربطی به ضربدری نداره!!!
      4)با توجه به نظراتتون متوجه شدم اصلا داستان رو نخوندین!(ظاهرا" فقط نگاه کردین و کلمات رو به اصطلاح مرور)
      چون اگه خونده بودین نظراتتون با اینهائی که الان میبینم فرق داشت!!
      5) من هیچ قصد و هدفی از ارسال داستان ندارم اما تعجبم از اینه که چرا سایر ارسالهای من که قبل از این داستانه، در سایت قرار نگرفته؟!!!
      6) چند وقت پیش دوست عزیزی که همیشه نظراتی مثل : خیانت بود نخوندم، اه بازهم خیانت، خجالت نمیکشی خیانت میکنی؟،سکس با محارم؟ اه اه اه، خاک تو سرت که به فکر سکس با خواهرتی،... در پایان داستانها مینوشت یک نظر جالب داده بود به این مضمون : این داستان نه هیجانی داشت، نه خیانتی، نه سکس با محارمی! و...
      7) این که ورود به این سایت شرط سنی داره برای اینه که بچه هائی که فرق بین فانتزی و واقعیت رو نمیدونند و کسانی که شخصیت عقلی و اجتماعیشون کامل، پخته و مصون از تخریب نشده، وارد این سایت نشن و عدد 18 یک نماده نه یک مرز! یعنی اگه پنجاه ساله هم هستی اما تفکرت از مرز مورد نظر رد نشده، وارد نشو!!!!!!!!


    •   shabnam_eshgh
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • فکر کنم یک پولی هم باید دستی به نسرین بدیم X(
      من با نظر سارا وساینا موافقم واقعا که
      من فکر نکنم هیچکی حاظر بشه این داستان رو تا اخر بخونه


    •   ™D@niyAL
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • سگ اگه ببینه یه سگ دیگه داره با جفتش حال میکنه میاد میزنه ننه سگ رو میگاد اون وقت این شخیصیت داستان مثل سیب زمینی بی رگ عمل گرد


      کسشعر تر ازین تاحالا نخونده بودم حالم بهم خورد


      راستی تا جایی که خوندم معلوم بود از غیرت بهره ای نبردی و زنتم خیلی جندست


      خاک بر سرت با این زنت خانه فحشا بزنی خوب پول در میاری


    •   javad khan
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • akhe madareto gayidam in kose shera chiye minvisi,ke chi beshe? ke injur chiza vase mellat addi beshe? kheyli kos nana iiiiii


    •   marde_tanhaa
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • آفرین به این همه غیرت و تعصب
      باید به پدر و مادرت تبریک گفت که چه قهرمانی تحویل جامعه دادن
      باید باریکلا گفت که چه مردی از دامنشان پرورش یافته
      باید تبریک گفت که چی کسیو روی سفره حلالشون بزرگ کردن
      بدبخت بیچاره اون وقتی که دیده 3 4 نفر رو داره و پایه ثابت سکس هستن و خیالش از بابت توی بدنخت بیچاره و احمق راحته و میدونه چکار کنه که راحتر به کس دادنو و جنه بازیش برسه
      بدبخت فکر کردی اون خوب شده بیچاره بی غیرت بی شرف اون از همون اولش دنبال کسایی میگشته که برای همیشه باهاش باشن و از کار کردن در اون تالار شروع کرده که توی خاک برسرو اول خر کنه بعدش جلو خودت جنده بازی و فاحشه گری کنه و بهش ثابت بشه از گو بخار بلند میشه اما از شوهره بی غیرت و بیشرفش بخاری بکند نمیشه
      وقتی دیده گوه تر و بی غیرتته‌ از اینهایی که حرفی بزنی یا اعتراضی کنی کارشو علنی کرده و بعد که به هدفش رسیده و پایه ثابت بکن پیدا کرده و با توجه به موقعیتش و کار توی احمق دیده اگه بیشتر باشن بدنش تابلو میشه و توی استانت مشهور به جنده و فاحشه میشه ، با 3 4 تا رضایت داده و اومده مثلا اظهار ندامت و پشیمانی کرده که خیالتو و اعتمادتو جلب کنه از اونور هم که وقتهایی که نیستی به گوه کاریاشو کثافت بازیهاش برسه
      وقعا متاسفم که اسم مرد رو باخودت یدک میکشی
      بدبخت لیاقتت همونه زنت با همکاری خودت بکن بیاره خونه
      آخه گاو ، گوساله تو که نمیتونی کس بکنی و یک زنو سیر کنی از لحاظ سکس ، غلط میکنی ازدواج میکنی کوننننننننننننننننن
      بدبخت هم خودت هم تیر و طایفت کونیو کسکشو لاشی هستن
      همینجوری برا زنت تبلغ کن موفق میشی
      از یک خوک کمتری
      از سک هم پستری


    •   som_157
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • صد رحمت به سیب زمینی


    •   kurosh1980
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • درود نسرین خانم...

      بهتر بود میگفتی انگیزه-منگیزه ای در کار نبوده
      و تنها قربت الی الله این داستان رو ارسال کردی.
      این حرفایی رو که بهت گفتن زیاد جدی نگیر،اصولا
      بعضیا خوددرگیری دارن و حتی با خودشونم زوزه میان.


    •   گیتار تنها
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • خیلی زیاد بود
      بقیه شو بعدن میخوانم


    •   parisa-mylove
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • ooooooooaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaa


    •   Nasrin.t.73
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • عجب!!!
      دوست عزیز بهتره ولخرجی نکنی، چون ممکنه ورشکست بشی!
      لازم نیست واسه خوندن این داستان پول بدی اما یادم نمیاد واسه کسی دعوتنامه ای داده باشند!!!!!!
      چرا همه انتظار دارند هر داستانی توی سایت قرار میگیره، واقعی و مطابق سلیقه اونها باشه؟
      دوست عزیز:
      خیانت، غیرت، حسادت، تعصب، ناموس و ... یک نظریهء انتزاعیه!
      اسکیموهای قدیم وقتی مهمان به خونشون(ایگلو) میومد، برای نشان دادن محبت و پذیرائی از اون، شب موقع خواب زنشون رو در اختیار مهمانشون قرار میدادند و این مسئله رو اوج تربیت و مهماندوستی خودشون میدونستند و اگر کسی این لطف اونها رو نمیپذیرفت به عنوان یک توهین بزرگ دونسته و میکشتندش.
      حالا بشینید بگین اونا چقدر بی غیرت بودن!!!
      اون دوست عزیزی که طبق گفته خودش فقط یک بار از پشت سکس داشته و از اون نه تنها لذت نبرده بلکه ازش به عنوان تلخترین خاطره زندگیش یاد میکنه: تو از سکس ، لذتها، رنجها، ناکامیها، جاذبه، دافعه، حرص و انتظارش چی میدونی؟
      آیا تا حالا یک شب تا صبح به انتظار در آغوش کشیدن معشوق و سکس با اون لحظه شماری کردی؟
      اصلا برگردیم به اون تنها سکس کذائی شما:
      از نظر خیلی از افراد جامعه ما و حتی خیلی از خوانندگان این سایت اون سکس تو یک خیانت مسلمه!
      خیانت به اعتماد پدر و مادرت و همسر آیندت !
      اما مطمئنم هم خودت و هم خیلیهای دیگه این رو حق خودشون میدونند که قبل از ازدواج سکس داشته باشند.
      این تفکر یک تفکر آزادی نصفه، نیمه هستش که دوست داره قبل از ازدواج به روش غربی فکر و عمل کنه و بعد از ازدواج به روش شرقی.
      به هر حال در هر سکس حداقل دو نفر سهیم بوده و بدون وجود یکی ، اون یکی هیچ کاری نمیتونه بکنه!
      چه بخواهیم و چه نه، بیشترین آمار سکس در ایران متعلق به متاهلین (چه زن و چه مرد) بوده و بر خلاف این همه داستان و به اصطلاح خاطره سکسی که شما می بینید، سکس بین دوست پسر و دوست دختر درصد کمی رو تشکیل میده و همون درصد کم هم مملو از درد، خیانت، زور گیری، عدم رضایت دختر، شانتاژ دختر بوسیله عکس و فیلم برداری مخفیانه و... بوده و این داستان و انواع مشابه اون واقعیت پنهان ایران امروزه!
      ایرانی که مثل یک خونه زیبا در اون همه نوع امکاناتی لحاظ شده به غیر از یک توالت(مستراح قدیم) ساده!!!
      نمیخوام کسی رو محاکمه کنم یا در مورد کسی قضاوت کنم اما بیائیم حداقل با خودمون صادق باشیم، همین.
      به هر حال هرکسی مختاره ازین داستان خوشش بیاد یا دوست نداشته باشه اما این دلیل نمیشه که ما دچار مشکلی بشیم که هدیه این زندگی امروزی ماست : " توهم توطئه"! این توهم توطئه است که همیشه باعث میشه ما ایرانیهای امروزی به جای اینکه تفکرمون رو به سمت و سوی مناسبی سوق بدیم همیشه دنبال دستها و نقشه های خیالی پشت پرده باشیم.
      قربون همگی.
      بای.


    •   Enrique00
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • پس عکساش کو ؟


    •   pashaa
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • واقعی نیست و فقط برای رواج دادن این نوع سکس هست


      کسی این قدر بیکار نیست که بشینه شاهنامه بنویسه واسه من و تو


      فقط واسه عادی جلوه دادن


      همه این داستانا با هدف و برنامه ریزی شک نکنید


    •   Koskoni1
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • برو عمو که زنت عوض شده نه؟!تو هنوز این موجوداتو نشناختی!
      بهت قول میدم تا تو داشتی این داستانو می نوشتی زنت رفته بوده پیش کامران و یک ساک زده و برگشته!


    •   Koskoni1
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • برو عمو که زنت عوض شده نه؟!تو هنوز این موجوداتو نشناختی!
      بهت قول میدم تا تو داشتی این داستانو می نوشتی زنت رفته بوده پیش کامران و یک ساک زده و برگشته!


    •   M0ji
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • یعنی من کلشو خوندم داشتم بالا میاوردم حالم بد شد دلم میخاست همشونو خفه کنم 1 مشت خوک کثیفید!


    •   royazzz90
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • vaghan motasefam man ke zanam halam be ham khord
      in dastan nabod
      tabligh haivan bodan bodan v shodan bod
      jende khiaboni ham in tori be hame pa n mide


    •   Nasrin.t.73
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • سلام.
      ایول دوستان عزیز.
      من هم دنبال همین حس تنفر و تهوع بودم!
      یادتون باشه هر سکسی دو طرف داره پس اگه از خیانتهای الهام دلزده، متنفر و متهوع شدین یادتون باشه که زنی که دنبالش موس موس میکنید ، بهش متلک میندازین ، بهش شماره میدین و در آرزوی سکس با اونید، اونهم شوهر داره و واسه شوهرش این عمل شما خیانته!!!!


      قربون همگی.
      بای.


    •   mmaryamm1
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • دوستانی که میگن داستانهادروغه,
      یکی ازیک داستان بدش میادنمیگه راسته یادروغ ,میزنه چرت بودتخمی بود.
      اگه خوشش بیادمیگه جالب بودحیف دروغه.
      خدامیدونه چه برداشتی ازسکس دارند.
      یک جریان سکسی هم میتونه ساده وهم میتونه خیلی پیچیده باشه.
      راست ودروغش برای خواننده فرق نمی کنه.
      شمابرای لذت میخونی راست ودروغش گردن کسی که مینویسه.
      ضمنا"کسانی که ازضربدری بدتون میادوخیلی مسخره هست وغیرممکن.
      خودشمابرای خودارضائی همیشه رویاهاتون روعوض نمی کنید؟آیایک رویای دروغین باشخصی که درنظرداریدارضاتون نکرد؟
      خدائیش میتونیدمثلا"10سال بایک موضوع خودارضائی کنید؟
      شخص خودم سکس ضربدری روقبول دارم چون آنچه برای خودم می پسندم برای دیگری نیز.
      ضمنا"حالم اززنهای جنده بهم میخوره حتی راست هم نمی کنم.
      ضمنا"بدونید زندگی سخته یعنی برای تداومش گاهی بایدبه هرچیزی تن بدی.
      سکس ولذتهاش ومدلهاش میان ومیرندفردابچه ی من ازمن آینده می خوادنه طرز ارضای من وزنم.
      شایدتعریف سکس درآینده بالکل فرق کنه.
      همتون دربدردنبال سکس میگردین وبه طرف هرگونه صفتی مثل هرزه ,لاشی,وجنده میدید.
      بااین اوصاف وقتی ازقبل باتوهین برخوردمی کنیدانتظاررفاقت وسکس هم ازطرف مقابل دارید؟
      -های جنده خانم یه حالی به مانمیدی؟!!!
      یااینکه
      -طرف عجب کسیه!!!
      کدوم زن یادختری رودیدیدبگه -پسره عجب کیری بود!!!
      خوشتون, میاد؟


    •   mmaryamm1
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • ازنظرروانشناسی زنانی که چانه ی دوشقه دارندبسیارشهوتی هستند.


    •   lvlr_shayan
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • نسرین ببین من کاری با داستانت ندارم من همشو شاید تو 20-25 دقیقه خوندم .
      میدونی اینی که راجعبه اسکیمو ها گفتی مثل این میمونه که من بگم وسط ایران همون وسط زمینه . تو میتونی ثابت کنی نیست ؟
      چیزی نگو که یکی بخونه بگه این مخش رد میده . حیوانات هم رو جفتشون حساسن


    •   sinaoo7
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • آفتابۀ طلا!!
      خیلی زحمت کشیدی؛ ولی اصطلاحی در برخی از صنایع هست که می‌گن: «طرف آفتابۀ طلا درست کرده»!
      معنی‌اش روشنه یا توضیح بدم؟!


    •   sumaq
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • آخه من میخوام بدونم تو چند کلاس سواد داری که تمام داستانت از نظر دیکته ، نگارش ، جمله بندی و ...... اشکال داره؟
      آخه بی سواد بی شعور ! چرا انقدر قوه ی تخیلت تخمیه؟
      چرا داستان سکسی رو با حروم زادگی اشتباه گرفتی؟
      من شاشیدم تو اون مغز پوکت،عوضی این چیزیم که درباره ی اسکیمو ها نوشتی کاملا کس و شعر و کاملا بی ربط و هیچ جایی نه تنها تو این کشور ، بلکه هیچ جای دنیا نداره و هیچ سنخیتی با چیزایی دوستان نوشتن نداره.
      بمیر بدبخت ، تو به درد داستان نوشتن نمی خوری که ، تو باید بری ان پارو کنی آشغال کله.
      شخصیت های داستان بی ارزش تو اگه لای خوکها هم بزرگ شده بودن ، از اینی که تو نوشتی باید آدم تر بودن.


    •   bardia6234
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • salam be hame
      man kari be shiveye negareshe in dastana nadaram
      vali noktei ke hast ine ke tu in dastana ba shakhsiatayi rooberoo mishim ke engar tu ye donyaye dige zendegi mikonan
      man nemigam injur adama vujud nadaran
      vali shoma deghat konid tu in dastan az chan nafar chantashun kharaban
      hala che mard che zan
      manam mese kheyli az doostan fek mikonam hadaf az in shekl dastana aadi jelve dadan va teorize kardane harzegiye
      faghat va faghat hamin
      albate hatman ba barnamerizi va az tarafe ye tashkilate khaas


    •   barneymichaelstinson
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • 3روزه دارم میخونم داستانتو.نسرین که گفت داستان ماله سایته لوتیه پس فحشاتونا اونجابزارین تانویسندش بخونه.نظرت راجبه اسکیموها درسته،منم قبلااینوشنیده بودم.ولی اینجاایرانه نه قطبه شمال!اخه تواین سایت یه مشت بچه میان.که معنیه خیانتونمیدونن.وقتی یه تو با یه دختریا زن رابطه داری، به پدر ومادروشوهراون داری خیانت میکنی.و مطمئن باش به کسه دیگه ای هم باناموس تو همین کارامیکنه.من اینوازخودم نمیگم برین توهمه ی ادیان حتی ادیانه هندی ،مسیحیت،...قضیه کارمارابخونین.هرعملی عکس العملی داره.مرحوم نیوتن!


    •   Babi-jon
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • ایرانیا با غیرت بودن
      جذبه داشتن
      چیی شد!!! داریم به گه کشیده میشیم...
      بخدا مو به تن آدم سیخ میشه
      حیوونم رو محارمش یه غیرتو جذبه ای داره
      ........!!!!
      امیدوارم همه داستان های اینشکلی فقط داستان باشن
      حتی نوشتن همچین تخیلاتی توسط ی مرد قباحت داره


    •   lili1990
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • آمار....
      آمار بازدید از داستانهای نسرین جون خودش نشون دهنده میزان رضایت خواننده هاست:
      همسرم الهام و اشتباه من = کمتر از یک هفته بالای 82000
      من بچه میخوام = بعد " " " " 75000
      مهناز خانم = " " سه روز " 24000
      و داستان ارتباط جدید فکری من و همسرم تا حالا بالای 150000 بازدید داشته(یک رکورد بی نظیر) و یک ماه تمام صدر نشین جدول داستانهای برگزیده بود.
      درضمن اگه تو دانسته ها و اطلاعات عمومی بعضی از خوانندگان در مورد فرهنگ اسکیموها مطلبی موجود نیست دلیل نمیشه که اون فرهنگ وجود خارجی نداره!
      من بعد از خوندن مطلب نسرین جون تحقیق کردم و دیدم نه تنها درست میگه بلکه این مسئله تا دهه 10 و اوسط دهه 20 قرن بیستم هم وجود داشته و حتی باعث قتل یک مارشال دولت امریکا که از قبول سکس با زن اسکیموی میزبانش، خودداری میکنه شده و بر اساس این واقعه یک فیلم سینمائی هم با بازی " آنتونی کوئین " ساخته شده.
      پس باید ببینیم مغز کیه که رد میزنه؟
      تنها مشکل داستانهای نسرین جون طولانی بودنشه (از دید اکثر خوانندگان کم حوصله و بعضا" غیر حرفه ای) که بارها خودش گفته که داستانهاشو در چند قسمت اما یک جا ارسال میکنه و ادمین سایت اونها رو یک جا در سایت چاپ میکنه.


    •   ساینا جون4
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • نسرین خانوم مطمئنم خودتم از کامنتی که خطاب به من دادی چیزی نفهمیدی
      lili1990 شمایی که میای آمار میدی آمار دادنت شبیه آمارای جمهوری اسلامی و خیلی آبکی بود خیلی به آمارای سایت توجه نکن من خودم روزی چند بار رو این داستان کلیک میکنم ببنم بقیه دارن چه نظری رو این داستان مزخرف میدن و این عامل بالا بردن آمار بازدیدشه پس شما زیاد ذوق نکن و هورا نکش


    •   ساینا جون4
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • نسرین خانوم مطمئنم خودتم از کامنتی که خطاب به من دادی چیزی نفهمیدی
      lili1990 شمایی که میای آمار میدی آمار دادنت شبیه آمارای جمهوری اسلامی و خیلی آبکی بود خیلی به آمارای سایت توجه نکن من خودم روزی چند بار رو این داستان کلیک میکنم ببنم بقیه دارن چه نظری رو این داستان مزخرف میدن و این عامل بالا بردن آمار بازدیدشه پس شما زیاد ذوق نکن و هورا نکش


    •   ممی
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • کیزم تو حلقت .تو برو جلقت بزن اگر هم خیلی حشری شدی برو کونتو بده دیگه هم اینجا اراجیف ننویس.


    •   lili1990
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • ساینا جون عزیز
      من نه ذوق کردم و نه هورا کشیدم اما:
      این آماری که من دادم از روی امارهای خود سایته و تعدادشو کمتر نوشتم تا حساب بازدیدهای مکرر امثالهم محسوب نشه!
      به نظر شما همه 150000 بازدید به دلیل بازدیدهای مکرر کاربران عزیزی مثل شماست؟!
      به نظر من همین وسواس شما در پیگیری نظرات ذیل داستان نشون دهنده یک نوع علاقه به داستانه وگرنه مثل من که خیلی از داستانها رو میخونم و چون خوشم نمیاد حتی با نام کاربریم وارد نمیشم چه رسه به اینکه نظر بدم و پیگیر نظرات دیگران باشم، شما هم قید داستان و نظرات خوانندگانشو میزدید!
      به هر حال همونطور که نسرین جون گفته هر کسی مختاره از داستان خوشش بیاد یا نیاد ولی دلیل نمیشه بخواد نظراتشو به دیگران تحمیل کنه!
      با توجه به کامنت نسرین جون خطاب به همه اما با اشاره به یک نفر، چون تجربه ای در زمینه موضوع این داستان ندارم نظری هم در مورد نفس عمل انجام شده در داستان نمیدم اما داستان برای من جالب بود چه کسی از خوش آمدن من خوشش بیاد و چه بدش بیاد.
      نسرین جون زحمت کشیده و قدر زحمتش محفوظ.
      به هرحال سکس ، روان آدم و علایق بشر چنان دنیای پیچیده و متنوعی داره که احتمال هر عملی از انسان متصوره.


    •   nevadaislove
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • خیلی جالب بود اما


      1) یکسری توصیفات رو به عکسها محول کردی اما من عکسی ندیدم ؟
      2)در داستان های مصور باید عکس رو در همونجا یی که متن رو میارید بگنجونید البته من خیلی داستان مصور نخوندم و از محدودیتهای سایت هم تا حدودی خبر دارم اما بهتر نبود از کلمات استفاده میکردی ؟


    •   nevadaislove
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • ساینا جون با سند صحبت کن لطفا
      لینک
      اسم داستان
      یک چیزی بزار بعد بگو .


    •   sara sweet
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • اوه چه خبره ؟ اینا چین نوشتی ؟ سکس ضبدری(بلد هم نیست بنویسه) ؟ برو خجالت بکش ، البته خب طرفدار هم داره که همه مثل تو کلا هنگن میان چرتنامه می نویسن .
      زنتو فروختی کیو خریدی؟ فکر کنم تو داستانت تبلیغ هم واسه زنت کردی، مرده شور اه صد رحمت به کلاغ ~x(
      هه هه نخوندم (سر راه داشتم از اون جاده کیلومتری رد میشدم به فرستادن نظر برسم فقط چند تا کلمه دیدم) :d


    •   hamed7
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • چه خبره ! رمان نوشتی !؟


      تا نصفه خوندم دیدم ارزشی نداری چون این بابا واقعا مخش تاب داره زنه همه جوره خیانت کرده این کسخل بازم کاری بهش نداره


    •   hot11
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • سلام وتشکر از شما دوست عزیز
      اولا من نمیدونم تو این سایت چرا همه نظرات دوستان منفیه و پر از فحش و یا انتقاد انگار غیر از این کاری بلد نیستن
      دوما داستانهای سکسی دسته بندی دارن ممکنه من از این مدل خوشم نیاد(نوعی) ولی دلیلی نداره به نظرات دیگران بی احترامی کنم مثلا یکی فتیش دوست داره ضربدری دوست نداره یا بالعکس
      ما که برای خوندن داستان یا به هر هدفی وارد سایت میشیم باید جنبه داشته باشیم


      در پایان متذکر میشم که دلیل این نظر من تائید یا رد این داستان نیست
      و این داسان اگه از تخیلات نویسنده هم باشه (که اتفاقا در این مورد نویسنده کسه دیگه ای) باز باید آفرین گفت که مثل بعضی از داستانها کلا در 20 خط خلاصه نمیشه.
      از همه دوستان عزیز عذر میخوام بخاطر اظهار نطرم.


    •   hot_boy_3xi
    • 7 سال،9 ماه
      • None

    • سلام!
      تقریبا خوندم اما نه کامل!
      نمیدونم حقیقت داره یه نه
      با حال بود آبم اومد
      اما در هر صورت هرکی هستی خیلی خبلی بی غیرتی!!!


    •   what_do_you_think
    • 7 سال،8 ماه
      • None

    • لینک اصلی داستان + توضیحات لازم


      پیشنهاد میکنم برای روشن شدن بهتر موضوع به این لینک مراجعه کنید
      کامل تره


    •   motekhases
    • 7 سال،8 ماه
      • None

    • عالی بود 4 ساعت طول کشید تا خوندمش و با همش موافقم تمامئ کسانی که بد گفتن . ادمهای کون گشادی هستن که داستان رو نخوندن


    •   jefbizais@yahoo.com
    • 7 سال،7 ماه
      • None

    • خیلی جالب بود - شما نویسنده بزرگی هستید - حتما ادامه بدید در آینده جزو بزرگان ادب ایران خواهید بود
      و همچنین از لحاظ روانشناسی هم عالی بود


    •   Kose.harz
    • 7 سال،7 ماه
      • None

    • ببین نسرین عزیز،من فکر می کنم شخصیت الهام خودتی.دوست داشتی درمقابل خیانتت،همسرت گذشت کنه،که البته این کار رو نکرده.مهریه در مقابل خیانت به چشم نمیادکه بخوای یر به یر کنی!! و...
      راستی هادی چند سالش بود آخر؟!! 4 سال و نیم یا 6 سال ؟؟!! من نمی دونستم آدم ها تو سن 27 سالگی (مخصوصا خانم ها اونم بعد از زایمان که بدن کلی سوخت می شه و استخون می ترکونن) می تونن قد بکشن!!
      هر زنی اگر دنیا دنیا هرزه باشه تو دوران بارداریش لاشی بازی در نمیاره،با این گریز زدن ها می خواستی مخاطب رو حفظ کنی.
      جالبه که این مرد با دیدن این چیزا از زنش و دوست زنش که باردار بود، حتی 1% هم به بچه شک نکرد،که واقعا هادی مال خودشه؟!!
      دوستانه بهت توصیه می کنم؛ دیگه ننویسی/ گافات خیلی زیاد هست که واقعا حس ندارم بنویسم
      به همه لطف کن و ننویس.
      ممنون.
      ایما


    •   wolfhalk
    • 7 سال،6 ماه
      • None

    • 1-من موندم حتی خرترین و احمق ترین آدم موقعی که جلوی چششون لنگ های زنشون رو هوا کنن تو کسشون تلمبه بزنن واکنش نشون میده بعد تو گذاشتی از خونه رفتی بیرون؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
      2-زنت عوض شده؟؟؟همین الانم که داری این رو میخونی الهام داره واسم ساک میزنه(آروومتر الی).بدبخت تو رو انقدر مشنگ فرض کرده که موقعی که خونه بودی داشته برای کامران ساک میزده!!
      3-هر لغتی که دنبالش بگردم(زن ذلیل بدبخت احمق ....) که نثارت کنم پیدا نمیشه!!
      4-کل داستان به نظرم خیلی غیر منطقی و افسانه ای بوده!اگه نگم 100در100اون حداقل 80در صدش دروغ محض بوده!!!!


    •   jalaldavoodi
    • 7 سال،6 ماه
      • None

    • خاک برسرت کنن همین>:P >:P >:P >:P >:P


    •   m0hamad.gingili
    • 7 سال،5 ماه
      • None

    • تا آخر خوندمش. نظراتمو نوشتم اما زیاد بود و یهو گوشیم خاموش شد. و نشون میداد داستان کاملا دروغه.
      نتیجه اخلاقی : اگه زنتون با هزار تا مرد سکس داشت نگاه کنید و لذت ببرید و با کارخونه ها قرارداد ببندید کارکنان و کارگران نوبتی کس زنتون رو بکنن و لذت ببرین. چقد جالب. ای بابا.


    •   mamali888
    • 7 سال،5 ماه
      • None

    • من كه نتونستم تا اخر بخونم ولي مطمئنم اين يارو با نوشتن اين اراجيف هدف خاصي رو دنبال ميكنه كه همانا ريختن قبح اين كار وعادي جلوه دادنشه وتعجبم از اينه كه بعضي از دوستان روشنفكري و مدرنيسم رو در بي غيرتي و بي ناموسي ميبينن در حالي كه اين دو مقوله اصلا به هم ربط ندارن در اخر هم از دوستان ميخوام هر كدوم در حد توانشون نويسنده رو فحش بارون كنن


    •   Junker
    • 7 سال،4 ماه
      • None

    • Alie faghat hamin.ashegh zanetam


    •   m_a_n_i
    • 7 سال،3 ماه
      • None

    • madaremono gaidi ba in dastanet kos keshe bighyrate zan jende zan zena zade khak bar saret


    •   british-boysex
    • 7 سال،2 ماه
      • None

    • shahnameye koso sher :har ki ina ro ta akhr khunde recorde shhname ru shekaste


    •   markusafaeza
    • 7 سال
      • None

    • تف به اين غيرت و شرف.مرگ بر انسان با اين خصوصياتشون،راست ميگن اگه نسان بخواد ميتونه مقامش بالاتر از فرشته ها بره وهمينطور ميتونه از حيوون هم پست تر و كثيف تر بشه! تف به اين شرف و انسانيت حيواني شما!اخه شهوت تا به كي و چقد؟شهوت به چه قيمتي؟! به خدا حتي داستانشو ميخوندم(هرچند ميدونم دروغ بود البته خداروشكر و خوش بختانه)اما خودم به خاطر زندگي تو اين دنيا و اخرالزمان نفرين ميكردم و پشيمون بودم.در ضمن اين بيشتر شبيه تخمي تخيلي بود،اخه جنده هم بخواد بده شاد هفته اي 1 بده اين طرف تو رحم ننشم كوس ميداده جاكش.ديگه از اين داستانهايي كه به غيرت و ناموس و خانواده ميشه لطفا ننويسي


    •   markusafaeza
    • 7 سال
      • None

    • تف به اين غيرت و شرف.مرگ بر انسان با اين خصوصياتشون،راست ميگن اگه نسان بخواد ميتونه مقامش بالاتر از فرشته ها بره وهمينطور ميتونه از حيوون هم پست تر و كثيف تر بشه! تف به اين شرف و انسانيت حيواني شما!اخه شهوت تا به كي و چقد؟شهوت به چه قيمتي؟! به خدا حتي داستانشو ميخوندم(هرچند ميدونم دروغ بود البته خداروشكر و خوش بختانه)اما خودم به خاطر زندگي تو اين دنيا و اخرالزمان نفرين ميكردم و پشيمون بودم.در ضمن اين بيشتر شبيه تخمي تخيلي بود،اخه جنده هم بخواد بده شاد هفته اي 1 بده اين طرف تو رحم ننشم كوس ميداده جاكش.ديگه از اين داستانهايي كه به غيرت و ناموس و خانواده ميشه لطفا ننويسين.در ضمن داستان سكس زنه كملا دروغه طي مرورزمان در داستان اين قضيه علني ميشه. راستي اين عكسهايي كه گرفتي پس كجاست؟!


    •   markusafaeza
    • 7 سال
      • None

    • تف به اين غيرت و شرف.مرگ بر انسان با اين خصوصياتشون،راست ميگن اگه نسان بخواد ميتونه مقامش بالاتر از فرشته ها بره وهمينطور ميتونه از حيوون هم پست تر و كثيف تر بشه! تف به اين شرف و انسانيت حيواني شما!اخه شهوت تا به كي و چقد؟شهوت به چه قيمتي؟! به خدا حتي داستانشو ميخوندم(هرچند ميدونم دروغ بود البته خداروشكر و خوش بختانه)اما خودم به خاطر زندگي تو اين دنيا و اخرالزمان نفرين ميكردم و پشيمون بودم.در ضمن اين بيشتر شبيه تخمي تخيلي بود،اخه جنده هم بخواد بده شاد هفته اي 1 بده اين طرف تو رحم ننشم كوس ميداده جاكش.ديگه از اين داستانهايي كه به غيرت و ناموس و خانواده ميشه لطفا ننويسي.اينكه زنت به هركسي تو اوايل داستان بده به نظرمن دروغه و اين رو ميشه تو روند تكاملي داستان ديد. راستي عكسهايي كه گرفتي و گذاشتي رو كجاس؟ىراهنمايي كنيد تا من هم عكسهارو كامل ببينم


    •   سمانه20
    • 6 سال،12 ماه
      • None

    • این چی بود دیگه
      من که نخوندمش خیلی زیاد تا وسطاشم نرسیدم .


    •   dr.manijoon
    • 6 سال،12 ماه
      • None

    • کیرم تو دهنت و کست و کونت و هرچی سوراخ داری
      این رمان بود یا داستان ؟ تازه ادامه هم داره ؟؟
      خیلی اوسکولی


    •   dr.manijoon
    • 6 سال،12 ماه
      • None

    • کیرم تو دهنت و کست و کونت و هرچی سوراخ داری
      این رمان بود یا داستان ؟ تازه ادامه هم داره ؟؟
      خیلی اوسکولی


    •   mehdi abdi
    • 6 سال،11 ماه
      • None

    • یعنی آدم انقد بی غیرت, من به شخصه داشت اشکم میومد از حرص


    •   Aminyad
    • 6 سال،10 ماه
      • None

    • نتیجه اخلاقی داستان:
      مردمان شیراز مردمانی هستند خونگرم و مهمان نواز که زنانشان جنده و مردانشان سیب زمینی پشندی هستند.
      هه هه هه هه هه هه هه هه هه


    •   lessbian68
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • روانی این چیه نوشتی!!!


      هیچ کس مغزی میشینه اینو بخونه! 1 ماه طول میکشه


    •   hashar khafan
    • 6 سال،5 ماه
      • None

    • من نمیدونم بابا این بی غیرتی نشوندادن خودتون شهرته نه به خدا فقط به گادادن خودتونه مثل یه زمانی که میدیدن دست پسره سیگاره میگفتن اااااااااااه پسره بزرگ شده نه بابا یکی نبوده بگه پسره به گا رفته اینم آخرش دروغه دروغه دروغه


    •   tak3eda
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • خاک بر سر بی غیرتت کنم
      تو از نسل مغل ها و روس هایی تو اگه ادم بودی زنتو همون اول طلاق کامل میدادی با ادمی مثل تو که لیاقت زنتو نداشتی حقت بود زنت باهات اونکارو کنه


    •   دهقان.خلافکار
    • 5 سال
      • None

    • دختره از مادرش سوال کرد مادر عاشقتم یعنی چی؟
      مادرش گفت: دخترم حواست باشه هرکی این حرفو بهت زد بدون میخواد بکنتت پول نده.


      حالا شما نسرین جون
      مواظب باش هر کی از این خزعبلاتی که نوشتی( متن سریالهای فارسی وان) تعریف کرد بدون میخواد مفتی پاهاتو بده بالا. مواظب باش.


    •   دهقان.خلافکار
    • 5 سال
      • None

    • راستی نسرین جون یادم رفت بپرسم چی میزنی ؟
      فقط از روی کنجکاوی.
      میخوام سراغش نرم.
      میفهمی که ؟


    •   دهقان.خلافکار
    • 5 سال
      • None

    • چه کس خلی هستی تو!!!!!!!!!!!!!!!!!
      البته ببخخخخخخخخخخخشیدا


    •   sadegh sexy53
    • 5 سال
      • None

    • ببینید دوستان این داستانها به هر نیت و تفکری که نوشته شده، داره فرهنگ بی غیرتی و بیرگ بودن در مقابل ناموس وآزادی سکس با محارم رو ترویج میکنه.هرچند که از لحاظ روانی بیشترمون بخاطر محدودیت مسائل جنسی و حدودی که براش تعیین شده رنج میبریم ولی این دلیلی برای از بین بردن شرف و حیثیت و اون فرهنگ اصیل خودمون نمی تونه باشه


    •   Hocein.Death
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • madare adam gaide mishe ta ino bekhone nasrin che delet por bod amo


    •   mahshid_love
    • 4 سال،11 ماه
      • None

    • خیلی مزخرف بود.
      این داستانا چیه به هم می بافی؟!!!!
      آدم حالش به هم میخوره از خوندنش
      اه چقدر خیانت و بی غیرتی تو جامعه زیاد شده


    •   man ehsasiam
    • 4 سال،9 ماه
      • None

    • مغزم ترکید تا همشو خوندم. ولی زنش بد جنده شده بود خاک نو سرش. عجب شوهر بیغیرتی. طرز بیانش مثل ی فیلم نامه بود خیلی باحال بود. در کل قشنگ بود. مرسی


    •   Amir@jojo
    • 4 سال،7 ماه
      • None

    • سلام . طولانی بود ولی خلیلی جالب بود . ممنون .


    •   spmm
    • 4 سال،5 ماه
      • None

    • سلام
      دست درد نکنه من تا اخرش خوندم جالب بود خوشحالم که خانومت از راهی که رفته بود برگشت و زندگی خوبی شروع کردی
      منتظر ادامه داستانت هستم


    •   arad224
    • 4 سال،5 ماه
      • None

    • سلام يه سوال : چند روز وقت گذاشتين تايپ كردين ؟ دوم اينكه داستان يا خاطره كوتاه نه اينكه رمان . دركل خسته نباشين و تشكر


    •   سخت کن
    • 4 سال،5 ماه
      • None

    • کیرم تو کس زنت لاشی رمان نوشتی همون اول میگفتی جقیم تموم میشد


    •   Marde.Kos.Doost
    • 4 سال،2 ماه
      • None

    • من به دو علت نتونستم این داستان رو کامل بخونم یکی طولانی بودنشه و دومی کثافت کاری و بی غیرت بازی هایی که توش بود که اعصابم و حسابی ریخت به هم.
      نمیگم اینطور مسایل تو جامعه ها وجود نداره ولی این رو میدونم کسانیکه سکس با محارم یا ضربدری دارن انجام میدن آدمهای غیرنرمال و مریضی هستند که حالت عادی ندارن و از نظر افکاری و ذهنی مریض اند.
      اینگونه مطالب باعث بی اعتمادی در جامعه میشه و این نتیجه رو ببار میاره که هیچکس نتونه به همسر خودش اعتماد و اطمینان داشته باشه.
      درمورد اسکیمو ها هم اطلاعات کافی ندارم و همانطور که گفتم تو این دنیای بزرگ هرنوع آدم با طرز تفکرات سالم و ناسالم زیاد هست ولی این دلیل نمیشه که ««اگر کسی بخواد خودش رو تو چاه بیاندازه ما هم حتما باید بیافتیم تو چاه و راه غلط رو پیش بگیریم»».
      بنظر من اگر کسی که متاهله و نیت خیانت داره بهتر اینه که اول از همسرش جدا بشه بعد هر گوه و زهرماری که میخواد انجام بده%
      من نمیدونم نویسنده این داستان کی بوده و هدفش چیه ولی درکل اینو میدونم که هرکی بوده واقعا از انسانیت بویی نبرده و موجود کاملا مزخرف و بیشعوری بوده که اصلا حتی شایستگی و لیاقت داشتن اسم آدم رو رو خودش نداره چه برسه به آدم بودن.


    •   dany killer
    • 3 سال،5 ماه
      • 0

    • یکی از بهترین داستان های سایت


    •   Mohammadkos123
    • 3 سال،1 ماه
      • 0

    • سه روزه دارم می خونمش تموم نمیشه که
      حوووون زنتو قربون


    •   Mkmorteza
    • 2 سال،12 ماه
      • 0

    • سلام نسرين،من داستانتو كامل خوندم،من سالهاست از اين داستانها ميخونم،از سايت سه كاف بگير تا الان؛داستانت قابل قبول و قابل احترامه(از لحاظ داستاني) فقط من ضعف داستانتو اين ميدونم كه نقطه اوج نداره يا فراز و فرودهاش كمه،مثلا اتفاقاي خونه كامران ميشه يه اوج به حساب بياد،به شرطي كه بيشتر پرداخته ميشد بهش.در كل به نظر من نمره قبولي رو ميگيري و اگه بازهم داستان بزاري؛من يكي حتما ميخونم.
      اما در رابطه با دوستاني كه فحش ميدن و از بيغيرتي حرف ميزنن و ميگن حيوونا هم ...
      دوست من،عزيز من،ضربدري بده؟؟زشته؟؟انجام نده!!داستانهاش رو هم نخون!!ديگه اينكه بياي تو اين سايت و بياي تو قسمت ضربدري و زير داستانهاش فحش و بدوبيراه بدي ،فكر كنم فقط از ما ايرانيا بريياد!!
      من خودم شديدا طرفدار ضربدري ام،ولي فكر نميكنم هيچ وقت جرات يا جسارت يا هراسمي كه داره رو پيدا كنم و انجامش بدم،اين رو مطمئنم كه هميشه اين علاقه رو فقط و فقط تو خلوت خودم خواهم داشت،حتي به پارتنرم هم نميتونم بگم،چون فكر ميكنه دارم زمينه چيني ميكنم و ...
      ولي اينكه بگيم حتي حيوونا هم از اين كارها نميكنن،؛ دوستان...انسان تنها موجود زنده ايه كه اين كار رو براي لذت،و نه صرفا براي توليد مثل انجام ميده ولي حيوونها فقط براي جفت گيري انجام ميدن ،اصلا اين چه مقايسه ايه؟!؟!
      براي ما ايرانيا اين داستان خيلي موضوع خفن و مهم و حياتي و ...و حتي ارزش ادم كشتن و اعدام شدن و ... هم داره!!
      در صورتيكه دير يا زود ما هم به اين نتيجه ميرسيم كه اين موضوع هم اونقدرها مهم نيست كه ما فكر ميكنيم.
      قطعا خيانت بده،وفاداري لازمه زندگيه،هر ادمي وقتي ببينه يه نفر ميخواد كسي رو كه دوسش داريم اذيت كنه،شاكي ميشيم و باهاش برخورد ميكنيم،مثل همه ادمهاي دنيا،ولي اگه ادمي كه دوسش داشتيم،اذيت نشد چي؟؟
      چي؟؟هرزه اس؟؟!! اگه هرزه نبود چي؟؟يعني نميشه ادم هرزه نباشه،همسرش رو دوست داشته باشه،ولي فقط دلش بخواد شيطوني كنه؟؟اون هم نه هميشه،يه وقتايي...نه يواشكي،شريك زندگيش هم در جريان باشه و اون هم دلش شيطنت بخواد.
      واقعا نميشه؟؟نميشه كثافت كاري و هرزه بازي و ... نباشه؟؟
      دوستاي خوبم،زندگي خيلي كوتاهه،هدف انسان از زندگي هم لذت بردنه،سعي كنيم يه كم زندگيمونو از بالا نگاه كنيم،ببينيم كه چند سال زندگي ارزش انقدر سفت و سخت نگاه كردن به لذت ها و روابط و ... رو نداره،واقعا نداره.تا به خودمون بجنبيم تموم شده،پير شديم و از كلي لذت محروم!!!
      در اخر،شرمنده كه طولاني شد،از حرفام نميخوام نتيجه بگيرم همه بريم ضربدري كنيم،يا كار خوبيه،يا كساني كه ميكنن ادمهاي خوبين،يا ... نه هيچ كدوم!!فقط بدونيم بعضي چيزا فقط اون جوري كه به ما گفتن و ياد دادن نيست!!ميشه جور ديگه هم بهش نگاه كرد...
      همين!


    •   topolos007
    • 2 سال،10 ماه
      • 0

    • مردیکه خر رساله نوشتی یا خاطره آشغال اصلا کی فرصت کردی بنویسی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    •   brayan66
    • 2 سال،9 ماه
      • 1

    • نخونده اومدم آخر داستان
      اون ادامه دارد که آخر داستانه، کمرمو شکست!!!!


    •   mohammaddttk
    • 2 سال،9 ماه
      • 0

    • یه هفته طول کشید تا خوندمش، فکر کنم یادت رفت بگی به گربه های محلتون هم داده. ذهنت بیش از حد گرد محور هنرهای دستی و تجسمی میگرده


    •   abnormal
    • 2 سال،6 ماه
      • 0

    • زيبا ترين كسشري كه تو داستان ها خوندم ...
      حقيقتش اين داستان منو ياد خيلي از خاطراتم ، خطاهام و كار هايي كه كردم انداخت !!


      با اينكه طولاني بود و من حدود ٤ ساعت در حال خوندن بودم ولي خسته كننده نبود برام (rose)


    •   ermax
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • سلام .خسته نباشد. کیرم دهنتون


    •   sgh99
    • 2 سال
      • 0

    • تو و ننت و الهامتو و ساناز خانومتو کسشعرات گاییدم مردک جاکش


    •   seminoo
    • 1 سال،11 ماه
      • 0

    • بيشتر شبيه توهمات و تراوشات مخ يك جلقي بود من ٧٠٪‏ از داستان رو خوندم خاله الكسيس هم به پاي الهام نميرسه و اما شما اگر به سيب زميني خوب نگاه كني يك رگه هايي ميبيني كه تو اونم نداري ، و اما نويسنده ويسنده خودش به همين اندازه فاسد و بي بندوباره تا اونجا كه توانايي نوشتن چنين مزخرفاتي رو داره
      در اخر اجازه بده بهت لقب كنته كونياتو كس شعريان بدم


    •   Maaaaaahan
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • یا ابوالپشم خراسانی
      مخ تو گاییدم
      این را چی زدی نشستی نوشتی


    •   mahyar53
    • 1 سال،3 ماه
      • 0

    • داستان جالبی بود


    •   Havashgoodboy
    • 1 سال،2 ماه
      • 0

    • خیلی طولانی بود نصفه خسته شدم


    •   Jamshid.Bokon
    • 10 ماه
      • 0

    • مزخرفات فقط هادی رو اینور میبردم اون ور میبردم زنت هم به هرکی هم میرسیده میداده و همش میگی چرا چرت و پرت حرف زدیم اگه از زنت جدا شدی لازم نیست این همه دروغ سرهم کنی حتی تو هلند و بلغار و تایلند هم این وضع نیست چه برسه ایران


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو